February 23, 2007

جمعه, 4 اسفند 1385

روزانه نویسی

دقیقن همین است. نمی‌تواند غیر از این باشد یا من خودم را نمی‌شناسم. دلیل نوشتن هم‌این متن و تایپ کردن ِ هرچند دیرهنگام این یکی فقط همین است. دیدن ناخن‌های قرمز که روی صفحه کلید می‌کوبند. یک بار دیگر هم، وقتی عروسی محسن بود و آبی‌شان کرده بودم، شیفته‌ی نوشتن شده بودم. می‌بینی! نوشتن آن‌قدرها هم فرآیند عجیب و تودرتویی نیست.
امروز پنج‌شنبه‌ای بود که صبح، ساعت شش و چهل‌ و پنج دقیقه با علی، دایی علی، صبحانه خوردیم. صبا گفت چه قدر خوب . گفتم چرا گفت مثل این‌که آدم پدر داشته باشه. سه‌تا فیلم دیدم. رفتم انقلاب. سه‌تا کتاب خریدم. برگشتم خانه. به شدت سرماخوردم. ناخن‌هایم را لاک قرمز زدم.نه‌تا سیگار کشیدم. چهار لیوان آب خوردم. گلدان زیر نخل مرداب را پر کردم. دو صفحه مزخرف نوشتم. کمی به روابط آدم‌ها فکر کردم. شب یک، شب دوی بهمن فرسی را برای بار دوم تمام کردم. تاکید می‌کنم. خیلی تاکید می‌کنم. بیش‌تر هم می‌توانم تاکید کنم. نوشته‌ی داریوش آشوری را خواندم. آقای محمدحسن شهسواری را بدون یافتن بهانه‌ی روایت، بیش‌تر شناختم. و بین تمام این اتفاقات و آب بینی‌ای که مدام سرازیر می‌شود و سراستین‌های ژاکتی که پاک‌اش می‌کند. مهم‌ترین و ناگوارترین این بود که یاد باغ‌وحش ساری افتادم. یاد آن شیر و ببری که توی بوی گند و کثافت می‌لولند و دارند می‌میرند. نگویید آدم‌ها توی عراق دارند می‌میرند. یا توی آفریقا. آن‌ها شما را دارند. اما آن شیر و ببر و شتر و گوزن و ... هیچ‌کس را ندارند. هیچ‌کس. چرا یادم نمی‌ماند به پونه بگویم توی نشریه‌شان که صفحه‌ی ادبی‌اش را بسته‌اند، دست‌کم یک ستون بنویسد...
.
.
.

سپینود | February 23, 2007 12:03 AM
Comments

يه بارم ناخنتونو رنگ سبز بزنيد و با علي دايي صبحانه بخوريد. راستي مطلب منو ديديد؟

Posted by: ماه محو at February 23, 2007 12:46 PM

باغ وحش بابلسر بود خيال كنم و راست مي گويي چرا من خودم يادم نبود اما خيال نكنم سردبير قبول كند چون شير و عنتر و پلنگ كه پول نمي دهند بابت گزارش از باغ وحش

Posted by: پونه بريراني at February 23, 2007 02:30 PM

سلام ...
چه وب جالبيه..
موفق باشي

Posted by: bardia at February 24, 2007 12:01 PM
Post a comment









Remember personal info?