March 29, 2007

پنجشنبه, 9 فروردين 1386

تمرین برای عضلات گرفته

.
.
خدا زیاد کند عیدی‌ها را که باعث شد با قلبی مطمئن و دلی آرام سری به شهر کتاب بزنم و این حافظ به روایت جناب کیارستمی را که بسیار مورد مناقشه است، ابتیاع کنم . با دو چشم خودم بخوانم و ببینم حرف‌اش چیست.
No big deal! جای نگرانی نیست. باور کنید. نه تحریف غزلیات حافظ است و نه ادعا می‌کند که حافظ از نو متولد شده. این فقط یک خوانش است. خوانشی از یک منظر دیگر که به عکس و سینما هم «آن طور» نگاه می‌کند. مگر این‌که با «آن طور» نگاه مشکل داشته باشیم. که خب می‌رویم و دیوان حافظِ قاسم غنی و قزوینی، یا خانلری، پژمان، خرمشاهی،... یا حداکثر شاملو را تهیه می‌فرماییم با تمام شرحیات و شطحیات و اضافات و افاضات و ملحقات تا آب توی دل کسی تکان نخورد. باید آماده باشید چون شاید چند صباح دیگر حافظ به روایت یک نقاش منتشر شود که دیگر از آن نقش و نگارهای سابق و زنان قدح به دست و پیرمردان از خود بی‌خود که روی کارت‌های فال حافظ و یا لالوهای دیوان‌اش، کودکی‌هامان را پر از نقش و نگار می‌کرد، خبری نباشد و این بار تنها نقوشی انتزاعی و تاش‌های رنگ باشد جابه‌جا همراه با خطوطی لرزان ...
و اما کتاب را همان‌جا توی ماشین «ازاله‌ی بکارت» نمودم و جلوی منزل خانم والده، اتول را به کناری کشیدم و تورقی کردم. حق دارند بعضی. جنس به بهایش چندان نمی‌خورد. حجم سفیدی ِ صفحات‌اش زیاد است. اما یک چیزی هست که این‌جا زیر باران توی اتول نمی‌توانم حلاجی‌اش کنم. بالا که رسیدم، والده نگران و چشم انتظار دیر کرد ما، که آن هم در این سال نویی حکایت دیگری دارد که جای دیگر همی روایت کنم، کیسه‌ی کتاب را که دست من دید چشم غره‌ای رفت و نفس به آسودگی کشید. « حافظ می‌خواستی من داشتم دیگه. باز پول دست‌ات اومد.» نگذاشت حرف بزنم باز درآمد که« تصحیح کیه؟». با شرمنده‌گی عارضم به حضورتان که خانم والده دکتری هستند در ادبیات که به قول همسرشان دریغ از یک بیت شعر از بر و دریغ از ذره‌ای احساس. چه ایشان همه‌ی عمر را صرف «علم» ادبیات کرده‌اند. نام کیارستمی همانا و شعله‌های آتش غضبِ والده همان که اگر خیز برنداشته بودم چهارهزارتومان وجه رایج مملکت کوبانده شده بود روی زمین و ...
گفتم:«مادرِ من! شما هم که برخوردت مثل ادبیاتچی‌های مکتبی می‌مونه. این یه نگاهه. همین.»
گفت(بی‌توجه به من!):«این مرتیکه خرمشاهی رو ببین که مقدمه هم نوشته. خجالت نمی‌کشن. همه‌چی رو خراب کردن. حافظ رو هم...؟؟؟» و سری به تاسف تکان داد.
گفتم:«ببین من به سینماگر بودن کیارستمی کاری ندارم. نگو تعصب رشته‌ی درسی‌مو دارم. تو می‌دونی که اون قدر که وابسته‌ی ادبیاتم به سینما نیستم. اما چیز بدی ندیدم توش حتا می‌خوام بگم...»
پرید:« بله؟ چی‌می‌خواین بفرمایین؟ بگو دیگه خجالت نکش»
آب دهان فروبران گفتم:«ببینید شما با این نگاه غضبناک‌تون راه نقد و پیش‌رفت ادبیات رو می‌بندین. برای همین ادبیات کهن ما با ادبیات معاصر ما این‌قدر فاصله داره. برای همین ادبیاتی که توی دانشگاه ازش صحبت می‌شه با مثلن ادبیات داستانی‌مون فرق می‌کنه. برای همینه که همه یه نگاه تکراری به حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا دارن.نگاه تکراری چندتا استاد ادبیات قدیمی.»
البته صحنه‌های بالا کمی اغراق در نمایش است و خانم والده‌ی ما بسیار ملایم‌تر و پذیرنده‌تر و مدرن‌تر از این حرف‌ها است و باید گفت سفارش یک جلد از آن صحیفه‌ی کفرآمیز را هم به ما داد. تا این‌جا را داشته باشید تا از خود کتاب به روایت خودم بگویم.
حافظ به روایت کیارستمی نه دکوپاژ است نه تقطیع. یک جداسازی ساده است در بعضی مصرع‌ها که تنها موجب ساده‌تر خواندن آن و درک معنا می‌شود. حتا برای عوام. ضمن این‌که بنده با کمال شگفتی پی می‌برم که حتا یک مصرع از یک غزل ده بیتی، عجب غنایی دارد که می‌توان جدا کرد و وسط یک صفحه‌ی سفید آن طور روایت‌اش کرد و جان کلام را نکاست. من به پویایی زبان حافظ رسیدم. به یک معجزه و اعجاب. این نگاه یک مینیمالیست است به شعر حافظ. نباید به کیارستمی اعتاب کرد که چرا باقی مردم به درک مفهموم مینیمال نرسیده‌اند. و آن را تنها با طول و عرض اثر می‌سنجند و یا با داستانک(این ک تحقیر است)‌های بی‌ارزش این سال‌ها(نه تمام‌شان). این یک پژوهش است از دید من. روزی فرزان سجودی در کلاس‌های هنرهای نمایشی به من که بیضایی را «استاد بیضایی» خطاب کرده بودم گفت که بدترین ظلم را در حق بهرام بیضایی می‌کنم چرا که با تقدس‌گرایی قدرت نقد و تحلیل آثارش را می‌گیرم. جلال الدین محمد بلخی، تا وقتی «حضرت مولانا» است دست نایافتنی است و مثنوی‌اش هم.
نگاه ما به ادبیات کهن مکتب‌خانه‌ایست. ترکه‌ای بالای سرمان است با چند نام. میان ما و ایشان هم یک دره است. این‌طور هم که پیش می‌رویم به هیچ‌کجا نمی‌رسیم. در برخورد با پدیده‌های نو تنها لازم است کمی عضلات را آزاد کنیم و یله بدهیم و چین‌های پیشانی را باز کنیم و چندبار پلک بزنیم و... من چه می‌گویم. سخن کلیشه شده‌ی این روزها از دهان سهراب است دیگر: چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید
.
.
پ.ن. بحث سینماگر بودن کیارستمی و تحلیل و نقد فیلم‌هایی مثل زیر درختان زیتون و طعم گیلاس و ده و پنج و غیره مجال بیش‌تری می‌خواهد. بعدتر شاید.
و ایضن عکس‌های کیارستمی که سعی می‌کنم از چند عکاس حرفه‌ای برای بررسی کمک بگیرم. چون عکس‌های کیارستمی هم در بعضی جاها محل مناقشه است!

سپینود | March 29, 2007 08:59 AM
Comments

مرده‌ي آن پيرمردهاي از خود بي‌خودم ... راستي كسي از پيرمرد ما خبر ندارد....كم‌كم دارم نگران مي‌شوم.

Posted by: پونه بريراني at March 29, 2007 09:56 AM

سلام سپینود.
اول از همه به مادرتون سلام برسونید.
دوم این که اگر شما برای درک عمیق تر حافظ به کیارستمی احتیاج دارید، لعنت برمن که توجه شما را به اثرات مضر فست فود جلب کرده و از لذت شما بکاهم.
دیگر این که با این وصف، منظور، با عضلاتی این چنین «آزاد»، درک انتقادهای گاه و بیگاه شما از مناسبات حاکم در جماعت هنری برایم کمی مشکل می شود.

Posted by: مانی at March 29, 2007 11:20 AM

مانی عزیز
من کجا گفتم «برای درک عمیق تر حافظ به کیارستمی نیاز دارم»؟؟؟
راستش من به هیچ کس الا خودم نیاز ندارم مانی جان! مگر هرمنوتیک را از من گرفته اند؟!
اما بدم هم نمی آید که ورسیون های مختلف از رمئو و ژولیت شکسپیر را ببینم. ها؟ یا تو بگیر تفسیرهای متفاوتی از عهد عتیق یا ...
من به حواشی این جریان کاری ندارم. مولف و حاشیه و حتا خود حافظ برای من مرده اند. من با دیوانی به نام غزلیات خواجه شمس الدین محمد کار دارم و با خوانش یک آدمی به اسم عباس. آن حافظ است و این کیارستمی. هیچ مصاحبه ای را هم نخوانده ام. و نمی خوانم. به هیچ فیلمی هم کاری ندارم.اصلن من داستان نویس اگر کتابم دربیاید غلط می کنم سنجاق شوم به داستان هایم. هر چه هست توی کتاب است. توی آن خوانش است و بس.
این یک نگاه است. نگاه را برتابیم.
مانی عزیز انتقاد خوب است. من هم خیلی انتقاد دارم به «مناسبات جامعه ی هنری» اما این چه ربطی دارد؟
قرار نیست من از همه چیز بدم بیاید و با همه چیز مخالفت کنم. من هم مثل شما اصولی دارم و پایبند به آن ها.
خوش و سلامت باشی.

Posted by: سپینود at March 29, 2007 03:00 PM

شد يه چرتي بنويسي حرف از ... و ...توش نباشه ...?

----

آقا جان شد شما یه کامنت درست و حسابی بذاری که حرف‌های مزخرف توش نباشه؟
نقطه‌چین‌ها هم از من است برای اجتناب از فیل تر شدن بیش‌تر!

Posted by: dfhgjjlkkl; at March 29, 2007 05:01 PM

سلام سپینود.
برای این که دست بردارید: حق با شماست. شما نگفتید که ....
من از دستور عملی که تولید کننده کالا جهت استفاده از آن ارایه کرده است حرکت کردم. البته آدم می تواند برای شستن گربه اش آن را در ماشین رختشویی بیاندازد.

نه نه. این غزلیات ایکس با خوانش عباس را قبول ندارم. شما هرگز ٤٥٠٠ تومن برای غزلیات ایگرگ با خوانش غلامرضا پول نمی دهید.
راستی، کیارستمی (همون عباس) در باره رمان هم چیزهایی گفته است که به شمای داستان نویس مستقیما مربوط است. یک نگاهی بکنید:

http://www.arashmag.com/content/view/413/50/
----
مانی عزیز
حق با توست. شناخت از دیدگاه کیارستمی باعث می‌شود بروم و این کتاب را بخرم و حرف‌های تو (توی نوعی مخالف) و سخنان دیگران(تو بگیر همان سینه چاکان نوعی کیارستمی) اما آن چه مرا به واکنش می‌دارد فرآیند پس از خواندن متن است. یک فرآیند تحلیلی است. یک نگاه است. نگاهی که سال‌های سال پیش پیکاسو در نقاشی‌هایش کرده. نگاهی که فوکو به پیپ کرده. خیلی بدیهی است. ما بسیار پیش از این‌ها باید مجال کار(کار به مثابه تحقیق، خوانش، و ...) را به ادبیات کهن‌مان می‌دادیم.
من آن لینک را هنوز ندیدم. می‌روم و می‌بینم و نظرم را هم می‌گویم. اما از همین حالا بگویم او هم نظرش را گفته. مثل خانمی که همین چند وقت پیش توی همین اینترنت(نام نمی‌برم) گفته بود شازده احتجاب گلشیری را نتوانسته بفهمد. خب حرجی نیست. صادقانه و شجاع حرفش را زده چون مجال‌اش بوده.
حرف من این است مجال بدهیم و نقد اثر کنّیم. نه موثر.

Posted by: مانی at March 29, 2007 06:36 PM

تبریکات صمیمانه سال جدید مرا پذیرا باشید.
با آرزوی بهترین‌ها!

Posted by: Roya - Minor Lady at March 29, 2007 08:57 PM

سلام سپينود جان!
با نظرت موافقم.
راستي والده محترم سركار خانم دكتر روانپور نيستند؟

----
خیر خانم عزیز.
تا جایی هم که می‌دانم ایشان دکتر نیستند.

Posted by: سودابه رادفرد at March 30, 2007 11:15 AM

سپينود عزيز
منتظر بحث سینماگر بودن کیارستمی و تحلیل و نقد فیلم‌هایی مثل زیر درختان زیتون و طعم گیلاس و ده و پنج و غیره هستم.

Posted by: قصه نگفته ماند at March 31, 2007 01:53 AM

چرا همیشه کلوزآپ رو جا می ندازید؟


-------------
پی نوشت: بعد از اون جلسه من به این نتیجه رسیدم که فیلمم خیلی بده

Posted by: همشهری کاوه at April 1, 2007 01:06 AM

سلام.
خیلی ها هستند که دفترچه ای دارند و هر چیز خوبی را که می خوانند در آن می نویسند و هر از گاهی بر می گردند و آنها را می خوانند و لذتش را می برند.
عباس کیارستمی با نگاه مینیمال هنرمندانه اش حافظ را خوانده، آنهایی را که دوست داشته برای خودش سوا کرده و آن را به صورت کتاب در آورده و برای کسانی که دوست دارند در لذت این خوانش با او شریک شوند منتشر کرده است.
کجای این کار ایراد دارد نمی فهمم.
نکته اینجاست که حالا که کسی آمده و از حافظ خوانشی شخصی ارایه داده بعضی ها به جای اینکه کتاب را نقد کنند، خود هنرمند را نقد می کنند. این همان بلایی است که دست بر قضا بر سر حافظ شاملو هم آمد. متاسفانه برای بعضی ها ژستی شده ایستادن جلوی هنرمند و نه کارش.
ضمن اینکه از کسانی که کتاب را با قیمتش قیاس می کنند متنفرم.

Posted by: ماکان at April 1, 2007 01:39 AM

سلام سپينود
با دا يعني مادر ديدمت. من اصلا مثل شما نيستم. يعني اينكه شما يه جوراي خاص مي نويسيد.يه جورايي :حرفه اي.با اينكه خيلي حاليم نميشه اما از نوشته هات خوشم مياد.
من از چيزاي ساده خوشم مياد.ميدوني مثل چي؟مثل موقعي كه مي نويسي: ها؟
الكي الكي دوست دارم بدونم چيكاره اي؟دا-مادر- رو از كجا ياد گرفتي؟
يه كتاب خوب كه كه خيلي تكونت داد بگي تا بخونم.البته رمان باشه نه اون حرفاي درشت!!!
بعد : براي زنگ تفريحت هم كه شده هي يه سر كوچولو به - مثلا - وبلاگ من بزن. و يه چيز خوب بهم بگو.ممنون ميشم.

Posted by: سر خوشان همینطوری at April 1, 2007 02:16 AM

اي آقا.وقتي كه فلان آخوند ميشيند كلي تراوشات ت...تخيلي در ميكند چه اشكال دارد كه كسي كه به گردن هنر اين مملكت كلي حق دارد دو كلمه اظهار نظر كند.عجب گيري كرديم ها!باد ما را خواهد برد را يادتان رفته؟نه؟سال نو مبارك و غيره

Posted by: siavash at April 1, 2007 03:14 AM

همیشه پنجره ای تازه فرصتی برای چشم اندازی دیگر است. خاصه این پنجره را هنرمندی باز کند که تجربه ای متفاوت با دنیای خود و دنیای هنر دارد.
و امابا فرمایش جناب سجودی ها که آدمها را بند یک عبارت می کنند و با خط کشیهایشان تا این اندازه دنیای خود و دیگران را کوچک و کوچکتر می کنند موافقتی ندارم. البته نه اینکه به تقدس گرائی معتقد باشم. می گویم ما مجبور نیستیم برای آنکه از آنطرف پشتبام صقوط نکنیم از این طرفش بیافتیم.

Posted by: نوشا at April 2, 2007 09:07 AM

عكس رو خوب اومدي ها, آكو مثل هميشه منتظر مباحثات هنري ست .....

Posted by: ali nadjian at April 3, 2007 03:35 PM

به گمانم سئوال اساسي اينجاست كه اگر نام كسي ديگر,هر كسي, پشت جلد اين كتاب بود براي آن حاضر بوديم پولي بدهيم. در مورد عكسها نيز به خود ايشان اين نكته را گفتم و تنها با اين سفسطه مواجه شدم كه: مگر سر دنيا را مي شود كلاه گذاشت آقا؟ واقعاَ نمي شود؟

Posted by: Mojtaba - hamlet nevesht at April 6, 2007 02:15 AM

آیا در این ملک رسیده ایم به آنجا که خوانش های دیگر گونه را تنها بخوانیم .یا زبانم لال اگر نفهمیدیم شان،که معمولا چنین است،نکوبیم شان؟
جلسات را خواهم آمد.اوضاعم قاطی است.

Posted by: ابوالفضل at April 8, 2007 04:57 PM

سلام خانم عزيز!
شما چطور ميفرماييد كه ايشان دكتر نيستند؟
فكر ميكنم اين وسط اشتباهي شد.از پاسخي كه به كامنتم داديد استنباط ميكنم كه شما فكر كرديد منظور بنده خانم روانيپور نويسنده است كه فرموده ايد "ايشان دكتر نيستند".در حاليكه اگر كمي بادقت تر بوديد مي ديديد كه بنده نوشته ام "روانپور" نه "روانيپور".كه بايد خدمتتان عرض كنم خانم دكتر روانپور استاد ادبيات فارسي است كه مدرك دكترايشان هم مربوط به 20 سال پيش دانشگاه تهران است.
ضمنا" خانم رواني پور نويسنده تنها يك فرزند دارد آنهم يك پسر 12 ساله كه اشتباه گرفتن غلامرضاي كوچولو با شما خيلي به ندرت اتفاق مي اقتد!

Posted by: سودابه رادفرد at April 9, 2007 05:59 PM

سلام...من در اينترنت جستجو كردم و متوجه شدم كه شما قصه ي نخودي و گل اومد بهار اومد رو خونديد.....من بسيار بسيار بسيرا زياد دنبال اين نوار قصه هستم .....برام ياد اور خاطرات بيشماريه.....مي خواستم ببينم ايا شما در اين زمينه مي تونيد كمكي به من بكنيد.
ممنون مي شم.

Posted by: hemaseh at May 21, 2008 03:58 AM

tnewenxk [URL=http://elhojywt.com]drntzbun[/URL] aoxjuhwn http://rxtnankh.com dqhdpnfn vxkfgchr

Posted by: bxzbucwf at July 7, 2008 04:19 PM

The advantage of a classical education is that it enables you to despise the wealth that it prevents you from achieving.

Posted by: hoodia at July 9, 2008 05:26 PM

I never know how much of what I say is true.

Posted by: valium at July 9, 2008 05:28 PM

The first step to getting the things you want out of life is this: Decide what you want.

Posted by: buy alprazolam online at July 9, 2008 05:28 PM

Summer afternoon - Summer afternoon... the two most beautiful words in the English language.

Posted by: xenical online at July 9, 2008 05:29 PM

Men are equal; it is not birth but virtue that makes the difference.

Posted by: cheap adipex at July 9, 2008 05:29 PM

It is not much for its beauty that makes a claim upon men's hearts, as for that subtle something, that quality of air that emanates from old trees, that so wonderfully changes and renews a weary spirit.

Posted by: jt at July 9, 2008 05:29 PM

Laughing is the sensation of feeling good all over and showing it principally in one spot.

Posted by: unconforming at July 9, 2008 05:29 PM

I like coincidences. They make me wonder about destiny, and whether free will is an illusion or just a matter of perspective. They let me speculate on the idea of some master plan that, from time to time, we're allowed to see out of the corner of our eye.

Posted by: rhabdophanite at July 9, 2008 05:30 PM

Ask a deeply religious Christian if he?d rather live next to a bearded Muslim that may or may not be plotting a terror attack, or an atheist that may or may not show him how to set up a wireless network in his house. On the scale of prejudice, atheists don?t seem so bad lately.

Posted by: desmid at July 9, 2008 05:30 PM

There are plenty of good five-cent cigars in the country. The trouble is they cost a quarter. What this country needs is a good five-cent nickel.

Posted by: bioleach at July 9, 2008 05:30 PM

[URL=http://zaqsecke.com]oqcyqsdt[/URL] jajqcabi http://qmptqbgx.com glprofqq ucjsbjnu mssmesvo

Posted by: ifojqssf at July 10, 2008 01:11 AM
Post a comment









Remember personal info?