March 14, 2007

چهارشنبه, 23 اسفند 1385

we livin' on a prayer ...while life is goin' on

می‌گوید: سایت شما توی لیستی رفته است که farsi porn است! می‌گویم: خیر من سعی می‌کنم مطالب مرتبط به ادبیات بنویسم. اگر هم سعی بی‌هوده‌ای باشد. دست‌کم آن چیزی که شما می‌گویید «خلاف عفت عمومی» نیست. می‌گوید کلماتی هستند که...می‌گویم بله بله خودم هم عصبانی هستم. جست و جو می‌کنند. مامان را و داستان را! بعد می‌رسند این‌جا. دیروز به دوستی گفتم بعد از این «مامان» نباشم یا داستان ننویسم؟! یادم بماند فَتحه‌ی کَس را حتمنی بگذارم. یک باره می‌گویم جناب این تنها مشکل من نیست. مبادی آداب‌ترین وبلاگ‌ها و سایت‌ها هم این کلمات در آن‌ها جست و جو می‌شود. چرا من؟ می‌گوید که نمی‌داند. بازهم می‌گوید شما به سایت‌های فیل تر شده لینک دادید. می‌دانستم که فقط آن نبوده. می‌گویم بله خب وقتی بحثی نقدی مقاله‌ای داستانی جایی می‌بینم طبیعی است که لینک بدهم. بعد هم سایت نویسنده‌‌گان خارج از کشور مسدود شده‌اند اما ... نه بی‌فایده‌ است. می‌گویم به هرحال این تنها مشکل من نیست. به گواهی آمار بازدیدکننده‌ی چندانی هم ندارم. بگویید چکار کنم که ... می‌گوید کلمات مورددار را می‌فرستم برایتان تا حذف کنید. می‌گویم ممنون.

فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. هیچ‌جایش به عقل جور درنمی‌آید. کلمات را هم که می‌فرستد، «ک ی ر» و «ک س» و «ه ی ز» و «بره نه» این دوتای آخری خنده‌دار است. اولی عملی است اما دومی به هیچ‌وجه. یعنی سه سال بایگانی این‌جا را بگردم و بریزم و ...
نه نمی‌کنم. دیگر دلی هم ندارم به این‌جا. زری بود می‌گفت که زناشویی را هم مثل زندان تجربه کردم هر دو گه بود و حالا می‌خواهم برقصم. من هم این جا را تجربه کردم. آدم‌هایش را. بعد از این دیوانه سازم خویش را. این‌جا هم مثل جاهای دیگر است. موج‌سواری را که بلد باشی شهروند درجه یک هستی... تلفن زنگ می‌زند. پونه بود. الان بهترم.
یافتن. بعد خط باطل کشیدن. دوباره یافتن. شاید هم کنارت بوده و تو نمی‌دیدی. مثل استودیوی عکس آکو. مثل علی ناجیان که همیشه بود و من نمی‌دیدم‌اش. نه زندگی تمام نشده. تمام نمی‌شود. آخ که چه خسته‌ام و آخر این سال آدم را یاد شکلات کشی‌های مینو می‌اندازد و دندان‌های سالم بچه‌گی. یاد کتاب جین ایر ِ کتاب‌خانه‌ی عموی کوچک.
بلند شوم بروم پی کارم. توی زندگی واقعی است که آدم خودش و دیگران را می‌شناسد. عدس‌ها ریشه داده‌اند. هرکاری کنم هم حریف کودکی‌ها که نمی‌شوم. حریف سفره‌ی هفت‌سین و دخترکی که می‌خواهد لباس زیبا بپوشد.

سپینود | March 14, 2007 09:11 PM
Comments

عشق من :* بیا پیش خودم دست بکشم رو سرت و موهات زودی خلق‌ات جا بیاد.

Posted by: هاله at March 15, 2007 12:56 AM

در همین رابطه یک چیزکی در وبلاگم نوشته ام...

Posted by: ماهی at March 15, 2007 02:48 AM

خيز از اين خانه برون رخت ببر هيچ مگو.

Posted by: Mohsen at March 15, 2007 08:38 AM

خودتو ناراحت نکن

اینا یه چیزایی رو خلاف عفت عمومی می دوننکه باورت نمیشه

اینا یه آقای ریشوی محترم رو هم خلاف عفت عمومی می دونن

به جون خودم راست می گم

Posted by: دزدکی at March 15, 2007 11:17 AM

اون قدر از خودم خوشم اومد كه بهت زنگ زدم و حالت به تر شد...بازم بهت زنگ مي زنم فقط خداكنه اون قدر پيش نرم كه حالت به هم بخوره

Posted by: پونه بريراني at March 15, 2007 11:41 AM

اون قدر از خودم خوشم اومد كه بهت زنگ زدم و حالت به تر شد...بازم بهت زنگ مي زنم فقط خداكنه اون قدر پيش نرم كه حالت به هم بخوره

Posted by: پونه بريراني at March 15, 2007 11:42 AM

عرض شود این شتری است که نه جلوی در بلکه روی هر وبلاگی که حرفی برای زدن داشته باشد در نهایت خواهد نشست. البته از همه جا هم فیلتر نیستید بانو. من از کارت مورا می توانم بخوانمت.

Posted by: میرزا at March 15, 2007 11:43 AM

بابا بی خیال. فیلتر کیلویی چند. کسی بخواهد بخواند می خواند. به خدا من ایرانم. حالا بگذار توی پرشین استت بگوید از آمریکا بازدیدت کرده ام.

Posted by: sin at March 15, 2007 11:50 AM

این طور که پیش می‌رود، چند سال دیگر (چند سال؟ زیادی خوشبینم!) چیزی از زندگی‌اش هم نمی‌ماند، واقعی و مجازی‌اش که دیگر طلب‌مان...

Posted by: پدرام at March 15, 2007 01:41 PM

اوهوم.
یادم رفت معرفی کنم! ماهی=ماکان :)

Posted by: ماهی at March 15, 2007 02:59 PM

سلام
خوشبختم از آشنايي تان
يه سري به وبلاگ هرانك بزن از كلافگي دربيا
منتظرم

Posted by: ali rashvand at March 16, 2007 12:05 PM

از کارت من هم فیلتر نیستین
ولی اگرم بودین فرقی نمی کرد چون الان همه عادت کردیم برای این اداها راه پیدا کنیم.به خاطر این چیزا خودتون رو سانسور نکنین.اگه خوندنی باشین همه می خوننتون

Posted by: سپیده at March 17, 2007 04:16 AM

سلام! ما اينجا كه خلاف غفت عمومي و غيره نديديم

Posted by: حسين شكر بيگي at March 17, 2007 05:23 PM

سال نو مبارک
...گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ/ یارب این قلب‌شناسی زکه آموخته بود؟!

Posted by: علی at March 17, 2007 09:44 PM

گلوي مرغ سحر را بريده اند
و هنوز
آواز سرخ او
در اين شط شفق
جاريست!
فقط اميدوارم سال خوبي داشته باشي....باشيم!

Posted by: مهدی زندپور at March 18, 2007 09:11 PM

حتی تمام ابر های جهان را به تن کنم
باز ردایی به دوشم می افکنند
تا برهنه نباشم
این جا نیمه ی تاریک ماه است
دستی که سیلی می زند
نمی داند
گاهی ماهی تنگ عاشق نهنگ می شود.......
.......آن که پرده را می کشد
نمی داند
همیشه صدای کسی آن سوی خط ایستاده
فردا می رسد
بگذار هر چه می خواهند
چفت در را بیندازند.

Posted by: امیر at March 18, 2007 11:24 PM

سلام
واقعا برای آنها که به همه چیز و همه کس ..خوب من الان باید بجای این کلمات چه بنویسم ؟؟؟ بدبین ذاتی هستند شما اون قدیما از کسانی بودید که به وبلاگ ما سر می زدید و الان اگر ببینید که فیلتر شده است تعجب نمی کنید ؟؟؟ دلیل فیلتر شدن ما نمیدانیم چیست و چرا فیلتر شده ایم
behrokh.persianblog.com

اینم آدرس بدون فیلتر
behrokh.wordpress.com

Posted by: مامان و بابا و دخترشون at March 19, 2007 04:01 PM
Post a comment









Remember personal info?