September 15, 2006

جمعه, 24 شهريور 1385

From now on ,no fu.cking problem!

ام‌روز، جمعه‌ی بیست و چهارم شهریور ماه زیبایی است که برگ‌ها دارند کم‌کم-اَک زرد می‌شوند و این اصلن یک انشای پاییزی نیست. این یک مانیفست است. مانیفست حداقل‌خواهی. مانیفست رضایت. مانیفست دست برداشتن از ایده‌آل‌ها و به قول رفیقی ناب بودن. شرق نیست. نباشد. ادبیات نیست. نباشد. جلسه نیست. نباشد. رفاقت نیست. نباشد. دیگر هیچ چیز نمی‌خواهم که باشد. با یک افشانه‌ی حشره‌کش، چیزها و آدم‌های زیادی زیر پای‌ات می‌افتند. لگدشان هم کردی کردی. باور کن که چیزی عوض نمی‌شود. Fu.cking no problem.
اصالت مردنی است. شرافت و نجابت و هر آن‌چه بر وزن فعالت است. هرچه بیش‌تر؛ منزوی‌تر، تنهاتر و باور کنی یا نه به‌تر! اصلن خالق‌تر.
فیل ِگاس ون سنت را دی‌شب چهارباره دیدم. این‌بار نه فرم و نه تکنیک و نه حتا پرش‌های زمانی و وصله‌های زمانی و نه حتا آن نور رفلکس کذایی توی دوربین وقتی دنبال پسر عکاس می‌رود برای‌ام مهم نبود. تنها به این فکر می‌کردم که چقدر دل‌ام می‌خواهد جای اریک و آن دوست‌اش باشم و رگبار ببندم به همه چیز.
نمی‌شود زیربار هر چیز رفت. اصلن نمی‌شود زیر بار هیچ چیز رفت. سیگارت را با سیگار هم که روشن کنی، دست‌آخرطاقت‌ات تاق می‌شود‌. از همه کثیف‌تر صدای زنگ تلفن است. باید اعلامیه‌ای تنظیم کنم با این مضمون که تا اطلاع ثانوی، و به برکت caller's ID ، و لطف دوستان و ورود فصل پاییز، برای دل کتاب‌های نخوانده و روزنامه‌های توقیف شده و آدم‌های بی‌خود و داستان‌های نیمه‌کاره و سینمای آلترناتیو و گل روی دیوید لینچ ِ نازنین، به هر زنگ تلفنی که دل‌ام خواست جواب می‌دهم و به نامه‌ی کسی که دل‌ام خواست پاسخ و از حالا تا آخر عمرم دل‌ام را لوس می‌کنم که هرچه بخواهد همان باشد.

این حداقل کاریست که برای خودم می‌توانم کنم که کرده باشم، کردنی!


.

سپینود | September 15, 2006 12:03 PM
Comments

خوب است كه دلت را لوس مي كني. اين را به فارسي بخوان شايد كمي حواست را از درد پرت كند:
http://tehranavenue.com/article.php?id=597

Posted by: Keep Talking at September 15, 2006 02:16 PM

من شخصا هیچ توصیه‌ای به لوس بار آوردن دل ندارم. اما زنگ تلفن را موافقم! معتادم به زنگ‌هایی که هیچ دوست‌شان ندارم!

Posted by: جلال at September 15, 2006 03:07 PM

سيگاري مي گيرم دستم و روشن شده يا نه پك مي زنم به خودم...مرجان دارد از ته صداي خش دار زنانه اش مي خواند.."اون كه ميون من و تو خط..."به ديوار نگاه مي كنم و به دري كه پوستر سالهاي پيش را چسبانده ام روش "يك كتاب يك صندلي يك فنجان چاي".. سيگار را كبريت مي زنم و خودم را مي كشم توي سيگار و دود مي كنم و مي دهم بيرون...نگاه ميكنم به ساعت كوچكي روي ميز كه برگهاي زرد پاييزي و انگور ها دورش را گرفته..
روزها دير مي شود و من خيره تر از آنم كه به روي خودم بياورم ..فقط بلند بلند مي خوانم.."سالها بود كه در خواب مردم آبادي بنجي گير كرده بود و از خواب يكي به خواب ديگري مي رفت ..همين طور دست روي زخم كاري پهلويش كه حالا ديگر خودش هم نمي دانست چه طور با ضربه ي دشنه اي خنجري ويا گلوله ي ده تيري در پهلويش دهان باز كرده بود...

Posted by: آرین دینازاد at September 15, 2006 03:12 PM

مرا ياد روزي انداختي كه تشكلمان تعطيل شد - آن روز انگار همه چيز تمام شد -به هم ريخت - حتي پاكت ها سيگاري هم كه كشيديم جواب نداد - .
آن روز تنها شدم

Posted by: انوش شاپوری at September 15, 2006 06:23 PM

ترديدي كه سرانجام به يقين مي گرايد...گلوله اي كه به انجام كار شليك مي شود...خوبه كه آدم كمي براي خودش زندگي كند.كار خوبي مي كنيد.

Posted by: یلدا at September 15, 2006 06:50 PM

چاره اي غير از انزوا نيست .... وگرنه آدم به لجن كشيده مي شه .... يهو چشتو باز مي كني مي بيني همه چيزايي كه تا چند سال پيش برات مهم بود انجام بدي بي خيالشون شدي و داري توي يك منجلاب احمقانه دست و پا مي زني ....

واقعا كار ديگه اي مي شه كرد؟

Posted by: همشهری کاوه at September 15, 2006 08:34 PM

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گرده هایمان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده ای
و نوبت خویش را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده یی!
همانی ام که همین جمعه آمدم خانه تان و از آشنایی باهاتان هم خیلی خوشحال شدم.
اگر فرصتی بود چشمی هم بر این آدرس خسته کنید.
arte.blogfa.com

Posted by: ابوالفضل at September 15, 2006 11:13 PM

متشكرم سپينود. اما با قضايا راحت تر برخورد كن.

Posted by: احسان عابدی at September 15, 2006 11:49 PM

وقتي هي خودمون رو سانسور مي كنيم كه ما مثلا فرهيخته ايم و نبايد مثل زنهاي ديگه خودمون رو لوس كنيم در نتيجه خودمون رو فقط براي خودمون لوس مي كنيم . بيشتر از چند لحظه نمي شه تحمل كرد ولي لازمه

Posted by: arezoo at September 16, 2006 02:05 AM

حكيمي را پرسيدند تو را دلت چه خواهد,گفت آن كه دلم هيچ نخواهد.
آلپاچ (رايحه ي خوش زن)

Posted by: امیر at September 16, 2006 09:44 PM

يه چيزي نوشتم كه مطلب شما به ياد من آورد دوست داشتي بخون !

Posted by: انوش شاپوری at September 16, 2006 10:54 PM

ـــ Beep…Beep…

ـــ Hello FUÇKİЙG days…Calm Down
.
.
.
ـــ سلام ، لطفاً پس از شنيدن بوق پيام خود را بگذاريد ، با تشكر:

ـــ سلام سپينود ، هنوز خسته‌م...آخه مي‌دوني؟ برگشتنه ماشين‌مون خراب شد...سحر شده بود كه رسيدم...خنده‌دار بود...قرار بود پرواز كنم...اما تو پيچ اول ِكمربندي...تو اون تاريكي و ماشين‌هایِ غريب ، واشر ِهرزه‌گرد ازهم پوكيد و تسمه ته‌ي‌ب در رفت و ماشين خوابيد...دود غليظي از كاپوت بلند شد...دوباره غربت و بي‌رحميُ تا بن دندون حس كردم...دوباره معنایِ امنيتُ هجي كردم...دوباره با ابجد ِعلي خنديدم...دوباره و هزارباره تاريخ لجن و دروغ و كذب و نسانسي و منفعت‌طلبي دور سر-ام رقصيد...اما نشستم و خوب به اون مانتو سدریِ صبا فكر كردم...شده بودم اون تورك خوش‌لهجه كه رفته بود بالایِ يه درخت توت و با طعم گيلاس حال !!! مي‌كرد...نشسته بودم به طعم ترش و شيرين لواشك‌هایِ ملكه فكر مي‌كردم...به خودم گفتم يعني با داشتن يه ملكه صبا باز مي‌توني از دنيا سير باشي؟...دو تا چشم نوراني پلك زد...امداد خودرویِ جاده‌اي...معجزه‌یِ دوست داشتن...معجزه‌یِ تيغيدن...از يك تا ده كيلومتر، 15 تا و هر كيلمتر كه بندازه 750 تومن...و تا اولين ايران خودرو 11 كيلومتر فاصله...يك كيلومتر الباقي؟...گردش كنيم...به تقريب چند؟...سكوت حنجره رو جر داد و پوك غليظ سيگار به سختي پايين رفت...همين‌طور دارم به معادل‌هایِ funny money فكر مي‌كنم...به buck و dollar و penny و pence و چوق و پشيز و هل پوك و ريال و تومن و تا قرون آخر مي‌شمرم...نشسته‌ بودم و هي فكر مي‌كردم...هي فكر مي‌كردم... نشستم و هي فكر كردم...نشستم و همين‌طور كه لواشك‌هایِ مِي‌-خوش و ملسُ ليس مي‌زدم ، به اين زنده‌گی ِمسخره ( cool- funny-cute) فكر ‌كردم...به كلاس‌هایِ فوق برنامه‌یِ ملكه فكر ‌كردم...به تنهايي فكر ‌كردم...به غازهايي كه باز بي‌من مهاجرن...به تنهايی ِپرهياهویِ خودم...به دود غليظ-‌اي خيره بودم كه دور-تا-دور كلمات حلقه بسته بود...دفترچه‌یِ كوچيك جلد چرمی‌مُ باز كردم و عكس ملكه رو از لایِ شماره‌ها بيرون كشيدم...و هي ديدم و هي ديدم...خوبی ِدفترچه‌هایِ تله‌فون در مرور خاطراته و بس.

مي‌رم اون دست اتوبان...دوباره اول « ميدون جهاد »-ام ...نيمه شب‌اه و در آرزویِ بازگشت به خونه و يك دل سير خواب...به محض اين‌كه پام به خونه برسه، تله‌فونُ از پريز مي‌كشم...ديگه حوصله‌یِ هيچ alarm و beep وsiren و belch و burp ندارم.

Beeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeep .

ـــ سلام ، لطفاً پس از شنيدن بوق پيام خود را بگذاريد ، با تشكر.


پ.ن:

گوشُی بردار تا صدات يه‌ذره آروم‌ام كنه............اين نفسایِ آخره دل‌ام داره جون مي‌كنه

----
بگم به تو باور کن که گیج شدم از این پارادوکس. خوش‌حال یا ناراحت؟ خیلی گیج.
تنها یک جیز: مرد مومن بیا و یک جایی بنویس که دق کردیم. خالد هم دنبال شمیده‌اش است و من هم و آبنوس و اهو و مهدی و فروغ و ...خودت خوب می‌دانی.

Posted by: شميده at September 17, 2006 12:46 PM

مشكل همين مرام ت هست ديگه. البته مرام ت خيلي چيز خوبيه ها، همين پرهيز از خود بزرگ كردن و باقي قضايا، ولي خب، اين جا، بين اين مردم عزيز كاربرد نداره.

Posted by: mehdi at September 17, 2006 03:10 PM

چه مانيفست خوبي! من قبولش دارم. صد در صد.

Posted by: کتایون آموزگار at September 18, 2006 04:58 PM

سلام / من هم به حس و ديد تو رسيده ام

Posted by: حقيقت ساده at September 20, 2006 09:09 AM

تفنگ را دستت می‌گیری و شلیک می‌کنی. آن‌وقت به‌ات می‌گویند تروریست؛ می‌گویند آدمکش. نمی‌گویند، معترض. می‌بینی عزیزم؟ همه چیز تغییر کرده؛ حتا معنای واژه‌ها.

Posted by: امیر مهاجر at September 21, 2006 04:34 PM