November 08, 2006

چهارشنبه, 17 آبان 1385

عکس‌ها چه روایت می‌کنند.

دیشب هوای تهران آشوب داشت. فریاد داشت و گاهی با نمآنم بارانی آرام می‌گرفت. رفته بودم نمایش‌گاه عکس. عکس‌های رامیار منوچهرزاده. اسم مجموعه‌ی عکس‌ها را گذاشته بود پدر. این‌ها مهم است اما از چیزی که می‌خواهم بگویم کم‌تر مهم است. بعد از دیدن عکس‌ها چند استاد عکاسی و سی چهل نفر از مردم که اغلب دانشجوی عکاسی و هنر بودند حرف زدند. رامیار به من گفته بود قبل‌ش که من هم حرف بزنم. گفتم دانش ندارم. گفت لازم نیست. سونتاک و بارت هم متخصص عکاسی نبودند اما به‌ترین تحلیل‌ها را کردند. دیدم راست می‌گوید. دیدم حقیقتن راست می‌گوید. توی عکس‌ها مدام دنبال داستان می‌گشتم. نه داستان رامیار، داستان زنی که توی قاب‌ها بود. و قاب عکس مصنوعی از پدر. پدری که نبود دیگر. زن تنها...هم‌ذات‌پنداری‌ام نبود که چشم‌م دنبال زن توی عکس دو دو می‌زد. یک چیزی بود از جنس داستان که از ترکیب عناصر توی قاب به من می‌رسید. مثل کشیده‌گی روزها و لخت و ساکت و ساکن افتادن آن‌ها، که از فرمت پانورامیک عکس‌ها می‌آمد. افقی ایستاتر و ساکن‌تر است. انگار هیچ چیزی نمی‌توانست زندگی این مادر، این زن را تکان دهد. فکر می‌کردم اگر پدر از آن قاب عکسی که جابه‌جا توی عکس‌ها بود، می‌کَند و می‌آمد بیرون و شانه‌های زن را نوازش می‌کرد، چه فرقی در کلیت قضیه داشت...گمان‌م هیچ. روایت من این بود که توی شبی تاریک و ساکت و رخوت‌ناک و بی‌حوصله، زنی بدون این‌که به قاب عکس شوهر مرده‌اش نگاه کند، با آن‌که هنوز چون "ناظر کبیر" او را می‌نگرد، در پایان فکرها و نقشه‌هایش، تصمیم می‌گیرد، یا دست‌کم دو خط عمودی قاب را فشار می‌دهد به داخل و فریم آخر نمایش‌گاهِ عکس، زیر سایه‌ی نام پدر، می‌شود یک قطعه عکس غیرپانورامیک، در ابعادی استاندارد، با فضایی روشن و مادر-زنی که از لای در این بار چشمان‌اش را می‌بینی، گاس هم کمی نگران اما خیره شده به شمایی که تا به حال او را در تنهاترین لحظات زندگی‌اش، در آن عکس‌های کشیده و تاریک، محزون دیده‌اید و قضاوت کردید.
خدا سیگار و کم‌رویی و بی‌اعتماد به نفسی را لعنت کند که نگذاشت این‌ها را آن‌جا بگویم و تنها با نفس‌های منقطع و صدایی دورگه جمله‌ای در باب فاصله‌گذاری برشت گفتم که آن هم لابد بقیه فکر کردند دارم افاضه‌ی معلومات می‌کنم! خودمانیم این نوشتن پاک ما را آدم کتبی کرده دیگر دو کلام حرف هم از زبان‌مان در نمی‌آید.
همه می‌دانند که زیاد از این آدم‌های گالری‌برو و و نظر بده نیستم. اما توی بحبوحه‌ی نوشتن از تصویر برای هزارتو و این خفقان ادبی نفس راحتی کشیدم که می‌دانم راه رفتن زیر باران هم بی‌تاثیر نبوده.
اگر دوست داشتید نمایش‌گاه عکس رامیار منوچهرزاده را ببینید بروید به این گالریِ ماهِ مهر که در کوچه‌ی کاج آبادیِ خیابان ولیعصر، روبه‌روی پارک ملت است کاشی شماره‌ی دوازده از ساعت 4 تا نمی‌دانم چند عصر. خود رامیار هم آن‌جاست به او بگویید که سپینود نتوانست حرف‌هایش را بگوید، پس نوشت.


بعدتر، حالا، خبرش رسید که رامیار منوچهرزاده جایزه‌ی بخش خلاقه‌ی بی‌ینال عکاسی را ‌بُرد.
تبریک!
.
.
.

سپینود | November 8, 2006 12:16 AM
Comments

آره خب، ما بعدن يادمون مي آد كه چي بايد مي گفتيم. يه خرده تحليل كردن و بعد حرف زدن كه بد نيست. وقت مي بره اون تحليل.

Posted by: mehdi at November 8, 2006 01:27 PM

من هميشه فكر مي كنم سرعت فكر از سرعت كلمه چقدر مگر چقدر پيش تر است كه گاهي اينچنين كلمات از فكر ها عقب مي مانند...
چقدر دلم مي خواهد بروم آن نمايشگاه را ببينم. كاش بشود

Posted by: کتایون آموزگار at November 8, 2006 01:51 PM

سلام. داستان فشار جمع به فرد داستانی قدیمی است. حالا جای شکرش باقیست که وبلاگ هست و گرنه با این همه حرف چکار می کردیم؟
جمع همیشه همین طور است. بیخود نیست: « ... محض متابعت کثیری سخنی برای انحراف حق مگو» سفرخروج ٢:٢٣
چه چیز باعث می شود آدم بیان سخنانی از برشت را موجه تر از بیان نظرات خود بداند؟ خودتان خوب می گویید: «خفقان ادبی». ابزار اعمال این خفقان چیزهایی مثل همین «نقطه نظرات برشت» است. نیست؟

Posted by: مانی at November 8, 2006 02:02 PM

اگر قرار بود بشود همان لحضه هر چه به ذهن می رسد بریزیشان روی طبق کلام که نمی رفتی بنشینی هی انگشت فشار بدهی روی صفحه کلید کامپیوترت و هی تخیل کنی و هی ...بعدش هم بشوی نویسنده.
ای کاش این جلسات...نباشد ببینم باز هم سلامی می ماند که به هم نداده باشیم.

Posted by: ابوالفضل at November 8, 2006 05:13 PM

ببينم يعني دست تو اين قدر سبكه؟ بابا يه كمي هم از ماتعريف كن بلكه ما هم يه چيزي بشيم

Posted by: پونه بريراني at November 10, 2006 05:50 AM

سلام
گاس كلمه عرفي نيست و به نظر زيبا نمي ايد . و البته نميدونم چرا هي به كار ميبريد و به كار ميبرند.پلاك هم شده كاشي؟ اميد كه جا بيفتد . انشا ا..

----
دوست عزیز که زیاد هم گم‌نام نیستید!
آخر قبل‌ترها هم با این ایمیل نظر داده بودید. به هر حال اصل قضیه:
تازگی‌ها پلاک نشده کاشی! قبل‌تر از این‌ها بوده بعد که به قول جلال آل احمد فرنگی‌زده شدیم شد پلاک حالا من دل‌م هوای کاشی‌های آبی‌ای را کرده که توی کوچه پس گوچه‌های قدیمی همین تهران خودمان هست، اشکالی دارد؟
«گاس هم»... این هم نوستالژی دارد! یک کتابی بود بچه‌گی‌هایم به اسم «قصه‌ها و رنگ‌ها» که توی آن جابه‌جا می‌گفتند گاس هم. حالا شاید این استفاده کم‌تر شده باشد و سی سال پیش هم خیلی قدیمی و مال دوره‌ی اسبق(!) اما چیزی که در کودکی یادگرفته باشی فراموشی ندارد. ضمن این‌که شاملو هم از این عبارت زیاد استفاده کرده البته بعضی از بزرگان حالا مثل رضا قاسمی این عبارت را بی‌معنا می‌دانند.(رجوع کنید به مصاحبه‌ی صوتی ایشان که توی همین سایت هم قسمت‌هایی‌ش پیاده شده بود)

Posted by: گمنام at November 13, 2006 11:47 AM

ماهی از اعماق اقيانوس چه ميداند؟
من از تو چه ميدانم؟

Posted by: ali salehi at November 13, 2006 03:27 PM

سپینود جان، ممکنه در مورد موسیقی وبلاگتون توضیح بدین؟ اسمش چیه و کار کیه و از این قبیل.
---------

نازلی عزیز این قطعه مال آلبوم The Wall ، Pink Floyd است. یک قطعه بی‌کلام با گیتار اسپانیایی.

Posted by: نازلی at November 13, 2006 11:06 PM

گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند
در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها
و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد

حسین پناهی

Posted by: معصومه at November 14, 2006 12:01 AM

هنوز فرصت نكردم مطلب اين پست شما رو بخوانم ولي الان هزارتو را داشتم ميخواندم و مطلب شما رو با عنوان عكس تزئيني نيست خواندم
خيلي مطلب رو دوست داشتم
و دقيقا چيزهايي كه تجربه كردم در مورد تك تك عكسهايي كه ديدم و تا حالا گرفتم توش بود
:)

Posted by: sun at November 14, 2006 01:16 PM

از شانس بد ماست شايد كه شبي كه نمايشگاه داريم هوا آشوب نيست نم بارون نميآد ... و در مجوع اگه بخواي حساب كني هوا اصلا هم يه جوره ديگه اي نيست آره اين هم از بخت ياريه اين هم نمي گفتم چي مي گفتم (آواز چكاوك خواستن هم اينجوري واقعا كه نشون دادم چه ابلهي ام و خودم نمي دونستم )... حالا دفعه ي بعد خواستم نمايشگاه بزارم يه چكي با هوا شناسي مي كنم يادم باشه خارج از قاب هوا بايد آشوب باشه (درست مثل توي فيلما ي دهه ي شصته خودمون صداي جير جير در و از اين حرفا رعد و....) نم بارون بياد ... تجربه ي جديدم اينه كه اين چيزا آدمو سر ذوق مياره

Posted by: najaf at November 27, 2006 12:45 AM
Post a comment









Remember personal info?