نه به قصد خودمتفاوتبینی، فقط به این دلیل ساده که هیچ وقت در خودم ذوق طنز ندیده بودم، در حرکتهای مشترک وبلاگی شرکت نکرده بودم مثل لیست افتخارات. اما حالا همه چیز فرق میکند چون رفیقی قدیمی که شاید رفاقتمان آن قدرها هم نزدیک نشد و کوتاه بود، اما خیلی موثر و ماندگار و چشمانش تیز و نافذ و صدایش آسمانی ... گفته که اعتراف کن!(این متن را صبح نوشتم بعد آمدم دیدم که ای دل غافل از طرف این رفقا هم دعوت شدم به اعتراف: نوشتن، همین و تمام – که هم نام بسیار زیبایی دارد صفحهاش و هم قلم روان و عالی و دیگری یک ماهی سیاه کوچولو که فکرهای بزرگ توی سر دارد) توی این چهار سال مطلب قابل اعترافی ندارم اما فکر که کردم دیدم این ها پربدک نیستند:
1- توی رانندگی و فوتبال کلهی یک مرد ازدرونم سر درمیآورد که خیلی لمپن است(لابد همان آنیموس است دیگر!). موقع رانندگی متال گوش میدهد و دائم مترصد درآوردن قفل فرمان است، تا کسی را ناکار کند و فحشهای آن چنانی هم که ...بعله! و موقع فوتبال هم داد است و فریاد است و اینها، که مودبانهاش بود، شما بخوانید عربده.... برخلافاش گاهی زنانگی هم عود میکند نافرم، آن هم به شکل عاشقیت نه در پاورقی بلکه به کفش پاشنه بلند، لاک ناخن، گوشواره و شدید از خلخال مچ پا و انگشتری که توی شست دست یا انگشت نشانه کنند خوشم میآید. و البته رقص قردار ایرانی و هیپهاپِ فرنگی ایضن.
2- یک زمانی یک دوست پسر معتاد داشتم.( معتاد که میگویم قضیه جدی بودها) و من از اول این را میدانستم و یک فکر احمقانه به من میگفت که باید ترکش بدهم و کمکاش کنم و اعتیاد بیماری است و از این چرندیات. و حتا تا این فرضیه پیش رفتم که عشق به این چیزها کار ندارد و نباید قضاوت کنم و اصلن دماش گرم که میکشد و خاک بر سر من بزدل کنند که جرات هم منقل شدن با او را ندارم. خلاصه او که ترک نکرد هیچ، داشت ما را هم آلوده میکرد که جبرنیل بر من نازل شد و هشدار!
3- غریزهی خوردن در من برای سیر شدن نیست و صد درصد برای خود غذاست. یعنی مثلن قورمه سبزی را تا زمانی که توی قابلمه موجود است میخورم! حتا به قیمت سنگین پس دادنش از راه حلق... باید کمی به پستهای قبلی مانی دربارهی خوردن رجوع کنم بلکه از خودم خجالت بکشم.
4- اولین برانگیختگی جنسی وقتی سراغم آمد که با هیتکلیفِ بلندیهای بادگیر آشنا شدم! البته او کاترین را دوست داشت، اما من شیفتهی شخصیتپردازی و توصیفات فیزیکی و کولیوار او شدم. هنوز هم مرد رویاهای من یک کولی وحشی و خشن ِهیتکلیف-مسلک است که یافت مینشد تا حال.
5- اعتقاد راسخی بر از هم پاشیده شدن بنیاد هر ازدواجی دارم. فکر میکنم آدم یک بار که بیشتر به دنیا نمیآید پس به جای این که یکی را اسیر کند و هی راه به راه به او خیانت کند، مقاطعی را با آدمهای مختلف بگذراند. البته این تئوری من هنوز پاسخ درستی به وضیعت کودکان حاصل از این روابط نمیدهد. اما گمان میکنم باید در عمل کم کم بچهها هم به این وضعیتِ پدر و مادرهاشان عادت کنند. این طوری زن و مردهای بیشتری را به عنوان پدر و مادر تجربه میکنند و یک بعدی نمی شوند. ولی در کل ازدواج چیز مزخرفی است.
تمام شد؟ تازه تازه داشتم گرم میشدم. خب انگار حالا باید چند نفر را هم معرفی کنم. پونه را میگویم ولی شما حساباش نکنید چون واقعن خودم هم نمیدانم که دیگر چه چیزی را در چنته برای اعتراف کردن دارد! آزاده برای جبران کمرویی و کم حرفیاش، ماهزاده بیتوضیح به خودش واگذار میکنم، رفیق مهدی ارگی یا ارنستو و چزاره و جری و خوان و ایگناسیو، این یک نفر برایم مهم است خدا کند لبیک بگوید: حامد حبیبی، یک آزادهی نازنین دیگر و رفیق ِکوه و کمر و فیلم و داستان آقای بیات عزیز و میدانم پر شد کیسهام اما مینا کشاورز خیلی خیلی عزیز را هم میخوانم. راستی در ستایش سخن هم باید حرفهایی داشته باشد دست کم راجع به مارسلا.
پ.ا.2.ن کامنت علی، برادرم رو خوندم! راست میگه جعل اسناد هم کردم یعنی شناسنامهی علی رو از 1354 تبدیل کردم به 1356 تا بتونه توی تیم مینیبسکتبال اسدی شرکت کنه!
پ.ا.2.ن.2 برای اونهایی که کلاه شرعی(بخوانید دلیل روشنفکرانه) برای چرایی وجود این بازی میخواهند باید بگویم این در حقیقت هم نوعی روانکاوی است که اصولن همهی آدمها باید سه ماه یک بار به روانکاو مراجعه کنند. آدمهای سالم هم. و در فرهنگ ما که هرچه پیشوند "روان" دارد ترسناک است و نشان از دیوانگی و جنون دارد، این بازی و ترفندهایی از این قبیل خیلی موثر است.
ضمن اینکه انگار یک بار دیگر هم به روخوانیهای نمایشی ِ احمد کریمی حکاک اشاره کرده بودم که روش کارش گرفتن اعترافاتی از این دست در میان جمع است، طوری که بازیگر تخلیه روانی و شخصی شود و مثل ظرفی خالی قابلیت پر شدن با نقش جدید را داشته باشد. پس برای کسانی که میخواهند کمی زندگی شان را تکان بدهند خوب است.
برای خود من این حرفها و تحلیلها از خودم و ریشهیابیشان کمک زیادی به شخصیتپردازیهای داستان میکند یا حتا جرقههایی از چیزهایی که گم کرده بودم و می شود دوباره ساختشان و...
گفتن همهی اینها برای این بود که خیلی از رفقا اکراه داشتند از شرکت توی این بازی. و همه با این جملهی تکراری شروع کردند که "نمیخواستم شرکت کنم ولی مجبور شدم!"... آنجای آدم دروغگو!
دیروز که با ماهزاده حرف می زدیم نتیجه گرفتیم که هیچچیز اقناع کنندهتر از گفتن از خود نیست. و لذت زیادی دارد و مثل نوشتن داستان ساختن فیلم کشیدن نقاشی و ... همه بیان کردن خود است و جاودانه کردن. آثاری از بودن من.
قشنگ بود.
ای خدا.
امشب اعتراف ميكنم
امشب اعتراف ميكنم
سلام
زمانی که وبلاگ داشتید از دوستان ما بودید فردا پنجمین سالروز فعالیت مون است
سلام! در پنجمي باهات موافقم يعني هستم و ديگر اينكه اعتراف هم اعترافهاي قديم! شاد باشي
من باب رفاقت هم كه شده به روي چشم. ما كه ذوقمون لوبياي سحرآميز نيست يكهو گل كنه و بالا بره و همچين پستي در كنه، اما سعي مي كنيم با كود شيميايي هم كه شده بفرستيمش بالا بلكه ...
خجالتمون دادي آبجي!
با مطلبي درباره ي يكي از فيلم هاي هال هارتلي منتظرت هستم. خوشحالمون مي كني....
هرچند به طول کلی به واژهی « اعتراف» آلرژی انقلابی دارم( اعتراف اول) اما از آنجایی که یک رگ و ریشهام (طبق نظریهی تناسخ) برمیگردد به کرگدنها، و رگ ریشهی دیگرم (بنا به روایت تاریخ) برمیگردد به نیاکانی بی حافظه، در این بازی شرکت میکنم. و البته مهمتر اینکه عادت و اخُت داریم به بازی، چه وقتی بازی دادهشویم، به بازی گرفته شویم، بازی بدهیم، بازی بخوریم و بازی بسازیم.
اما اعتراف دوم: کودکی شرور و شر و بسیار بسیار گستاخ و پُر رو بودم. (برعکس حالا!) همیشه هم این را از دهان اطرافیان میشنیدم. کافی بود که جلوی من از هم سن وسالی تعریف کنند و او را به رخ من بکشند. به محض ديدنش با سری شکسته میرفت خانهشان.
اعتراف سوم : گاهی چه قدر دلم یک ذره از جسارتهای اعتراف دوم را میطلبد. گاهی که ...
اعتراف چهارم: تا حد شیفتگی و جنون مشتاق نگاه کردن به حرکات آدمهای کور، ولگرد، معتاد، مستیهای دیگران، حرف زدن با دیوانهها، کر و لال ها، تنفروشان، خیره شدن به پیری آدمها، و گذراندن وقت با بچهها، به خصوص زیر چهار سال هستم.
اعتراف پنجم : گاهی زنگ خانهی همسایه را میزنم و از کسی که در را باز میکند با چهرهای حق به جناب میپرسم : شما در خانهی من چکار میکنید؟
ميدونم كه ميدوني ولي براي ثبت در جريده وهيات بسكتبال تهران من متولد 1356 نيستم (طنازي مي كني!)
چه جالب انگیز ناک .......یاد مراسم catholic religious confessionافتادم در کلیسای notre dame و اعتراف که چقدر انروز خندیدیم و البته پارچ اب یخ..........خداوندگارا بیامرزیم..........
راستش بايد بگم وقتي خوندم يه جوريم شد.
تا ببینیم.عنایت کردی رفیق.
khord kardi khodeto ba eterafatet !
اين دوست هندی من چند روز پيش می گفت چقدر شما زنهای ايرانی لطيف و زنونه است رفتارتون بر عکس زنهای هندی. تو دلم گفتم بايد موقه موتور سواری منو ببينی تا نظرت عوض بشه! اين هندی ها خيلی بد رانندگی می کنن. راهنما مثلا اصلا نمی زنن يه دفه جلوت می پيچن.
به شدت لذت بردم دست خودت و كسايي كه دعوتت كردن و علي داداشت كه يه يد بيضا به قول رفقا رو كرد ازت درد نكنه ... بازم متعاقبا دستت بابت دعوت كردن اين آدم باحالا بيشتر درد نكنه ... به شدت پايه م بخونمشون ...
چاكريم همچنان
من مجبور نشدم. نمي تونستم دعوت تو رو رد كنم خب. بده اين؟
سلام. قرمه سبزی بخوریم یا خجالت؟ البته قرمه سبزی!
هر از چند وقتي كه زمانه فرصت دهد به اينجا سر ميزنم احتمالن برايتان كامنت هم گذاشته ام قبلن نميدانم شايد هم نه/ولي ايندفعه خيلي حال كردم/شايد هر بار كه اينجا مي ايم فكر ميكنم ديگر بهتراز اين نمي شودو به قولي كلي خر كيف ميشوم/باز هم دفعه ي بعد بيشتر/اعترافت(اعترافكه نه چون دوست ندارم واژه شو) نظرت راجع به ازدواج من و ياد فيلم فريدا افتاد و حرفاي اون خانوم عكاس تو مراسم عروسي/هر چند فرصت گر زمين دهد زمان نمي دهد اما اگر شد سري بزن/با مقاله اي تحت عنوان تمناي ديدن و ديده شدن راجع به سكس بروزم
متشكرم
من هم اعتراف كردم. حالا يه كم ديره ولي خوب ديگه!
مگه اين سرعت عالي اينترنت ميذاره از خودمون بگيم. الان هم كه سرعتش خوبه پرشين بلاگ قاطي كرده....من بي تقصيرم.
بهت لینک دادم.