.
.
همین الان نمیدانم دقیق، که چه میخواهم بگویم. فقط میدانم که حرفهای بعد از اینها که میایند، همه مدتی بود فکرم را مشغول کرده بود. مثلن وقتی داستانهای بنیعامری(نفس نکش، بخند، بگو سلام- آهسته وحشی میشوم) را میخواندم یا رمانهای محمدرضا کاتب(هیس، پستی، وقتِ تقصیر) را یا فیلمهایی مثل کارهای آلمادوار و فنتریر و کیارستمی را. میبینم، این فکرها تشدید میشوند. یک روز هم توی جلسههای فیلممان فیلم ناف محمد شیروانی را دیدیم با چند فیلم کوتاه فبلیاش. شیروانی به شدت فرمگرا است. ضمن این که بسیار غریزی فیلم میسازد. و آدم بیادعایی هم هست. مجموع اینها، به فکرم فرو برد که اتفاقن ریختپردازی و شکلگرایی و تمایل به پیچیدهگی شاید هیچ ربطی هم به دانش و علم و فن خاصی نداشته باشد و طبیعتِ ذهن ما شکلگراست. فرمی که از کار بیرون میزند حتا، شاید زاییدهی آگاهی در به کاربردناش است. و ما گاهی به اشتباه نویسنده یا فیلمساز و مولفی را متهم میکنیم به قدرتنمایی و «منم زدن» در کارش. این که طبیعتِ زندگی ما ایرانیان و ادبیات ما، رمزی و استعاری و اینهاست و فرار از سانسور و ... را اجالتن کنار میگذارم. یادداشتهای زیادی هم در طول این مدت برداشتم که شاید اگر این حرفها ادامه پیدا کند آرام آرام میآورمشان. اما حالا نقدن میخواهم حرفهای خودم را بزنم.
بعضی وقتها یک چیزهایی در داستانها و فیلمها میبینیم که گرفتارمان میکند. تناقض. دوستاش داریم یا نداریم. دوباره بخوانیم یا ببینیماش یا نه. فکر که میکنیم به کل ماجرا میبینیم چه ساده بود. بعد میپرسیم پس چرا همانطور ساده نماند و ساده روایت نشد؟ کاش میشد یا کاش نمیشد. منظورم دقیقن این است که دو دل هستیم که کاش همانطور ساده و سرراست گفته میشد و بعد میبینیم که نه همین طوری پیچیده، مزهاش بیشتر و بهتر است.
وقتی حرف از فرم و شکل و ریخت و ساختار(هرچه که دوست دارید بنامید، فقط بدانید که ساختار کمی فرق میکند) میشود،یا آن چیزی که به زعم ما یک اثر را پیچیده یا غیرقابل فهم میکند، من توی یک خیال میروم که خودم اسماش را گذاشتهام رویای گوتیک، گوتیکاش را بگردید در معماری پیدا کنید. آن وقت بدون توضیح میتوانید مکان و سر و شکل رویا را تجسم کنید. توی این رویا، لباس حریر سفیدی، آویزان و پاره پاره و ریش ریش، مثل لباس Ami Lee توی کلیپ my immortal تن کردم و نویسنده، یا کارگردان، خلاصه شخص مولف چشمبندی به چشمم بسته و دستم را میگیرد و توی دالانها و راهروهای همان قصر یا مکان گوتیک راه میبَرَدَم. من با بو، سردی و گرمی هوا، صداها، نمادهایی ازطبیعتی که در فضای گوتیک است، حتا از فشار دستِ مولف کشف میکنم و دارم لذت میبرم و دلم می خواهد هیچوقت چشمبند را باز نکند و بازیِ بگرد و کشف کن( explore and seek) هیچ وقت تمام نشود.
برمیگردیم به دنیای واقع. پا روی زمین سفت می کنیم و کمی حرف میزنیم دربارهی؛ ابتدا تناقضی که در مخاطب ظاهر میشود در برخورد با آثار فرمگرا:
شاید آن تناقض، سهلخوانی، برگردد به ذهن تنبل و راحتطلبمان یا قانون وتر مثلثِ قائمالزاویه که نزدیکترین فاصلهی بین دو نقطه است و ما همیشه نزدیکترین را بهترین میدانیم و یا خیلی دلایل ریز و درشت از علم ارتباطات و سرعت و جامعهشناسی. اما فکر میکنم لذتِ ما از فرم و شکل و پیچیدهگیهای یک اثر رابطهی مستقیمی دارد با نفرت و فرار ما از شهرنشینی و مدرنیت و تمایل به طبیعت که میدانیم کیفیت سادهای ندارد. یعنی این هر دو از یک سنخ هستند. کسی که زندگی در کلبهای در دل طبیعت را ترجیح دهد به شهرنشینی و تکنولوژی از فرمگرایی و هزارتویی یک اثر لذت میبرد. (نمیدانم این را قبلتر هم کسی کشف کرده یا نه ولی من همینجا به نام خود ثبتاش میکنم!) اما از شوخی که بگذریم، کیفیت و پدیدههایی که در پی شهرنشینی وارد زندگی انسان میشوند همه در همان سوی راحت طلبی جسم و زندگی او هستند. مثل همان وتر، که نزدیکترین و سهلترین فاصلهی بین دو نقطه است و مسلم است که ذهن او را هم عادت بدهند به راحتطلبی. البته این هیچ بد نیست اما یک انتهایی دارد دیگر. یعنی یک روزی این ذخیره تمام میشود منظورم این است که تا دیروز remote control خیلی پدیدهی عجیبی بود، و البته همان وقت هم هنرمندانی مثل راجر واترز(Roger Waters) بودند که توی ترانهها و کلیپهاشان از این پدیده انتقاد میکردند، اما حالا توی ماشین، ضبط ماشینات هم ریموت کنترل دارد و ایضن در پارکینگات و کرکرههای پنجرهات و ماکرو ویوات و ... باز هم میگویم که هیچ کدام بد نیست، ولی انتها و حدّی دارد. کسی که دیگر به جای ما نمیتواند بخوابد و رویا ببیند؟ و یک جایی باید حق داد به روح ِطبیعتگرا و ذهنی که میخواهد فکر کند، فعال باشد درست مانند جسمی که میخواهد ورزش کند، هوای پاک به ریه بکشد و خودش بلند شود برود در پارکینگاش را باز کند ... میزند به سیم آخر. ول میکند و میرود. ممکن است حتا مجبور شود آتش را بازکشف کند(مثل فیلم cast away ، کشتی شکسته، که تام هنکس آتشی را که قبلترش با یک حرکت فندک روشن میکرد در دو سه روز با چه زحمتی برپا میکند) گیاه را خود بکارد, مجبور باشد کیلومترها تا رسیدن به یک آبادی راه برود، توی آبِ سرد رودخانه حمام کند، ... اما که لذت ببرد.
ربط همهی اینها به فرمگرایی و پیچیدهسرایی در همان اصل لذت است. هرکس گونهای لذت میبرد. همآغوشی را طولانی میکند و از کشف اندام معشوق لذت میبرد یا که همان ابتدا میرود سر اصل مطلب. مزمزه کردن لذت امری است که (نه در همه ی موارد) بیشتر در روایتی خوش میاید که شکل سرراستی ندارد. از طرفی بد هم نیست کمی خود را جای مولفی بگذاریم که بنابر اصل آزادیِ انتخاب و فردیتاش، لنتخاب کرده که فرق کند. یعنی آنی نباشد که همه هستند و آن را نگوید که همه گفتند و آن جور نگوید که همه میگویند و میخواهند.
و باز هم هست بعدترها...
.
.
.
آخي. بالاخره پيدات كردم چند وقتي گمت كرده بودم :(
متاسفانه يا خوشبختانه سر در نياوردم............اگه commentام گذاشتم واسه اين بود كه بگم منم هستم.........شايد مخ منم اينجوري فرم گرفته.......عجب!!!!!!!!!!!!
سلام.
مطلب خواندني بود. اما در جمله زیر یک اشکال فکری هست:
«از طرفی بد هم نیست کمی خود را جای مولفی بگذاریم که بنابر اصل آزادیِ انتخاب و فردیتاش، انتخاب کرده که فرق کند».
کسی فردیت یا فرق کردن خود را انتخاب نمی کند. کسی تصمیم نمی گیرد که «آن جور نگوید که همه می گویند». او چون طور دیگری است، طور دیگری فکر می کند، طور دیگری می بیند و طور دیگری می نویسد.
من کلا فرم رو دوست دارم
چیز خوب و خوشگلیه
همش هم تو همون لذتی که گفتی خلاصه می شه
بعضی ها از از بعضی فرم ها لذت می برند بعضی ها نه
همه چیز به همین سادگیه
اصلا خیلی ها فرم خاصی تو آثارشون دارن بدون اینکه بدونن
یا می دونن و نمی تونن اصول اون فرم رو توضیح بدن
اینجوری خوشگل تر می شه چون هر کسی نمی تونه از فرمشون تقلید کنه
سپینود عزیز ممنون از حسن نظرت.
:)
اينجا رو ديدين؟
اگه نه كه يك نگاه كاملي بندازيد
http://maheberkeh.blogspot.com/
من كه با فرم كلا موافقم (منظور فرماليستي بودنه) .... يعني بحث موافق و مخالف هم نيست، غير از اين جوري فكر كردن اصلا نمي تونم جور ديگه اي فكر كنم ... هر چند كه تعريف فرم براي من با آن تعريفي كه از حرفهاي امثال آيزنشتين در مي آورند فرق هاي اساسي داره... سيستم فرماليستي فون تريه و كيارستمي واقعا قابل تحسينه .... در ضمن به نظرم ادم هاي فرم گرا اصولا آدم هاي مدعي يي هستند، فرم گراي غير مدعي تقريبا يك واژه اي است كه خودش خودش را نقض مي كند
خانوم استفاده كرديم. خواهرم آزاده گفت تو جلسات نمايش فيلمتون فيلماي هال هارتلي رو ميبينين. من يه سري مطلب در آرشيو وبلاگم _ شهريور ماه _ درباره هارتلي نوشتم. خوشحال ميشم نيگا كنيد. با تشگر
سلام!
چي بگم؟ راستي! تو يه كم زيادي خوب نمي نويسي؟