April 04, 2007

چهارشنبه, 15 فروردين 1386

cinema, Xanado, cinema


برای هم‌شهری ِ ساکن ِقصر زانادو و همه‌ی آن‌هایی که با رویا می‌زیند


چرا نداره. منم روزایی که گه مرغی‌ام دلم می‌خواد دخل یکی رو بیارم. حالا راننده تاکسی که سهله. از ننه بابام بگیر و برو تا ننه بزرگِ سودابه که هر بار ما رفتیم دم در خونه‌شون یه کلُفت بارمون کرد. حالا این به درک خودِ سودابه طفلی رو خوار می‌کنه. پسر فکرشو بکن، لوله رو بذاری...وفففف...دوفففف...دوفففف... به شرطی که اون‌جوری بالای دار نَرَم. دست آبجی کوچیکه رو می‌گیرم با سودابه می‌زنیم به جاده.
عکس‌های رنگی توی سرم می‌چرخند. عکس‌های رنگی لابه‌لاشان سیاه و سفید می‌شوند. هنوز نمی‌فهمم چرا بعضی فیلم‌ها را سیاه سفید می‌گیرند بعضی رنگی. ولی سیاه و سفیدها گاهی خیلی بهترند. از لای مربع ِریش ریش‌های پتو، مادرم را می‌بینم که دارد سفره‌ی صبحانه را جمع می‌کند. گوشه‌ی مربع خواهر کوچک‌‌ام دارد لقمه‌های نان سنگک و پنیرش را توی چایی شیرین می‌خیساند. فکر می‌کنم مادرم نیست و سودابه هست. سودابه موهای خواهرم را شانه می‌کند. موهای دخترمان را. دوتا کش دم گوش‌هایش می‌بندد. یک دامن چین‌دار تن‌اش می‌کند با جوراب‌های توری سفید. می‌فرستدش حیاط بازی کند. دوربین برمی‌گردد توی اتاق خواب. صدای آواز خواندن دخترمان از توی حیاط می‌آید. سودابه می‌آید بالای سرم. بویش پخش می‌شود توی اتاق. دست‌اش را آرام از زیر پتو می‌کند تو. دست‌هایش سرد است. مور مورم می‌شود. آرام صدایم می‌کند. موهای بورش روی پتو می‌افتد و دوربین را می‌پوشاند. حالا قطع می‌شود به صحنه‌ی بعد. همه چیز دارد از توی آشپزخانه پرت می‌شود توی نشیمن، بین من و تلویزیون. توی تلویزیون راه راه‌های زرد ِخط‌کشی خیابان به سرعت از جلوی چشم‌ام رد می‌شوند. موسیقی‌ صدای گیتار است. صدا را بلند می‌کنم. سودابه آمده جلوی تلویزیون. دارد با من حرف می‌زند. نمی‌فهمم. دست دخترمان را گرفته،می‌کشد. وقتی می‌رود، من می‌بینم که جای قهرمان توی فیلم عوض شده. حالا به جای او یک پسر جوان با لباس کار آبی است. نفهمیدم. باید بزنم از قبل‌تر.
راست و حسینی بگم. تازگیا خیلی فیلما رو نمی‌فهمم. یعنی می‌فهمما ولی نمی‌تونم بگم چیه. بعضیاشون ته ندارن. حال می‌کنم. یارو سر پیری هی می‌ره دنبال زیداش چندتاشونو پیدا می‌کنه، ببینه لامصب کدوم‌شون بچه براش پس انداختن. آخرشم هیچی به هیچی. می‌خوام بگم یعنی حتا اگه سودابه هم بیاد با هم بزنیم به جاده آخرش یه وقت دیدی دل‌مون توی یه شهری پیش یکی دیگه گیر کرد. این یعنی هیچی به هیچی.
پتو را روی سرم می‌کشم. تا از هیچ کجا نوری نیاید. گوش‌ام را تیز می‌کنم. صداها را می‌بینم. خواهر کوچک‌ام دارد به جای عروسک‌هایش حرف می‌زند. مدام صدایش را بالا پایین می‌برد و زیر و بم می‌کند. مادرم دم در رفته سبزی از وانتی بخرد. وانتی داد می‌زند پشت بلندگو و صدای همه را می‌خورد. صدای سودابه می‌آید.« دو کیلو قورمه» برای دل من است که می‌خواهد قورمه سبزی بپزد.«خسته شدم والا... شما که غریبه نیستین» « هنوزم؟... مرد خونه‌نشین مثل نجستی ِگوشه‌ی فرشه» «شکم این بچه رو چطو سیر کنم» « خدا بزرگه یه چن روزی بذا برو...» باز صدای وانتی بقیه صداها را می‌پوشاند. صدای گیتار می‌آید. صدای بستن در. صدای دعوای همسایه. صدای قارقار یک کلاغ. صدای نفس کشیدن من زیر پتو همه را می‌پوشاند.
اگه سودابه پایه بود و فم فتال می‌شد، چی می‌شد. اون وقت می‌زدیم به جاده. آدم می‌کشتیم دوففف...دوففف. بانک می‌زدیم. با یه ماشین قدیمی ِکروک می‌زدیم تو جنگلا. آخرش؟ آخرشم پیری بود. آخرشم باز تو جاده تموم می‌شد. یا دنبال‌مون می‌کردن. ما هم با ماشین از بالای کوه‌ها می‌پریدیم و خلاص. یا تو همون جاده پیر می‌شدیم و با یه تراکتور آرووم آرووم اون قدر می‌رفتیم که اجل‌مون سر می‌رسید. شایدم...
پتو هنوز روی سرم است. کاش می‌شد آرام کنارش می‌زدم و در انبوهی از نور غرق می‌شدم. کاش همه چیز خوب می‌شد. همه جا مهر وصفا و همه با هم مهربان. کاش با دوچرخه پرواز می‌کردم از همین‌جا تا خود ماه. ماه کامل پر از نور. کاش زیر باران آواز می‌خواندم. کاش زندگی‌ام را با گچ روی کف سیاه صحنه‌ای می‌کشیدم و همان‌جا با سودابه که شبیه مرلین مونرو بود زندگی می‌کردم. لعنت به تو آلفردو! لعنت به تو و راش‌های اوتی‌ات. «لنگ ظهره. پا نمی‌شی بری سر یه کاری، چیزی» و یک لگد حواله‌ی پهلویم می‌کند مادر. دوففف...دوففف

سپینود | April 4, 2007 12:30 AM
Comments

از روي اتفاق من همين فيلمي كه نفهميدي رو خيلي دوست دارم. به طرز باحالي از بي خيالي اون دون ژوان پير خوشم ميومد كه با شارون استون مي خوابيد اما چشمش دنبال دخترش هم بود.

خيلي بي خيال به زندگي و روابطي نگاه مي كرد كه بقيه تمام روياها و زمانشون رو روش مي ذارن !

در ضمن تو قيافت به پريدن از رو گراند كانيون نمي خوره بعيد هم هست گول براد پيت رو بخوري (حتي وقتي جوون بود و مدل جينهاي پاره) اما بهت مياد آخرش تو يه اتول قديمي سوراخ سوراخ بشي و سينه خيز بري طرف اون يكي و قبلش تموم كني !!!
-----
سپینود: قربان سر بعضی بروم که فرق داستان را با واقعیت نمی‌فهمند، آن وقت فیلم گل‌های پژمرده‌ی جارموش را چرا!
پسرم من هنوز موفق به ترسیم چهره‌ی راوی داستان‌چه‌ی خودم نشدم اون‌وقت شما از کجا فهمیدی به قیافه‌ش چی‌می‌آد و چی نمی‌آد؟

Posted by: Elia at April 4, 2007 12:54 PM

وردي كه بره ها مي خوانند :http://www.socialsurf.org/cgi-bin/nph-proxy.cgi/000110A/http/www.rezaghassemi.org/dastan_133.htm

Posted by: haha at April 4, 2007 09:26 PM

منم دوست داشتم گلهاي پژمرده رو و منم مشكل شما رو دارم و بديش اينه كه يه فيلمي رو كه نفهميدم ولي دوست داشتم رو به زور مي دم بقيه ببينند بعد اونا مي گن خوب اين يعني چي؟ و من مي گم نمي دونم. بعد اونا مي گن پس چطوري دوستش داشتي . بعد من مي گم اوووووووووم خوب دوست داشتن كه چرا نداره. بعد اونا مي گن آها

Posted by: azadeh at April 7, 2007 09:06 AM

ورد بره ها را ساعت پنج صبح تمام كردم. چيزكي نوشتم در موردش. ..اي كه هي ببين رو راست بگم اين كامنت من چيزي است در اين حد:
با يك مطلب در مورد "وردي كه بره ها مي خوانند" آپم با حضور گرمت روشني بخش كلبه ي محقر من باش!

Posted by: پونه بريراني at April 7, 2007 10:37 AM

كمي كسل كننده نمي نويسين اين روزها؟

Posted by: HooMan at April 9, 2007 11:29 AM

سلام
در پست قبلي كامنتي برايتان گذاشته ام .بخوانيد لطفا"

----
سپینود: عزیزم درست فهمیدی. اشتباه از من بود. ضمن این‌که اگر می‌بینی جوابت را این‌جا می‌دهم به دلیل سیسنم کامنتینگ تایید است. من جایی که این سیستم را داشته باشد نظر نمی‌گذارم. اما نوشته‌هایت را همیشه می‌خوانم.
موفق باشی.

Posted by: سودابه رادفرد at April 9, 2007 06:01 PM

من که نشد این اثر را ببینم...ولی بد نمی شد اگر فقط لحظه ای سر مان را از زیر همان لحاف که تو می گویی بیرون می کردیم تا برای کمش خیلی سرما همه ی وجودمان را خشک کند.

Posted by: abolfazl at April 9, 2007 06:30 PM

Well said.

Posted by: Norma at October 29, 2008 08:34 PM
Post a comment









Remember personal info?