January 15, 2007

دوشنبه, 25 دي 1385

مانیفست نوشتن

.
.
بله بله درست می‌فرمایید. اصلن مورد ندارد آدم بی‌خودی وقت مردم را تلف کند. کار درستی هم نیست توی یک مجموعه نوشته، متن خودت را برجسته کنی که آی ملت ببینید چه کردم!
اما به جان شما نباشد به جان خودم که می‌تواند باشد؛ این یک بار فرق می‌کند. ما که نمی‌توانیم یک هفته بند باشیم جایی، یک سال است بند این هزارتوییم و حالا بیخ گوشی آرزوی‌مان را هم به‌ش گفتیم.
کمی ندید بدید بازی درآوردیم. آخر دست خودمان که نبود، نسخه‌ی صفحه بندی شده‌ای کتاب‌مان(خیلی حال می‌دهد این گفتن کتاب‌مان!) دست‌مان بود برای غلط‌گیری نهایی و ما هم ذوق مرگ بودیم و ...
بگذریم خودتان بروید بخوانید.
تولد هزارتو هم تبریک. به خصوص به یک میرزایی که جور همه‌ی بدقولی‌ها و اذیت‌های ما را توی این یک‌سال با خسته‌گی‌ها و شب بیداری‌هایش کشید.
.
.
.

سپینود | January 15, 2007 03:17 PM
Comments

مرسی خانم، مرسی

Posted by: میرزا at January 15, 2007 03:23 PM

waow! كتاب تان؟ نه... كتاب تان؟ ايول. بسي محظوظ گشتيم از شنيدن اين خبر.

Posted by: mehdi at January 15, 2007 05:49 PM

اتفاقن گاهی از خود نوشتن لازم است... برای مخاطب هم لازم است. بابت کتاب...امیدوارم که هر چه زودتر بخوانمش... من نوشته های شما را دوست دارم

Posted by: ابوالفتحی at January 15, 2007 07:04 PM

با قلمتون خيلي مانوسم خيلي..
من ايران نيستم و مشتاق خوندن...چه جوري تهيه اش كنم ميشه بهم بگيد
ممنون ميشم اگه جواب بديد

Posted by: mehdi at January 15, 2007 08:40 PM

ببینید...نگفتم ندیدبدیدبازی درآوردم!
این به اصطلاح کتاب یا مجموعه‌ی داستان هنوز به ارشاد نرفته و مجوز نگرفته که فکر هم نمی‌کنم بگیرد. من کمی ناشی(بخوانید هیجان‌زده) هستم که داد و هوار کردم. لابد اگر دربیاید وبلاگستان را روی سر خودم و شما می‌گذارم. پس مطمئن باشید خبر می‌دهم.
ممنون از همه.

Posted by: سپینود at January 15, 2007 10:00 PM

سلام
وبگردي سر صبح من شامل شما هم شد
تا جايي كه مي شد رفت پايين، خواندم
سرافراز باشيد

Posted by: محمد at January 16, 2007 09:11 AM

من هر روز كه آپ مي شوي پيش خودم مي گويم عكس هاي قونيه را اين بار گذاشته اي، مي آيم ميبينم نوشتي شدّت و ضعف گرایش به فرم. پس عكس هاي قونيه كو؟

Posted by: sin at January 16, 2007 09:27 AM

حتي خيلي حال مي ده كه بگيم "كتابتان" ... حتي منم ذوق مرگ مي شم...
خيلي شاد مي شم اگه مجوز بگيري ... يه كتاب خوب به كتاب خونه ي كوچيك اتاقم اضافه مي شه ... وااااااااااااااااااااي شاهكاره .

Posted by: mahsa at January 16, 2007 09:43 PM

مي رو سر مي زنم و مي خوونم. حتمي. به روزما...

Posted by: محمد رضايي روشن و هومن راهزاد at January 17, 2007 10:33 AM

بابت کتاب چقدر پول دادی ؟ به کدوم ناشر ؟
---
hey! پولی ندادم. نشر چشمه.

Posted by: hi at January 17, 2007 11:51 PM

چه کیف عجیبی داشت خواندن آرزوئی که نوشته‌اید (با اجازه، من هم جای خیلی من‌ها من گذاشتم!) / (گمانم من هم تقریبا همان پسوند نویس حسابی گرفتارم کرد! یعنی قبل‌ترش بیشتر شبیه کسی بود که آدم بارها در جای ثابتی می‌بیند (نوشتن را می‌گویم)، بعد ناگهان یک‌روز از خودش می‌پرسد چرا تا به‌حال با این بابا رفیق نشدم!؟ و یک‌هو نوشتن می‌شود کار و زندگی و عشق آدم.) و چه کیف خاص‌تری داشت بخشی که درباره‌ی پرسوت گفته بودید و پاراگراف بعدش... (صادقانه اعتراف کنم کلی احساساتی شدم نسبت به نوشتن!!!)/ بابت کتاب‌تان هم تبریک. امیدوارم به زودیِ زود بشود خواند. / و خیلی خیلی ممنون به خاطر کامنت مهربانانه و لطف‌تان :) / سرخوش باشید و شاد و پیروز امیدوارم

Posted by: ساسان م. ک. عاصی at January 18, 2007 03:12 PM

آرزو بر جوانان عیب نیست... هه هه هه... ولی جدا از شوخی مطلب جالبی نوشته بودی. ولی یکی از انگیزه های نوشتن رو جا انداخته بودی. در هر حال بهت تبریک می گم قلم خوبی داری و امیدوارم کتابت هر چه زود تر بیاد.

Posted by: محمد رضايي روشن و هومن راهزاد at January 19, 2007 05:12 PM
Post a comment









Remember personal info?