لینک داستان ِ شب به خیر یوحنا، نوشتهی پیام یزدانجو را آن کنار میبینید. داستان را که خواندم(البته مجموعه را هنوز نگرفتهام) نگاهی به نظرات انداختم و دیدم کسی از زبان ترجمهای حرف زده. کاری به این ندارم که تا چه اندازه مستدل و علمی گفته و با یا بدون شاهد مثال از درون متن، یک بار دیگر با دقت داستان را خواندم. سوای مضمون، با دقت در زبان داستانع چیزهایی دستگیرم شد. خواستم آنجا در نظرات، حرفهایم را بزنم که طولانی شد.
قبل از هر چیز این را بگویم که رمان «عشق» نوشتهی «تونی موریسون» را با ترجمهی شهریار وقفیپور ، که نشر کاروان منتشر کرده، در دست دارم. رمان زیبایی است. ترجمهی روانی هم دارد. یکی از گیراییهای ترجمهاش این بود که مدام بین خوانش متن فاصله نمیگذارد که بفهمی داری ترجمه میخوانی. برای ما که به عنوان خواننده متنی را میخوانیم که به نسخهی اصلی دسترسی نداریم، چه معیاری برای پسندیدن ترجمهی آن اثر داریم؟ غیر از روانی، نزدیکی زبان ترجمه به زبان خودمان در عین حال پیچیده نبودن نثر و ... .
حالا این داستان پیام یزدانجو حکایت دیگری دارد. باز هم بگویم این خوانشی از یک خواننده است؟
داستان شروع میشود با این جمله: صبح به سرپنجه مىگذشت روى درگاهها و شيشههاى تركخورده. شروع شاعرانهایست. برای من زبان شاعرانه متن یک دستی است که در آن به قدری در گزیدن واژه ظرافت به کار رفته باشد که با موسیقی فرقی نکند. به نظر من فاخر بودن یک کلمه و متکلف بودناش نه تنها زبان را شاعرانه نمیکند بلکه کاربرد نا به جای آن خیلی ضربه میزند. گاهی بعضی کلمات در عین سادهگی توی جملهها میدرخشند(دقت کنید در همین جمله شاید برق زدن از درخشیدن بهتر باشد) قاعده و قانونی ندارد. گاهی نویسنده داستاناش را که بلند بلند میخواند خودش میفهمد کجا زبان سکته دارد. این سکتهها در داستان شب به خیر یوحنا، حکایتِ اجتنابِ خودآگاه نویسنده از زبان ترجمهای(آن چیزی که باب شده) است. اما تلاش زیبایی است. چند مثال دیگر:
پسرک...سايهها را تفسير كند، (تفسیر کردن)
...دريافت كه تنها است ...(دریافتن)
باز
پسرك دريافت كه حالا...(به جای دریافتن، فهمیدن همان کلمهی سادهایست که نقش زیبایی دارد)
پس برهوار و غمانگيز، با لبهاى فروافتاده ...(غمانگیز میتوانست غمناک یا غمگین باشد)
...به جانب تخت رفت.(به سوی، یا به طرفِ )
...تصنيفهاى خستهكنندهاش را با ملودىهاى كشدار مىنواخت؛...(آهای! هیچ معادل دیگری ندارد این «ملودی»؟ «نوا» میشود؟ یا آوا؟ یا نغمه؟ یا ...)
...حريصانه پسرك را در آغوش كشيد.(غیر از پسوند آنه که فارسی است و به کلمات عربی سخت میچسبد، بیرونزدهگی زیادی دارد این«حریصانه»)
بعد پسرك به طرف زن آمد. ...(اینجا اوج کشش حسی داستان است. بعد خیلی سادهتر از آن است که بخواهیم به جای آن گاه یا جای خالی بگذاریماش.)
و اما زیباییهای زبان این متن در این بخش:
تو مىترسى، اما دوباره به دالان زيرزمين قدم خواهى گذاشت. نمىشنوى؛ تنها شماسان يهودى را مىبينى كه سرتاسر شب، با شمعدانهاى نقرهاى در سردابهاى تيره راه مىروند. در اتاق نمورت مىخزى. صفحهها را به جاى خود بر مىگردانى. كتابهاى كهنه را ورق مىزنى. سراسر در آبى لاجورد غوطه مىخورى، در آبهاى شب. زبان تو تاريك است، و روح معطر شمعدانىها دور سرت پرسه مىزند. اگر كه بخوابى شب شراع بر مىكشد و فرشتگانِ سايهروشن به بالينات مىآيند، و صداىات مىكنند. و نمىشنوى تو. و زبانات گنگ، و چشمهاى تو مست است.
یا این جمله:
...نمىدانستى چه حرفها ميان ملافهها و بالشها هر شب تازه مىشود و صبحدم فرسوده فرو مىريزد. (فرسوده فرومیریزد زیباست. چیزی شبیه جناس آوایی، آوایی آهنگین)
به هر حال به عقیدهی من این زبان ترجمهای نیست. بلکه زبانی است که با مضمون همآهنگ است. لحن خوبی هم دارد.
متاسفم. اما ثمل همیشه قوی خودتونو جمع کردین. دمتون گرم. توی مشهد هم انگار فیل.تر شدین. راجع به این داستان هم من راستش زیاد سردرنیاوردم یهنی یه کمی گنگ بود. حالا دوباره بازم می خونمش.
be brave. :)
سلام.
یزدانجو یک کوکاکولا به شما بدهکار است.