October 26, 2006

پنجشنبه, 4 آبان 1385

پایین‌دست‌ترین کاربری؛ ترکش‌های داستانی

" اگر نیت یک ساله دارید؛ برنج بکارید،
اگر نیت ده ساله دارید؛ درخت غرس کنید،
اگر قصد صد ساله دارید؛ انسان تربیت کنید،
سینمانوگراف آدم تربیت می‌کند"

ناصرالدین شاه آکتور سینما، از محسن مخملباف، ساخته‌ی 1371

اشاره‌ی بالا بی‌منظور برای شماست و بسیار حرف‌ها برای من دارد. لذتی بود که از سینمای آن دوران برده بودم. با امیر نادری و دونده‌اش هم. سینمایی که انسان تربیت کرد و دوره‌اش هم چه کوتاه بود. انگار با آمدن این هیولای قیرگونِ "نوشده‌گی" بود که این بلا نازل شد. این‌که بنشینیم یک جا، توی یک فضای پوچ، توی عدم، و بنویسیم، بسازیم. ساخته نمی‌شود. و بگوییم ما هیچ کاری نمی‌خواهیم که کنیم الّا سراندن قلم‌مان. الّا سیر کردن شکم خانواده‌مان(باز صدها هزار رحمت بر این توجیه)، الّا نام‌مان را سه‌چار جای معتبر ببینیم، و قسم می‌خوریم که هیچ چیز پسِ ذهن‌مان نیست. کاش تهِ فکر، تربیت انسان باشد، یا دست‌کم ساختن آدم.
داشتم فکر می‌کردم که، اگر همه چیز روی روال باشد، هدفَ‌کی باشد، قصدی سالم و پاک، آن وقت این آبِ باریکِ نحیف و بی‌جان دست‌آخر راه‌اش را پیدا می‌کند، زبان‌ش به‌جا، لحن‌اش هم، تصاویر و فضای‌اش، روایت‌اش. نه این‌که باری به هر جهت برود، خیر، بنیادش باید که نکو باشد، پی‌اش. شاید هم شما درست بگویید که پی و هدف و اصالت، همه شعارند! تمام فنگ‌ها زیر سر همین شاید است که تپانده‌اند توی حلق‌مان و هرجا کم آوردیم، یک شایدی، انگاری، چیزی می‌اندازیم ابتدای جمله و خلاص.

"گاو شدن بسیار دشوارتر از پادشاه بودن است"
ناصرالدین شاه، آکتور سینما، محسن مخملباف، 1371


پ.ن. تازه‌گی‌ها برای این‌جا کاربری جدیدی تعریف کرده‌ام؛ ترکش‌های داستانی. که ترجمه‌ی تحت‌اللفظی‌اش می‌شود؛ اضافات داستانی که دارم می‌نویسم به شکل لبریز، جمع‌آوری شده در این‌جا، تا روزی شاید به کارم بیاید. داستانی که دارم می‌نویسم اسم‌اش پرتو است، فعلن. و پرتو نیم‌فاحشه‌ای است که خیلی خوب می‌رقصد. باید بگذارم‌اش این‌جا چون هیچ کجا جایی ندارد پرتو. چون فاحشه است، یک فاحشه‌ی نصفه نیمه. فاحشه‌ای که خیلی زیبا می‌رقصد. به گمان‌ام دارد به همان زن اثیری و لکاته‌ی معروف تبدیل می‌شود...پس کی می‌خواهند این‌ها دست از سرمان بردارند...ادیپ و الکترا و اثیری‌ها و...
پ.پ.ن. و البته خیلی هم سینما، به لطف دوستان خوبی که داریم فیلم دیدن، نه هر فیلم دیدنی را، با هم تجربه می‌کنیم.
.
.
.

سپینود | October 26, 2006 10:48 PM
Comments

با اين ايده ي تركش و ايناه خيلي موافق مي باشم. اينكه اين تراوشات ذهني رو آدم يه جايي بريزه بيرون و بعدها وقتي داره داستان مي نويسه اون "يه جايي" رو بچلونه تا تركشا بريزن تو داستان و مزه دارش كنن. مث ليمو كه آدم مي چونه تو چايي. نمي دونم. همچين چيزي.

Posted by: آفتاب پرست at October 26, 2006 11:19 PM

ياد گايتري افتادم ! رود راوي رو خوندي ؟ اون هم مثل پرتو بود

Posted by: انوش شاپوری at October 27, 2006 01:23 AM

من خیلی دوست می‌دارم شما تندتند می‌نویسید
بعضی وقتا می‌گم نکنه منم که خیلی بیخودی و چرت و پرت به روز
می‌کنم. اما نمی‌دونم چرا دلم می‌خواد هرچی از ذهنم می‌گذره
بنوسیم. شاید اینم از مزایای مجازی بودن باشه. نمی‌دونم ...

Posted by: سرزمین رویایی at October 27, 2006 12:33 PM

الحق که اخوان لومیر در آن اتاق تاریک با ما چه کردند.
این را هم به پاره های دیگر روزگاری که مخملباف هنوز بودش اضافه کن.
شاید از همان وقت که اخوان لومیر آمدند توی زندگیمان وقت نشد آدم بسازیم.یا شاید هم از وقتی که تصمیم گرفتیم آدم بسازیم این طوری شد.شاید...

Posted by: ابوالفضل at October 28, 2006 12:45 AM

پ.پ.پ.ن: این فلیم رفیقه ها چرا لایو آنلاین نبود؟

پ.پ.پ.پ.ن: این داستان جدید صبا عجب توهمیه! خیلی باهاش حال کردم، یک هجویه در حد تیم ملی بود

Posted by: همشهری کاوه at October 28, 2006 02:24 AM

سلام! اين ايده پاياني رو كه من داشتم تو ذعنم مي پروروندم البته از نو ع ديگه اش ميدوني بيايم يه چيز تازه خلق كنيم موافقي؟ لكاته اثيري و .... يه جورايي حكومت مي كنن بدجور! خلاص بشيم؟

Posted by: حسین شکر بیگی at October 29, 2006 06:23 PM

اين‌جوری نگو حاجی، پشم‌هامون ريخت. ديگه می‌ترسيم اين طرف‌ها آفتابی بشيم، نکنه ترکش مرکش به‌مون بگيره. ( هرچند ترکش‌های شيرين خوشگلی بايد باشه. )

Posted by: mehdi at October 29, 2006 07:35 PM

مي گم سپينود جان اينجا رو خوندی تا حالا به نظرم هم طرز نوشتنتون و هم خودتون يه جورايی به هم شبيهيد (حتی تپليتون:): http://varesh.blogfa.com/
----

آوات جان اول که سلام و دوم هم که هیژای ناز رو ببوس و سوم که
آسیه‌ی عزیز را دیده‌ام. شعرهایش را خیلی دوست دارم اما باید اعتراف کنم که من از او تپل‌ترم! دست‌کم آن وقت این طور بود! به هر حال افتخاری است. راستی نمی‌خوای ما رو مهمون یه عکس خوشگل و جدید از آقا پسرک کنی؟

Posted by: آوات at October 30, 2006 01:30 PM

سلام. خوب خواهد شد که اثیری ها دست از «سرمان» بردارند. از ادیپ نمی توانیم این را بخواهیم، چون جواب خواهد داد: من کی دست روی سر «شما» گذاشته بودم که حالا بردارم؟

Posted by: مانی at October 30, 2006 02:35 PM
Post a comment









Remember personal info?