August 11, 2006

جمعه, 20 مرداد 1385

تردید و یاد و شاخه‌ی نیلوفر

نمی‌دانم چرا چه قدر همه‌ چیز این روزها یادم می‌رود. مثل باد. کاش موسمی باشد. اما عطر ِ همیشه دارند. بدکی هم نیست که همه‌چیز از یاد آدم برود. شرط‌اش اما نسیان مطلق است. جادویی که هیچ طلسمی را نمی‌شکند. بر آن هم نیست که بشکند. یادت که برود نامه‌ها تل‌انبار می‌شوند. هر روز می‌گویم امروز وعده است که وفا کنم. یادم می‌رود. همه چیز دیر می‌شود. خسته و مستاصل باید آویزان عقربه‌ها شد. انتظار غریبی است؛ به هیچ کجا نرسیدن در این وادی.


همه‌ی این‌ها را گفتم تا تردید بخوانی‌اش. ماندن یا رفتن. بالاخره کدام است؟


پس نوشت این که شادی هنوز پاسخی نداده. لعنت به جنگ.

و

پسین نوشت این‌ که گل نیلوفر ِپیچکِ دور ِیادها و خاطره‌هایم مرا ببخشد که به یادش و برای زادروزش دارم داستانی می‌قلم‌ام، هرچند باز هم دیر.

سپینود | August 11, 2006 02:29 AM
Comments

تو بگير حسودم. اما باز مي گويم كه به حال گل نيلوفر پيچك دور خاطره هايت غبطه مي خورم.

Posted by: پونه بريراني at August 11, 2006 03:08 AM

راستي تكليف شادي و مهرباني چيست اين روزها؟

Posted by: پونه بريراني at August 11, 2006 03:11 AM

از لینک پوکه باز به این جا رسیدم. نوشته های شما و قلم زیبایی دارید. خواستم بدانم بقیه داستان های شما را کجا باید خواند؟
متشکرم.

Posted by: هاشم قدیری at August 12, 2006 11:45 AM

به راستی که مطلبت بسیار دلنشین تر از آنچه در این موردبه قلم آورده بودند,است.و هنوز براین باورم که تو بسی زاينده تر از این هستی .

Posted by: حسین at August 12, 2006 01:00 PM

فراموشی هنری ایزدی‌ست. فردریش نیچه

Posted by: سعیدیوس at August 12, 2006 07:24 PM

یادت هست گفتم قنات خود ش دل به شک است .. حالا باید اضافه کنم کویر هم و سراب هم وهرم گرمایش هم .. همه زاده ی شکند و تردیدِ دوباره در ماندن و پیدا کردن یا رفتن و رفتن..

Posted by: آرین دینازاد at August 12, 2006 11:53 PM

شايد بداني كه چه‌قدر از اين نثرداستان‌ات بدم مي‌آيد...نام اين شيوه ر ا گذاشته‌ام سپيد مي‌شود اين مو...فرق اين سليقه را با سليقه دست كم دويست سي‌صد نويسنده‌یِ ديگر كه عيناً مي‌نويسيد نفهميده‌ام...كاش چشم‌اي مي‌گرداندي تویِ نوشته‌جات( بر وزن سبزي‌جات) منيرالدين بيروتي...كه خودش يك sub-genre معركه است در خنده‌انداختن ما...بگذريم اين كه مي‌گويم اصلاً دوست ندارم و بسيار هم تویِ ذوق من يكي مي‌زند...خب مي‌تواني حوالت‌ام به چيزهایِ بد بد بدهي...خب نداشته باشم...اين سليقه‌یِ توست...يا به قول خودت مي‌توانيم و مي‌نويسيم...اما مسخره‌گي برایِ من جايي ديگر است...1000تویِ شما همان 4-3 تو بيش‌تر نيست كه يك كاغذ راستا را هم بي‌خودي تویِ هم پيچانده‌ايد...پس تويي ندارد...اما پستويي چه‌را... دست‌اش هم برایِ همه رو شده است...از قول من به مدير گروه (و يا كمي ناخالص بنويسم: سرتيم) سايت بنويس: احساس غريبي به برخي دست مي‌دهد كه گويي اين ماه به ماه رو كردن مطالب و برایِ رفع تكليف نوشتن كم‌كم اين نام‌هایِ تكراري را هم از چشم‌مان مي‌اندازد...آيا هدف فقط استفاده از فضایِ سايت است يا چيزي ديگر؟...تو كه هميشه به من مي‌نويسي كاري جدي بايد كرد؟...بايد خوب بفهمي...اين نام‌اش جدي‌كاري نيست!...اين فقط فيگور است...اين موضوع انشاء دادن به سه‌چار نفر دست‌كم برایِ خودم خنده‌ناك است...خودت مي‌داني خيلي وقت است كه كاري به كار كسي ندارم...چون آن‌قدر «مُزهك»‌اي ‌بي‌داد مي‌كند كه ديگر نيازي به نوشتن و سخن گفتن ازشان نيست...بارها نوشته‌ام باز هم مي‌نويسم: حتا شريعتي با آن هوش سرشار هم نفهميد وقتي تقي‌زاده مي‌گويد از فرق سر تا نوك پا بايد متجدد شد يعني چه...و مي‌بايد بمب‌اي بتركاندمان...من نيز هنوز به سخن تقي‌زاده ايمان قلبي دارم...چه كنيم اما كه...
كار از دست من و ما هم در رفته‌است.
همان زت هميشه‌گي زياد.

Posted by: شميده at August 13, 2006 02:16 AM

علی‌رضاجان خوش‌حالم که تا "همین‌جاش هم خیلی بود" نبوده!
خیلی حوصله‌ام سر رفته از این بحث زبان و درگیری‌های آن و این‌که بگویم من بیش‌ترین اتفاق داستانی را در سطح زبان می‌بینم و ... این حرف‌ها. موی سپید را هم که خودت مشاهده کردی. بله پسرم ما پیر شدیم دیگه! ما را بچسبانید به قدما اما به هیچ‌کس، حتا خود تو اجازه نمی‌دهم توی وادی ادبیات که مرا بچسباند به دو صد، سی صد تای دیگر. چون من با کمال خودخواهی سپینودم و همین. پس برای خودم از خودم شاهد مثال بیاور و نه غیر.
می‌دانی لری بگویم و با واژه بازی نکنم(گرچه که خیلی دوست دارم. خیلی. توی این پیچ و تاب واژه و جمله و پس و پیش کردن‌شان...مثل حل کردن انتگرال می‌ماند. یا رسم یک هذلولی در فضای بی‌جان یک نمودار و جان دادن به آن. بعد که این هذلولی می‌رقصد چشم را دنبال امتداد خط‌ها می‌کشد. یادش به خیر آقای فاضل معلم هندسه‌ی تحلیلی سال چهارم را!)؛ این سهل‌گیری توی داستان به مذاق من یکی خوش نمی‌آید. مثل این باشد که خانه‌ای بزرگ داری و فقط از یک اتاق دم‌دستی‌اش استفاده کنی. امکانات داستان زیاد است. حتا اگر داریم اقتدا می‌کنیم به خارجی جماعت و پشت سرشان دولا و راست می‌شویم این تفکر غلط است. برادر من تو که دیگر اُریجینال‌خوان هستی تو دیگر چرا؟ زبان مهدی ارگی(یو.2) را دیده‌ای. من آن لحن بی‌خیال و سردش را دوست دارم ولی دی شب دقت کردم توی همان متن ساده‌ای که نوشته بود، چه قدر دارد خودش را تکرار می‌کند. فرم‌اش دارد محتوا را هم هدف می‌گیرد. چون با آن زبان نمی‌تواند بیش‌تر از جری و قمار و ...بگوید. راست‌اش به زبان واحد برای یک نویسنده هم اعتقادی ندارم. من می‌گویم تکثر زبانی. نثر، زبان، حتا مود و اتمسفر داستان مثل لباس مهمانی است. مهمانی اگر خیلی goofy باشد، جین می‌پوشی. عروسی باشد کمی رسمی‌تر...بگذر از کسانی که اعتقادی ندارند ولی فرض کن عروسی دخترم من نمی‌توانم و نمی‌خواهم که با یه تا جین بروم. این از داستان و ربان و نثر و این‌ها که خودت خوب می‌دانی. و بله در انتها هم می‌شود گفت سلیقه است و شمیده جان لطفن داستان‌های من را نخوان و برو داستان‌هایی که دوست داری بخوان! ولی چه کنم که من سرم برای بحث درد می‌کند. آن هم با تو یکی!
و اما هزارتو ببین بی‌رودربایستی بگویم من الان سه سال و نیم است یا چهارسال نمی‌دانم ولی همین حدودها دارم توی این خراب شده می‌نویسم. گروه‌های مختلف آدم‌های مختلف از خاله زنکای وبلاگستان تا پدرخوانده‌ها تا همین نسل پنجم ادبیات‌چی‌ها و... را شناختم. به همه هم نزدیک شدم تا سر از کارشان دربیاورم. همین خود تو وقتی شناختم‌ات به زمین و زمان فحش می‌دادی عاصی بودی به من کلی بد و بی‌راه گفته بودی ... خلاصه من آدم‌هایی را گل‌چین کردم. برای دل خودم. برای آرامش خودم. برای خواندن و لذت بردن. هزارتو را تازه شناختم که جمع جدیدی هستند که از نظر فکری فضای فکری نویی برای من دارند که زیاد آشنا به فلسفه و ... نیستم. آدم‌های بی‌جنجالی هستند. راست‌اش هربار که اسم خودم را قاطی‌شان می‌بینم فکر می‌کنم خیلی flashy هستم. اما دوست‌شان دارم. شریعتی و تقی‌زاده را گفتی و کردی کبابم و خیلی های دیگر تو هنوز باور نکردی که آرمان از بین رفته؟ ترکاندن بمب از بین رفته؟ با این داستان‌های مثلن پست‌مدرن و زبان‌های تنبل دیگر چه مانده؟ قهرمانی‌ها آه اسب‌ها پیرند... این را فروغ خیلی قبل‌تر گفته بود. حالا من جای خالی قهرمانی‌ها را حس می‌کنم اما حیف که مویم سپید شده... شما تازه دم‌ها، دم به دم چه کسانی می‌دهید؟ شما فوت می‌کنید به گُل ذغال قلیان کی‌ها؟ خط مشی داستانی و زبانی آینده قرار است که چه باشد؟ هزارتوها قرار است با چه پرشوند؟ چی‌ دارد مد می‌شود؟ کوتاه؟ بلند؟ لوله تفنگی؟ پیچ اسکین؟پاپ؟ هاردراک؟ رگِه؟ جنگ؟ سوسیال-دمکرات؟ چریک‌باز ی و چه‌گوارا؟ ... چی آخر مرد مومن بگو تا ما هم بدانیم که ساز ناکوک نزنیم و موهای سپید را با آن رنگ کنیم....

موضوع را راست گفتی. من هم زیاد دلِ خوشی ندارم. این سفارشی‌نویسی کشتن مولف است با تفنگ دولول(شاید همانی که چخوف به دیوار آویزان کرده!) قبل‌تر هم توی وبلاگ لافم‌فینی(خدا نیامرزاد باعث و بانی‌اش را! که حالا هرچی آرشیو و نوشته بود دود کرده است رفته هوا) تجربه‌ی هم‌نوشتی و تعیین موضوع را داشتم. اما این موضوعات کجا و آن‌ها کجا! برای من یکی غنیمت است که به بهانه‌ی این شماره‌ی هزارتو کتاب تردید را بالاخره تمام کنم. علی‌رضاجان من خیلی با تو فرق دارم. من را باید هل بدهند و من را باید مجبور کنند. شب بیداری‌های تو اگر از سر خواستن خودت است، مال من از سرناچاری است. چون وقت دیگری پیدا نمی‌کنم. بعد هم به نظرم اگر نقدی داری بنویسی همه‌شان خوش‌حال می شوند بخوانند و بحث کنند. خیلی هم خوب است.
بیا صادق باشیم، دی‌روز رفتم فیلم برای پدر حاتمی کیا. توی این وانفسای عروس فراری و بدلی و به سبک ایرانی و آتش بس و آت‌و آشعال‌هایی که، خوب شد سینما آزادی عزیز سوخت و آن‌ها را ندید، فیلم حاتمی کیا دیدن، با تمام گاف‌ها و شعارهایش غنیمت است. هزارتو هم برای من بین این‌همه حلقه و دسته و باند و زرت و پرت غنیمت است. بله به تو خیلی می‌گفتم جدی کار کن. چون مایه و سوادش را داری و حیف است. تو و امثال تو کنار بروید تا نسل پانصدم مثل قارچ بی‌مایه سبز می‌شوند که بعضی هم سمّی‌اند.
من موی سپیدم راست گفتی. شاید باید من را به حال خودم بگذارند که توی خلوت‌ام با این فسقلی روزگارم بگذرد با داستان‌هایی که با آن‌ها بازی می‌کنم. اما خدایی‌ش دارم حالی می‌کنما!

Posted by: سپینود at August 13, 2006 12:16 PM

گل گفتي اما همه را نگفتي...كل متن‌ات در حاشيه‌یِ يك حاشيه دور مي‌چرخيد: «سپيد مي‌شود اين مو »...خواهر جان...خانوم ُ من...من كجا گيس شما را ديده‌ام كه بخواهم سپيدي‌اش را هم ببينم؟...خيال‌ات را راحت كنم...اين عنوان را از تكه‌اي از متن داستان منيرالدين بيروتي وام گرفته‌ام كه در يك جمع‌اي داستان‌اش را با همان فيگور خدابيامرز كه نام‌اش را نياورم...مي‌خواند...با همان مكث‌هایِ نفس‌بُر و تكانه‌هایِ ناگهاني...يادش به‌خير يك‌بار داستان‌خوانی ِ پورمقدم نزديك بود مرا سكته بدهد...كه نمي‌گذاشت آدم‌وار در خلال داستان همان هذلولي‌ها و مدارهایِ سينوسی ِ تاب بنفشه‌ها و گيس‌گلابتون‌هایِ حول و حوش كافه شوكاءاش چرتكي بزنيم...همه‌ش ترس داشتيم كه نعره‌اي از هفت‌چاك‌مان عبور كند و در كمين كلمات استاد قتل‌عام شويم...«سپيد مي‌شود اين مو » بدون هيچ معنايي فقط يك عنوان است از يك تكه متن...گيرم كه دوست داشته باشي به كنايه بخواني‌ش....سپينود جان خودخواهی ِ من هم مانند تو حد و حصري ندارد...اما يك چيز بنويسم... هميشه متن‌هايي كه در چينه‌دان‌ات(COMMENT) و در واكنش به مطلب‌اي مي‌نويسي خيلي به دل‌ام مي‌نشيند تا خود متن‌ات كه وسواس‌اش ما را بسي مي‌نماياند...يك‌بار قبلاً‌ هم از سر رفاقت گفته‌ام...جنس و من و تو و چندتايي ديگر كه مي‌شناسي را...
با هم‌آن quick reaction-ها...عيار مي‌زنند... فقط بايد اين‌طور بنويسي... تا دل‌ات بخواهد انعطاف هم دارد كه نگو...نمونه‌ها هم به چشم...يك كافه‌اي چيزي دعوت‌مان كن...مثلاً ‌كافه تيتر كه در حسرت ديدارش آواره‌ترين‌ام... تا جان جانان‌ام براي‌ات از نایِ هفت‌بند-اش بنالد... و دشتي هم بنالد...نه شهري...نه از سر گشاد horn...سپيدخواني‌ها‌ي‌ات هم مرا كشته آباجي...خيلي خوب‌است درافتادن با آدم تيزآب‌اي مانند تو...كه برگه‌هایِ هلو را نرم و صادراتي مي‌كند...برگه‌هایِ خوش‌خوراك تيزآب‌اي را كه مي‌شناسي؟...خيلي خوب است با كسي يكي به دو كردن كه خيلي چيزها را مي‌داند...اما سپينود جان...به شرف‌ام دوستانه بنويسم...از مهدي ارگي مثال آوردي...بگذار تا من هم از پونه بريراني مثال بياورم...او برخلاف شايد خودش...آن‌قدر به احساسات‌اش اجازه بروز مي‌دهد كه اگر هم برخلاف عقيده خودش كم‌سوادي داشته باشد( كه به نظر من ندارد...كج‌خواني يا كوله‌نويسي شايد...اما بي‌سواد نيست.) ابدا حس نمي‌كني...من نشده در اين وب‌لاگ‌ستان مطالب طولاني و حتا اين خزعبلات ميني‌مال‌ايست‌ایِ مانند نوشته‌هایِ آن‌آقا ....جوانك كه نمي‌شناسم كي‌ست كه با مغز تب‌كرده مي‌نويسد...را بخوانم ...اما نوشته‌هایِ طولانی ي او را مي‌بلعم...گيرم چيز جديدي هم نداشته باشد...گيرم به قول تو ORIGINAL هم نباشد...به خيلي‌ها و خيلي از وب‌لاگ‌ها سرمي‌زنم اما دريغ از يك كلمه خواندن...خيلي از فلسفي‌نويسان به ظاهر ساده‌نويس سرمي‌زنم جز بر رویِ نوشته‌هایِ آن دوكتور نازنين حنايي كاشاني بر كسي ديگر نمي‌توان‌ام مكث بدهم...به قول خالد كه راست هم مي‌نويسد: من خودخواه‌ام...و عاشق خودم هستم و نشده در profile-‌اي ننويسم...i love myself…I love everybody yourself.... و اين original –خواني هم برایِ اين‌است كه اعتمادي به ترجمه‌ها ندارم...ببين رفيق اين‌ نكته‌هایِ به اصطلاح خواندني كه مي‌نويسند و جماعت به‌به‌اش را با تحت‌الحنك خويش بشكن مي‌زنند... از فرط ابتدايي بودن به بلاهت مي‌زند و بايد گريست به حال مخاطبان بي‌چاره‌شان...نه رفيق...من خودخواه‌ام چون شعور خودم را بيش‌تر دوست دارم و نمي‌خواهم بازي‌چه‌یِ يك مشت عجالةً جاعل بشوم...كساني‌كه با وقاحت ( شايد هم وغاهت) از رویِ يك پاراگراف مي‌پرند و رویِ همان‌ها هم كه مانده‌اند پلاستيك بازيافتي را به جایِ الماس تراش مي‌دهند!!!...نه رفيق من از آن اول‌اش هم عاصي اگر بودم برایِ خودم نبود...چون به عقيده‌یِ ضعيفه‌گان و اخويان از ماتحت آسمان افتاده‌ام و خود نيازي به استوره ندارم...گيل‌گمش با راسته‌یِ خود سر و كار دارد...مي‌رود به جنگ مرگ...بله من combative-man هستم...اما آن بمب‌اي كه بايد بتركد نشان از عمل نيك استشهادي ندارد ...من هنوز يك كامي‌كازه هستم و كامي‌كازه عاشق زيستن‌است...كسي سامورايي‌تر از كوروساوا كه « زيستن » را مي‌سازد اگر سراغ داشتي؟...من تنها از اين بویِ لش خرفت‌اي و پيري بي‌زار-ام... پيري مگر به موست؟...تو ديگر چه‌را؟

مخلص آن آش‌ات هم هستيم...فقط قربان‌ات مراقب باش آن‌قدر داغ باشد كه اگر جایِ برخي را نمي‌سوزاند زبان مرا دست‌كم بسوزاند.مانند اين كامنت معركه‌ات.

Posted by: شميده at August 13, 2006 02:42 PM

خواندمش. زیباست... درود

Posted by: مهدی مرعشی at August 14, 2006 11:32 AM

salam sepinood
hamishe neveshtehato mikhoondam hatt aroozaeeke binahayat saram sholoogh boode.age faghat chan lahze ham shode waght mizashtam
ye soal dashtam in rooza ke graduate shodam(akhe man foghe petroleum eng. az calgary university canada) va daram daneshjooye phd misham va kheili saram khalvat shode romane adat mikonime pirzado chan bar khoondam.albate az oonja ke man fan e zoya pirzadam,in yekio chan bare dige alanam khoondam.badjoor mese khore be joonam oftade .kalamehaye in roman jomle jomlehash dare divoonam mikone.man bayad ba pirzad harf bezanam dar moredesh,mishe lotf koni ye e mail azash age dari behem bedi.hatman be e mailam javab bede.kheili azat mamnoonam.man bayad bahash harf bezanam.it has made me mad,and ran me crazy.
motmaennam ke komak mikoni.montazeram va har rooz chek mikonam e mailamo.
m_ostadhassan@yahoo.com

Posted by: mehdi at August 14, 2006 04:27 PM

...

Posted by: همشهري کاوه at August 14, 2006 08:19 PM

مثل افرادی که چند روز و شب بیداربوده‌اند و از بی‌خوابی هرچیزی را چند تا می‌بینند، همه چیز را قاطی نوشتم تعجب نکنید. شاید حکایت عنب و انگور و...(اسم این یکی را ببرم می‌ترسم به کسی بربخورد و باز حکایت همان کاریکاتورو...)مولانا است. حتا نمی‌دانم به راستی کی هستم. برای این‌که خوابم نبرد، به مغزم فشار می‌آورم. مشکل ما ملت همین است. داخلی زیاد داریم و جداکردن و تشخیص‌اش هم مشکل است. شاید هم از محاسن‌اش باشد که تنوع افکار داریم. نثر شما ندارد عیبی، هرعیب هست از چشم‌های ماست که قاطی کرده...آدرس جدید را فراموش نکنید گرچه می‌دانم شاید شما هم مثل...برنجید که چرا شامورتی بازی در می‌آورم. در هرحال هرکسی به دلایلی دست به کارهائی می‌زند المعنا فی بطن بلاگر!
http://javdanan.blogfa.com با پوزش فراوان‘ جدا شدن از گذشته براي من يكي ‘دست كم‘ ساده نيست. ازحال خيري نديده ام به آينده خوش بين نيستم پس اگر گذشته راهم ول كنم حسابي بايد فاتحه خودم را بخوانم. بقول خيام‘حالي خوش باش‘ را هم مي گذارم براي خوش بحال ها.

Posted by: علی at August 18, 2006 08:54 AM

And you run and you run to catch up with the sun , but it's sinking
And racing around to come up behind you again
The sun is the same in the relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death

Posted by: بهداد at August 18, 2006 11:31 AM

وبلاگ خوبی رو خوندم . به وبلاگتون لینک دادم .

Posted by: بهداد at August 18, 2006 11:34 AM

اين داستان زادروز گل نيلوفر پيچك دور يادها و خاطره ها هنوز تموم نشده؟ منتظريم.

Posted by: Keep Talking at August 18, 2006 04:58 PM

Ghorboone dastet beram Sepinood jan kheli khoshhal o moftakharam ke be yadami , love you my friend, talk to you soon, age dastane mane pich piche yadha va memories ro ham naresidi benevisi narahat nemisham :) az to mohabbat be man ziad reside azizam... take care Sabba ro beboos

Posted by: Nilofar at August 19, 2006 01:41 AM

من كه هيچي از اين Post سر در نياوردم... فقط فهميدم زيبا واژه ها رو چيده اي...

Posted by: آرش at August 19, 2006 06:31 PM

سلام..مطالبتون و خوندم .عالي بود.
www.mamoorin.blogfa.com
تشريف بيارين خدمت باشيم.

Posted by: پیمان at August 20, 2006 12:26 AM