September 04, 2006

دوشنبه, 13 شهريور 1385

تب‌نامه‌ی یک صبح زود دوشنبه‌ی نزدیک به پاییز


زمستان می‌سازم. زمستان را می‌سازم. برف‌ها آب می‌شوند از هُرم پوست. خالی و پر می‌شود. حالا مدفون، توی قشری، خواب می‌روم. سکوت می‌چسبد به نرمای گوش. سپیدی به پلک‌ها. صدای پای تو می‌آید. با هر قدم ِ تو، بکارتِ برف، بر بالِ باد است. با هر قدم ِتو، سکوتِ سپیدِ سرد دور است. دست که بر سرم بگذاری، چون عیسا، داغ را از پیشانی‌ام برداشتی.
- چشم‌هایت چه پُر است. گونه‌هایت چه تب‌دار.
- پُر از چه؟ تبِ که؟
- خمار ِخواستن. تب بوسه.
می‌گریزم از همه‌ی این‌ها. تو می‌گویی زندگی خیلی ساده است. واژه‌ها، گرچه تکرار، اما زیبایند. من می‌گویم اما، آن‌چه که تو عشق می‌نامی‌اش، گاری ِهر روزه‌ی کوچه‌ي باریک و تاریک ماست که گوژمردی فریاد می‌کشد از پس ِآن. تلخندی می‌زنی. می‌روی. باز سکوت سرد سپید، دل‌م را تنگ می‌فشرد برای شنیدنِ خش‌خش ِ قدم‌های‌ تو. برای دیدنِ دریدن بکارتِ برف. این‌بار با شراب. مست می‌شوم، چه هش‌یار.
- قلب‌ات چه می‌تپد. صدای‌ات چه لرزان.
.
.
.
چه بگویم. دیگر حتا برای محقّر ساختن ِ عشق هم، واژه‌ مکرر است. زبان را باید آفرید. نه در ستایش عشق، که در نابودی‌اش. می‌خندی. چه بگویمت... دیگر دست‌ام را خوانده‌ای. زمستان را می‌سازم. برف را از نو می‌بارانم. توی پیژامه‌ی کرکی فرو می‌روم. تب می‌کنم، می‌سوزم تا صدای قدم‌هایت.


.

سپینود | September 4, 2006 02:41 AM
Comments

تب نامه ي فوق العاده اي بود. هشت بار خواندمش :)

Posted by: Keep Talking at September 4, 2006 04:11 AM

شادم كردي سپينود. تو اين روزهايي كه از هر جا چيزي به هم مي رسه كه به خودم كي گم غلط كردي اومدي توي اين خراب شده كه اسمش دنياست اينقدر بهم انرزي دادي كه يك نفس يه داستان نوشتم. كامل شد خبر مي دم. اگه بخوني يك عمر دعات مي كنم!

Posted by: vahid at September 4, 2006 12:27 PM

سپينود جان چه قدر خوبه كه من مي شناسمت اما مرا نمي شناسي . دوستت دارم اما دوسم نداري . هر روز بهت سر مي زنم اما اگه يه روز ديگه نباشم تو حتي نمي فهمي . مني كه بارها با پست هات اشك ريختم يا خنديدم . فقط مي خواستم بگم سلام . همين .

---------
محرمانه نمی‌گویم که خیلی بد است که کسی باشد که تو را بشناسد و تو او را نشناسی و فرصت دوست داشتن‌اش را از تو بگیرد و از آن بدتر که اگر روزی نباشد تو نفهمی و نتوانی غصه‌ی نبودن‌اش را بخوری. دنیا ولی همیشه این‌طور است...کسی را از دست می‌دهی و به جای او کسانی را به دست می‌آوری. ممنون.
سپینود.

Posted by: Mahramane at September 4, 2006 02:14 PM

به ستاره جون مي دي ...

Posted by: Mohsen at September 4, 2006 08:19 PM

ديگر دست ام را خوانده اي... خوب بود.

Posted by: mehdi at September 4, 2006 10:56 PM

سلام. یه داستان دارم. میشه لطف کنی و بخونیش. شاد باشی.

Posted by: vahid at September 4, 2006 11:09 PM

به من بگوييد براي بيان عشق كدام را بايد خواند؟ تاريخ يا جغرافي (حسين پناهي)

Posted by: amin mansouri at September 5, 2006 12:29 AM

بعد از ده بار خواندن ...
عشقمان به حجم مرگ صادق است .
تبمان هم ديگر هميشگي مي شود و كاري از دستمان ساخته نيست . مي سوزيم و سوختنمان را هم چاره اي نيست .
ممنون از تبريك تو و گلت .

Posted by: Mahya at September 5, 2006 10:07 AM

با سلام. با بخش هايي از " چاك جعده "به روزم.

Posted by: امیر حسین عسگری at September 5, 2006 06:40 PM

hi
fogoladast.man ashege tamome neveshtehatam

Posted by: saba at September 5, 2006 10:03 PM

دلم می خواهد هوار بکشم ..دیوار و سقف خانه من همین هاست که می نویسم..بروید پی کارتان جماعت بیکار..

Posted by: آرین دینازاد at September 6, 2006 12:02 AM

........صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوندكدر....ممنون سپينود عزيز...ممنون

Posted by: nadia at September 6, 2006 08:33 PM

چرا احساس ميكنم تورا مي شناسم آن هم خوب ولي به حاظه كه فشار مي آورم نتيجه نمي گيرم .
-- نه در ستايشش نه در نابودي اش در توصيفش !
لينكيدمت

Posted by: انوش شاپوری at September 7, 2006 01:37 PM

سرخی تب. سفیدی برف. و زردی پاییز. پاییزی‌بودن یک وبلاگ. دفترچه یادداشتی با جلد پاییز. عشق همین است دیگر. درد ِ نداشتن، و خواستن. خواستن ِ چیزی که داری خنده‌دار است: داری‌ش ‌دیگر! پس عشقی در کار نخواهدبود. یک دور باطل است این خماری. انگار همان شوق رسیدن به انتهاست: ببینم بعد از داشتنش چه می‌شود؟! و بعد از داشتنش: این‌که تمام شد. بعد چه می‌شود؟ و نکند چیزی نشود بعد؟ همین بود؟ و اصلن انگار زندگی هم همین است. برف باید باز هم ببارد و دریده‌گی‌های بکارتش را بپوشاند تا باز هم دریده‌شود: پس بکارتی در کار نیست، هر چه هست لاپوشانی و فریب است. آن دم ِ اولیه، آن شوق ترکاننده‌ی آغازین، آن بکارت ِ منتظر ِ غریب، دیگر تکرار نمی‌شود. همه‌ی این‌ها انگار به آرزوی بازچشیدن آن دفعه‌ی یکّه است و مگر یکّه را می‌توان باز چشید؟ اما خود همین خماری‌ها هم یکّه‌اند. آدم همه‌ی لحظه‌هایش را برای بار اول است که حس می‌کند و بعد حتا آن بارهای بعدی هم هرچند به آرزوی تکرار آغاز اتفاق می‌افتند، یکّه اند. یعنی این‌که: قدر هر لحظه را باید دانست؛ و هر خماری، چیزی بیش از آن یکی دارد، چیزی که تنها این بار دارد اتفاق می‌افتد. فکر می‌کنم کار ادبیات هم همین باشد: کشف آن چیز نو که یک بار و تنها یک بار روی می‌دهد، کشف ِ تازه‌بودن هر هم‌آغوشی، هر خواستن و هر دوباره‌خواستن. هیچ چیز به هیچ چیز شبیه نیست و همه‌ی ادات تشبیه، ابزار سلطه‌ی روزمره‌گی‌اند. عشق، تنها در روزمره‌گی محقر می‌شود، و ادبیات جدل با روزمره‌گی است. / راستی سپینود! من شمیده‌ام را گم کرده‌ام. شمیده‌ی تو کجاست؟

Posted by: خالد رسول پور at September 8, 2006 04:44 PM

سلام.
ببخشيد يه سوال! من از سرچ گوگل قسمت اول نقد شما درباره عادت ميكنيم زويا پيرزاد رو خوندم. دنبال قسمت دومش بودم. ميشه بگيد دقيقا چه ماهي چه سالي بود؟

Posted by: raya at September 9, 2006 01:24 AM

براي اولين بار است كه به وبلاگتان بر ميخورم. داشتم فكر ميكردم چقدر آشنا. "نيم فاصله" و "استقرا" و... يحتمل اشتباه ميكنم.

Posted by: ... at September 9, 2006 10:39 AM

خلق زبان هم افاقه نمی کند

Posted by: همشهری کاوه at September 13, 2006 01:50 AM

درود
چه سخت است وقتي در زندگي اين گونه ساده!!!!از عشق جا ميمانيم .
از آشنايي با شما شادم .

Posted by: mahlili at September 14, 2006 04:35 PM

I loved it دست مريزاد...

Posted by: nilofar at September 15, 2006 07:20 AM