پس از آن تو یک روش کار خواهی داشت. تو بگو ایدهآلوژی(Idealology). نامش را میگذارم سکوت- همین الان، با حک شدن حروف این واژهی مقدس، بو و صدای نمنمای باران آمد، تو بگو نشانه- نامش را میگذارم، میگذاری، سکوت. و بعد انزوا میآید که آن سکوت پیشدرآمدش است، تو بگو پرولوگ. ابتدای این سکوت شنیدن است، تو بگو نیوشیدن. مثل نوشیدن. اصلن همان نوشیدن. نوشیدن از گیلاس دیگری و مزمزه کردناش. تو بگو چشیدن. دیگری بگوید و تو بچشی کلاماش را. حالا تو در حبابی معلقی- معلق با آنکه ریشهای از علق، و تعّلق، و علاقه دارد که همه از وابستهگی و بسته شدن و ارتباط میآیند، اما خودش معلق است و به چیزی نهْبسته، و حالا که فکرش را میکنم، آن شب آخر زیاد فکرش را نکردم، میبینم که ذرهی معلق، این بستهگی و علاقه را به خودش دارد، با خودش همآغوش شده و برای همین معلق شده، که بند بریده، که بستهی هیچ چیز و هیچ کجا جز خودش نیست...- حالا من در حبابی، تو در حبابی، معلقی. این شد تبصرهی چندم از بند چندِ مانیفست حداقلخواهی. اینجا که رسیدی کاجهای سوزنی را بپّا. پاییدن نباید از معلقی وابگذاردت، وابگذاردم. پاییدنی به نرمای نسیم و به هشیاریِ مستی ِ سرظهر. اگر که یادت نرود که با فِسّی، حبابات میپکد و میشود قطرهای و فرو میرود توی دل رملهای سوزانِ زمین زیر پا، آن وقت است که قافیه را باختهای. شانس هم که بیاوری، دستکم میافتی روی بالش ِ حبابییِ آن دیگری و وصلههای تعلقات باز میشود. حالا این حالت را از یاد ببر. از یاد میبرم. باز معلق شو. سبک؛ میروی بالا. سنگین؛ پایین. گاهی عقبْسر را نگاه کن. شاید کودکی را ببینی، نشسته، سرش لای دو زانو، گرم ِ کندن خاکها، آب از لوچهاش آویزان است. یا جلوی رویات،مجمعی پر از رطب، در دلِ هر رطب، گردویی با پاش ِ گَردههای سفید ِنارگیل. نخواهی هم میتوانی خدایِ، ناخدایِ، ناوخدایِ حبابات باشی، باشم. خدایی که ماه میگوید نیاز به نظارهگر دارد-راستی این کدام خداست، همان خدای حلاج، تو بگو نظارهگرهاش هم دور طناب دارش حلقه زدند- همان خدا. ناخدا با تمام کاستیها و سستیها. با همهی آنها که اول سد میشوند و بعد راه. راهِ هموار. حالا میشود رفت، سبک، بالا، بیدغدغه، خداوار. اما همیشه کاجهای سوزنی را بپّا، بپّایم.
پ.ن. اینها همه واقعیاند، یعنی به استثنا، این یک بار قصهی ما راست بود. ببخشید اگر نمیتوانم سرراستتر حرفم را بزنم. راستاش قدم بزرگی است برایم و قدمهای بزرگ را هیچ وقت نتوانستم ساده و سهل بردارم. یعنی برایام ساده نبودند که بتوانم ساده بگویمشان. بعد هم شاید بعد از این توی حبابام بخواهم همینطوری حرف بزنم. دل است دیگر، گاهی به یک سویی میکشد. سویِ ما هم همین است...فقط یک چیزی بگویم که سخت است، خیلی سخت است اما باید بگویم تا توی حبابام جا بشوم- آخر میدانید که من کمی جانشدنی هستم!- میگفتم که سخت است ولی باید بگویم، از رختهای چرکِ معروف که بدتر نیست...خب میگویم... من خواسته و یا ناخواسته، اعتراف میکنم بیشتر اوقات ناخواسته است، حالا به هر مقصودی بوده آدمها را از خودم میرنجانم. با زبانام البته، کتکشان که نمیزنم، حتا نزدیکترینهایم را. میدانم بقیهاش را حدس زدید، پس دیگر نمیگویم، شما هم نگذارید غرور ِ زنی که ژست مردانه دارد...فراموشی خوب است، فراموشی برای معلق شدن از همه چیز بهتر است. تا شما فراموش نکنید من هم معلق نمیشوم، نمیشوی.
.
.
.
فکر می کردم این بحث تعلق و معلق و علاقه و تعلیق بیرون رفته باشه از سرت؛ نرفته انگار. توی دهخدا هم یه چیزایی هست در موردش...از این که بگذریم، به نظر میآد این سیستم داره جواب می ده؛ نوشته های نابی داره از توش بیرون میاد!)
--------
سپینود: بحث فریبنده و جذابی بود. فریبندهگیاش در حیلهای بود که ع،ل،ق داشت و کشف بعدی من که یادم رفت بعدتر به تو بگویم برایم جالبتر: اینکه آن ذره علاقهای را در خودش پیدا کرده...گمان نکنم خودپسندی یا خودخواهی باشد یک چیزی مثل "خوددوستداری" و بینیازی است... به هر حال ممنون حالا باید رفت سراغ "بردباری"...
فراموشی چیز خوبیه ولی بعضی وقت ها یک کم هم سخته .... معلق شدن هم سخته .... ولی انزوا از همهش ون راحت تره ، دیگه هیچ کس به هیچ کس کاری نداره، نه تعلقی هست، نه علاقه ای، نه رنجشی، نه پشت کسی حرف زدنی، نه نقدی ، نه تعریفی ... خودتی و خودت توی حبابا هرچند سست خودت
من انزوا را بعضی وقت ها به هر چیزی ترجیح می دم
چقدر قشنگ نوشته بودي. مگر مي شود كسي اين را بخواند و هنوز نخواهد كه فراموش كند؟
جمله ها منو گرفت. معنا هم كه هميشه در نثرت هست. شاد باشي و پر از قصه. به اميد ديدار.
اگرلحظه ای غباری حاصل ازعصیان بر خیزد هرگز از آن زلالی که همیشه در تو حاری است نمی کا هد .
فوئنتس یک جمله ای داره که برای یک دوست دیگه ای هم نوشتمش.آخه ترسیدم فراموشم بشه...
"به یاد آوردن تلاشی ست برای فراموش کردن."
نعمتی ست این نسیان...
سلام
بعد از يك سال از خواندن وبلاگ سر كار خانم. اين بار در پي نوشت خواندم كه فرموده بوديد اگر نيشي ميزنيد نه از ره كين است...
خانم ناجيان بابت زبان جديدي كه از شما در حال شكل گيري است تبريك ميگويم و اميدوارم تا عام تر شده و گستره بيشتري از خواندگان عامي چون من را شامل شود ديگر اين كه مهم نيست بتوان فراموش كرد و يا بخشيد
شايد مهم تر ان باشد كه به خود ياد اور شويم
ديگر تكرار نخواهم كرد و تكرار نكنيم.
و اين ان چيزي بود كه هميشه ميخواستم در هر رنجاندني چنين باشم و اگر باز هم دلي را رنجاندم عذرم را چنين جبران كردم كه فردا ديروز را به خاطر اورم
بي پروا سخن گفتن با فصيحي چون شما و دوستان فصيحي كه داريد از راه رسيده اي چون من جسارتي است كه هيچ عذري را پذيرا نيست پس لطف كنيد و بر حقير ببخشاييد.
در اخر ادبيات اگر ادبيت است (به هم چيدن واژه ها ان گونه كه فرموديد) بي ان كه ادب از ان برايد بي ان كه دلي را بهم رساند بي ان كه سري را بر دار كند كه اسرار هويدا كند و اين گونه كه امروزي ها ميگويند فرم بر محتوي مقدم است و...
هرگز نباشد بهتر
خيلي خيلي خيلي ممنون. واقعا. مرسي. خيلي خيلي خيلي ممنون سپينود.خيلي.
موافقم. گاهي ناخواسته باعث رنجش مي شويم.