February 16, 2007

جمعه, 27 بهمن 1385

یعنی که چه؟؟؟

یعنی که چه؟ قبل‌ترها می‌دیدم گه‌گاهی که بعضی‌ها شکایت می‌کنند از مردم‌آزاران یا مردم‌آزاری که وبلاگ یا سایت‌شان را به روز می‌کند(پینگ) همین‌طوری، بی‌جهت و از سرشوخی یا عناد. بعد توی دل‌ام می‌گفتم طرف(صاحب وبلاگ) دارد خودش را لوس می‌کند که این‌قدر عصبانی می‌شود و های و هوی می‌کند. اما امروز اتفاقی دیدم بنده هم به همین روز دچار شدم. کار جالبی نبود. هر که پشت‌اش بوده. اما یک خوبی داشت آن هم این‌که می‌خواستم از صبح خبر به روز شدن هزارتو را بدهم که البته کمی این‌بار تلو تلو می‌خورد! یعنی چشم‌هایش هم تابه‌تا می‌شود و کمی هم به در و دیوار می‌خورد. حالا تا کار دست کسی نداده بروید این‌جا دست‌اش را بگیرید که بد مست کرده.

آن اوایل همیشه می‌گفت. هربار.«پول دادن و گه خوردن و دیوانه شدن». با یک خدابیامرزی نثار روح پدرش که توی مهمانی‌ها گیلاس گیلاس ِنازنین را می‌ریخت پای درختچه‌ها و گلدان‌ها.«بچین بساط ُ». مثل آیین، رسم. چیزی که تکرارش هم شاید خسته‌ ‌کند آدم را. شاید هم این‌ها همه مال قبل‌اش باشد. وقتی که هنوز تاب نمی‌خوری. همیشه می‌گفتم که هر کاری باید مقدمه-‌هایی داشته باشد. مراسمی. کش دادنی. با چیزهایی دیگر همراه بشود. آن وقت است که فکر می‌کنی، این کاری که می‌کنم خیلی کار مهمی است در دنیا. یعنی یک معنایی دارد که برای خودم دست‌کم خیلی پُر است. می‌فهمی که چه می‌گویم؟ پُر یعنی ...
.
.
.

سپینود | February 16, 2007 03:37 PM
Comments

مثل هميشه عالي بود!

Posted by: سودابه رادفرد at February 16, 2007 05:44 PM

بیشتر خنده دار است. شبیه اینکه من هم هستم

Posted by: من بچه ملا 25 سال دارم at February 16, 2007 09:27 PM

یه بار می خواستم که به یکی از دوستام بفهمونم خیلی وقته آپ نکرده، پینگش کردم.
همین

Posted by: دزدکی at February 16, 2007 10:27 PM

سلام اميدوارم خوب و خوش باشي منو ميشناسي؟ من دختر سيما هرنديان هستم از نوشته هات لذت بردم اگه سري به وبلاگ من بزني خوشحال ميشم موفق باشي

Posted by: سحر شقاقي at February 17, 2007 11:31 AM


هوشنگ گلشیری را من پیش از اینها شناخته بودم. خیلی زودتر از اینکه قرار شود موضوع پایان نامه ام او باشد.اول بار با او در «خانه روشنان» آشنا شدم؛ در«سا یه روشن های آن کلام که بر سر دست داشت.»...
سلام با مطلبی درباره ی مرحوم گلشیری به روزم. سر بزنید و نظر بدهید خوشحال می شوم. دوست گرامی

Posted by: سمیه سادات حسینی زاده(شباهنگ at February 18, 2007 02:46 PM

.

Posted by: amir bahram at February 19, 2007 08:11 AM

فعلن آمده ام بخانم ...

Posted by: goltan at February 20, 2007 10:18 AM

سلام
اول از لطفتون ممنون ... دوم اينكه راستش اوايل غريزي بود الان دارم تمام تلاشم رو به كار مي گيرم كه فكر شده باشه ...كلن زبان برام خيلي اهميت داره ...

Posted by: mahsa at February 20, 2007 02:36 PM

خواستم بگم رو من حساب نكن. يعني كار من نبوده. و هزارتو را هم مي خوانيم، چشم. و اين كه اين باغ هاي شني هم خيلي خوب بود. دم ت گرم و از اين جور مسائل.

Posted by: mehdi at February 21, 2007 08:42 PM
Post a comment









Remember personal info?