حس غریبی است. خانهات که کوچک باشد، قدم که میزنی، راه و بیراه، به قدمهای کوچک عادت میکنی. کوچک و کوتاه، بریده، کوتاه و بریده. قدمهایت بریده میشود. اما راه بریده نمیشود."آخر من چه هستم؟ مبارز یا نویسنده؟" گمانم هیچکدام. کسی که میخواهد انتخاب کند تا روی دستهایش راه برود. راه رفتن مهم است نه قدم.
خیلی میخواهم درد و دل کنم اینجا. یک لحظهای را توی زندگیام گم کردهام این روزها. لحظهای که با قدرت بایستم و بگویم" نه! این غلط است و شما اشتباه میکنید." توی همین فضای فکسنی هم. سیخ بایستم و بگویم یک نویسنده حق دارد تا زیر بار فرقه و دسته نرود. بگویم هیچکس، و تاکید کنم که هیچکس حق ندارد برای ادبیات که مال همه است، حتا مادربزرگ من که امیرارسلان میخواند، حتا دختر کوچکام که علی کوچیکه را زیر لب میخواند، تکلیف تعیین کند.(و این شاید مطلقترین امر و دستوری باشد که پس از عشق برای من وجود دارد.) خیلی میخواهم محکم بایستم و بگویم زمانی عدهای را این عقیده بود که مشک آن است که ببوید. پس کو دنبهتان. هرکس را با اثرش بسنجید. منتقد را با نقدش، نویسنده را با داستاناش، وبلاگنویس را با وبلاگاش و دانشمند را با علماش. و ادبیات را با ادبیتاش... و ادبیت...زیر و بمهای زیبای واژه. نه اینجا را انگار کن که نمیتوانم با خشم بنویسم.
*بعد از چزاندن و سوزاندن یک سیگار*
بلند که میخوانم، بعضی قصهها، اشک درمیآوردند. خاطرهاش مال سوم دبیرستان است.(این روزها چهقدر توی گذشتهام؟...) مال بوستان، درس ِ"سپاس خدای را عز و جل، که طاعتاش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت..." توی اتاقام بلند که میخواندم و زیر و بالا میکردم لحنام را، دلام فشرده میشد. بعد با حکایت بردار کردن حسنک بود که این طور شدم. تا چند سال بعدش که نامه به کودکی که زاده نشد را خواندم و ... رفت و رفت تا همنوایی شبانهی ارکستر چوبها شد بالش زیر سرم. شرق بنفشهی مندنیپور و آبی ماورا بحار ش و میان همه داستان شرح افقی جدول، را بارها بلند خواندم تا به گوشام برسد. باغ ملی کورش اسدی اول بود تا بعد پوکهباز و خوابهای جنوبیاش. وقت تقصیر نبود آنوقت هیس بود از محمدرضا کاتب و نفس نکش، بخند، بگو سلام و بنیعامری دیگر کیست و لرزهها همین طور مکرر بود. و کور شوم اگر اینها را گفته باشم برای گفتن ِ خواندههایم، تنها سلیقهام را نشان دادم برای گفتن از این آخری... این آخری که با نسیم خنک پاییزی امروز عصر همآغوشاش شدم و درد کشیدم. از تازهگی واژههاش، غنج زد دلام و با تمثیلسازیهاش امیدوار شدم که خیلی چیزها را اگر کمی تیزهوش باشی میتوانی جور دیگری بگویی، زیباتر، نهانتر از گزند اغیار، قریبتر از اصل و قویتر.
شاهد مثال:
قسمی از رُمادی، آرش جواهری، نشر چشمه را بخوانید تا بدانید چه میگویم(رسمالخط و شکلها و اِعراب، همان است که توی کتاب من است)
در آن ایّام مردان، خَموده بر درگاهِ خانههاشان خَپ میزدند و خمیازهکشان، سگان هرزه را مینگریستند که در کوچه بر هم میآویختند و هزاری هم که میگفتیشان، میگفتند"چه فایده، اِی عزیز؟ چه فایده؟"๏ و در آن ایّام، تفریحشان تنها تماشایِ بر دار کشیدنِ مُخنّثان بود و آتش خوراندن فاحشگان، و زبان بریدنِ شاعران๏ و در آن ایّام، شهر جولانگاهِ هراسهها و هراسیان بود و آدمیان به هیئتِ سایههایی محو و سرگردان، که میفسردند و میمردند๏ و در آن ایّام...(ص 46)
دیدید؟...کنار این قطعه، توی کتابام نوشتم" و این حالِ اکنونِ ماست؛ وادی نسیان و بیخودی"
حکایت اول رُمادی، حکایت کتابی است که جایزهای موسوم به واو یا ادبیات متفاوت گرفت پارسال یا پیرارش بود را نمیدانم. برایام هم جالب نیست که بدانم. چون این جایزه گرفتن باعث شد که بگیرماش و بیندازماش گوشهای. اما حالا... بشنوید از حکایت دوم رُمادی که حکایت مُلکی است با نام رُمادی که تمثیل است و سالارانی دارد که میآیندو میروند رُمادی حالات عجیبی از مردماناش و حّکاماش میبیند، جنگها و اوج و فرودها. و راویای روایت میکند با زبانی شاعرانه و زیبا.
رُمادی را بخوانید. با صدای بلند هم بخوانید. و فکر نکنید که پیچیده است. باید عادتمان شود این طور خواندن و نوشتن هم. چون دارند عادتمان میدهند تا سهل بگیریم. تا فکر نکنیم. تا نگردیم.
.
.
.
نمي دانم چرا همه مان اين قدر گيج مي زنيم ميان گذشته و حال!
واگر يك روز اين نوستالوژي كه ديگر دارد سرطان مي شود دست بردارد
يك دستي از يك جايي مثل پتك به سرت مي كوبد كه هست !
و.....
و امان از اين اغيار كه .. از آنها خسته تر بريده ام !
-----------------------------------
نوشته اي خاطره اش مال سوم دبيرستان !
امشب خواب بودم با صداي زنگ تلفن از خواب ژريدم دوستي بود از همان دوستان دبيرستان كه سالها بود صدايش را نشنيده بودم ولي تا شنيدم شناختم
- صادق تويي
آره انوش منم
انوش ، مهدي فوت كرده
-------------------------
و الان من ماتم برده ، با انگشتان يخ زده دارم در كامنت ديگران گريه مي كنم براي كسي كه سه سال پشت يك نيمكت بوديم
سپینود عزیز
اندیشه های متی برشت بود، یعنی هنوز هم هست، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ 1354 نشر آگاه.
مدت ها دنبالش بودم و سر آخر جایی پیدا شد که غیر قابل باور بود، با قیمتی غیر قابل باورتر، فقط 700 تومان!
.
امیدوارم به جوابت رسیده باشی، لازم شد کتاب هم هست، حی و حاضر...
این جور نوشته ها را باید بلند خواند، یا دست کم زیر لب زمزمه کرد. مثل کتاب «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم». بلند که نخوانم نمی توانم تمرکز کنم. اول و آخر جمله ها گم می شوند. شاید راست می گویی که عادت کرده ایم به سهل گرفتن.
"سال" عصاي وارونه اش را زير آرواره ام جا داد و مرا پس كشيد. ديده ام از خاطره پُر بود.
خب این جور که گفتی تا کتاب خودت نیومده باید برم این یکی رو بخونم...خب وقتی کتابت بیاد دیگه نمی رسم ..راستی نگفتن کی؟؟
سپينود عزيز
تا حالا اين جا نيومده بودم
اين مطلبت به دلم نشست.
شايد چون با درگيري هاي روزمره من توي چند ماه اخير همخوني داشت.
شايد اگر ميانبر سياست براي نويسندگي وجود نداشت
الان همه با عينك سياسي به نوشته ها نگاه نمي كردند!!!
سپينود عزيز
من يكي از آنها هستم كه در آن جايزه عجيب و غريب واو اصرار داشتم كه به كتاب رمادي جايزه بدهيم. هدف فقط اين بود كه كتابي چنين زيبا كمي بيشتر مورد توجه قرار بگيرد و بيشتر خوانده شود. همين كه باعث شديم تا كتاب را بخري و بخواني و لذت ببريم براي من يكي (از ميان بقيه واوي ها) كافي است...
شهرام مرادي