November 14, 2006

سه شنبه, 23 آبان 1385

اسباب‌کشی

#این ماشینی شدن هم عجب چیز غریبی است. خیلی وقت‌ها شرمنده می‌شوم، از خودم، از کسانی که قبل‌ها می‌نوشتند با قلم روی کاغذ و یا دست‌کم با تایپ‌های قدیمی ِ جوهری، تلق و تلق، واژه می‌کاشتند. حالا اگر موجود موذی‌ای مثل ویروس بیاید و جاخوش کند توی مخ این دستگاه... اول بدبختی است برای آدمی به شلخته‌گی من. القصه. این دستگاه ما زیر و رو شد توی این یک هفته و سپینود مانده و هفت عدد DVD از اطلاعات به هم ریخته از داستان بگیر تا عکس و فیلم‌ و مهم‌ترین‌شان داستان، داستان، داستان. سریرا را گم کردم! مجموعه‌ام را هم. نوشته‌های گرفته شده از اینترنت و آدرس وبلاگ‌هایی که می‌خواندم، فیلترشکن‌ها و... خلاصه شده است مثل اسباب‌کشی‌ای که کارتن‌هایی آشفته دورت ریخته باشد و بخواهی... بگذریم. همه‌تان تجربه‌اش کردید دیگر. انگار ابوریحان بیرونی بود که گیر راه‌زنانی افتاد که می‌خواستند نوشته‌هایش را بسوزانند، وقتی معترض شد که این‌ها همه‌ی دانسته‌هایم هستند، راه‌زن گفت وای به دانشی که توی این کاغذ‌ها باشد...

#عکس‌های نجف شکری توی همان گالریِ ماهِ مهر(آدرس‌اش همین پایین پست قبل است) از فردا برپاست. نجف اهل ادبیات است. و اهل دلفان. اهل فیلم هم هست.
عکس خیلی خوب است، خیلی موجز و صریح و عریان. یک چیز دیگر هم دارد؛ تخیل. تخیل خارج از قاب. بیرون چارچوب یک عکس چه خبر است؟ داستان‌اش چیست؟ تخیل خارج از قاب داستان می سازد. این روزها خیلی تصویر، تصویر می‌کنم. نه؟! پس بعدی را بخوانید!

# هزارتو با عنوان تصویر خرامان آمد.
یک روز باید از هزارتو بنویسم. برای خودم دست‌کم. فضای جالبی دارد. اوایل بدگمان بودم به دسته و باند و حلقه. اما توی هزارتو، برعکس اسم‌اش، آن‌قدر آزادی هست که خلاق‌ات می‌کند. و آن‌قدر نوشته‌های خوب هست که پُرت می‌کند و وامی‌داردت که هربار وقت زیادی صرف مطالب‌اش کنی چه وقتی می‌نویسی و چه وقتی می‌خوانی. و مثل اکثر کارهای خوبِ این‌جا که با بی‌اعتنایی بعضی که از سر اتفاق ادعاهای آن‌چنانی دارند، مواجه می‌شوند، هزارتو هم مستثنا نبوده از این قانون. بد هم نیست! یکی از معیارهای شناخت توی این فضا همین کارهایی است که در سکوت انجام می‌شود و همین به ظاهر بی‌اعتنایی‌هاست که آدم می‌فهمد پس این کار با ارزش است.

# یک فیلم بحث‌انگیز هم این جمعه دیدیم، با عنوان ناف از محمد شیروانی. خیلی جای حرف دارد. باید بنویسم درباره‌اش. حالا اگر همه‌ی این‌ها شد...می‌گویم، کتبی، که بشود.
.

سپینود | November 14, 2006 11:35 PM
Comments

هيچ وقت نبايد به اين مقوله نوظهور و ابلهانه يعني تكنولوژي اعتماد كرد. اعتماد كردن به يه الاغ منطقي تر از اعتماد كردن به ابر كامپيوتره.

پ.ن. رون آراد طراح مشهور: من در دفترم 12 كامپيوتر مدرن دارم اما يك برگ كاغذ و يك مداد را به همه آنها ترجیح میدهم.

Posted by: امضا at November 15, 2006 02:14 AM

salam.
hamishe tavane estefade az soraat va teknolozhi ro; bayad ba ghahre bi moghe oon pas dada.

3pinood aziz; shoma kheyli dir be dir be rooz mishid. ey kekash sonnat shekani konid...

dar oug bashid.

.

Posted by: passion at November 15, 2006 04:47 AM

خیلی متأسف‌ام سپینود عزیزم که چنین بلای ناگواری سرت آمد. :(

حتما" البته متوجه هستی که مشکل از کامپیوتر نیست بلکه از ماست که به موقع و صحیح از مطالب و سیستم‌هامون بک‌آپ نمی‌گیریم وگرنه تو از هر وسیله‌ای که برای نوشتن استفاده کنی همیشه در خطر از دست‌ دادن مطالب‌ات هستی. پیش‌نهاد می‌کنم یک نرم‌افزار به درد بخور برای بک‌آپ بگیری و هر هفته‌ هم از تمام مطالب‌ات یک بک‌‌آپ اصولی برداری - ازا اون‌ها که با فشار یک دکمه همه چیز رو مثل روز اول سر جای خودش می‌گذارند. من از از نرم‌افزار اکرونیس استفاده می‌کنم:

http://www.acronis.com

البته احتمالا" یک کپی‌اش رو می‌تونی در سرزمین گل و بلبل با یک پنجاه‌ام قیمت گیر بیاری. :)

مراقب خودت باش عزیزم و مبادا که خلق‌ات تنگ بشه و ننویسی. x

Posted by: هاله at November 15, 2006 06:39 AM

اينكه اين قدر ازادي هست كه ادم رو خلاق ميكنه اصلا نگرفتمش!

Posted by: sun at November 15, 2006 07:50 AM

هزارتو رو با عنوان جديد پيدا نكردم!

Posted by: sun at November 15, 2006 07:52 AM

از بی اعتنایی «بعضی ها که ادعاهای آن چنانی دارند» باید مسرور بود. چون اگر «اعتنا» کنند باید بپذیریم که "خوش سلیقه" هستند و از همه مهمتر این که باید بپذیریم که انتقادهایی که از «آن ها» کرده ایم (و میکنیم) اشتباه بوده است. پس در «بی اعتنایی» آن ها دو نعمت است! منت خدای را عزوجل ...

Posted by: مانی at November 15, 2006 12:18 PM

سلام! حالا بنويس ويروسا رو يه كاريشون مي كنيم! شاد باشي

Posted by: حسین شکر بیگی at November 15, 2006 12:19 PM

حتما امده اند بگويند فايل هاي نر توي يك درايو و فايلهاي ماده توي يك درايو

اقايون اونور خانوم ها اينور ورزش كنند.

Posted by: ذهن عريان at November 15, 2006 06:59 PM

کا شی های ابی شهر
اسفد که میشد دختر ها کاغذ ها را دو لا میکردند و پسر ها همون جور صا ف میبریدندش و چوب های که به مازندرانی به ان گاسه میگویند میبریدند و با خارهایی که به ان تلی میگویند پروانه میساختند و با دختر ها کوچه پس کوچه های عشق اباد را میدویدند . پسر ها از پی دختر ها .و دختر ها از پی پسرها.
گاسه چوب های تردی است که میانش مثل پنبه نرم بود و برای کشت گلخانه ای نشا ء های برنج به کار میرفت .بیست سانتیمتر از ضخامت گاسه را میتوانستی با ضربه مشتی خرد کنی و البته وقتی شیر بود(خیس ) بود انعطاف خوبی داشت.
همیشه میخواستم مثل دختر ها پروانه درست کنم . اخه اون ها خیلی با دقت این کار را میکردند و کاغذ را خیلی زیبا میبریدند و گاسه های قشنگ و شکیلی انتخاب میکردند.
پروانه بازی همیشه نوید بها ر بود و عید و کم کم پروانه بازی برداشته میشد و تخم مرغ های رنگ شده میامد و تخم مرغ بازی و بچه های که از باختن میترسیدند و بعد از شکسته شدن تخم مرغ پا به فرار مگداشتند و برخی دیگر که زیرک تر بودند و بعدها توی شهرا ها به شان میگفتند رند تر توش ماسه میریختند با خمیر و از این بازی ها
درست سال 57 بود سال بعد باسید مثل خواهر ها م مدرسه میرفتم توی همون عشق اباد روستایی که دو سه سالی بود از برکت همایونی صاحب برق بود و مدرسه ای که معلمش چند بار از آجان اخطار گرفته بود که دیگه از این حرف ها نزند مدرسه ای که در ایام محرم تکیه بود و محل عزا داری و میز ها و صندلی ها جمع میشد .و بر روی فرش و موکت مینشستیم و دراز میکشیدیم ودیکته و جمله نویسی داشتیم.
و چقدر دووست داشتنی بود منصور عزیز که سه تا کلاس را در یک اطاق 14- 15 متری جمع کرده بود و به همشون میرسید . او که معلم مدرسه بود . معلمی با چشم های سبز و موهای کمی به عقب رفته . با برادری که تازه سوربون را ول کرده بود و خواهر های زیبایی که به مدرسه میامدند و منصور اون ها رو به ما معرفی میکرد و برامون بز بز قندی میخوندند و ماهی سیاه کوچولو را زمزمه میکردند و یک هلو هزار هلو را میخواندند.
میگفتم سال 57 بود و میگفتند شاه رفته است و حکومت نظامی بود
سال بعد باید مدرسه میرفتم و لازم بود از اداره بهداری آمل برگه ای مبنی ببر سلامت و انجام واکسن ها ی لازم و غیره تهیه میکردم .
کاغذی را به پدرم دادند که بر رویش باید اسم من و خودش و ادرس و از این چیز ها مینوشت .
پدر ادرس خونه عمو که امده بود و شهری شده بود را نوشت . عمویی که بچه هایش دیگر نمیگفتند عشق اباد . مگفتند شب نرین ده همین جا بمونین و هنوز هم هر کی می ره آمل خونه میخره یا اجاره میکنه نمیگه میام عشق آباد سری بهتون میزنم . میگه همین روها بازم میام ده.
پدر نوشت کوچه طاهری
و داد دست خانمی که موهاهاش معلوم بود و ماتنوی کوتاه ابی پوشید ه بود و گل سفیدی به سرش زده بود . خانم ازش پرسیده اقا پلاک چند . پدر گفت نمیدونم همه اون جا میشناسنش.
از بابا پرسیدم پلاک چیه گفت شماره ای است که خونه ها رو با اون شماره گذاری میکنن تا پستچی بتونه نامه ها را برسونه.
برای ناهار نرفتیم ده . رفتیم خونه عمو
با رسیدن به خونه عمو بابا پلا ک را نشونم داد و گفت به این کاشی های ابی میگن پلاک
من گفتم پس چرا خونه های عشق اباد پلاک نداره . بابا گفت اخه اون جا دهه همه مردم همدیگر را میشناسن پست چیم نمیاد که نامه بیاره …

عصرحکومت نظامی بود شهر موندیم و صبح رفتیم ده .
الز اون به بعد به خونه های عشق اباد دقت میکردم . خونه های که دروازه نداشت و با پرچین حصار شده بودند و اون هایی که کمی وضع شون بهتر بود با چینه و گال دیوار کوتاهی ساخته بودند و دروازه چوبی و کاشی های ابی که رویش با خط سفیدی چند جمله ای نوشته بودند.
من پرچین ها را بیشتر دوست داشتم چون میتونستیم ازش براحتی تلی برداریم و ازش پروانه درست کنیم .

اما دیواره های گلی فقط در تابستون ها بدرد میخوردن چون میتونستیم در سایه اش بهعد از کلی دنبال هم دویدن بشینیم و نقشه بکشیم که جوری الاسکا را از یخچال کش بریم و مامان نفهمه .
مامان کلمه لوکسی بود .
بچه های روستا زیاد نمیگفتند ماما ن .
بیشتر ها میگفتند ننه.
مردها زن ها را یا های ونگ (صدا) میکردند یا که سر و صدا راه میانداختند که زن بفهمه مرد اومده.
زن ها هم مردها را اسم صدا نمیکردند یا میگفتند د ه داش یا که اقا و اگر به مشهد یا کربلا و یا مکه مشزف شده بود به بالاترین اسمش صدا میشد.
رسم نبود بچه ها نام بابا را صدا کنند بلکه باید همون اسمی که ننه صداش میکرد صداش میکردند .


سالهای عجیبی بود 58 به مدرسه رفتم وپاییز 60 منصور با برادرش ناپدید شدند و …
چند سال بعد گفتند بهشت زهرا جای بدون پلاک بدون سنگ قبر بدون یاد دفن شدند.
درس خواندیم. اومدیم امل دیپلم گرفتیم
دیگه کم کم میگفتیم ده .
اومدیم تهران لیسانس گرفتیم و به کلی ده را هم انکار کردیم و. میگفتیم از بچگی در شهر بزرگ شدیم و امل چقدر شهر بزرگه و چیزی از کلاس نهران کم نداره . سعی کردیم مثل بچه ترونی ا حرف بزنیم. دوست دختر تهرونی گیر بیارم(این یکی رو هیچ وقت موفق نشدم) و بریم عشق اباد و برای برو بچه ها کلاس بزاریم و شلوار لی بپوشیم و بگیم رپ شدیم ؟
هدایت بخونیم و کافکا تو کیفمون باشه و سیگار مارلبورو بکشیم و بسته سیگار را توی جوراب کنار کفشمون قایم کنیم . و تو حرف هامن بگیم اگزانسیالیسم .و ژان پل سارتر ( مدتی میگفتم سارترر. کمی بعد یکی دیگه روشنفکر تر از من بهم گفت بگو سارت. این جوری کلاس بیشتر داره)
میگفتم
همین جوری دانشگاه تموم میشد و از دانشگاهی مهم و دولتی مدرک میگرفتیم .
اومدم تسویه حساب کنم
اسم خواستند و عکس و فامیل و ادرس.و تلفون


گفتم ادرس برای چی

خانم مسئول اموزش گفت میخوام اگر مشکلی توی مدارکتون بود خبرتون کنم
فوری ادرس خونه عمو یادم اومد . ادرس را به جای ادرس خودمون گفتم و سکوت

ببخشید پلاک چنده
ساکت شدم. ببخشید پلاک چنده؟
گفتم نمیدونم
نمیدونین
مگه خونه خودتون نیست
خوب اره
سرخ شده بودم .
انگاری دستم رو شده بود
تا چند دقیقه دیگه همه میدونستند روستا زندگی میکنیم .و شهری نیستیم.

خانمی که کنارش نشسته بود کمکم کردوگفت مهم نیست اون جا ها همه همدیگه رو میشناسن .

امروزارزو میکنم ای کاش عشق اباد بودم . با دیواره هایی که دیگر پرچین نیست.
با مردمی که حال دیگه موبایل دارن و تو حیاطشون زانتیا پارک میکنن(از برکت زمین فروشی)
و بچه هاشون دیگه بابابی و مامانی صداشون میکنن.
ارزو میکنم برگردم به عشق اباد و خونه هایی که در سر درشون به جای پلاک .کاشی های ابی و قشنگ وان یکاد زده باشند . به همو ن هایی که راستی راستی اسموشن کاشیه.
برگردم به عشق اباد.

Posted by: گمنام at November 17, 2006 10:15 AM

سلام. دیشب خواب دیدم تو خیابون (حوالی جردن) دارم راه می رم. شب شده و دارم می رم خونه که یهو توی یک کافه بچه های غروب سه شنبه رو دیدم. خلاصه بازگشت به آینده و دیدن گذشته! هم چیز عجیبی است!
راستی هنوز جلسات برگزار می شه؟

Posted by: ماکان at November 20, 2006 12:17 PM

... دلم لك زده واسه غروب/.

Posted by: Mohsen at November 20, 2006 11:21 PM

سلام
کسی که نظر می‌ده برمی‌گرده ببینه بقیه براش چی نوشتن یا نه؟
بیا کمک که من حریف اینا نمی‌شم :)
بیا دفاع کن از نظرت :)

Posted by: سرزمین رویایی at November 21, 2006 02:50 AM

سلام.
کاچی به از هیچی. من حاضرم کام÷یوترم ویروس و هر چیزی از قبیل آنفلونزای مرغی و سوسکی بگیره فقط نره خونه بخت...

Posted by: 273k at November 22, 2006 04:48 PM

يه چيز ديگه: محسن منم!

Posted by: 273k at November 22, 2006 04:50 PM

سلام و احترام

تازه همین امروز با شما آشنا شدم . کهنه ام ، نوشتن را با کاغذ و همان ماشین های اداری قدیمی شروع کرده ام . همان ماشین هایی که دست هایت را ورز می دادی ، فکر می کردی و سپس تق ـ تق ـ تق !
در شهر من اصفهان ، دیروز نمایشگاه نقاشان مدرن در محله جلفا بر پا بود . اولين بار بود كه با اين عظمت برگذار مي شد ، یک خانه قدیمی می بایست خراب می شد که (به همت هنرمندانی برای یک ماه) آثاری به فرا خور محیط ، در آن ساخته و به نمایش گذاشته شد .
از لاشه گربه مرده که کرم ها گوشتش را خورده بودند تا دستشویی و توالت و غیره همه چیز و همه جا ... ولی حتی یک مضمون حیات بخش وجود نداشت . داریم به حال و هوای 1904 فوویست ها و دادایست ها نزدیک می شویم و اخلاق پست مدرنیستی خاص خودمان.
با تشکر فراوان ...

Posted by: امیرمسعود at November 24, 2006 03:46 PM

مي گن اْن شتري كه دم خونه هر كامپيوتر داری می شينه

Posted by: آوات at November 25, 2006 09:44 AM

سلام.این اسباب دست که خدا نکند عصای دست بشود به من هم روی خوش نشان نمی دهد زود به زود.نهیبم میزند که خیال نکنی با هم عیاق شده ایم ها نه.5 روز است خراب شده است.البته بد هم نشده. چون چیز تازه نداشتم و حسابی درگیر بودم که چه بنویسم توی آن بی شکوه جای.بگذریم.ما را در غمتان شریک بدانید."از طرف وبلاگ نویسان دوست و بستگان"

Posted by: ابوالفضل at November 25, 2006 05:31 PM

شما هنوز مستقر نشدين جاي تازه؟؟؟؟

Posted by: mosafer at November 27, 2006 11:45 PM

اين اسباب كشي تموم نشده هنوز؟

Posted by: Keep Talking at November 28, 2006 01:07 PM

نکنه که سپینود هم توی اسباب کشی گم شده؟!

Posted by: ماکان at December 1, 2006 01:35 AM

where are you babe? hope u r allright ...
love Nilofar

Posted by: Nilofar at December 3, 2006 01:57 PM
Post a comment









Remember personal info?