آن ادعای ارتباط گرایش به فرم با گرایش به طبیعت پر بیراه هم نبود. طبیعت اولین الگوی فرم گرایی است. گفتن ندارد که تقارن، تناسب، تجانس، تراکم،... موتیف و عناصر تکرارشونده، ریتم، تضاد، تکامل و همهی این عناصر فرمیک با مثال های ساده ای از طبیعت، مثل برگِ درخت و طرح خطوط آن متناظرند. یادم میآید به صحبت دوستی دربارهی الگوی آشفتهگی در داستانهای پل استر که عده ای محقق ادبی و هنری این الگو را در داستانهای پل استر و گستردهگی آنها را بر مبنای این نظریه ثابت کردهاند، همان طور که در نقاشی های جکسون پولاک و... برای توضیح این نظریه این دوست ازشکل کریستالی یک دانهی برف کمک گرفت.
این نگاه سابقهای هم در جنبش رمانتیک قرن نوزده اروپا و اصلن در نظریات ارسطو در فن شعر و بوتیقا دارد.
«ارسطو در بوتیقا تنظیم به قاعدهی اجزاء برای شکل دادن به کل یا اندامواری زیبا را توصیه میکند.»
رمانتیکها به شدت شیفتهی طبیعت بودند. نمیخواهم به سوابق تاریخی این بحث بپردازم و آن را در حد یک تحقیق خشک و بیحس پایین بیاورم اما لابد دربارهی فرمالیستهای روس چیزهایی شنیدهاید. روسها به شدت فرم گرا بودند(حالایش را نمیدانم! لابد نه به آن شدت) مثلن لف کولشوف فیلم سازی بود که اولین نظریات مونتاژ فیلم مال اوست. فرض کنید سینما با آن همه امکاناش آدمی مثل گریفیث را گذاشت تا با دستِ باز داستان بگوید و بگوید و روایتهای ادبی را توی سینما بیاورد و در آن اوج روایت و داستانپردازی، کولشوف با نگاتیو بازی می کند. دو نمای بی ربط را کنار هم می گذارد تا ببیند نتیجه چه میشود. و آن قدر به سر و شکل فیلم ور میرود که مثلن رزمناو پوتمکین از سینمای روسیه سردرمیآورد و اگر این فرمالیستهای لعنتی این قدر با پروپاگاندیست ها هم راه نمیشدند بهتان میگفتم که چه انقلابی در سینما و ادبیات و ... می شد! بخواهی فکر کنی سیاست و ایدهاولوژی هم ضربهی ادبی و هم ضربهی هنری عمیقی به روسها زد. و به...
همین. حرف دیگری نیست انگار. اینها را نوشتم اما احمقانه است. قبول کنید که شما هم میگویید احمقانه است. پس فرم را میگذاریم در کوزه... نه خود فرم را. نه شکل را... حرف زدن ازش را. دیروز فیلم هنری فول(Henry Fool) از هال هارتلی را دیدیم حرف کشیده شد به غریزه. به ناخودآگاه... گمانام جلوی این بحث فرم هم باید نوشت غریزه. اگرنه که هر اثر هنریای فرمت و قالبی داشت و تو باید فقط انتخاب میکردی. بعد هم مادهی خام مذاب را تویاش میریختی.
دارم خودم را گول میزنم. میدانم. دلام سکوت میخواهد. وقتی یک داستانی هست ساکت میشوم. دنبال این قر و فر ها هم نمیروم. اینها همه توی فکرم میگذرند. وقتی داستان نیست جلویشان را میگیرم و نمیگذارم که بگذرند. بعد میخواهم بریزمشان روی کاغذ، اینجا، در لحظه میدانم که خبط بزرگی است. اما حس فشار اینکه «باید کاری کنی»...یا که« دارد دیر میشود»...حتا فکر اینکه«داری میمیری بدبخت»... وادارم میکند هذیان بگویم. گول بزنم خودم را. چه قدر و تا کجا؟ نمیدانم. فقط میدانم که تنها داستان است که گول نمیزند. خیلی واقعی است. آنقدر که گاهی تنه میزند به من و پرتام میکند جاهای دور. آن قدر دور که گاهی میترسم راه برگشت را پیدا نکنم. مثل همین امشب...
.
.
.
خوب ادامه نده عزيزم....
مي گن خدا بزرگه ... تو هم مثه ما بشين ببين ته قصه چي مي شه
البته قيديميتر ها مي گن همه مي ميريم ولي شايد هم مونديم ... مثلا مثه صدام كه تازه وقتي مرد موندگار تر شد!!
باور نداري يه سري به وبلاگ هاي ديگه بزن ببين چه جوري دارن به صدام (اين آشغال) حال مي دن... حيف اين نيم متر فضاي مجازي!!! كه اسم صدام بره توش
راستي اگر نتونستي بين كامنت اول من و نوشته هاي خودت تفاهم ببيني بدون كه اشكال از من بود!!!
شايد همين طوري باشه كه ميگي: زندگي يعني ادامه ندادن و ناتمام ماندن. اما من ميگم نه! زندگي مثل همون مقوله كذايي گذشت زمان ميمونه. زندگي كردن امريست ناگزير. زندگي جريانيست كه چه بخواهيم و چه نخواهيم در آن جاري هستيم. به نظر اين حقير بهتره بگيم: زندگي يعني رفتن و رفتن و رفتن و نرسيدن.
مخلص آبجي يه سر به بزنhttp://tanbali.blogfa.com/
داستان هم دیگه واقعی نیست جون شما.
همه چیز یه جوری شده
دست مي برم به حافظ براي سپينود نازنين :
قلب بي حاصل ما را بزن اكسير مراد
يعني از خاك در دوست نشاني به من آر
خيلي جالبه كه وقتي يك اثر مي خواد خلق بشه خيلي از اين ها اصلا توي ذهن خالق اش نمياد ... فقط غريزه است كه كار رو جلو مي بره
سلام. مدت هاست به سفارش علي مطالبتون رو مي خونم... اين فضا رو دوست دارم... راستش اينجا واسه من يه جورايي مثه ناخن مي مونه روي پوست كهير زده ...
لطفتون تو وبلاگ باعث شد بعد مدت ها جرات كنم واستون پيام بزازم ( شايد به بهانه ي تشكر از اينكه مطلب رو خوندين)
"مي نويسم كه تنبل نباشم" هميشه منتظر شماست ...
خارج از واقع و غير واقع لطفا داستانتان را بنويسيد تا دير نشده.
امافك كنم
زندگي يعني رفتن
حتي در نرسيدن رفتن..........كاش يكي به خودم ميگف اين قصه هارووووووووو..........