.
دیروز عصر توی باغ قدم میزدم و به برگهای زیر پایم فکر میکردم. برگهایی که فشرده میشوند، خرد میشوند و فراموش میشوند. به این باغ و سرمایش به کوچهی اقاقیهای کودکیهایم فکر میکردم که چه قدر است از اینجا تا اقاقی و چی شد که من بسته شدم، به اینجا بسته شدم. روز قبل، چه فرقی میکند که چه روزی. اتفاق این بود که مادری چادر به دندان گرفت و دو بامبی کوفت به سر پسرکی، پسرکی که ته ماندهی مایع زهدان او را هنوز زیر پلک داشت. دلم خواست بروم و چادر زن را بکشم. یا با چوب بلالی که هوسانه خریده بودم از پارک دو خیابان بالاتر یا پایینترش- باز هم فرقی نمیکند- رحماش را بدرم. ( به گمانم که این را از یک داستانی یادم بود. اسمش را هم گذاشته بودند پناهگاه از فاکنر) یکی دو کلمه آمد و گذاشت که چوب بلال را پرت کنم توی جوی گشاد...عریض بگویم قابل فهمتر است اما عربی میشود، پهن چطور است این هم هنگام خواندن، گاو را یادآوری میکند. چقدر حرف زدن سخت شده و نوشتن. همیشه فکر آدمها میسُرد جایی که تو منظورت نبوده. برای همین شعرهایم را میگذارم لای رختخوابپیچهای کهنهی مادربزرگ، تا بید بخوردشان اما لقلقهی دهان هر کس و ناکسی نشود. همیشه ترسم از این است. نه که فکر کنی نمیخواهم نقی، شاگرد تعمیرکار سر خیابان جِی شعر از من بخواند. نه. نمیدانم چطور بگویم. مثل حالا. حالا آن قدر میخواهم از یک چیزی بنویسم و بگویم تا نوک پستانهایم برجسته شود که خدا میداند.(اینجا را مثل دختربچهای بخوان که شکلاتهایش زیادند و دارد برای همشاگردیاش تعریف میکند چقدرند) میدانم که تا حال زن نبودهای تا گرمی نگاهی را بر پوست پشت گردنات، آنجا که موها میخواهند برویند، حس کنی. نگاههایی را که میروند و میآیند آنقدر تا یک دم روی هم بیفتند. نگاههای مخملین، نگاههای سوزان و نگاههای مهربان. شده نفسات آنقدر تنگ شود که نتوانی حرف بزنی چون صدایت بلرزد است که او بخندد؟ لعنت کنی چرا سرخاب مالیدی به گونهات که حالا دو چندان رنگ خون بشود؟ جوری بخندی انگار دارند توی گوشات دایم لطیفه میگویند؟ بعد ملافهای بکشی روی دو بدنی که میلرزند و بعد باز هم با همهی این احوالات که جرات گفتنشان را نداشتی، نگاهات بازبسوزاند(این «باز» که دو بار گفتم حکمتی داردها)؟ همهی اینهایی که دیگر نمیشود ازشان حرف زد. چون همه توی چاه مستراحاند. چرا ندارد لابد برای اینکه وقتی سوار اتوبوسی میشوم و برای همهی آدمهای خسته، هیز، فضول و خواب، قصه میبافم، هیچ کس شکایتی ندارد. همهشان را دعوت میکنم توی آن باغ اقاقیا به مهمانی. آنقدر چلوکباب میدهم بهشان که همهی شهر فردا بوی آروق(آروغ عربها بدبو است) کباب بدهد. آنقدر پول که خیابانها را با آن فرش کنند(میدانم که اهالی جایی دیوارهایشان را با اسکناس پوشاندند، اما قصهی من باید فرق کند. چون ماشین که از روی اسکناسها رد شود صفرهاشان پاک میشود و ما میخندیم) بعد میرویم تمام برفهای روی زمین را «ها» میکنیم تا آب بشوند. و برف-آب سرازیر شود خیابان جی و نقی را با همان لباس و دستِ چرک سوار کند ببرد تا خیلی دورتر، تا بندر، تا خلیج فارس که میگویند به همهی آبهای آزاد دنیا راه دارد(یعنی هیچ کجای دیگر نیست که به این آبهای زیاد راه داشته باشد؟ این را که گفته بودم معلم جغرافیا زد توی سرم). خوب دیگر اینجا خانه است، خانه که نه یک دفترکاری، یک پاتوق دودآلودی که باید کلید بیندازم و بروم تو و اشک چشم پسربچهی آن روز قبل، پسربچهام را فراموش کنم. تو هم برو، برو توی لانهات فردا صبح باز دوباره بیا و قارقار کن.
امضا میشود به تاریخ یک جایی بین بیست و چهار و پنج بهمن ماه
ش.ش.ش
.
.
man ham miam mehmoonie baghe aghaghia... love...Nilofar
And now I wait my whole lifetime
For You
And now I wait my whole lifetime
For You
I ride the dirt, I ride the tide
For you
I search the outside, search the inside
For you
To take back what you left me
I know I'll always burn to be
The one who seeks so I may find
And now I wait my whole lifetime
Outlaw of torn
And I'm torn
So on I wait my whole lifetime
For You
So on I wait my whole lifetime
For You
The more I search, the more my need
For you
So on I wait my whole lifetime
For You
You make me smash the clock and fell
I'd rather die behind the wheel
Time was never on my side
So on I wait my whole lifetime
Outlaw of torn
And I'm torn
Hear me
And if close my mind in fear
Please pry it open
See me
And if my face becomes sincere
Beware
Hold me
And when I start to come undone
Stitch me together
Save me
And when you see me strut
Remind me of what left this outlaw torn
wow . فقط همین؛ wow
Incredible
نشست. به دلم. سرم. کله م. دلم می خواد دو بامبی بکوبم وسط فرق سرم اینجور وقت ها، که اینجور چیزها را می خوانم. که اینقدر آدم دلش قیقاج می رود وقتی می خواند.
هی هی! متنهای اینجوری لحنشون کامنت آدمو تاثیر پذیر میکنه. میدونی چی میگم؟
همينه. جنون نويسي. جن نويسي. قلم واسطهی انتقالِ نهفتههای ناهشیاری. لذت بردم.
در ماه شهريور پنج مطلب گذاشتم.
نادیا اندره برتون هم همچین نثری دارد. فنِ خودنویسی ( autonomy )را می شود به وضوح در متن دید..