August 31, 2006

پنجشنبه, 9 شهريور 1385

پای‌کوبی‌های روزانه‌ی من


ام‌روز را یادم نرود که شاد باشم. همه چیز همین‌قدر ساده بود. خوش‌حالی هم مال چند لحظه بود. سوار ماشین که شدم باز آمپر آب بود و انتخاب به‌ترین مسیر. سه-چهار سال جدی نوشتن، همه مال همین ام‌روز بود.
گفت زیاد نباید امیدوار بود. کتاب آشپزی بدون گوشت هم برای تجدید چاپ بیست‌ام لغو مجوز شده! نمی‌دانم یعنی چه؟ یعنی باید چه کار کرد؟ فقط می‌دانم نسل نفرین شده‌ای بود نسل من که اول دبستان‌اش را سال 57 با انقلاب جشن گرفت و جنگ دید و ...حالا هم انرژی هسته‌ای دارد ولی کتاب نمی‌خواهد. غر نمی‌زنم. ام‌روز را باید خوش‌حال باشم. باید به رفقا سور بدهم. یک بار دیگر هم یاد یک داستان بچه‌گی‌هام افتاده بودم از نادر ابراهیمی، پدر چرا توی خانه مانده است. پدر همه‌ی بچه‌ها را ساواک می‌گیرد به جز یکی. نگاه‌ها مشکوک او را نگاه می‌کنند. بچه‌ها وقت فوتبال صدای‌اش نمی‌زنند...روزی که پدرش را می‌برند با خوش‌حالی توی کوچه می‌دود و فریاد می‌زند "بابامو بردن"
حالا حکایت ما و داستان‌نویسی و چاپ و مجوز و نسل‌های ادبی من درآوردی. مگر ادبیات داستانی ما چی‌ دارد که این‌همه صغرا و کبرا برای‌اش می‌‌چینند. حرفی که نیست از خود داستان است. از این تکرار بن‌مایه‌ها و زبان مزخرف و نگاه‌های تخت. چهارتا داستان‌نویس خوبی هم که داریم یا آن‌ور آب‌اند یا دارند بار می‌بندند که بروند یا آن‌ور حیات، زیر خاک‌اند یا هم که کنج‌نشین‌اند.
ام‌روز را یادم باشد که خوش‌حال باشم. شاید به غروب‌های سه‌شنبه فکر کنم، آن‌وقت که خوب بود. آن وقت که سریرا از من خواهش می‌کرد داستان‌اش را برای آن‌ها بخوانم. دل‌ام لک زده برای داد و بی‌دادهای داستانی و جدل‌ زیر تاق کوتاه و پر از دود...

باز هم نشد... باز هم نشد که ام روز را، دست‌کم ام‌روز را شاد باشم.

سپینود | August 31, 2006 12:32 PM
Comments

هیچ روزی رو نمیشه شاد بود.....

Posted by: setareh at August 31, 2006 12:51 PM

يك چيزي نوشته بودم كه پاك كردم نوشته بودم آن هايي كه سرشان به تن شان مي ارزد يا رفته اند يا دارند مي روند و يا منزوي شده اند و مانده اند يك دسته تازه از تخم درآمده كه با آويزان شدن به اين نام و آن گروه مي خواهند خودشان رابالا بكشند. آن ها كه مي روند خارجي مي شوند از آن ور آب داد و بي داد راه مي اندازند و شعار دمكراسي مي دهند و مي خواهند فلاني و بهماني را آزاد كنند. آن ها كه مانده اند بايد دو سه جا كار كنند تا نان بخور نمير به كف آرند و ديگر خواندن و نوشتن از خاطرشان رفته. مانده ايم ما اين وسط حيران. مي داني رفيق همان كه خودت هميشه مي گويي جز خواندن و نوشتن و هي خواندن و هي نوشتن راهي نمانده براي مان. خدارا چه ديدي شايد. . . به هرحال خوشم با خوشيت. دعا كن نوبت من هم برسد.

Posted by: پونه بريراني at August 31, 2006 01:09 PM

ساعت هفت و نیم صبح پنجشنبه میدان محسنی خیلی خلوت بود. نیم ساعت زودتر سر قراری که داشتم رسیده بودم . چشم انداختم به برج بیژن. سه سال پیش بود. اولین بار هم یک صبح پنجشنبه بود برای جلسه ی داستان خوانی منیرو. بیشتر آمده بودم تا حامد را ببینم . ماهزاده و تو را بعدها شناختم. حامد و پدرام، فرشته آن گوشه بود .حسین .لی لی فرهاد پور و مهیار رشیدیان و علی را نمی دانم بود یا نه و مردی جا افتاده که بعدها از حسین شنیدم که می گفت ایشان فوت کرده اند.شاید هم کس دیگری را می گفت.صدای داستانی که یک بار خواندند در گوشم هست: نیت کن،آزاد کن.نیت کن آزاد کن. به زحمت از روی تابلو نام کافه لوتوس را خواندم . به جای کافه بلاگ تاسیس شده بود. راهروی برج بیژن را که بالا می رفتم حجم سیاهي مي وزيد. کفش هایم را روی پله ی بعدی می انداختم و بالا می رفتم.تمام مدت زمان دیدن بین سه تا چهار دقیقه بود.
حالا از روز اول چیزهای گمی یادم می آید.
سروناز ( باوقار و سنگين)و مهدی کافه چی ( با موهاي لخت و چهره ي مات )و بی تا ( با فرماليسم و بز و ...)و هدی ایزدی ( همه چيز از عمو جغد شاخدار شروع شد ) و امیرعطا ( با گونه هاي هميشه سرخ )و تاریخ شفاهی(_ اسمش یادم نیست _ ) و روزبه( با اهورامزدا ) و خسرو نخعی ( او هيچگاه حرف نمي زند) و عاطفه( با تك پسرش) و فلورا( منتقدها و رابطه اشان با زالو) و رامین گرفتار( ماجراهاي خرس پاندا) و ریحانه( سبز سبز سبز) و نازنین ( لگدي در ژارك چيتگر بي محمدرضا ) و نسترن( يادم هست؟ يادت نيست!) و آوات ( مرد گونه اي زن ناقص الخلقه است ) و بهادر ( من بلدم ام پي تري را با حجم كم فلش كنم اما نمي گويم )و مجید ضرغامی ( لبخند با ريش پروفسوري ) و شهرام اسدی ( خانم سپينود خوبين؟)و بهاره خلیقی( اتوبوس اتوبوس ...سيب زميني پخته در گلابدره و ديالوگ تو كه عددي نيستي ) و فرید عظیمی( بدترين انتخاب براي مادر خرج) و سالومه( آموزش رقص به شيوه ي برف باكن و آتشزاد و لانه ي ماران ) و سورا ( اسطوره و عشق پدري )و آرش ( مرد اثيري ) وشهاب مباشري ( اونا از هر آشغالي كه مي كشه تعريف مي كنند) و لیلا عاقلانه ( مي يام ولي نمياد)و کاوه مظاهری( دبيرستاني كه سوخت!) و مریم گلی ( پيچيده شناس درجه سه) و نادیا( خوشم نيومد! چاكريم استاد) و مهدی اسماعیلی( فقط شهريار وقفي پور) و سمیرا( معماهاي يك رياضي دان ) و معصومه( تو اين وسط چي كار مي كني؟) و یلدا( يكه لاي دندان آب ) و پونه زن آبی( اما وقتي سر قهري...بدتر از...) و ماهزاده( پدرو پارامو ) و صبا ( من مهدي رو بيشتر دوست دارم) و تو( راستش رو بگم؟!) و علی ( از من عكس نگيريد _ از محمدرضا_)و بابک( يه زيدي بود...) و حسین( چي بگم؟!) و محمدرضا( الان حالم خوب نيست وقتي مردم كشفم كنيد) و من( مار...مار..گاهي عقاب...گاهي ...) و سارا( معمار كوچك) و وحید( من؟! من خودم...) و ارنواز( ورود ممنوع) و مهدی ارگی( زندگي، من و ديگر هيچ و ...
خل شده ام . با هر نام هریک از این ها دوست دارم یک جمله بنویسم. یک خاطره.

پایان عشق است.
کافه بلاگ تعطیل شد . کافه دنج...شاید کافه هفتاد و هشت...یک کافه دیگر توی خیابان ولیعصر ...نشر ثالث...نشر ماکان...نشر علمی فرهنگی ...نشر امتداد...خانه ي تو ...خانه ی ارنواز ...خانه ی محمدرضا ...نشر کاروان...زياد دلتنگي كردم در اين بعدازظهر وامانده . خيلي خوشحالم و اميدوارم كتابت مجوز چاپ بگيرد.

Posted by: Mohsen at August 31, 2006 06:21 PM

گوارا بادت این شادی .

Posted by: حسین at August 31, 2006 07:16 PM

شادي در ايران امكان ندارد يا تو هم بار سفر را ببند يا قيد شادي را بزن. كتابت اما مجوز مي گيرد، مطمئن باش.

Posted by: Keep Talking at September 1, 2006 04:20 AM

اميدوارم اون مجوز لعنتي رو بگيري. يعني كتاب ت بگيردش. جدي مي گم.

Posted by: mehdi at September 1, 2006 09:42 PM

از آشنايي با اين وبلاگ خوشحالم . تا بعد ...

Posted by: عبدالله مقدمی at September 1, 2006 11:04 PM

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.... همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم..

Posted by: آرین دینازاد at September 1, 2006 11:33 PM

یادش به خیر

خواستم توی وبلاگم یک چیزی درباره روزهای خوش قدیم بنویسم .... یک کمی هم نوشتم ولی بی خیال شدم

محسن خیلی خوب نوشته .... کامنت اش عالیه ...

دلم گرفت .... هیچ چیزی انگار هیچوقت ماندنی نیست ... هیچ وقت

Posted by: همشهری کاوه at September 2, 2006 12:35 AM

يادش بخير من...يادش بخير ما...يادش بخير دوستي ها
منم اميدوارم مجوز رو بگيرين.

Posted by: یلدا at September 2, 2006 09:58 AM

سلام . پس گلي به جمال خوشگل خودمان كه همين حالاش، هم نشست مان را داريم (داستان خواني و شعر ، با متفرعاتش دم ودود وسقف كوتاه ... كه ميداني)هم شب شعرو هم نشريه يا امكان نامه واينها تازه اول عشق است ... كه دانشجوي مهندسي هم هستيم.
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آري شود ولي به خون جگر شود
در مورد قر و فر اين نسل آخر كه از نوشتنشان جلو زده خوب گفتي نفست حق.

Posted by: امیر حسین عسگری at September 3, 2006 09:04 AM

سپينود... اين چي بود؟ دلگيري...دلتنگي... و باز شاعر ما يه حرف يه شعر عالي گفت. ميشه دوباره؟... خيلي چيزا هست براي نوشتن...اما مي گم براي كي؟ چه عجله اي داري...بذار سر فرصت... و دلم تنگ شده براي دلهره بعد از خوندن داستان...

Posted by: وحید at September 3, 2006 06:21 PM

بي صبرانه منتظرم كه داغ داغ بخونم كتاب رو هر چه سريع تر . خيلي خوشحال شدم . فعلن ...

Posted by: arnavaaz at September 4, 2006 12:20 AM
Post a comment









Remember personal info?