January 20, 2007

شنبه, 30 دي 1385

دا یعنی مادر

خمیده، فرورفته انگار که قصه‌هایش را نخواهد که بدهد. حرف می‌زند انگار به زبان همه و زبان و خودش و زبان آن‌که دیگر نیست. برای تو تنها همین است که مادر اوست. حالا دل‌ام تنگ اوست. دا می‌شود مادر و دواَر می‌شود دختر، می‌شود او. و لمس عینک‌اش با آن رگ‌های بیرون زده نقاشی شده پس‌توی نگاه‌ام. دواَر برمی‌گردد. با کوله‌ای کهنه از قصه‌ها. دل‌ام تنگ شده. عجیب دل‌ام تنگ شده و از این حصاری که متعلقم می‌کند به آدم‌ها دل‌خوش نیستم. اما باز دل‌ام تنگ می‌شود. هر‌که گوشه‌ای را گرفته بود ولی سهم تو، او، دواَر، از این گوشه چه تلخ بود. نشسته بودن و انتظار کشیدن برای وقتی که دیگر نیست. دا نیست. او می‌گوید: و انگار هیچ‌وقت نبوده... بوده؟
.
.
.
و من هنوز دل‌ام تنگ است. و فکر می‌کنم صدای او حالا آن قدر گرفته باشد که با تک سرفه‌ها و جرعه‌ای از چای همیشه دم‌اش هم باز نشود.
.
.
مرتبط با متن بالا؛
شعری از ورلن به جای تسلیت

سپینود | January 20, 2007 01:43 PM
Comments

گاه گداري زندگي با فكر بي تو بودن و حسرت با تو بودن سپري مي شود.فكر كنم شكنندگي آدم ها سبب رونق شان مي شود مثل زيبايي گياهان با ساقه هاي ترد و باريك و آهوي وحشي با آب لغزيده بر مردمك چشمش.(نه ديگه اين واسه ما دل نميشه!)

Posted by: Mohsen at January 20, 2007 02:04 PM

نمي دانم چرا خيال مي كنم حتمن بايد چيزي نوشت اين جا. تعارف نيست من به اندازه ي تو به دوار نزديك نيستم اما حالا با خواندن اين چند خط. . . خب بايد چيزي گفت. محسن بلد است اين جور وقت ها كلمات را بازي بگيرد. من اما . . . فقط كمي دلم فشرده شد. مي گويم كمي چون هميشه خيال مي كنم از اين بيش تر هم مي شود از اين بدتر هم مي شود

Posted by: پونه بریرانی at January 20, 2007 02:56 PM

خيلي خوب بود سپينود. خوب و غم-انگيزناك.

Posted by: mehdi at January 20, 2007 07:17 PM

و تو هم نتوانستي لينك بدهي به او؟ من كه نتوانستم.

Posted by: Mehdi Marashi at January 20, 2007 07:50 PM

غمي برداشتمان ... بس عظيم.
به روزم و منتظر...دوست داشتي يه سري بزن ...

Posted by: mahsa at January 20, 2007 11:17 PM

ما گیدیم مرغانه شما چی دگید؟

Posted by: همشهری کاوه at January 21, 2007 02:06 AM

تقديم به سپينود عزيز و همه مادران:

به خوابهائي كه نديده ام
به خيالهائي كه نكرده ام
به روزهائي كه نديده ام
به رازهائي كه نگفته ام
.
.
.
و به خاطر چشم هائي كه پشت پا آب مي ريزند

Posted by: mehdi at January 21, 2007 09:24 AM

سلام
تصادفا وبلاگ شما رو پیدا کردم مطلبتون درباره فرم رو خواندم و خوشم اومد . این پست آخرتون هم زیبا بود .

Posted by: elham at January 21, 2007 09:30 AM

نوشتن تنها راهي براي بيان خود نيست
ارتباط با قلم هميشه جاودان است ... پس بگذار بنويسم و بنويسيم همه آنچه گفتني ست.

Posted by: پيام at January 21, 2007 11:33 AM

و این دلتنگی هیچ وقت از بین نمیره !! شاید کهنه بشه

Posted by: مریم بانو at January 21, 2007 06:53 PM

خانوم سپینود گاهی فکر می‌کنم نباید این نوشته ها را در دسترس گذاشت بعد به خودم میگویم چقدر بدبین هستی. نوشته های شما درخشانند و بی تعارف میگویم. اما کمی وب گردی کنید چیزهایی را پیدا می‌کنید که بارقه هایش در نوشته های دیگران است. مثل آرزوی شما برای نویسنده شدن که برای هزارتو بود. خانوم بریرانی البته دوست شما هستند ولی انگار یادشان افتاده که آرزو دارند یا یک مطلبی که درباره معلق بودن و تعلق داشتن یک بار نوشته بودید که معنای متضاد دارند ولی از یک ریشه هستند که من خیلی لذت بردم و دیروز توی یک وبگردی توی یک وبلاگ دیگه دیدمش این هم آدرسش:http://negarnr.blogsky.com/?PostID=131
به نظر من شما باید امساک کنید در نوشتن نوشته هایتان.
این ها همه صرفا از علاقه من به شما و نوشته ها و متن های شماست.
ارادتمند.
یک دوست

Posted by: یک دوست مخلص at January 23, 2007 07:59 AM

درد آشناييست ...درد ماندن ...! بر جا ماندن .

Posted by: Mahya at January 23, 2007 10:55 AM

اي بابا حالا من روي سخنم با سپينود نيست اما نمي دانستم عشق به نوشتن هم حق كپي رايت دارد. البته ما مخلص هركه به رفيق ما اخلاص داشته باشد هستيم اما شمارا به خدا فضا را الكي سمپاشي نكنيد

Posted by: پونه بريراني at January 23, 2007 12:28 PM

دوست انگار مخلص فرض کنید من هم دوست چاکر. ها؟ فرض که می‌شود کرد. (کاری که شما کردید یعنی فرض بر این گذاشتید که دوست مخلصی هستید) راست‌اش شاید این را باید توی یک پست جداگانه بگذارم اما حوصله ندارم. یعنی می‌دانید دیگر دست این جور بازی‌ها رو است. اصلن بازی هم نیست. خنده‌دار و قابل پی‌گیری هم نیست. نیست. نیست. حتا آن قدر نیست که زحمت همین جواب ... حالا که دارم می‌نویسم. پس گله ممنوع. اگر کمی حواسم را جمع کنم ...صبر کنید می‌گویم. آهان آن نوشته هزارتو بالایش نوشته شده که شخصی نیست و جای ضمیر من نام خود را بگذارید. این از این. ضمن این‌که به قول رفیق بالاسرمان! عشق داشتن به چیزی و داشتن هر آرزویی شامل انحصاری نیست. تازه به‌تان بگویم که ایشان، همین رفیق بالاسر، گاس هم عشق‌شان بیش‌تر از ما باشد. پس بالاغیرتن بی‌خیال.
و اما مورد دوم شما چیزی از توارد به گوش‌تان خورده؟ ان‌شاء‌الله که آن باشد!
بابت این دومی هم ممنون چون بانی خیر شده و ما لینک یکی از دوستان را که نوشته‌هایش را دوست داریم و ایشان مثل جن بوداده غیب و ظاهر می‌شود را پیدا کردیم.
حالا رخ بنما که دوست مخلص‌ام آرزوست! دوستان مخلص را نه‌بنشناسیم آن‌وقت دشمنان مثل مور و ملخ نام و نشان دارند.
امیدوارم که ختم غائله شود.

Posted by: سپینود at January 23, 2007 03:04 PM

سلام
انگار مادرمو برام صدا زدي. ميگن بهشت زير پاي مادران است . آره . حق مادر هم همينه كه بهشت زير پاش باشه . خاك پاش باشه . اما برا من تا مادرم هست بهشت هست .بقول زنده ياد پناهي :به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد.

اولين بار بود كه ديدمت . هر كه هستي دمت گرم و سرت خوش باد.

Posted by: مکی at January 26, 2007 08:26 AM
Post a comment









Remember personal info?