خدا لعنتات کند پونه... راحتات کنم، نمیدانم چرا این ریختی شده روحام؟ این هوای بارانی و تمیز است انگار که مرا هم لطیف میکند. یک وقتهایی نگران ماهزادهام، روی تختِ صافِ بزرگراه و ماشینهایی که با سرعت لایی میکشند توی یک بعد از ظهر یا شب شلوغ... خیالم که جمع میشود؛ یک هو صدای تو، مرطوب، از لالوهای پیچدرپیچ کوهها میرسد و از سوراخهای ریز توری پنجرهام رد میشود. یا نگران سقفی برای دوستی نجیب با لبخندهای مهربانش. باورت بشود این روزها دلم برای بابای بچهام هم میسوزد و با اینکه دیگر ربطی به هم نداریم، نگرانش میشوم. دیروز داشتم سالاد درست میکردم یادش افتادم. یاد خیلی وقت پیشها زمانی که شبها فقط سالاد میخورد تا مرا تشویق به رژیم گرفتن کند! میخواستم یک متن همینجا برایاش بنویسم و ازش تشکر کنم بابت چیزهایی که توی آن نه ده سال یادم داد. حیف که ظرفیت یک چیزهایی نیست نه اینجا و نه هیچکجای دیگر. من هم مثل تو بودم گاس هم دو سه سال بزرگتر، توفیری در اصل قضیه نمیکند. در بکارت. درپشتِ پرده بودنمان. وقتی همسر ِکسی شدیم. وقتی یک بار چند تُنی روی دوشمان گذاشتند که احمقاند کسانی که فکر میکنند جنس این بار، ظرف شستن و جارو کردن بوده. نه! این بار، فهمیدنِ یکبارهی "زنشدن" بود. باز هم احمقاند آنها که زن شدن را فیزیکی می بینند. گرچه بخشی از سنگینی این بار فیزیکی هم بوده. اما تو میفهمی چه میگویم. نه؟ میدانی هم که این گلایه از جنس گلایههای کیلویی ِ فمنیستها و ایداد و بیداد که وای بر ظلم مرد به زن و بمیرند همهی مردان، نیست. برعکس فکر میکنم تو هم فکر میکنی که دنیا بیوجود مردان بیمزهاست. آن وقت کیمیماند که ما زنها عاشقشان بشویم. حتا خیالی! کی میماند که حتا توی داستانها و شعرهامان از دستشان فغان کنیم؟! کی میماند که بساط فمنیستیمان را از صدقه سری کتکهای گاهبه گاهشان بچینیم؟! کیمیماند که به خاطرشان خودمان را زیبا کنیم؟ ابروهامان را برداریم؟
اما آن چیزی که میگویم...آن تنهایی...آن تنهایی که تازه وقتی زنِ کسی شدیم، درکاش کردیم و تا حالا و هنوز هم که هردو آقا بالاسر خودمان هستیم، دست از سرمان برنداشته یک جور ِغریبی جنساش ناآشناست. از جنس به این در و آن در زدن است. از جنس تعلیق. همان معلقی اما نه اینکه خودمان کافی ِ خودمان باشیم. نه آن قدر آزادیم (به خاطر بچهها) که بزنیم هرچه داریم برداریم و سفر کنیم و از آن زندگیهای درویشمسلکیای که نانی باشد و آبی و چندتا کتاب دل خواهی، نه آنقدر هم گرفتار و پابند زندگی که از صبح که بیدار شدیم(صبح؟!!) سرمان گرم کار و بار و دفتر و دستکی باشد که شب مثل جنازه بیفتیم و نفهمیم کی و چهطور پلکهامان روی هم افتاد. این خواندن و نوشتن است که دارد نجاتمان میدهد. گاهی فکر میکنم کار بزرگی نمیکنیم. داریم خودمان را علاج میکنیم. داریم به بی سروسامانیهایمان سروسامان میدهیم. برای همین میگویمات شاید ما حق نداریم توی یک آرامسایشگاه بستری شویم. اصلن احتیاجی نداریم، مگر بخواهیم ازش استفادهی ابزاری برای نویسنده شدن کنیم که من بهش میگویم افهی گوش ِ ونگوگ! خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. نمیگویم از این خبرها نیست. آن عصبانیت و خشم تو را من هم دارم. گفتم که گاهی توی خیابان دستام میرود به قفل فرمان و چارتا فحش آبدار و چارواداری میآید به ذهنم که بپرانم. اما فرو میدهمشان. چرایاش را نمیدانم. اما بعدتر من هم دوست دارم صدای این تق و تق کیبرد را بیشتر کنم و دستی رویشان با شدت بیشتری بکوبم. جای همهی آن خشمها.
ببین تا کجا رفتم. میخواستم از خاطرهی کودکستانم برایات بگویم به کجا رسید. رختهامان را حسابی پهن کردیمها.(حالا اگر پای تلفن بود تو میگفتی" اون جورابتو بردار سپینود من میخوام اون دامن قهوهایمو بندازم" من هم پشتبندش میآمدم که...! آنقدر این بازیهای تلفنیمان را دوست دارم. یادت هست عروسی توی شیراز و چوگان و آتشگردانِ منقل و ...! البته اینجوریها هم که نیست)
راستش را بگویم من خیلی جسارت تو را دوست دارم. همیشه دوست داشتم. از روز اولی که اولین نوشته را از تو خواندم. نباید نگران جسارتها و منگویههات باشی. همیشه این طور است. آدمهای محتاط از آدمهای جسور میترسند. نه اینکه من محتاط باشم. خیلی هم دلم میخواهد مثل تو باشم. تو هم مثل امیرا هستی. (حالا انگاری رسیدم به خاطرهی کودکستانم) اسمش کورش بود. کورش مسعودی. موهای طلایی داشت. چشمهای آبی، نه... سبز- آبی، میدانی که رنگ چشم یا باید سبز باشد که زاغ میشود و کورش زاغ نبود. آبی لاجوردی هم نبود. من مثل تو جزءپرداز نیستم. تو بگیر همان سبز- آبی. ما کودکستان بودیم و او کلاس پنجم. خوب و تند میدوید و خوب نقاشی میکرد. یادم هست یک روز توی سرویس برایم یک پلنگ صورتی کشید که انگار خود خودش بود و الان بود که پا پتی یا با عصا و کلاهاش بیاید بیرون و سکتهای راه برود و روی خط افق گم و محو شود. کورش عاشقشدنی بود. آن همه دختر توی کودکستان و دبستان ایرانشهر سابق، عاشق کورش بودند. حالا که فکرش را میکنم میبینم من از همان اول پاپس میکشیدم توی رقابتهای این طوری. خودم را از ابتدا بازنده میدیدم. برای همین همیشه دنبال زشتها و گوشهگیرها و عجیب و غریبها بودم. مثل پسر کوری که یک بار عاشقش شدم. یا مثلن توی مثلث طلایی فوتبال هلند آن سالها مارکوفنباسن، فرانک ریکارد(همین مربی بارسلونا...آهان یادم نبود اهل فوتبال نیستی!) و رود گولیت. من دیوانهی رود گولیت بودم. سال چهارم ریاضی فیزیک هیچچیز از درس سردرنیاوردم به جز تیم آ.ث. میلان و هلند و رود گولیت و آن مغازهی ورزشی فروشی توی بازار قدیمی تجریش که میرفتم عکسهای زشت رود گولیت را میخریدم. باور نمیکنی، نیلوفر شاهد است. چهقدر پرت میشوم. اما امیرا از آنها نبود که پاپس بکشد. امیرا...همین بود اسمش. سبزه بود و خیلی نحیف. اما تیز و فرز با صدایی کر کننده. هنوز چشمهای ترسخوردهی بچههای کلاس کودکستان یادم است وقتی امیرا نمیدانم چه شد که از جا جهید و بلند گفت: "من دیگه تحمل ندارم...الان میرم دم کلاسشون به آقای حقبین میگم با کورش مسعودی کار دارم. وقتی هم اومد بیرون میگم عاشقشم و یه بوسش میکنم." آن وقت انگار کن که کسی به من میگوید میخواهم بروم و کسی را بکشم. یا بزنم توی گوش آقای حقبین یا نه حتا لخت توی خیابان راه بروم. قضیه برایم جنایی بود بیشتر تا گناهآلود. یادم نمیآید چه شد. فقط چندتا کلهی کوچک یادمه که از لای در کلاسمان روی هم بیرون زده بود تا ببینند امیرا دارد به آقای حقبین و بعد به کورش چه میگوید. آخر کلاسشان انتهای راهروی کلاس ما بود.اما این را یادم هست که یکی از بچهها که خیلی ترسیده بود خودش را خیس کرد. برگشتن ِ امیرا را از این سفر حماسی با تحسین نگاه کردم و از فردایاش خیلی خواستم که با او دوست بشوم اما نشد. راستش درک آن همه اعجاب و تخیل و بیمهابایی از ذهن من برنمیآمد. هیچوقت برنیامد. فقط دوست داشتم جای امیرا باشم.
میخواهم بروم اما دستم تازه گرم شده. ولی میروم. بقیهاش را میگذارم وقتی که آمدی تهران، نشستی روی صندلی، پشت پیشخوان آشپزخانه و به چیپس یا ترشی و مزههای روی میز ناخنک زدی و سرت هی افتاد روی میز و گفتی من چیزیم نیست فقط سرم کمی سنگین شده و ماه هم بحث ادبی میکرد یا از پشت پنجره حواسش را مثلن داده بود به پنجرهی هم سایه. و من از بودن رفقایی مثل شما خوشبخت بودم و دیگر نگران هیچکدامتان نبودم... راستی کی میآیی؟ اول دی؟
.
.
.
ننوشتی - ننوشتی حالاکه نوشتی اوه ه ه ه ه ه -، نگران نباش وقتی نگرانی نوشته هات می شه مثل نوشته های مامان ها
----
خب مادری زیباترین بخش وجود یه زنه دیگه لابد توی نوشتههاش هم میآد.
سلام
به اين مطلب شما در وبلاگم لينك دادم حتما سر بزنيد.
----
ممنون دیدم ولی جای نظر نداشتی. راستش اگر ما زنها را ولمان کنند توی جزیرهای با خودمان نمیدانم تا کی درد برداشتن ابرو یا اپیلاسیون و صرف وقت برای ارایش و ... را برای روحیهی خودمان و فقط خودمان تاب میآوریم!
بقيه اش را هم همينجا بنويس، انصاف نيست كه فقط پونه بشنود.
من چه قدر خوش بختم...هنوز نخوندم مطلبتو ولي بايد اينو مي گفتم برم بخونم بيام دوباره
آفرین
آفرین
این زیبا ترین نوشته ای بود که در این یک سال و اندکی از شما خواندم.
خانم ناجیان بابت همه زیبایی بی نظیری که در این کار به کار بردید متشکرم.
من چقدر شما را، اینجا را، و این نوشته ها را دوست دارم خانم سپینود!
----
ممنون. من چهقدر الکن هستم در بیان خوشحالیم و معذب بودنم. رفیقی داریم که یه زمانی وبلاگ داشت و هر کامنتی که ازش تعریف میکرد رو پاک میکرد. حالا که فکرش رو میکنم عجب ارادهی پولادینی داشت! من که دلم غنج میزنه ...
از آفرین و اما و اگر و...بگذرم.این اعترافات ادیبانه توی این دنیای شلوغ قشنگ چه خوب همه را همراه آدم می کند.همه انگار دارند و نمی توانند یا شاید نمی خواهند بگویند...
خب، رود گوليت هافبك وسط بود و كاريزما داشت. من هم اگه مي خواستم بين اون سه تا عاشق يكي شون بشم، حتمن عاشق رود گوليت مي شدم. كلن هافبك وسط ها عاشق-شدني تر هستن، تا مهاجم هاي موذي فرصت طلب يا دفاع هايي كه به چشم نمي آن.
----
گمونم راس میگی. همیشه همهجا بود. و پاسهای گل رو اون به فنباسن میداد. آدم اگه بخواد منصف باشه، باید عاشق رود گولیت بشه... اما مادرم همیشه اینو میگفت:" عکسای این مرتیکهی بدترکیب رو از دیوارت بکن و بشین درست رو بخون." یا میگفت:"از این کریهالمنظرتر پیدا نکردی" و ... خلاصه این بود. فردا هم فیلم من نمیآم. با مینا تماس بگیرین آدرس رو بگیرین. مخلصم.
چقدر این متن دوست داشتنی بود .عالی بود!
salam dooste azize man ... khoshhalam ke in chenin doostani dari, to ham hamin hokmo baraye man dari, vaghti behet migam kamet daram motevaje mishi chera migam? besiar deltangetam va doostet daram azizi :) nilofar ke shahede aks khariadnhaye to az Ruud Gullit bood
ميدوني چيه سپينود؟ من نمي دونم دنيا چرا و چگونه آدمو وسط همه چيز رها مي كنه. نمي دونم اين همه بالا پايين و تعليق و ته نشيني و يكهو روي سطح اومدن و دوباره فرو رفتن چيه؟ هنوز نفهميدم كجاي دنيا و كدوم آدمي هست كه بتونه جواب سوال "چرا و چگونه" رو كامل و بي نقص پيدا كرده باشه. يا اگه اطرافشو مي بينه و خوب هم ميبينه اما توان تغييرش رو نداره زانو نمي زنه، حال مي كنه با همين رنج هاي بيخود بي خودي كه شوخي شوخي مچ پاي آدمو مي گيرن و قلقلك ميدن. من هنوز هيچي نمي دونم. حتا نمي دونم نويسنده شدن خوبه يا بد. اما ميدونم تو دنيا آدم هايي رو كه چشماشونو روي همه چي باز كردن و مي بينن و خوب هم مي بينن رو خيلي دوست دارم. آدم هايي كه از تنهاييشون نه خوششون مياد نه بدشون مياد. فقط لمسش مي كنن. خوب هم لمس مي كنن. اينجوري ميشه كه وقتي با مهدي ميايم سمت خونه ي تو دلم قرص ميشه. حس ميكنم بين اون همه آدمي كه اطارفم وول مي زنن هستن اونايي كه مي بينن و خوب مي بينن. اينجوري آدما رو مي شناسم. وقتي تو نوشته ي يكي ميشه چشماشو خوند ديí نيازي نيست بيشتر توضيح داد.
راستي من هنوز نمي دونم ميشه بهت بگم "تو"؟
چه قدر دوست داشتم مثل شما راحت بودم!!!