December 20, 2006

چهارشنبه, 29 آذر 1385

خانم، آقا یک یادِ خالی شده نمی‌خواهید؟

همه جا، هر جا که می‌روم صدای نی می‌شنوم این روزها. صدای نی‌ای پیوسته و ممتد و تنها نی است. همانی که توی مقبره‌ی مولانا، از صبح تا غروب می‌شنوی. قونیه‌ی ترکیه با قونیه‌ی مولانا فرق می‌کند همان طور که سماع توی یک سالن چند ده‌هزار نفره با سماع توی آن خانه‌ی پلاکِ بیست و پنج فرق می‌کند. نمی دانم چرا ...اما یک چیزهایی دائم فرق می‌کند. و آن قدر فرق هست که وقتی من دوشنبه ساعت یازده و نیم شب، از فرودگاه آن چنانی ِ امام خمینی برسم تهران، اندازه‌ی یک دنیا بغض فروخورده داشته باشم و نتوانم که بترکانم. دو شب است که آمدم. پنج روز شد که نبودم بعد از بیست و پنج سالی که همیشه توی این مرز و محدوده بودم. القصه که آمدم. می‌ترسیدم دروازه‌ی این دشت مجاز را باز کنم. خیلی می‌ترسیدم. انگار غاری، بدانی ته‌اش ماری و ندانی که کجاست و کی می‌خواهد بگزدت. اما عاقبت بود که آمدند همه‌ی آن عادت‌ها و ترس‌ها رفتند. نوشته‌های همه را خواندم. افسوس انتخابات شرکت نکرده را دارم. افسوس نیست شدن ِمراسم بزرگ داشت گلشیری را هم. درد هم. اما این نی...این نی ِلعنتی دائم دارد حکایت می کند. دل‌ام نمی‌خواهد که برگردد به همه‌ی قبل‌ترها. اصلن یادم هم نمی‌آید. قبل از این پنج شش روز چه حالی داشتم؟ می‌دانم تنها که بد بودم. خیلی بد. از همه‌ی آن‌ها تنها ساییدن دندان‌ها روی هم، یادم است و بس. چه قدر خوب است که آدم حافظه‌اش را گم کند. از موقعی که آمدم دارم فکر می‌کنم چرا پرده‌ی خانه تا این جا کشیده شده... فلان کتاب را چرا گذاشته بودم روی آن میز... به چه فکر می‌کردم وقتی قوری چایی را خالی می‌کردم... عروسک صبا، مه‌گل، چرا روی زمین افتاده... لعنتی چرا باید برگردم. همین این‌ها را که می‌نویسم یعنی باید دوباره یک دکمه‌ی فرستادن مطلب را بزنم و باز داخل سیلی بشوم که روان‌ام را آشفته می‌کند تا مرز جنون. باید دوباره تحمل کنم همه‌ی خبرهای ناگوار را. چرا نمی‌شد که بمانم همان گوشه‌ی مقبره‌ی مولانا، همان کنار شیشه‌هایی که توشان نی‌ها بودند و تارها و کمانچه، همان جا که آب جاری شد از لای مژه، همان جا فهمیدم که جنگ ابلهانه‌ای را تا پیش از آن داشتم با خودم. انکار سرسختانه و مسخره‌ای در برابر روح، در مقابل چیزی درون خودم که می‌کشاندم به این صدای نی، به ریختن اشک، به زلال و به هر چه که پیش‌تر می‌گفتم نه!
بد برندارید! نه عارف شدم نه صوفی و نه سالک. راست‌اش نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم. می‌خواهم بکر بماند. بگذار دست کم یک چیزی داشته باشم یک گوشه برای خودم که از آن صدای نی بیاید و بس. ممتد کشیده آرام و یک نوا.
فقط این را بگویم که نمی‌خواهم برگردم به همه‌ی آن‌ها. لااقل نه به این زودی‌ها. دنیای پیشین‌ام پر از هیاهو و تلخ و پر از خشم بود. پر از نگرانی از ممیزان و توقف‌ها و سلابه‌ها. دیگر برایم مهم نیست. خردک شرری دارم و عشقی و کتابی و قلمی و یک کودک، یک پاکی، در چند قدمی‌ام و صدای این نی توی گوش‌ام. بگذار یادم خالی بماند.

.
.
.

سپینود | December 20, 2006 08:11 PM
Comments

هیسسسس!

Posted by: پونه at December 20, 2006 10:21 PM

kashki man ham boodam , hamishe yar , hamishe pa va rafighe man .... love you

Posted by: Nilofar at December 21, 2006 02:11 AM

بابا طاهر.........
,یه لحظه پیشه خودت فک کن,خیلیم دور نیستا همین 400 کیلومتر اونورتر همچین بغ میکنی میری یه گوشه وایمیسی پش به همه مثلن داری شعرای رو دیوارارو میخونی خودتو گول نزن,باید با این دل صاب مرده ساخت دیگه,"بسازم خنجری نیشش ز پولاد.."زمزمه میکنی زیر لب,بغضه میترکه یهو ,
کاش الان تو کلیسای سکوق"sacre couer"بودم,کاش نمیخوندم....کاش صدای نی بود الان فقط
کاش,کاش,کاش,کاش,کاش.....هیس,آرومتر.....

Posted by: mehdi at December 21, 2006 02:19 AM

سلام سپينود جونم
خوبي؟؟
تولدت مبارك عزيزم! البته يه روز زودتر!
فردا دسترسي به نت ندارم.
با يه عالمه آرزوهاي خوب خوب خوب!
تولد تولد تولدت مبارك
بيا شمع ها رو فوت كن كه صد سال زنده باشي
تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد...........................

Posted by: زن زمانه at December 21, 2006 08:55 AM

واي كه خالي چه پر و سنگين است.

Posted by: noosha at December 21, 2006 09:02 AM

دمت گرم يعني چه عجب مخلص شما!

Posted by: ali nadjian at December 21, 2006 09:20 AM

ني حديث راه پر خون مي كند/قصه هاي عشق مجنون مي كند...
رسيدن به خير رفيق.

Posted by: ابوالفضل at December 21, 2006 09:27 AM

" چه قدر خوب است که آدم حافظه اش را گم کند. " خوب است سپینود، خوب است.

Posted by: تندیس at December 21, 2006 09:48 PM

موج دوم اصلاحات
- پایان عصر اصلاح طلبی نسل انقلاب و آغاز عصر اصلاح طلبی نسل جدید
- از بین رفتن مشروعیّت نظام و مشروعیّت قانون اساسی با استناد به سخنان امام خمینی و با استناد به آیاتی از قرآن
- ارائه راهکاری کوتاه مدّت جهت وادار کردن حاکمان به اصلاح قانون اساسی با هدف خارج کردن قدرت از دست گروه و طبقه ای خاص و فراهم کردن شرایط حضور مساوی و مؤثر همه مردم در سرنوشتشان
- ضرورت حضور خبرگان غیر فقیه و غیر روحانی در مجلس خبرگان رهبری با استناد به آیاتی از قرآن
- پیشنهاد اداره امور کشور با سیستم شورایی بجای سیستم پارلمانی، ریاست جمهوری
- زمستان سرد و تاریک انقلاب
در وبلاگ:http://bahar1347.blogfa.com
در ضمن: 76 درس از قرآن در وبلاگ
http://ghaemi2.blogfa.com
نوشته شده در سحرگاه 23 ماه مبارک رمضان سال 1427

Posted by: موج دوم اصلاحات at December 22, 2006 03:59 PM

سپینود عزی.
همیشه نوشته هایتان می خوانم اما این یکی چیز دیگری بود.
در هر حال ، غرض عرض ارادت است. موفق باشید .

Posted by: یک نفر at December 22, 2006 04:41 PM

عنوان نوشته تون یک حس غم انگیزی داشت، خیلی غم انگیز...

و اینکه گویا تولدتونه، تبریک می گم :)

Posted by: یاسمن کاظمی at December 22, 2006 07:41 PM

خود تلقيني عرفاني!

Posted by: sun at December 23, 2006 07:38 AM

سپینود جان
بفرمایید بازی
http://blogs.golagha.ir/safarzadeh/2006/12/1449.php

Posted by: گیتی at December 23, 2006 10:00 PM

سلام
گرچه خیلی بی معرفتی ولی...باز دوستت داریم!
تولدت مبارک

Posted by: گلنسا at December 23, 2006 10:02 PM

سلام بر بزرگان و پیش کسوتان وب نوشت و پیش قدمان اشاعه فرهنگ و تمدن در ایران. سلام سپینود.

Posted by: ستوده at January 4, 2007 07:04 PM
Post a comment









Remember personal info?