November 04, 2006

شنبه, 13 آبان 1385

آی دنیا منو نیگا کنین!

یک چیزی، یک‌جایی، همین طرف‌ها، نه خیلی دورترک، گیر کرده. خودش را به در و دیوار می‌کوبد. ذرات عضلانی‌اش، یک آن است که از هم باز می‌شوند و دوباره به هم می‌تراکم‌اند. یا مثل جیوه رها می‌شوند، کش می‌آیند و دوباره می‌سُرند و هم‌آغوش می‌شوند...عجیب است! دیرزمانی نبود که از این بازی ِواژه نفرت داشتم. از تشبیه و استعاره و هرچه که گمان‌ام بود با تصویر ضدّیت دارد، با سینما نمی‌سازد، با ثبتِ لحظه جور درنمی‌آید. می‌گفتیم" جمله‌ای که نشود تصویرش کرد، زیادی است"(شاید هم می‌گفتیم زباله است و باید دورش ریخت) حالا من همان‌ام و واژه شده برای‌ام حکم مهره‌هایی رنگارنگ و زیبا روی یک صفحه که کنار هم می‌چینم‌شان و از این کار لذت زیادی می‌برم. درست مثل همان‌وقت که راش‌های اوتی یک فیلم را کنار هم می‌چیدم و روی‌شان چسب می‌زدم و بی صبر منتظر بودم تا چرخ موویلا بچرخد و سه یا چهار ثانیه‌ای را که ساختم ببینم.

***
سینمای ایران، غیر از چند موردِ جزئی قبل از انقلاب مثل گاو و خانه سیاه است و ...، با دونده‌ی امیر نادری، اولین قدم جهانی شدن‌اش را برداشت. امیر نادری اما هیچ نمی‌خواست که جهانی شود. امیر نادری می‌خواست داستان امیرو، داستان خودش، داستان جنوب را بگوید. مزه‌ کردن‌اش به دهان خارجی‌ها، قصد امیر نادری نبود. اما شد. حالا چه بود توی این فیلم که خاصیت جهانی شدن داشت، بماند – که روزی هم به آن می‌پردازیم- ولی جهانی شد. امیر نادری فیلم‌ش را برای من، برای ما ساخته بود. بعد که کیارستمی آمد. کیارستمی آمد با خانه‌ی دوست کجاست، دانشمندان ِهرمنوتیکِ داخلی، داستان را بر پایه‌ی عرفان، عرفان از نوع منطق الطیر، گشتن دنبال دوست، گذر از وادی‌ها و پیمودن آن تپه با راهِ زیگ‌زاگ‌اش تا که برسد به آن تک درخت، تحلیل کردند که به آن نمک و فلفل ِکانون پرورش فکری کودکان ـ البته آن زمان کانون چیز دیگری بود که کانون بود و خیلی زیاد، به اندازه‌ی سردی آسمان تا گدازه‌های زیرزمین با کانونی که الان هست فرق می‌کرد. هم‌سن‌های من می‌دانند چه می‌گویم- هم اضافه شده و ملیح شده. اما کیارستمی هم آن وقت‌ها نمی‌خواست جهانی بشود. اگر هم قصدش را داشت هیچ‌گاه نیامد فرم کارش، تکنیک و شیوه‌ی روایت‌ش را فدای گردش‌گرانی کند که احیانن می‌خواهند بدانند که ایرانی‌ها بَربَر هستند یا نه و اینترنت دارند یا نه و روابط زن و مرد چه‌گونه است. و اصولن عباس کیارستمی و خیلی‌ها که کمی نخبه‌تر هستند، کاری به کار جماعتِ خنگ و بی‌سواد، چه از نوع داخلی و چه فرنگی، که روزنامه نمی‌خوانند و اخبار گوش نمی‌دهند و حاضر نبودند حتا درس‌های مدرسه‌شان را خوب بخوانند تا بدانند ایران کجاست و برزیل کجاست، نداشتند و ندارند. بعد هم بیضایی یک فیلم جهانی ساخت با نام باشو، غریبه‌ی کوچک که خیلی جهانی بود. چرا که حتا فارسی‌زبان هم از دیالوگ‌های گیلکی آن زیاد سردرنمی‌آورند اما چه قدر لذت می‌برند از اطوار سوسن تسلیمی که با بدن‌ش حرف می‌زند. یا زبان عربی عدنان غفراوی ِ کوچک، مال پاتخت نشینان نبود که، ولی نمی‌دانم چرا این فیلم را فهمیدند و با عین‌های تهِ حلق ِباشو گریه‌ها کردند. بیضایی هم تا جایی که می‌دانم این فیلم را نساخته بود برای جهان.
و اما گاف دادن‌ها از آن‌جا شروع شد که دیگر بعد از چند سال هیچ جشنواره‌ای، از نوع جهانی‌اش به ماـ ما نه، سینمای ما- جایزه نداد. و چرای‌ش این بود که فیلم‌سازان ما، بعد از تجربه‌های ناب پیشینیان‌شان، به نحو غریبی خواستند جهانی بشوند. و این را با تمام وجودشان در فیلم‌های‌شان فریاد زدند و به شکل تابلویی نشان دادند! و خب این مسلم است که سینماروهای حرفه‌ای جهان و ایران هم خر نیستند و این زورتپانی و حقنه کردن را می‌بینند. و مصنوعی بودن فیلم‌ها و تصاویر و... داخلی‌ها هم که خب خودشان ایرانی هستند و خبره و از همین جنس‌اند، دست‌گیرشان شد خیلی زودتر از این‌ها که نقشه‌ی جهانی شدن سینمای ایران چه طور روی کره‌ی زمین جا شده. یعنی ساده بگویم از روزی کارها خراب شد که فرمول ِ من درآوردی و به درد نخور ِ جهانی شدن، دست به دست توی سینمای ما چرخید. هیچ کس هم آن‌قدر عزت‌نفس و طبع بلند نداشت که بنشیند و بگوید من هنرم را صنعت می‌کنم، من ویزیتور(بخوانید بازاریاب) هنرم که نیستم. اگر جنس صناعت من ناب باشد، خریدارش را در هرکجای این دنیا پیدا می‌کند. نمی‌دانم اصلن سعدی برای چه گفته بود چندین صد سال قبل‌تر از این که "مشک آن است که خود ببوید." باز سینمای ما! همان سینمای ناب آن وقت‌ها مخاطبانی میلیونی داشته و دارد. حالا ادبیات چه می‌گوید این وسط؟
1- ادبیات ما خانه‌ی پُرش بتواند ایرانی شود. ایرانی. اصلیت(originality ) یعنی چه؟ ادبیات اصیل(original) ایرانی کدام است؟ چرا حافظ و خیام و مولانا جهانی شدند؟ اطلاعات می‌دادند؟ ترجمه‌شان آسان بود؟ گردش‌گر جذب می‌کردند؟ زبان‌شان ساده بود؟ قر و قمیش نداشتند؟!
2- آیا ما باید لقمه را بجویم و بگذاریم توی دهان جهان؟ از سویی داریم توی همین فضا مترجمان‌مان را زیر اخیه می‌کشیم که فلان برگردان از فلان لغت‌ت با نسخه‌ی اصل نمی‌خواند و روح اثر را درک نکردی و بهمان و بیسار، از سویی دیگر می‌گوییم برای ترجمه شدن آثار، که اولین قدم به سوی جهانی شدن است، باید کار مترجمان آثار ایرانی به غربی را سهل کنیم! یعنی خون این مترجم سرخ‌تر از خون آن یکی است؟ (واقعن من نمی‌فهمم خواهش می‌کنم روشن‌ام کنید!)
3- مگر ما نمی‌گوییم مضامین داستانی همه گفته شده‌اند(به قول معروف سوژه‌ها ته کشیده‌اند) و حالا چه‌گونه گفتن مهم است؟(شاید این هم اشتباه باشد ولی تجربه‌اش را که دست‌کم داریم. آن‌هایی که داستان‌نویسند می‌دانند یعنی چه) اصلن چه‌گونه یعنی چه؟ غیر از فرم و زبان وتکنیک وگذاردن فاصله و تاریخ‌نگاری و فلسفیدن و پلات روایت و بهانه و ... این‌هاست؟
4- یعنی فرض کنید ما برویم داخل شهرها و زندگی روزمره و بنویسیم آن‌چه که کارور و جویس کارول اوتس و... نوشتند را، یا که مثل جومپالاهیری اطلاعاتی بدهیم از فرهنگ و رسوم هندی، مورد ما ایرانی‌ست، یک سئوال: یعنی ما ظرفیت(بخوانید عرضه) این را نداریم که تولید مفهوم و مضمون کنیم و یک جهان را به تفکر واداریم با داستان‌مان، با فرم روایت‌مان، با پیچ و خم‌‌های زبان‌مان- جاری کردن داستان بر زبان-؟ فرهنگ و رسوم و سنت و اطلاعات یک جایی تمام می‌شوند، دیگر چه قدر مثلن از حمام زایمان یا جام چل کلید بگوییم؟ نمی‌گویم این‌ها بد است، عالی است، اگر زنده کردن سنت‌های قومی و بومی کنار داستان بیایند، ولی اگر داستان برای این‌ها نوشته شود(بخوانید جلب توریست)، می‌شود حکایت همان سینمایی که برای جهانی شدن، خیلی مکانیکی، از درجه‌ی خلوص‌ش کم شد. و همه هم دست‌ش را خواندند.
5- بعد هم به عقیده‌ی من جهانی نوشتن، فرقی با سفارشی نوشتن ندارد. سفارشی نوشتن هم خلاقیت ندارد. هنری هم که خلاقیت توش نباشد، تو بگو کالای مصرفی، تو بگو بخاری برقی یا میخ.
6- سویه‌ای از این بحث هم برمی‌گردد به سئوال ابدی و ازلی- مرغ و تخم مرغ نه، ولی مشابه آن- که "برای که می‌نویسیم؟""مخاطب کیست؟" خانم فهیمه رحیمی، با کمال احترام، مخاطب‌اش را شناخته و بی‌دردسر دارد می‌نویسد.( ضرب‌المثلی شیرازی هست که می‌گوید قاب‌ش را شق ریخته- قاب بازی کرده‌اید؟!- یعنی تکلیف‌ش معلوم است. دم‌ش گرم. من که برای‌ش احترام ویژه‌ای قائلم). نه دغدغه‌ی جهانی شدن دارد و نه هیچ. این سئوال برای آن نویسنده‌ای پیش می‌آید که هنوز دودل است؛ برای که می‌نویسد و به عبارتی میان برزخ لاهوتی و ناسوتی گیر کرده! وگرنه نوشتن فقط از جنس نوشتن است. از جنس واژه، از جنس کلمه و عشق. و اگر باشد، همه جا هست. این‌جا و آن‌جا ندارد.
7- چرا مارسل پروست در جست‌جوی زمان از دست رفته را می‌نویسد در حالی‌که می توانست این هفت جلد را در فالب یک جلد خلاصه کند؟! ایضن محمود دولت آبادی و کلیدرش، اضافه کنید جنگ و صلح تولستوی، ابله داستایوسکی، دن کیشوت سروانتس و ... . سبک شناسی ادبی یعنی چه؟ تقسیم ادوار ادبی به کلاسیک و مدرن و پسا فلان و بیسار چراست؟ خیلی ببخشید، اما یاد پلنگ صورتی می‌افتم که غذا و میوه و نوشیدنی را پرس می‌کرد شکل یک قرص و بالا می‌انداخت! ادبیات پرتابل داریم؟ لذت خواندن داستان در چیست؟ اگرنه می شود یک جمله و یا یک کلمه در باب رمانی گفت و دیگر نخواندش. مثل شازده احتجاب : افول یک نسل(: بخشی از تاریخ ایران، : پارانویا و...) نه! ادبیات غذا نیست که fast food اَش را داشته باشیم. اگر هم باشد خوان رنگینی است که هرکس، از هرجای جهان، بنا به میل و توان‌ش از آن میل می‌کند. (راستی کسی ابلوموف در بیست صفحه ندارد؟!)
8- صادقانه بگویم، خیلی رک و بی رودربایستی، همیشه باید ریشه‌ی یک مشکل را درون خودمان پیدا کنیم. درد خودمان‌ایم و کم سوادی و بی‌مایه‌گی و میان باره‌گی و کوتوله‌گی و... هزار صفت دیگر که این سال‌ها بزرگان ادب و هنر ِاین‌جا فریاد کرده‌اند، به زبان بی‌زبانی. و این خصلت ماست. هرجا که می‌مانیم دنبال آسان‌ترین راه می‌گردیم. جهانی شدن نیاز به سواد جهانی هم دارد ولی ما مثل همیشه دنبال دزدی- گرگی و راه‌های میان‌بر و فرار از زیر کار هستیم. نتیجه‌ش این می‌شود که بخواهیم مثلن جویس و بکت و فاکنر و هدایتِ خودمان را دور بزنیم و... . خانم‌ها و آقایان،ادبیات بیزنس نیست.

گاهی فکر می‌کنم با این محدودیت‌های بیرونی و ممیزی و ارشاد و ... این‌ها دیگر چیست؟ چرا با یک نیروی یک‌سان و مشخص می‌خواهند از دوسوی مخالف به تنه‌ی نحیف ادبیات داستانی فشار وارد کنند و بچلانندش تا لابد روزی بمیرانندش...

پ.ن. نمی‌دانم گفتن این مطلب تا چه حد حرفه‌ای است. زیاد هم در قید و بندش نیستم. این را می‌گویم که بیش‌تر تکلیف خودم روشن باشد؛ مجموعه‌ی داستانی را که جمع کرده بودم از کارهای این سه چهار سال، قرار است نشر چشمه منتشر کند. می‌دانم، توی محاق می‌ماند. اما من کار خودم را تمام شده می‌دانم، پرونده‌ی سریرا، سیلویا و دیگران بسته شده. نه پرونده‌ی سریرا...که دارد کش می‌آید و هر روز بلند و بلندتر می‌شود. دعا کنید، انرژی مثبت فوت کنید! وای به حال ادبیاتی که به شانس و دعا ونذر و نیاز بیفتد. جهانی شدن سرمان را بخورد.


این‌جاها را هم نگاه کنید تا به‌تر بشود فکر کرد:
@
#
*

.
.
‍‍

سپینود | November 4, 2006 09:47 PM
Comments

از اون خط اول تا این خط آخر با همش موافقم

Posted by: دزدکی at November 4, 2006 10:25 PM

سپينود عزيز از خواندن اين جاhttp://commenting.blogfa.com/?blogid=manib&postid=132&timezone=3627
هم گريه ام گرفت به حال خودمان و تمام آن ها كه از زندگي شان مايه گذاشتند براي ادبيات اين كشور براي گلشيري ها‘دولت آبادي ها و حالا امروز . . . بگذريم اما طنز ماجرا اين است كه من امشب به ضريب هوشي خودم آفرين گفتم وقتي فهميدم كسي با دو تا يا سه تا . . . يادم نيست مدرك دانشگاهي تاب جن نامه را نمي آورد و از شازده احتجاب چيزي دستگيرش نمي شود و من با سواد دوم دبيرستان اين طور كيفور شدم از كلمات استاد. بابا ايول به خودم به خدا.... راستي بابت كتاب بازم تبريك هزار بار ديگه ام از هزار نفر ديگه ام كه بشنوم تبريك مي گم به قول قديما جنگ جنگ تا پيروزي

Posted by: پونه بريراني at November 4, 2006 11:06 PM

منتشر شدن داستان هاي آدم در هر شرايط و به هر شكلي خيلي بهتر از منتشر نشدنشه . تبريك ميگم .
من خيلي موافقم كه درد خودمانيم و باقي قضايا .
ما خيلي موافقيم كه درد خودمانيم و باقي قضايا .
همه اتفاق نظر داريم كه درد خودمانيم و باقي قضايا .
خوب خوبه ديگه . به اتفاق نظر هم رسيديم . يه كم هم به زندگي شخصي مون برسيم و البته باقي قضايا ....

Posted by: بهداد at November 5, 2006 03:09 PM

فقط يك نكته را بگويم و ديگر اينكه با باقي متن كاري نيست. در بند 5 نوشته ايد كه : " هنري كه خلاقيت توش نباشد، تو بگو كالاي مصرفي، تو بگو بخاري برقي يا ميخ."
بايد گفت كه اگر چه به زعم عموم مردم حتا طبقه ي روشنفكر - كه باز هم كاري به كارشان نيست - كالاهاي مصرفي تنها وجودي است كاركردي در قبال ارزشي مشخص كه با قيمت تعيين شده تعريف شده است، كالاي مصرفي هم نمودي از هنر است كه با صنعت گره خورده. حال اگر كه هنر را تنها روي ديوار و لابلاي كاغذ ها جستجو نكنيم و تك بودنش به لحاظ مصرف را ويژگي بارزش نخوانيم. با اين حساب چنانچه كتابي پرفروش شود و ويژگي هاي يك امر والا را هم داشته باشد‘ پس مصرفي است به معناي منفي اش؟
از اين رو - اگر چه در آموزش كودكان - كه حالا ماها نسخه ي مقياس چند برابر انهاييم!! - در اين كشور هيچ وقعي به آموزش شناسايي محيط از جهت شناسايي نيازها گذاشته نمي شود. بزرگ هم كه شديم درك نخواهيم كرد كه هر وجود - مصرفي يا تزئيني - روندي خلاقانه را طي كرده تا توانسته توي خانه هامان جاي بگيرد. و اگر خلاقانه نيست پس آن بخاري برقي يا ميخ چيزي جز يك نمود كاركردي كيچ و بي ارزش مثل هنر و ادبيات كيچ نيست. شاد و ماندگار .

Posted by: محمود كشاورز at November 5, 2006 06:16 PM

محمود عزیز حساسیت‌های تو را هنگام نگاه به اشیا و زیبا دیدن آن‌ها درک می‌کنم. این نگاه تخصصی توست و تا وقتی هم که این نگاه همه‌گیر نشود، بخاری برقی‌های مدل‌های رایج در بازار هنری را نمی‌نمایانند. عزیز من این‌جا شاید برای دقیق‌تر بودن، باید جزئی‌نگرتر می بودم ولی هدف این متن غیر از چیزی است که تو به آن پرداختی. یعنی واضح و شفاف است که کیخ یا بخاری برقی، در معنای آنی به کار رفته است که خلاقیت و هنری در آن‌ها نیست و فقط جنبه‌ی کاربردی دارند. ادبیاتی هم که بخواهد اطلاعات روزمره‌ی زندگی را صرفن بدهد، خلاقیت ندارد، مرده است. نفس نمی‌کشد، درست مثل بخاری‌ای که موقع تابستان نه آن قدر زیباست که ساعت‌ها نگاه‌ش کنیم و یا کاربری دیگری از او انتظار داشته باشیم و نه گرمای‌ش مطبوع است.
با تمام حرف‌هایت از دیدگاه یک طراح صنعتی و هنرمند اشیاء و چیزها موافق‌م.

Posted by: سپینود at November 5, 2006 06:34 PM

و يك نكته هم من بگويم و البته به نظر من همه‌اش خوب بود غير از اين‌كه نفهميدم بند سوم چرا جملاتش سؤالي بود؟ گرچه به نظر من حتي اگر سؤالي هم نباشد نمي‌شود گفت كه همه چيز غير از سوژه خلاصه مي‌شود توي فرم و تكنيك و تاريخ‌نگاري و زبان و فلسفه و پلات. اگر منظورتان اين است كه چون سوژه ته كشيده و همين ها مانده و اين‌ها هم كه مشخص است كه چيست و جهاني است پس فرق ما با ديگران فقط در كم‌سوادي است، كه به نظرم كاملا اشتباه است. شايد نتوانم از تكرار ملال‌انگيز واژه‌ها فرار كنم اما گزيري نيست كه بگويم فلسفه و پلات و زبان و فرم و اين حرف‌ها را نمي‌شود از همديگر و از سوژه هم حتي، جدا كرد. مي‌خواهم بگويم سخن گفتن از فرم و گريز از سوژه گاهي به انحراف مي‌كشاندمان هم‌چنان كه نام‌هاي دهن‌پركني مثل گلشيري و همه‌ي اخلاف و اتباعش را كشاند و نتيجه‌اش چيزي نشد جز يك مشت بازي كردن‌هاي بي‌سرانجام با فرمي كه در حقيقت فرم هم نبود و فقط مايه‌ي انحراف شد و البته انحرافي شيرين و آموزنده. فرق ما با ديگران فقط در كم‌سوادي نيست در فكرمان است در زبانمان است در همه‌ي محدوديت‌ها و يژگي هاي فرهنگي مان است در شيوه‌ي نگاه كردنمان به جهان است و همين فرق‌هاست كه بايد در كتاب‌هامان و آثار ادبي‌مان بروز كند كه نمي‌كند كه چون يا هنوز هواي نقالي و قصه‌گويي و بازي با ديگر عناصر كهنه و پوسيده روايت را در سر داريم و يا به كلي همه چيز را حتي اين را كه براي چه مي‌نويسيم فراموش مي‌كنيم و با قلم و كاغذ كار تاس و صفحه‌ي بچگي‌هامان را مي‌كنيم. يا شايد هم دليلش چيز ديگري باشد كه نااميد كننده اس و دوستي در كامنت‌داني ام نوشته بود. بعد از توضيحي كه براي همين مسائل نوشته بودم كه جريان اصلي و مهم نگارش در كجا شكل مي‌كرد و چه بايد كرد براي رسيدن به آن نوشته بود: «يک مشکل خيلی جدی وجود دارد.
زبان فارسی قابليت اندک و انعطاف ناپذيری دردانگيزی دارد که راه را بر نوآوری سد می کند. نارسائی اين زبان ابتر (نظر به تحمل مفاهيم نو) مرا کاملن مايوس ساخته است و اکنون به اين نتيجه رسيده ام که بايد به زبانهای ديگر انديشيد و نوشت.» نمي‌دانم. اما چيزي كه به آن اطمينان دارم اين است كه نوشتن بازي با فرم و زبان نيست سوژه و داستان و شخصيت هم نيست. حتي فرم يا چيزهاي ديگر هم نيست. نوشتن نوشتن است. چه‌گونه نوشتن.

Posted by: مهدي at November 7, 2006 11:17 AM

کاری ندارم به این سینما و به این ادبیات.
به بقیه ش هم کار نداشتم. هیچ وقت. اصلن پسوندهای جهانی و ملی و اینترنشنال و اونترنشنال رو هم درک نمی کنم. شاید خیلی احمقانه س اما واسه من همه چی به همون مواد خام و اولیه ختم میشه. اینه که وقتی میکن ادبیات برام فرقی نمیکنه لاتین یا فرانسه یا روس یا ...
وقتی می کن سینما ککم هم نمی پره که رئال یا سوررئال یا نئو رئال یا ...
...
فعلن تنها چیزی که برام جالبه اینه که مجموعه داستان جدیدی از سپینود ناجیان می خواد بیاد!! آدم خوشش میاد انگشتشو بذاره رو اسم نویسنده روی جلد و به آشناهاش نشون بده و بگه: "ببین! اینو من می شناسم. دوستمه"

Posted by: آفتاب پرست at November 7, 2006 04:49 PM

درود / نوشته‌ی بسیار خوبی بود. من فکر می‌کنم هر کسی تنها آن‌طور می‌نویسد که می‌تواند؛ و توانایی هر نویسنده‌ای در نوشتن و چگونه‌نوشتن، تابعی است از مقداری استعداد و شهود فردی به علاوه‌ی مقادیر زیادی تاریخ مشترک فرهنگی جامعه‌اش که می‌تواند شامل زبان،‌ وضعیت تاریخی، سیاست و جغرافیای زیستی هم باشد! یعنی نویسنده در این‌ها اسیر است و خیلی هم امکان فراروی و پیله‌کنی ندارد. با بومی‌گرایی مشکلی حل نمی‌شود، چون هیچ تعریف عامی از آن نداریم: ایا بومی‌گرایی توجه به قاره‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم؟ یا کشورمان؟ یا ما و همسایه‌گانمان، یا استانمان؟! یا شهرمان؟ یا محله‌مان؟ یا کوچه‌مان؟ یا چاردیواری‌ خانه‌مان؟ یا شخص خودمان؟! اصلن بر اساس چه معیارهایی حق داریم بومی‌نویسی را به یکی از موارد بالا محدود کنیم؟ و اصلن با کدام ادله‌ی محکم می‌توان اثبات کرد که بزرگی مثلن کافکا یا همینگ‌وی یا نباکوف یا مان یا وونه‌گات از توجه‌شان به بوم‌شان ناشی شده؟ نویسنده جز از خودش و تجربه‌هایش (تجربه‌ی عینی یا ذهنی) نمی‌تواند بنویسد و اگر ما نمی‌توانیم برای جهان و جهانیان جالب باشیم به‌خاطر این است که یا خودمان و تجربه‌هایمان جالب نیستیم؛ یا نتوانسته‌ایم خودمان و تجربه‌هایمان را بشناسیم؛ و یا نتوانسته‌ایم خودمان و تجربه‌هایمان را به نحو "جالب"‌ی بنویسیم. در حالت اول، چاره در این است که سعی کنیم جالب باشیم یا تجربه‌هایمان را غنی و جالب کنیم! در حالت دوم، باید سعی کنیم خودمان را بشناسیم، تاریخمان را، خواب‌هایمان را و کابوس‌هایمان را. و در حالت سوم نیز که چاره‌ای نداریم جز این‌که سعی کنیم فرم بیانمان را تغییر دهیم. البته قضیه‌ی جالب‌نبودنمان فقط شامل جهانیان نمی‌شود؛ ما حتا برای مردم خودمان هم جالب نیستیم و حتا خودمان هم خودمان را نمی‌خوانیم، پس توقع چه داریم از دیگران؟ تازه، مگر این درد را فقط در ادبیات و هنرهای دیگرمان داریم؟ مگر قوانین‌مان، نسبت‌های فردی و جمعی حق و تکلیفمان، صنعت و تجارتمان، معاش و مماتمان، ارتباطات‌مان و ... دست‌کمی از ادبیاتمان دارد؟ مشکل ما اساسی است، ادبیات، تابعی از وضعیت و "موقعیت" انسان است. من واقعن نمی‌دانم آن مشکل اساسی چیست، و احتمالن آن مشکل اساسی تنها یک مشکل نباشد و احتمالن آن مشکل‌ها اساسن حل‌ناشدنی باشند؛ اما تقریبن مطمئنم که باید آن‌ها به سامانی برسند تا ادبیات‌مان، دست‌کم برای خودمان جدیت و اهمیت پیدا کند. علی‌الحساب، فکر می‌کنم باید سعی کنیم بیش‌تر بخوانیم و بیش‌تر بدانیم و بیش‌تر بنویسیم تا کم‌کم مشکل و راه حل‌اش را بیابیم یا حس کنیم. به قول استاد گلشیری، یکی از دلایل نوشتن یک داستان، این است که بفهمیم چه مشکلی در کجا قرار دارد. / بی‌صبرانه منتظر مجموعه‌داستانت هستیم. / و تبریک.

Posted by: خالد رسول پور at November 7, 2006 06:42 PM

خلاصه اي از داستان برادران كارامازوف يا ابله يا بيچارگلن از آثار داستايوسكي مي توانيد برايم ايميل كنيد
باتشكر

Posted by: hamid at December 16, 2006 05:52 PM

http://radiozamaaneh.com/movie/2008/09/amir_naderi.html

Posted by: arash at October 9, 2008 04:15 AM
Post a comment









Remember personal info?