من انوشام. انوش. جّدم شاید نوشیروان باشد. این میانه را نمیدانم اما پیش از همه، جّدِ بزرگِ همهی اجدادم، همسایهگی ِغار ِجّدِ بزرگِ اجدادِ شما بوده بوده بود. و همهچیز از آن روز ِصاعقهزدهای آغازید، که جّدِ من زرافهای بلند بالا و خوشتراش با خالهایی زیبا به مانند گلهای صحراییای که میان کویر روئیده باشد، شکار کرد که همهی شما، خرگوشهاتان در دست، حیران ِ چشمهای خمارِ شکار ِجّدِ بزرگِ من بودید. آنشب اولین شبی بود که پیشای از پیشینیان ِما ابنا بشر، سر ِآسوده و سیر و راضی بر سنگْبالش زمین گذاشت و کساناش هم. اما برای همسایهگان، شاید ابتدای این پرسش که چرا؟ چرا؟ چرا؟
کسی بانگ برداشت که تقدیر و دیگری گفت اراده و برخی گفتند رابطه(بیشک میان زرافه و جّدِ بزرگِ من!) و جّدِ من خیره به ستارههای آسمان مینگریست و میاندیشید آن نورها به چه ریسمانی آویختهاند. و من امشب تمام صفرهای پوچ اعداد دنیا را ستاره کردهام و به ریسمانی دور گردن زرافهام آویختهام وهول سفر دارم و جعدِ موهای جعدینام را با دستانی لرزان از پیشانی کنار میزنم و یقین دارم که روح جّدِ بزرگِ غارنشینام همراه من خواهد بود تا زرافهام را ببیند.
زمزمههایی هم هست. آموزههای سرزمین مادریام، شرق، میگویدم تا به نیستی بیندیشم و آرزوهایم را دفن کنم. میگویند باید توشه برداری برای ماورائی که نمیدانی. میگویند باید زرافهات را قسمت کنی با صاحبان خرگوشان. باز میگویند فراموش کن. اما دیگر آموختههایم از اقوام دیگر، از خوابهای جّد بزرگام که شبها از کودکی پشتِ پلکهایم را مالامال میکرد، میگوید انوش! تو یک بار به دنیا میآیی. اینجا زمین است و تو تنها یک انوش هستی از هزاران انوش که به رویایت میرسی. انسان مداری. به نیروهای درونی به خواستههای فردی...
و اما من بر پشت زرافهی خوش خط و خالام میتازم تا کهکشانها. خواه ابلهان هلهله کنند. خواه دانایان شِکوه. من انوشام. انوش!
.
.
.
نوشت باد انوش، این سواری بر پشت زرافه ات در کهکشان هایی که روح جدت را در خود دارد
اين كه اسم منه !
خوب منم دزدکی ام ;)
سلام علیکم
از قدیم گفته اند دارندگی و برازندگی. اما خانم انصاری بهتر بود از آن استدلال های غریب نمی کرد. لزومی نداشت. پول خودش بود.
راستی! اخیرا فهمیده ام که با یک دلار ناقابل ممکن است انسانی یک روز بیشتر عمر کند. البته دارندگی است و برازندگی و اختیار داری. ما هم به یک زن ایرانی در فضا مفتخریم.
حسادت دردي است كه هيچ درماني ندارد...
سپینود جان فکر کنم منظورت را از این داستان فهمیدم. این خصوصیت ماهاست که همیشه به اسم انتقاد غر بزنیم. سیاست ماها رو الوده کرده. سیاست از یک طرف و اون چیزی که اسمشو میزارن غربزدگی از طرف دیگه. این دوتا هیچکدوم نمیزاره که ما پیشرفت کنیم و جلو بریم. وقتی میای اینجا میبینی که همه دارن برای خودشون و حاصل جمع اینها برای بقیه تلاش میکنن و فکرهای مزاحم ندارند. حتا سینما که تو خودت خوب میدونی. توی اون هم ما عقب نگه داشته شدیم چون گفتند تکنیک نمی خواهیم و فقط معنویت برامون ارزش داره!
ابلهی دیدی که عقلش کم شود کدخدای خانه ی مردم شود !!!
میدونی منم از روزی که ماجرای این خانوم پیش اومد همه اش دارن فکر میکنم با این پول چه کارها که داخل ایران راه نمیافتاد . کارهایی که یک اپسیلون تبلیغات هم نمیخواست ....
اما خوب این پول مال کسی شد که با خیال راحت بدون فکر کردن به کرایه خونه سر برج بدون فکر کردن به اینکه دلم کتاب میخواد اما ....
خلاصه به کسی تعلق گرفت که فقط باهاش آرزوی کودکیشو برآورده کنه !!!
از یه طرف میگم خوش به حالش از یه طرف.......
پ.ن : آقا بد جایم میسوزه !!!!!!!!!!!!!!!!
ببخشيد زياد ربطي به متن نداره ولي از عبارت "جعد موهاي جعدين" خيلي خوشم اومد :)
سلام دوست قديمي . بر حسب اتفاق در يك نوشته هايي از تو خواندم ديالوگ هاي غريبي روبروي اسم من گذاشته اي به نام من !!
يا من آلزايمر گرفته ام / يا مقصود تو را خوب نفهميدم.
به هر حال هميشه و هميشه مي خوانمت . تا به حال به كسي نگفته ام تو عددي نيستي . كه هستي .همه به نوعي به هر حال هستند . نمي شه نباشند . آره هستند .
خوب باشي
--------
سلام بهاره جان
می شود با ماخذ و منبع بگویی؟