از دو سه روز پیش به خودم می گویم باید بتوانی بنویسیاش. دست کم بعضی را که دیدی و لذت بردی یا بعضی که تعجب کردی.
همیشه آن لحظه که پایت را از درگاه بیرون میگذاری و اولین لمحهی هوا سیلیات میزند تا آخر میسازد بنای خاطراتت را از جایی. مثل قونیه که با بوی دود ذغال سنگ برای من ساخته شد و صدای نی. حالا میدانم که هرجا بروم صدای نی، مولوی را به یادم میآورد و بوی ذغال و مهدودی که شبها زیر چراغهای خیابان به تیرها تکیه زده قونیه را. قونیه آن قدر دود بود که از دو پاکت سیگار که برده بودم به زور هفت تایش را کشیدم آن هم سر مزار مولانا، پشت به دیوار سرد، روی به آفتاب، با چند زن دیگر که ترک و امریکایی و فرانسوی بودند و نمیدانم چرا همه بعد از دیدن مقبرهی مولانا توی همان نقطه که من بودم هوس پکهای عمیق کرده بودند و عجیب بود که همه زن بودند و این اولین بار بود که خیلی دلام خواست ماهزاده هم آن جا بود. قونیه همه چیز داشت. یعنی فقط مولانا و شمس و سماع نبود. مک دونالد هم بود. دختر و پسرهای همآغوش و مرکز خرید های بزرگ. و قطار برقی و مترو و قهوهخانههای اینترنتی و غیراینترنتی ارزان. مسجد و دیسکوهای شبانه. باحجاب و بی حجاب. مست و هشیار. و تو هیچ افسوس نمیخوری اگر یک یادگاری بنجل از کنار مسجد شمس خریدی. انگار که مردم شهر مولانا به برکت او همه چیز برایشان حلال است. و خب میدانند تا کجا میتوانند پادرازی کنند. همه چیزهایی که برای ما غیرعادی است برای آنها عادی است. آن قدر که باورت نشود که نفهمیدی ریسجمهور، اوردوغان با همسرش از کنارت رد شد و رفت روبه روی مقبره مولانا و زیر لبی چیزکی خواندند و رفتند! و شب یکباره خودت را شانه به شانهی او توی اخبار دیدی با آن بلوز سبز رنگات که میگوید امکان ندارد چشم ها اشتباه کنند. این خودِ تویی و آن ریس جمهور ترکها. بی بگیر و ببند بی محافظ و بی ماشین بولت پروف. یا دو شبِ پشت هم اورهان پاموک و سخنرانی نوبلاش را ببینی و هیچ هم آن طور که خبرهای ما گفتند منفور نباشد و بل که هم عزیز باشد!
با خودت حساب کنی که خب اگر مولانا پیش خودمان بود. یعنی مثلن توی یکی از شهرهامان... شیراز که پر است! مشهد که سایه میاندازد روی مولانا. اصفهان هم هیچ رقم با خون ِسنّی ِیاران مولانا نمیخواند، این پاتختِ شیعه. میماند مثلن تبریز و یاد شمس که آن هم ...این چه فکرهایی است. مگر فردوسی نیست؟(توس؟ رفتید؟ دیدید؟... نروید شما را به خدا بگذارید فردوسی توی همان شاهنامه با ابهتاش بماند) عطار؟ خیام؟ اینها هم جهانیاند اما کجایند؟ خب حالا برگردم به تصور اولیه که مولانا یک جایی نزدیکای خودمان بود. از طلاکاری و آینه کاری و ازدحام و رایحههای مختلف که بگذریم، لابد به سر تا پای دریچههایش نخ بسته بودیم. مثل بیشتر ایرانیهایی که توی این سفر با من بودند و میگفتند که از مولانا"حاجت" میخواهند! یعنی حتا یک بیت شعراز او نخواندند که همه در باب رها کردن دنیا و وصل و بینیازی است! دیگر از بوسیدن پلههای چوبی یا شیشههای ویترین مقبرهی مولانا نمیگویم یا تِلِپی نشستن ِخانم الهی قمشهای توی سکوت و احترام داخل مقبره و بلند بلند سخنرانی کردن و پامنبریهاش و یک عده فیلمبردارهای دستی خانگی که فکر کردند مزار مولانا استودیوی شبکهی پنج سیماست. من خرده نمیگیرم. وقتی اولین جایی که باعث همهی اینها میشود یعنی فرهنگ، گلویش را فشار میدهند تا به خرخر بیفتد، این میشود که ترکها مولانا را برمیدارند، ترجمه میکنند و بزرگش میکنند و از گوشه کنارهای عشقاش به شمس و سماع، پول درمیآورند و کاری میکنند که توی ِایرانی که زبان اصلی شعرهای مولانایی، بگویی دست مریزاد و حقشان است. حق ما هسته ایست کال که برایش دیوانهوار با دنیا میجنگیم و سرگرمایم، آن قدر که کتاب را زیر نشیمنگاهمان بگذاریم تا کمی قد بکشیم و قلممان فقط به این درد بخورد که توی گوشمان فرو کنیم برای خاراندن.
ببین چه راحت برگشتم به همان قبل!
اینها را گفتم اما میخواستم بگویم مقبرهی مولانا در قونیه ساده است. با رنگهای گرم و تزئئینات چوبی. محوطهی بزرگی ندارد اما دورتا دورش مزار یاران و بستگان مولاناست. اطراف محوطهاش راهروهایی است که موزه شده، با نقش و نگارهایی از سماع و آیات قرآن و خط نبشتههای قدیمی. لباسهای سماع و سازها توی ویترینها هستند.
سماع نوعی رقص است که مراتبی دارد. که همه در اشعار مولانا آمدهاند. تنها شکل ظاهری آن را میگویم: چرخیدن دور خود، با دستهای باز طوری که کفِ دستِ چپ رو به آسمان و کفِ دستِ راست رو به زمین با انگشتانی آویخته باشد و سر، کج به چپ، پلکها بر هم، در حضور استاد یا پیر مراد. سازی که در حین سماع نواخته میشود بیشتر نی است. نیای که آن هم مراتب مختلفی دارد و نشان از انسان و عشق و وصل دارد.
مسجدی هم با نام مسجد شمس است با یک مزار توی آن. میگویند آن جا منسوب به شمس است و برخی با قاطعیت میگویند شمس در آن جا دفن نیست و این حیلهی یکی از پسران مولانا برای پابند کردن او بوده. هر چه هست، اسم ش مسجد شمس است و اصلن همهی اینها چه فرقی میکند. تو را یاد شمس میاندازد و حتا یک مظلومیت قدسی دارد. انگار شمسی که نور مطلق است این جا کم فروغ شده. و این تو را بیشتر سویش میکشاند. گروهی از ایرانیان، روزی که به شبِ عروس(sheb-e erus) معروف است، همان شبی است که مولانا به وصل میرسد و میگویند ساعت پنج و بیست دقیقه عصر است که روح مولانا از تن ش به عروسی کائنات می رود، صبح در مسجد شمس حلقهی دف و نی و تار زده بودند و میخواندند و زنی بنفشپوش و زن پرسنتری بیخود میشوند و چرخ زنان سماع میکنند توی همان صحن مسجد شمس و رو در روی مقبرهی منسوب به شمس که یک گروه مرد با کلاههای سیاه بافتنی، تا روی گوش و محاسن سیاه بلند، تا سینه و پیراهنهای تا روی کمر ِشلوار کشیده شده، میآیند و با صداهای بلند به ترکی چیزهایی میگویند که مضمون آن این است که پا شوید بساطتان را جمع کنید! مسجد جای رقص زنان و آواز و مطرببازی نیست. و خب تسکینی بود در این مقال که هرجا رفتی آسمان ِمسلمانان همین رنگ است! گروه نوازنده که زدند به چاک جعده که خب ایرانی بودند و فشار و گروههای فشار و کنکهای با فشار و اینها را دیده بودند, اما زن ِبنفشپوش ِسماعکن ِترک، همچنان چرخید تا انتها و گویی نیست در این دنیا، تعظیم کرد و سجدهای رو به شمس و امریکایی دیگری هم که از ابتدا موهای طلایی بلندش را با ساز تکان میداد و سرش به چپ و راست میرفت هم آرام شد و او هم تعظیم کرد و من ندیدمشان تا شب که سماع خصوصی را در خانهی شمارهی بیست و پنج از پشت پنجرهای دیدم و هم زن ترک و هم مرد امریکایی و هم خیلی آدمهای عجیبِ فرانسوی و ایرانی و ترک و کرد بودند آنجا، که آرامش نداشتند و ذکر میگفتند و اگر میخواستی در حلقهشان باشی نباید"انرژی حلقهشان را میگرفتی" دف بود و تکانهایی شبیه همان رقص ِزار جنوب خودمان، بوی دم و عرق تن بود و هو هو کردنها و همه اینها برای یک دختر نه ساله که چسبیده بود به پای مادرش و میلرزید زیاد بود و از خانهی شمارهی بیست و پنج زدیم بیرون تا خاطرهی آرامش و سکوت و احترام، زیر دود ذغال سنگ و نوای نی، برای من و دختر از بین نرود.
من سفرنامهنویس که نیستم که. اما یک چیزهایی آوردهام با خودم مثل تصاویری از سماع و نایی از نی و قوطیهای کوچکِ پولکدار رنگی ِکار ِدست که تویش نمک مولانا میگذارند و راستاش تا آخر چنین نمکی ندیدم و نچشیدم، همه را با دور و اطراف شریک میشوم اما که برای بقیه مجبورم بنویسم. چندتایی عکس هم هست که برداشتم. تا حالا که تجربهی عکس چسبانیدن به این صفحه را نداشتم، یک کمک فکریای میخواهم اگر کسی میداند و وارد است خبرم کند من ممنوناش میشوم.
دیروز دی شیخ مشت در هوا میکوفت و از بالا سنگ میپراکند و از میان دشنام میداد. او که میان انبوهی مردمان ادم میجست و شاید که خود را گم کرده بود و گمان میکرد باید که ادم را جوید .
شاید که میخواست از میان ناله های نی شبانی در بیابان های اطراف هر شهری و کوچه ای و دهی و در اباد ی های ساخته از منطق و استقرا در میان حساب و کتاب های خشک و بی روح ریاضیات بی ریاضت و درهم و دینار های تهی از عیار قصه پر قصه زنانی و مردانی را و اگوید که نی را به شکوه نشسته اند تا برایشان حکایت جدایی ها از گلستانی بگوید که در خرابی گلستان بوی گل را باید از گلاب بجویند تا که
اگر گلستان در گذشت باز هم از بلبل هزار دستان هزار گوی خوش نغمه سرگذشت ها شنوند .
و از هر جمعیتی بد حال و خوشحال جفت ونالان .
ورازش از ناله اش دور نبود
و چشمی باید تا گوشی باشد از نوری که در نی نی چشمانش یافت نمیشد.
و اتشی بود این بانگ نای و باد نبود
و گفت عزیز جان شاد میباید بود و سرخوش و پر خنده.
شاد میباید بود چون سقراط که جا م شوکران درکشیدو تن یه پستی ازادی ان چنان نداد. او که میتوانست در تاریکی شب نیست شود و بدور از گزمه هایی که خونش را تشنه بودند و مراقبان بی مراقب قانون تن به قانونی سپرد تا راهی برای تمام ازادگان ازاد باشد .شوکران را نوشید تا انسان را بگوید در عصر بی قانونی زیستن چون امروز بسا سخت تر و تلخ تر از نوشیدن شوکران باید.
شاد باش که چون سقزاط ازاده ماندهای و خاک ت و طوطیا چشمان ازادگان جهان است.
شاد باش ای افلاطون و جالینوس صفت
و روزی خواهد امد که با جان خود دمساز شوی و جفت نی شوی و گفتنی ها گویی از گفتنی ها..
شاد باش که کوه هم از رقص تو به رقص امده است.
و فیض روح القدس باز مدد کرد و مسیحا گشتی
و اگر حلاج وار بر دارت کردندو جرمت ان بود که اسرار هویدا کردی.
اسرار هویدا کردی و خلق را گفتی که افتاب را نگذارند وبا ساعت شماطه دار خویش صبح را بیهوده در انتظار ننشینند.
و نی قصه گفت قصه هایی از داستان راستان کودکی که در خیا بان های شهر بی پول و گرسنه اوازمیخواند و سکه صدقه عابری که خرید روزنامه ای یا گلی را بهانه ای میکند غرورش را جریه دار نمی سازد. پسرکی و یا دخترکی که در فقیر ترین محله های شهر قدم میزنند و در رویاهای گمشده خویش روزهای گرم تابستان را ارزو میکند .
و نیکمیداند که بزرگترین الماس این جهان افتاب است که خوشبختانه بر گردن همه میدرخشد.
نی از خشم و هیاهوی ادمیانی گفت در اندیشه شهیر شدن و بر شهر شدن .
و داستان بی سرانجام استدال با پاهای چوبین د رکمینگاه دهر .پاهایی چوبین وسسست و بی تمکین.
و با ان پاهای چوبین ان جا سنگی عظیم را بر دوش میکشد تا بر بلند ترین قله استوار سازد و خلق را فریاد زند که چه پهلو انی دلیرانه ای و بیچاره سنگ که در عظمت خویش هرگز ارام و قراری ندارد و باز هم قل خوردن و قل خوردن و بیچاره او که محکوم است تا روزی دیگر تلاشی از نو کند.
نی داستان قطاری گفت که سیاست میبرد و انبوهی مسافران و حیف چه خالی میرفت .
و گاوی که در بیشه های پوشیده از سبزینه و علف میدانست که اب را دوست باید داشت . که علف راباید فهمید .
نی روزی را گفت که سلطان محمد خسته از مکتب و مدرسه سر به اسمان کردو در ان شمس را یافت که در رویا های نیمه شبانش هزاران بار سیمای فریبا ی پر فریبش را در شهودی میان عقل و عشق در غوطه وری میان گذشته و حال و اینده در بی زمانی هر زمانی دیده بود .
شمسی که گفت :
جور دیگر باد دید
چشم ها را باید شست
و سلطان محمد بعد از ان بعد از ظهر گرم افتابی هرگز بر منبر و مکتب و مدرسه نرفت و شهره شهر و شد و نقل انجمن ها گشت
که
ملا عقل از کف داده است.
اما نی گفت سلطان محمد دل در راهی رفت که هم د لی را از هم زبانی بیشتر دوست میداشت و هند و ترکی را می جست تا که همدلی را از هم زبانی و هم دسته ای و هم ملتی و هم گروهی و هم سفره ای
دوست تر میدارند.
سلطان محمد که بعد از ان روز گرم و تب دار رقص کنان در کوچه پس کوچه ها گشت زد تا خلق را اگاه کند و با چراغ بگردد و بگردد تا گمشده اش را میان تیغ افتاب چون سوزنی در انبار کاهی یافت کند .
سلطان محمد که تا پیش از ان روز و ان افتاب مراقبه میکرد و حکم میراند و سره را از ناسره ممیز مینمود و دین را مروج بود . شاهد بود که در سیمای افتاب ترک و کرد و لر و بلوچ و هندی . گبر و مسلمان و عبری و عربی . فارس و مازنی و گیلک گل پر گل شبنم عشق اند و از هزار فتنه و شور قطره ای باید که نامش را دل گویند.
وروزی را گفت که خر بود و پالان نبود و پالان را چون یافت گرگ خر را درربود.
و کوزه ای داشت که ابش نبود و
چون اب را یافت خود کوزه شکست
و نی گفت سلطان محمد در سوز افتاب کوزه شکست و هرگز دیگر اب را در هیچ چشمه سار بی ابی نجست و دانست افتاب شمس در شمسوس جانش چون الماسی صیقل نافته . چون پری کوچک غمگینی را میماند که در اقیانوسی مسکن داردو دلش را با نی لبکی چوبین مینوازد ارام ارام.
شمس کوچکی که شب با یک بوسه میمرد و سحر با یک بوسه بیدار میشود.
نی گفت سلطان محمد میخواست تا گلویش سوتکی باشد در دستان کودکی شیرین و بازیگوش.
کودکی که در کویر به هبوط رسید و دانست درخت و کوه و ستاره هم سجده میکنندهر روز سجده میکنند که او هم هر روز از خواب برمخیزد و سلامش میکند و در جستجویش است تا لبخند زنند و لبخندی زند و با دست بوسه ای به ایشان .
و چه فرو تنانه هزار شهر گشته را چون خم کوچه ای به حساب اورد که عطار هفت شهرش را گشته بود.
از مادر گفت که میان نمازش مردی را میخواند که یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات و میتواند تمام حرفهای سخت کتاب ها را از بر بخوا ندو میتواند تمام درخت های جهان را شماره کند و میتواند
هر چه خواست از مغازه سید جواد جنس نسیه بگیرد
و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است هم نمیترسد و خواهد امد و نان را قسمت خواهد کرد و سینمای فردین را و چکمه های لاستیکی را و شربت سیاه سرفه را و هر چه را که در این سالین و سال ها پیش تر از این باد کرده بود.
و سفره را میاندازد
و سهمهر کس را خواهد داد
و نیز سهم کودک خیابان را
نی گفت من خواب دیده ام.
میتواند از ستاره ای دور بیاید ان جا که کودکی در تنهایی خویش با گل سرخ و گوسفند و اتشفشان خوددر بیابان های افریقا مردی را میبیند و میگوید از ان سیاره سرخ امده تا دوست بیابد .
او که همیشه میخندد و به سوال ها جواب نمیدهد.و بر شانه های سمی ترین مار جهان نوازش میکند و بوسه میزند.و با او دوست میشود.
و چگونه مرد دلتنگش میشود که اگر روزی گذرتان به صحرای افریقا افتاد اگر کودکی دیدید که موهای قشنگی داشت اگر همیشه میخندید و به سوال ها جواب نمیداد اگر از ادم ها میگفت و این که بزرگ میشوند چقدر عجیبند
حتم بدانید او برگشته است ان گاه لطف کنید و نگذارید تا من این همه نگران باشم .
و نی گفت کودک باز هم بازگشته است تا در تلاش همیشه خویش دوست پیدا کند
و درخت سر و تنومندی که مرد ی لاغر اندام با چهرهای زیبا وعمیق در خود فرو رفته .مردی که میگفتند پادشاه سرزمین بود و از خوشی ناخوش خود سر بر کوه و جنگل و بیایان زد تا بود شود و تا بوده .
مردی که سالها مراقبه کردو و نخورد و ننوشید و صدای تار زنی که بر قایقی از رود میگذشت و به شاگردش گفت سیم ها را باید چنان سفت کنی که پاره نگرد د و نه ان که چنان نا سفت تا صدایی ندهد.
و مرد در خود رفته دانست که بود شدنو بودن گشتن در بودن با مردمان است با ایشان خوردن و نوشیدن و دادن و گرفتن . پس کشکول از کول بر گرفت و ریش تراشید و در رود روی شست و میان بیشه ها در انبو هی ادمیان زیست کرد و بود شد و بودا نام گرفت.
و از روزهایی گفت که خلبانی در پاریس بی چمدان دست ها در جیب خیابان ها را در تاریکی شب گام میزند و زیر لب میگوید:
باز هم به دنیای تغییر ناپذیری که برای دست کشید ن به دیواری و یا توسعه مزرعه ایی بیست سال مرافعه لازم بود.
و از مردی که اسب را نوازش میکند و اشک میریزد .
مردی که از فردای فردا امد تا ازدیده هایش را از فراز بلند ترین کوه بگوید بلند ترین کوهی که هر که برفرازش رسد خنده میزند بر تمام جدی بودن های نمایش شاد و گاه حزن اورش.
نی گفت
و گفت و گفت
و شنید و شنید و شنید و شنید
و جان را خواست تا اتش گیرد. تا اتش گیرد و خاکستر شود و خاکسترش را در جهان پراکنده سازد تا به بالاترین ارزوی هر ارزویی رسد .
تا بی ارزو شود
تا هست شود
تا بوده شود
تا بودا گردد
تا خدای شود و داند خدای هم در شبی در سوگ و سوز مولایی در قونیه ای دیگر در خانه ای بی پلاک بی کاشی هم عروج کرده است
خدایی که هم عروج کرده است و در بی ارزویی بزرگی زیسته است چون کودکی .
کودکی که میخندد بغض میکند و به اسباب بازی هایش عشق میورزد.
و به هر کدام نامی میدهد و مادر و برادرو و پدر و خواهرشان میشود و به خود میفشاردشان و می بوسد.
و فردایی را ندا داد که امروز نخواهد شد و ادمیانی را گفت که مختار ند تا قلب هایشان را تیره یا صاف نگه دارند.
و زندگی که در جاری است و امروز در نماد ها.
و فردا امید که در بی ارزویی.
و نی اخرین را سرود :
همیشه شاخسار درختان سبز دست تمناست به سوی نور و اسمان ابی روشن همیشه عشق زیر پنجره ها شعر سبز میخواند همیشه عشق که میخواند درخت میروید هزار پیر جوان میشود و هزار مروارید درشت از هزار دریای طوفانی از صدف ها ی تنگ رها میشوند . همیشه افتاب در انتظار دعوت انسان نشسته است و تو ایستادهای پیر و تنها و استوار مثل ان روز صبح مثل هر روز صبح مثل حلاج مثل هیچ کس مثل خودت.
دوست ناديده و گرامي ،
داشتم دنبال نوشي و جوجه هايش مي گشتم كه به سايت شما رسيدم. آيا از او خبري داريد ؟ بسيار نگران او هستم .
كاش رقص اون خانومه كاملتر بود
شما به بازي كثيف يلدا دعوت شديد...
اين نه منم نه من منم پير منم جوان منم خواجه نگه دار مرا........خوش به حالت
سپينود جان شنيدم از مسافرت برگشتي اما يادم رفته بود . راستش هنوز فكر مي كردم كه در قونيه هستي
توي همين هفته سر و كله ام پيدا مي شود
و اما حالا در پايان از يك ورژن خيلي جديد نيمه روشنفكر و نيمه سوسولانه استفاده ميكنم و مي گويم :
شاد مي خواهمت
مهيار
اين بازي شب يلدا يك جورهايي جالبه . من دعوتت كردم بنويس تا از فضولي نتركيده ام