میدانی؟... میدانم که نمیدانی. خودم هم نه. تنها این که دلام خیلی میخواهد یک روزنوشت حسابی بنویسم. دلام خیلی پُر است. گرفته است به گمانم. چشمهایم خیلی شماره ضعیف شدهاند. این نوشتنها نوشداروی بعد مرگ سهراب را میماند. شده تا به حال بنشینی توی یک اداره یا یک جای شلوغ یا حتا توی یک مجلس ختم. همه دارند با هم حرف میزنند. از یک موضوع یگانه. همه یک چیز را میگویند. تنها واژههاست که فرق میکند. همه کمابیش افسوس است. گاهی حیرت و همیشه ناامیدی. دیدی یک وقتهایی بین اینها آدمهایی، تازگیها بیشتر، پیدا میشوند که هی میخواهند تلقین کنند که همه چیز خوب است. صحبت از انرژی میکنند و این انرژی البته با آن که واحدش ژول بود و مقدارش ثابت بود و به کار تبدیل میشد و برعکس، تفاوت داردها. از نیروهای مثبت طبیعت و لاطائلاتی که توی کتابهای کیلویی و پرفروشی که نهایتشان میرسند به مدیر موفق و همسر خوب و آدم پولدار، حرف میزنند. و تو گیج میمانی که به حرف کدام گوش بدهی...بگذریم.
خوب مویات را آتش میزنند نیلوفر! دیروزی که برف آمده بود و مدرسهها تعطیل شده بود، یاد تو افتادم و روزی که مدرسه از برف زیاد تعطیل شد و آن برف تا زانو کجا و این چسبرفی که این سالها میآید کجا. یادت باشد؛ تمام راه را از مدرسه، از تجریش تا پارک قیطریه، پیاده آمدیم. تا زانو در برف بودیم. کفشهایمان چی بود؟ یادت باید باشد یک اعتراف را... اعترافی که تا به آن وقت به کسی نکرده بودم. مثل اعتراف به خودارضایی بود که حالا دیگر تابواش شکسته. اعتراف به بازی هایم. بازیهایی که از کودکیهای خیلی قبل توی خلوت میکردم. شخصیتهایی که توی قالبشان میرفتم. آن روز حس جالبی داشتم. رازی را به تو گفته بودم که پیوندی، قولی، قراری... یک چیزی را بین ما ساخته بود که بعدها عروسی ناهید و فیلم هامونی که با هم دیدیم عمیقترش کرد. حالا هم هر وقت مویات را آتش میزنم هستی از آن سر دنیا، عین سیمرغ. یک چیزی بین ما بود و توی آخرین دیدنات هم مطمئن شدم که باقی می ماند، برق نگاهی که از آن برق نگاههایی که توی شعرها میگویند، نیست. برقی است که معنایش را تنها تو و من میفهمیم. این هم خوب است مثل آن راز، رازی که اولین بار فقط به تو گفتم و حالا همه میدانند. می دانی من فکر می کنم انگار هیچ رازی تا ابد راز نمیماند. یک چیزی بگویم برای تو و هرکه اینجا را میخواند؛
تازگیها نیمه وقت جایی میروم سرکار... بماند کجا و چه... فقط برای یک مقدار اسکناس است که از قافلهی هزینهها عقب نیفتم که نمیدانم چرا همیشه عقبام! بگذریم... مسیرم از آن چهارراهِ لعنتی ِ تصادفِ فروغ میگذرد. طرفهای دروس، از چهارراه قنات که سرازیر میشوی تا برسی به بلوار شهرزاد و از کنار گالری گلستان میگذری و .... گلستان... گلستان.... فروغ... آن صبح زود یا بعدازظهری بود به گمانام و فروغ که کوبیده شد ... با خودم خیال میبافم که گلستان توی بستر مرگ بالاخره اعتراف میکند که تمام زندگی تا دم آخر عاشق فروغ بوده تا دل من خنک شود. یا بگوید که آن روز صبح با هم دعوایشان شد. فروغ با دهان تلخ از عرق شب پیش و آب توی چشم از آغوش بیعشق و اخلاق سگ، از خانهی گلستان میزند بیرون، شاید برود پیش فریدون. هنوز به چهارراه نرسیده، قسم میخورد که دیگر پایش را خانهی گلستان نگذارد و تف هم توی صورتش نکند. به چهارراه که نزدیک میشود، همین که با خودش فکر میکند امکان ندارد روی حرفش بایستد، چون او هم به هرحال مثل همهی ما آدم است و باید زیر قولش بزند، از خودش بدش میآید و پایش را روی گاز فشار میدهد و میرسد به چهارراه و میکوبد، میکوباند، کوبانده میشود... می بینی! تاریخ ما قربانی میخواهد. قربانی. میدانی خیلی سخت شده از فروغ حرف زدن. خیلی. باید توی دلت نگهاش داری. یا بیمحلی کنیاش. چون همهی رازها برملا شده. چون اندازهی موهای سر فیلم ساخته شده. چون اندازهی آدمهای این جا پوستر و عکس چاپ شده ازش چون گاهی شعرهایش را کنار طرحهایی خودکاری میبینی؛ از شمعی که تویش یک چشم دارد و اشکی دارد میریزد و بال پروانهای دارد آن بالا میسوزد و همهی اینها توی پیش زمینهی یک ساحلاند که خورشید دارد توی خط افقاش، غروب میکند و یک قایق گوشهاش است با چند مرغ دریایی... میفهمی که نیلوفرک؟! خب اینها فاحشه شدن است دیگر. ما هم پیش خودمان فکر میکنیم که نگاهمان فرق دارد دیگر. حداقل یک ایمان بیاوریمای میگوییم وقتی اولین سرمای پاییز را حس کردیم و زنهامان هم که همه تنها میشوند درآستانهی این فصل ها. سرت را درد نیاورم. غر نمیزنم. از جاهای دیگر هم پُرم. اینها را که این جا مینویسم، فقط برای این است که باشم. باید بود. باید خواند و باید نوشت. از قشر نویسنده منفعلتر ندیدهام نیلوفر. شاید ازشان زهرچشم گرفتهاند با کشتنهای آن سالها یا با بگیر و ببندها. یا همین سانسور کارهاشان. شاید هم کماند. شاید هم همه میدانند که هم کم تعدادند و هم بین خودشان آن قدر گیس و گیسکشی هست که فرصت این را ندارند که عقلشان را روی هم بگذارند. هرچه هست ادبیات و داستان دارد میمیرد. بی رودربایستی. اما من میخواهم خلاف اصول خودم، امسال برای خودم هم که شده، تنور این قافلهی لنگ را گرم نگه دارم. با مراسم مهرگان شروع کردم. با احیای داستانخوانی با رفقاروزهای پنجشنبه. با کلاسهای نشانهشناسی ِدکتر سجودی. با پرسه زدن توی کتابفروشیهای محلی، که لوازم تحریر بچههای محل را تامین میکنند و توی گوشه کنارهای مغازهشان پشت رمانهای پرفروش ِعاشقانه و عامیانه، میشود کتابهایی را پیدا کرد که حتا مجوز چاپ مجددشان از بین رفته. یا قبرستان کتاب و یا معرفی این جا، که کسی کتابهای دلخواستهی آدم را تا جایی که بشود فراهم میکند. دیگر به همهی خبرهای ادبی توجه میکنم. کمتر گزینش میکنم. حالا هم منتظرم، منتظرم که اول دی مراسم بزرگداشت گلشیری زودتر بیاید. دورهم جمع شدن خوب است. خیلی خوب. حتا اگر همه ته نگاهشان ناامیدی باشد.
کاش تو هم بودی هرچند کمی دور از دغدغههای این روزهایم اما همیشه یار. همیشه پا. همیشه رفیق.
سپینود
آتش ِ هشتاد و پنج
.
.
.
.
midoonam va midoonam ke midooni, ... kash to ham inja boodi, hamishe rafighe man ... love you my best friend /Nilofar
rasti agar gheshre nevisande too iran hala be har dalili monfael shodan pas chera inhame shaer o nevisane ham invare donja darim ke az monfael ham monfaeltarn? meske hame vaghti vazifieye khatire elahishoono anjam dadan dige baghyasho bikhyal.... na? /nilofar
amma to fargh mikoni.. man midoonam ...
از اين هميشه ها هميشه گير نمياد!
سلام ،
خیلی وقت پیش بود که به وب شما سر میزدم ، الان هم بعد از مدتی فرصتی شد که سری بزنم . از خوندن نوشته هاتون لذت میبردم و میبرم ، اما این آخر ی با
نوشته های قبلی فرق داشت . هیچوقت شما رو اینقدر خسته ندیده بودم . امیدوارم زود گذر باشه . همیشه سلامت و با روحیه باشید.
و غيبت معجزه واريست رهايي انسان.
آفرين
جقدر روان تر مينويسيد و جقدر نوشته هايتان از هر گونه ريايي تهي تر ميشود و چقدر خواندن كارهايتان از پارسال بهتر .
آفرين
و ميدانم اين روان نويسي حاصل تجربه و فرهيختگي است كه هر خواننده عامي چون من هر چند ساده پنداردش اما بر پديد اورده درود خواهد فرستاد.
خانم ناجيان بند بند نوشته هاي شما و ان چه كه از برف گفتيد و براي من كه در روستا بودم و طشت كه گنجشك ها خود را از امان و سوز به ان جا ميرساندند و ما كه در كمين بوديم تا گنجشكي شكار كنيم . گنجشكي كه گرسنه بود و بالهايش سرما زده بود و هق هق ميكرد و دانه گرمي كه برايش ميگذاشتيم و ابي ...
شايد گنجشك هاي گريز پا ميدانستند ان تشت اهني كه زيرش چوبي است و نخي كه مثل دم خروس براي فرار از قسم حضرت عباس از كاموا پيدا بود تله ايست كه بچه هاي شيطان عشق اباد برايش پهن كرده اند
اما باز هم ميامدند ..شايد كه ميخواستند ا طاق گرمي داشتند و دانه اي
و امروز ارزو دارم به تله گنجشكي بيفتم تا دانه گرمي بگيرم و ابي و بالهايي كه ديگر پرواز را از ياد برده اند.
همين که میگی بايد خواند و بايد نوشت، برای من، کلی دلگرمی هست. جدی میگم. فروغ رو هم نمیدونم چی کار میتونم براش بکنم، ولی، تنها شاعری هست که میفهممش. همهی حرفهاش رو میفهمم تقريبن.
خانوم خيلي خوشحال شديم از آشناييتون ها...باورت مي شه تا امروز فكر ميكردم سپينود پسره...داشتم به خانوم روانيپور مي گفتم بذار بياد بگيريمش يه ذره به كار...ديدم چپ چپ نيگام كردا...عجب دنياييه...!:)
راستي...يه چيزي خانوم روانيپور امروز گفت خيلي بهم برخورد...يعني هي چشم و ابرو اومد به تو كه فلاني (يعني من) تو باغ فرهنگ و ادب و داستان و اين چيزا نيست...خودموني ترش يعني شوته...! البته به اين مستقيمي نگفت ها...فقط گفت فلاني ادعايي تو اين زمينه ها نداره...هه...كي گفته من ادعا ندارم...به قول شاعر در دهر چو من يكي و الي آخر... من مراعات ميكنم...تواضع به خرج ميدم...مي گن درخت هرچي پربار تره سر به زير تره...حكايت منه...من اگه سر لج داستان نويسي بيفتم داستان مينويسم كه از بغلش دو تا كليدر در بياد...!! والا به حضرت عباس...جنبه ندارين آدم يه كم تواضع كنه باهاتون...!:(
من هنوز مطلبتو نخوندم. پس يه چيزي مي گم بي ربط اما خب ربط هم داره به اين حال و احوالت مي خوام بگم: من از اون چشا مي ترسم... بابا مرديم از ترس يكي يه چيزي بگه!
سلام. همه را قبول دارم. فروغ هنوز هم میگویم حیفاش بود و نه همین گفتن؛ میخوانمش. و کاش میشد من هم در مراسم گلشیری باشم. و خیلی کاشهای دیگر. اما کمی تنوع شاید بد نباشد. تغییر مسیری از ادبیات به تاریخ. قسمت ششم سرگذشت کشتیرانی ایرانیان و گریزی به مسائل روز میراث فرهنگی را اضافه کردم. یادت که هست؟ من هم از "یادآوران" بودم. نمیدانم خودم گفتم یا خودت گفتی. منتظرم!
مرسي از معرفي "اين جا".
http://www.sureproxy.com/index.cgi/011110A/http/rezaghassemi.org/davat.htm
http://www.sureproxy.com/index.cgi/011110A/http/sardouzami.com/
اين سايت ها را من اينطوري باز مي كنم.هنوزشه!!!
dar in zamane yakh baste ke ma mooye simorgh peyda nakardim khodeman ra be atash ke na balke be abo atash ham zadimo hich efaghe nakard
gomanam ya jenabe ferdosi HAM khali basteand ya dar shahname eshtebahe chappi shode ast
نميدونم چرا هر وقت نوشته هاتو ميخونم اين صداي شجريان لا مصب تو گوشمه.اصلا نمي فهمم يعني به هم ربط دارن؟"مرا مي بيني هر دم زيادت مي كني دردم......"چه وقتي تو ايران بودم و درس مي خوندم چه الان كه تو فرانسه,فقط بايد خوند,فقط بايد خوند اما نميدونم منم منفعلم يا نه؟؟؟؟؟
نوشته هات هميشه آ رومم ميكرد,هر وقتم مي خوندم اشكم در ميومد نمي دونم به خاطر اين ابو عطاس يا نوشته هاي تو؟؟؟
چه غريبه وقتي فقط واسه يكي مي نويسي يعني اين دل لعنتي چقد تنهاس.......جز آه من به گوش اين ماجرا چه گفت........خدا كنه نيلوفر و زود زود ببيني....خدا كنه هيچوقت تنها نموني.....با اون دختر خوشگلو ناز مگه آدم تنها هم ميشه؟
موج دوم اصلاحات
- پایان عصر اصلاح طلبی نسل انقلاب و آغاز عصر اصلاح طلبی نسل جدید
- از بین رفتن مشروعیّت نظام و مشروعیّت قانون اساسی با استناد به سخنان امام خمینی و با استناد به آیاتی از قرآن
- ارائه راهکاری کوتاه مدّت جهت وادار کردن حاکمان به اصلاح قانون اساسی با هدف خارج کردن قدرت از دست گروه و طبقه ای خاص و فراهم کردن شرایط حضور مساوی و مؤثر همه مردم در سرنوشتشان
- ضرورت حضور خبرگان غیر فقیه و غیر روحانی در مجلس خبرگان رهبری با استناد به آیاتی از قرآن
- پیشنهاد اداره امور کشور با سیستم شورایی بجای سیستم پارلمانی، ریاست جمهوری
- زمستان سرد و تاریک انقلاب
در وبلاگ:http://bahar1347.blogfa.com
در ضمن: 76 درس از قرآن در وبلاگ
http://ghaemi2.blogfa.com
نوشته شده در سحرگاه 23 ماه مبارک رمضان سال 1427