.
.
بله بله درست میفرمایید. اصلن مورد ندارد آدم بیخودی وقت مردم را تلف کند. کار درستی هم نیست توی یک مجموعه نوشته، متن خودت را برجسته کنی که آی ملت ببینید چه کردم!
اما به جان شما نباشد به جان خودم که میتواند باشد؛ این یک بار فرق میکند. ما که نمیتوانیم یک هفته بند باشیم جایی، یک سال است بند این هزارتوییم و حالا بیخ گوشی آرزویمان را هم بهش گفتیم.
کمی ندید بدید بازی درآوردیم. آخر دست خودمان که نبود، نسخهی صفحه بندی شدهای کتابمان(خیلی حال میدهد این گفتن کتابمان!) دستمان بود برای غلطگیری نهایی و ما هم ذوق مرگ بودیم و ...
بگذریم خودتان بروید بخوانید.
تولد هزارتو هم تبریک. به خصوص به یک میرزایی که جور همهی بدقولیها و اذیتهای ما را توی این یکسال با خستهگیها و شب بیداریهایش کشید.
.
.
.
مرسی خانم، مرسی
waow! كتاب تان؟ نه... كتاب تان؟ ايول. بسي محظوظ گشتيم از شنيدن اين خبر.
اتفاقن گاهی از خود نوشتن لازم است... برای مخاطب هم لازم است. بابت کتاب...امیدوارم که هر چه زودتر بخوانمش... من نوشته های شما را دوست دارم
با قلمتون خيلي مانوسم خيلي..
من ايران نيستم و مشتاق خوندن...چه جوري تهيه اش كنم ميشه بهم بگيد
ممنون ميشم اگه جواب بديد
ببینید...نگفتم ندیدبدیدبازی درآوردم!
این به اصطلاح کتاب یا مجموعهی داستان هنوز به ارشاد نرفته و مجوز نگرفته که فکر هم نمیکنم بگیرد. من کمی ناشی(بخوانید هیجانزده) هستم که داد و هوار کردم. لابد اگر دربیاید وبلاگستان را روی سر خودم و شما میگذارم. پس مطمئن باشید خبر میدهم.
ممنون از همه.
سلام
وبگردي سر صبح من شامل شما هم شد
تا جايي كه مي شد رفت پايين، خواندم
سرافراز باشيد
من هر روز كه آپ مي شوي پيش خودم مي گويم عكس هاي قونيه را اين بار گذاشته اي، مي آيم ميبينم نوشتي شدّت و ضعف گرایش به فرم. پس عكس هاي قونيه كو؟
حتي خيلي حال مي ده كه بگيم "كتابتان" ... حتي منم ذوق مرگ مي شم...
خيلي شاد مي شم اگه مجوز بگيري ... يه كتاب خوب به كتاب خونه ي كوچيك اتاقم اضافه مي شه ... وااااااااااااااااااااي شاهكاره .
مي رو سر مي زنم و مي خوونم. حتمي. به روزما...
بابت کتاب چقدر پول دادی ؟ به کدوم ناشر ؟
---
hey! پولی ندادم. نشر چشمه.
چه کیف عجیبی داشت خواندن آرزوئی که نوشتهاید (با اجازه، من هم جای خیلی منها من گذاشتم!) / (گمانم من هم تقریبا همان پسوند نویس حسابی گرفتارم کرد! یعنی قبلترش بیشتر شبیه کسی بود که آدم بارها در جای ثابتی میبیند (نوشتن را میگویم)، بعد ناگهان یکروز از خودش میپرسد چرا تا بهحال با این بابا رفیق نشدم!؟ و یکهو نوشتن میشود کار و زندگی و عشق آدم.) و چه کیف خاصتری داشت بخشی که دربارهی پرسوت گفته بودید و پاراگراف بعدش... (صادقانه اعتراف کنم کلی احساساتی شدم نسبت به نوشتن!!!)/ بابت کتابتان هم تبریک. امیدوارم به زودیِ زود بشود خواند. / و خیلی خیلی ممنون به خاطر کامنت مهربانانه و لطفتان :) / سرخوش باشید و شاد و پیروز امیدوارم
آرزو بر جوانان عیب نیست... هه هه هه... ولی جدا از شوخی مطلب جالبی نوشته بودی. ولی یکی از انگیزه های نوشتن رو جا انداخته بودی. در هر حال بهت تبریک می گم قلم خوبی داری و امیدوارم کتابت هر چه زود تر بیاد.