August 20, 2006

يكشنبه, 29 مرداد 1385

نیلوفر و کرگدن و Lynch

سرم را به دیوار می‌کوبم. درست همان‌جایی که توی نوزادی غشایی نرم و فرورونده داشته و هرقدر که زمستان آمد و اول دی شد و باز رد شد، لایه لایه روی‌اش بسته شد. آن قدر می‌کوبم تا شاید باز هم نرم شود. بشود آن وقت‌ها. لینچ...نیلوفر...ماه...چرا روایت‌ها همه سر از پمپ بنزین درمی‌آرند؟ چرا دانه‌های انار و بوی گل‌پرشان زیر دندان‌ام می‌آیند وقتی می‌نویسم؟ چرا دایم دارم دنیاهای غریب می‌سازم؟ چرا آنتونیونی را دوست دارم؟ چرا دل‌ام می‌خواهد همین حالا زار زار گریه کنم؟ چرا دوست دارم که این‌ها را همین‌جا بریزم؟ ...لینچ...لینچ...نیلوفر...یک بز...خانه‌ی کوچه‌ی گل اول...باز لینچ.
یک پسربچه که دارد می‌گوید ماه...ماه...هن. موهای ریخته و آشفته‌ مثل بید مجنون. بید مجنون لب استخر خانه‌ی خانم بافته‌ای بزرگ... و من باز دنده‌ها را عوض می‌کنم. بچه را پیاده می‌کنم و می‌نشینم لبِ هرّه‌ی هرزه‌گی و بی‌خودی دقیقه‌ها و برای بقیه‌ی آدم‌های آن‌جا دروغ می‌بافم. بعد جایی دیگر با کسی دیگر از جنس خودم، دم به دمِ رکیک‌ترین تصورات و حالات، باز دروغ می‌گویم. می‌بینم که با خودش می‌گوید عجب عرقه‌ایست این دیگر. و بعد برای مادرم تمام این‌ها را بدون دروغ‌هایش تعریف می‌کنم. دروغ‌های بزرگی که موقع گفتن‌شان، از حیرت گفتن‌شان، بعد از گفتن‌شان، نمی‌توانم دهان‌ام را ببندم. بسته که می‌شود می‌خواهم با مشتی زیر فک‌ام بزنم. نمی‌زنم و به جای‌اش خودم را می‌شکاف‌ام. به نظر من شما از حس ِ کم‌ْخوددوست‌داشتن رنج می‌برید. شما دچار گونه‌ای از پارانویا هستید که توسط آن امیال نهانی خودتان را نمایش می‌دهید. توجه کنید که درمان برای شما بسیار ساده است. حالا که ریشه را فهمیدید می‌توانید روی خودتان کار کنید(روی خود کار کردن یعنی چه؟)(لطفن فقط به من بگویید چه‌طور باید این دروغ‌ها را دست‌کم بنویسم؟) روی خود کار کردن عزیزدل یعنی دوپای‌تان را دو طرف پهلوهای‌تان قرار بدهید روی خودتان بنشینید. البته مسلم است که برای انجام این‌کار باید وزن‌تان را کم کنید. بروید یوگا خانم! هم تمدد اعصاب و هم کاهش وزن. تازه آن‌وقت پاهای‌تان را نه تنها تا پهلوی‌تان بل‌که تا روی سرتان هم می‌آورید. بعد روی خودتان کار کنید دیگر. همین دیگر. به همین سادگی. به همین خوش‌مزه‌گی با پودر... حَمیییییییید.
.
دیوانه نشده‌ام ای کرگدن! این را برای ثبت در دفاتر بگویم؛ تابستان بد است. خیلی بد. و تابستان 85 بدترین موقع بود. وقتی بود که رفاقت دروغ بود، عشق، داستان، شعر هم. و نفهمیدی که چه کردی. و لینچ هم. و نیلوفر و بید مجنون‌هایی که با صدای گیتار موهای‌شان را بالا و پایین پرتاب می‌کردند. و حرف‌هایی که مرا به کودکی‌ها برمی‌گرداند. خیلی دورتر تا آن‌جا که غشایی نازک بود بالای پیشانی‌ام و فرورونده.

.

سپینود | August 20, 2006 01:09 AM
Comments

salam , man ham moddatist ke hamin halo hava ro daram va zemestano tabestanesh ham farghi nemikone... amma hanooz fekr nemikonam refaghatha hame doroogh bashe.. thanks for your beautiful lines, I read it for 1000 times :) I hope to see you again, soon .... love Nilofar

Posted by: Nilofar at August 20, 2006 02:21 AM

سلام. اتفاقن (یا شاید هم لزومن!) خاطرات من هم از پمپ بنزین سر در می‌آورد. به بهانه 28مرداد مطلبی دارم توی سه قلمدار که به بلاگ نیوزهم لینک داده شده سری بزنید بد نمی‌بینید! همینطور جاودانان. مطالب شمارا باید چند بار بخوانم. قلبن و طبعن و الزامن ارادت دارم. موفق باشید.

Posted by: علی چی at August 20, 2006 07:29 AM

نمیدونم چرا یاد پناهی افتادم . ... مگه من کرگدنم . نمیخواستم کامنت بذارم . شاید خواستم یادی از پناهی کنم اینجا .

برای بار اول آمدن اتفاق جالبی بود .

Posted by: پوتین at August 20, 2006 03:48 PM

تابستون گه هم حالی دارد برای خودش

من ربط لینچ رو نفهمیدم ... بیشتر منظورت فضای کثافت کله پاک کن بود؟ به خصوص با اون چند خط اول نوشته ات

Posted by: همشهری کاوه at August 21, 2006 12:52 AM

هميشه همينطور است انگار هيچ چيزي شفا نيست! شاد باشي

Posted by: حسین شکر بیگی at August 21, 2006 11:10 AM

حیف نوشته ی به این خوبی نیست که آدم "غشا" را غلط بنویسد؟!

-------
ممنون. اصلاح شد. لطف کردید روز عیدی...

Posted by: و غیره! at August 22, 2006 10:57 AM

سپينود عزيز
خاموش آمده ام و خاموش رفته ام. گاهي هم بعضي حرف ها قلقلكم نمي دهد . منهم نمي خندم . ديريست چيزي هم برايت ننوشته ام .نه ئي ميلي و نه يادداشتي ولي بيادت بوده ام. دوروغ چرا نه هميشه . بلكه گاه گاهي . بياد داشت هايت در جمع خواني. نتونستيم به جائيش برسونيم. بهر حال اونم حال و هوائي بود كه گذشت

اما اين نوشته امروزت منو بسر شوق آورد. كوبيدن سر به ديوار. پمپ بنزين ... احساس كم خود دوست داشتن... روي خود نشستن... وزن كم كردن . ميتونم براي هر كدومش يه كتاب بنويسم... اما نمي نويسم . چون اونهائي را كه نوشتيم كسي نخونده .

Posted by: Fridoun at August 22, 2006 03:55 PM

عرض شود که بزرگی از شماست، حضرت! ما هم فقط به خاطر لذتی که همیشه از متن هاتان می بریم جسارت کردیم و ... . اگر می دانستم بزرگان رادیو می شنوند، حواسم را بیشتر جمع می کردم!

Posted by: و غیره at August 22, 2006 09:49 PM

روز عيد؟ مگه عيد شده؟ په چرا بوي بهار رو ما نفهميديم. شايدبرا اين كيسه زباله ي پاره شده باشه !!

Posted by: ثریا at August 22, 2006 11:38 PM

و یک سوال بزرگ.......... چرا؟؟

Posted by: آرین دینازاد at August 23, 2006 12:20 AM

با قسمت تابستون موافقم. خیلی بده.

با آنتونیونی هم همینطور

Posted by: مهدی at August 23, 2006 07:10 PM

تا حالا اين همه مزخرف يه جا نخونده بودم. اينم هنر بزرگيه.

Posted by: من at August 25, 2006 09:17 PM

سلام وب زیبا و تخصصی خوبی داری با گفتهای خوب و آموزنده خواستم بگم افرین به شما که سر شار از انرژی مثبت هستید و به مخاطب خود انرزی فکری میدهی باز به دیدارت خواهم امد
به امید دیداری دوباره موفق باشی (عشق خدائی)
سلام بر گفتارهای شیرینت
اری درباره عشق معنویت خوبیها گفتی من هم میگویم عشق وجودت سر شار از ویتامین خوشحالیی باشی
چرا که وب شما هم خوب و هم زیبا و شعر و نوشتهایت از امید آرزوی سر چشمه میگیرد دلت شاد روح نورانیت لبریز از عشق خدائی باشد انشاا...
http://mother20.blogfa.com/
http://www.eshghekhodayi.persianblog.com/
http://www.mother20.persianblog.com
عشق با روح شقايق زيباست... عشق با حسرت عاشق زيباست... عشق با نبض دقايق زيباست... عشق با زهر حقايق زيباست... عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
تو خود یک روح خدائی هستی

Posted by: عشق خدائی at August 26, 2006 04:36 PM

سلام http://3penkeepers.blogfa.com/post-72.aspx

Posted by: سه قلمدار at August 27, 2006 05:41 PM

نمي فهمم . . . هيچ نمي فهمم از آن غشاي نازك كه زمستان به زمستان اين همه سفت شده و اين دل كه تابستان به تابستان اين همه لرزيده - فرو ريخته و نازك تر شده !!
نمي فهمم بوي بنزين است كه روايت هاي ديگري را آنچنان مست مي كند كه آنجا مي مانند و جلويت خودي نشان مي دهند يا روايت هاي خودت هستند كه سرگردان اينجا و آنجايند . . . نمي فهمم سپينود !!

Posted by: sama at August 27, 2006 11:26 PM

خوب من ترجيح مي دم اسم اين نوشته رو بگذارم شعري براي نيلوفر.

Posted by: Keep Talking at August 29, 2006 04:08 AM

ايران كجاست؟؟؟


اين جا "تورنتو" است.نمي توانم بگويم :هوا ديگر دارد كم كم سرد مي شود.لباسهاي زمستاني از چمدان ها درآمده اند!...نه!لباس هاي زمستاني هميشه دم دست اند.اين جا هميشه هوا سرد است.چه هواي شهر،چه هواي ذهن و دل آدم ها...تصورش نبايد برايت سخت باشد؛ تورنتو- كانادا- آمريكا...

گرچه گاهي با شنيدن اين كلمات قلمبه،هوس ويزا گرفتن و بليط آبي و تيك آف به سرمان مي زند،ولي عشق به همين آب و خاك خودمان ، ايران ، بدجوري ـــ ¬شايد هم خوب جوري!ـــ درون وجودمان ريشه دوانده است.انگار كسي يا چيزي ما را به اين سرزمين گره زده است.حالا مثل يك چيز با ارزش،مثل ناموس برايمان حرمت دارد.رگ گردنمان درمي آيد اگر كسي حرف نامربوط بزند،يا با دليل و بي دليل به آن بد نگاه كند. مثل يك مدال طلا روي سينه ي دنيا ...چقدر مزه مي دهد كسي به تو بگويد: خوش به حالت...!

پيش خودمان باشد يا نباشد،ايران هم خوبي دارد و هم بدي! هم "آخيش" دارد و هم" اه" !همه چيز كه سفيد نمي شود.بين سفيد و سياه ،خودت كه مي داني هزار و يك جور خاكستري پيداست. يك نفس عميق بكش. حالا بيا صادقانه كمي به اين هزار و يك جور خاكستري فكر كنيم.
اين جا "تورنتو" است. لابه لاي اين شلوغي سرسام آور،لابه لاي اينهمه رنگ، لا به لاي سانسور شديد خبري،دروغ،بي خدايي،لا به لاي بي خيالها،البته هستند كساني كه دلشان روشن به فرداست.خدا دارند عين ما...و باور بكني يا نكني ،گاهي خداي آنها از خداي ما واقعي تر است.مسلمانند،نه طبق عرف و دين پدري، كاتالوگ آنها قرآن است.همان كه به لطف سفره هفت سين گرد و غبارش را ساليانه پاك مي كنيم!اين ها دور هم جمع مي شوند توي حسينيه ي تورنتو. با هم شادند اما غم بزرگي روي دلشان سنگيني مي كند و آنهم دور بودن از منابع است. دلشان مي خواهد يكجايي باشند كه عالم ديني دارد، منابع ديني در دسترس است، مردمش باهم اند،يكرنگ اند،در امنيت اند ...لابد توي دلت ميگويي :خب معلوم است ،ايران!

باور كن خيلي دلشان ميخواهد به ايران جدي جدي فكر كنند،اما ميترسند.قضيه همان سانسور خبري و تروريست و بمب اتم و ...و باور كن خيلي ها قيد همه چيز را زده اند و بار و بنه مي بندند براي ايران،اما اين رسمش نيست...

فكر كن دودقيقه به تو داده اند تا براي اينها كه قصد آمدن كرده اند حرف بزني . از ايران ، از همان هزار و يك جور خاكستري، از آخيش و اه... از هر دو ...بنويس!بنويس تا بدانند "ايران كجاست؟"

Posted by: zahra at August 29, 2006 11:52 AM

I'm waiting for responce

Posted by: zahra at August 29, 2006 11:54 AM
Post a comment









Remember personal info?