February 14, 2007

چهارشنبه, 25 بهمن 1385

ساعت بیست و ششم از شعر شاعره‌ی شهیر شهرمان


.

دیروز عصر توی باغ قدم می‌زدم و به برگ‌های زیر پایم فکر می‌کردم. برگ‌هایی که فشرده می‌شوند، خرد می‌شوند و فراموش می‌شوند. به این باغ و سرمایش به کوچه‌ی اقاقی‌های کودکی‌هایم فکر می‌کردم که چه قدر است از این‌جا تا اقاقی و چی شد که من بسته شدم، به این‌جا بسته شدم. روز قبل، چه فرقی می‌کند که چه روزی. اتفاق این بود که مادری چادر به دندان گرفت و دو بامبی کوفت به سر پسرکی، پسرکی که ته مانده‌ی مایع زهدان او را هنوز زیر پلک داشت. دلم خواست بروم و چادر زن را بکشم. یا با چوب بلالی که هوسانه خریده بودم از پارک دو خیابان بالاتر یا پایین‌ترش- باز هم فرقی نمی‌کند- رحم‌اش را بدرم. ( به گمانم که این را از یک داستانی یادم بود. اسم‌ش را هم گذاشته بودند پناهگاه از فاکنر) یکی دو کلمه آمد و گذاشت که چوب بلال را پرت کنم توی جوی گشاد...عریض بگویم قابل فهم‌تر است اما عربی می‌شود، پهن چطور است این هم هنگام خواندن، گاو را یادآوری می‌کند. چقدر حرف زدن سخت شده و نوشتن. همیشه فکر آدم‌ها می‌سُرد جایی که تو منظورت نبوده. برای همین شعرهایم را می‌گذارم لای رختخواب‌پیچ‌های کهنه‌ی مادربزرگ، تا بید بخوردشان اما لق‌لقه‌ی دهان هر کس و ناکسی نشود. همیشه ترسم از این است. نه که فکر کنی نمی‌خواهم نقی، شاگرد تعمیرکار سر خیابان جِی شعر از من بخواند. نه. نمی‌دانم چطور بگویم. مثل حالا. حالا آن قدر می‌خواهم از یک چیزی بنویسم و بگویم تا نوک پستان‌هایم برجسته شود که خدا می‌داند.(این‌جا را مثل دختربچه‌ای بخوان که شکلات‌هایش زیادند و دارد برای هم‌شاگردی‌اش تعریف می‌کند چقدرند) می‌دانم که تا حال زن نبوده‌ای تا گرمی نگاهی را بر پوست پشت گردن‌ات، آن‌جا که موها می‌خواهند برویند، حس کنی. نگاه‌هایی را که می‌روند و می‌آیند آن‌قدر تا یک دم روی هم بیفتند. نگاه‌های مخملین، نگاه‌های سوزان و نگاه‌های مهربان. شده نفس‌ات آن‌قدر تنگ شود که نتوانی حرف بزنی چون صدایت بلرزد است که او بخندد؟ لعنت کنی چرا سرخاب مالیدی به گونه‌ات که حالا دو چندان رنگ خون بشود؟ جوری بخندی انگار دارند توی گوش‌ات دایم لطیفه می‌گویند؟ بعد ملافه‌ای بکشی روی دو بدنی که می‌لرزند و بعد باز هم با همه‌ی این احوالات که جرات گفتن‌شان را نداشتی، نگاه‌ات بازبسوزاند(این «باز» که دو بار گفتم حکمتی داردها)؟ همه‌ی این‌هایی که دیگر نمی‌شود ازشان حرف زد. چون همه توی چاه مستراح‌اند. چرا ندارد لابد برای این‌که وقتی سوار اتوبوسی می‌شوم و برای همه‌ی آدم‌های خسته، هیز، فضول و خواب، قصه می‌بافم، هیچ کس شکایتی ندارد. همه‌شان را دعوت می‌کنم توی آن باغ اقاقیا به مهمانی. آن‌قدر چلوکباب می‌دهم به‌شان که همه‌ی شهر فردا بوی آروق(آروغ عرب‌ها بدبو است) کباب بدهد. آنقدر پول که خیابان‌ها را با آن فرش کنند(می‌دانم که اهالی جایی دیوارهایشان را با اسکناس پوشاندند، اما قصه‌ی من باید فرق کند. چون ماشین که از روی اسکناس‌ها رد شود صفرهاشان پاک می‌شود و ما می‌خندیم) بعد می‌رویم تمام برف‌های روی زمین را «ها» می‌کنیم تا آب بشوند. و برف‌-آب سرازیر شود خیابان جی و نقی را با همان لباس و دستِ چرک سوار کند ببرد تا خیلی دورتر، تا بندر، تا خلیج فارس که می‌گویند به همه‌ی آب‌های آزاد دنیا راه دارد(یعنی هیچ کجای دیگر نیست که به این آب‌های زیاد راه داشته باشد؟ این را که گفته بودم معلم جغرافیا زد توی سرم). خوب دیگر این‌جا خانه است، خانه که نه یک دفترکاری، یک پاتوق دودآلودی که باید کلید بیندازم و بروم تو و اشک چشم پسربچه‌ی آن روز قبل، پسربچه‌ام را فراموش کنم. تو هم برو، برو توی لانه‌ات فردا صبح باز دوباره بیا و قارقار کن.

امضا می‌شود به تاریخ یک جایی بین بیست و چهار و پنج به‌من ماه
ش.ش.ش
.
.

سپینود | February 14, 2007 12:19 AM
Comments

man ham miam mehmoonie baghe aghaghia... love...Nilofar

Posted by: Nilofar at February 14, 2007 12:43 AM

And now I wait my whole lifetime
For You
And now I wait my whole lifetime
For You

I ride the dirt, I ride the tide
For you
I search the outside, search the inside
For you

To take back what you left me
I know I'll always burn to be
The one who seeks so I may find
And now I wait my whole lifetime

Outlaw of torn
And I'm torn

So on I wait my whole lifetime
For You
So on I wait my whole lifetime
For You

The more I search, the more my need
For you
So on I wait my whole lifetime
For You

You make me smash the clock and fell
I'd rather die behind the wheel
Time was never on my side
So on I wait my whole lifetime

Outlaw of torn
And I'm torn

Hear me
And if close my mind in fear
Please pry it open
See me
And if my face becomes sincere
Beware
Hold me
And when I start to come undone
Stitch me together
Save me
And when you see me strut
Remind me of what left this outlaw torn

Posted by: Nilofar at February 14, 2007 12:54 AM

wow . فقط همین؛ wow

Posted by: Keep Talking at February 14, 2007 06:13 AM

Incredible

Posted by: sin at February 14, 2007 04:47 PM

نشست. به دلم. سرم. کله م. دلم می خواد دو بامبی بکوبم وسط فرق سرم اینجور وقت ها، که اینجور چیزها را می خوانم. که اینقدر آدم دلش قیقاج می رود وقتی می خواند.
هی هی! متنهای اینجوری لحنشون کامنت آدمو تاثیر پذیر میکنه. میدونی چی میگم؟

Posted by: آفتاب پرست at February 14, 2007 06:23 PM

همينه. جنون نويسي. جن نويسي. قلم واسطه‌ی انتقال‌ِ نهفته‌های ناهش‌یاری. لذت بردم.

Posted by: میم at February 14, 2007 08:04 PM

در ماه شهريور پنج مطلب گذاشتم.

Posted by: mahemahv at February 14, 2007 11:23 PM

نادیا اندره برتون هم همچین نثری دارد. فنِ خودنویسی ( autonomy )را می شود به وضوح در متن دید..

Posted by: سورئالیست at February 16, 2007 11:21 AM
Post a comment









Remember personal info?