August 07, 2006

دوشنبه, 16 مرداد 1385

یک روز شادی در را می‌زند

می‌دانی؟... خیلی وقت بود که می‌خواستم از تو خبری بگیرم. از همان بیست روز پیش
که قضیه جدی شد. به علی هم گفتم. گفت خودش هم می‌خواهد نامه‌ای برایت بنویسد.
پس ساکت شدم تا کارش را بکند. شاید باید من جدا از تو خبری می‌گرفتم اما یک ترس
مبهم از بی‌جواب ماندن نامه‌ام داشتم. ترس‌ام از حرف‌های خودت، آن روز توی بیابان،
دریاچه‌ی خشکیده‌ی حوض سلطان، توی راه قم،... خلاصه که از همان حوالی آب می‌خورد.
امشب دست‌آخر آن ای‌میل کذایی را برایت فرستادم بعد از این‌که علی گفت جواب ایمیل‌اش
را دادی و مطمئن شدم که زنده و سالمی(کاش بمانی). یک حرف‌هایی بود که خیلی دل‌ام
می‌خواست بگویم‌ات اما نگفتم. مثل این‌که توی گرفتاری یک آدم، توی مرگ و زندگی، زیر
بمب و آتش بخواهی نصیحت‌اش کنی. فقط برایت نوشتم که شادی عزیز! من تنها خواهر
علی نیستم، افتخار بدهی خواهر تو هم هستم. از جنگ کناره بگیر.


خاطره‌نگاری

ویدیو را می‌آورم. بین نوارها، یک کاست دنای بدون برچسب است که راش‌های خام ِ فیلم پایان‌نامه‌ام در آن است. 81 ، سال غریبی بود. درس‌ام تمام شد. خواستم جدا و مستقل بشوم. با وبلاگ آشنا شدم. با آزیتا قطع رابطه کردم. تنها بودم. تنها ماندم و خو کردم. قاطی این همه شلوغی فیلم‌نامه‌ی نیمه جنگی‌ای که نوشتم برای پایان‌نامه، قبول نشد. رفتم روایت فتح، با حاتمی‌کیا حرف زدم، با سعید عقیقی، وسط‌هاش هم می‌رفتم دادگاه خانواده. بدتر از همه بی‌پولی بود که آن وقت‌ها فکر می‌کردم با گندی که این ده سال به زندگی خودم و پدر و مادرم زدم، خیلی پستی است که رو بیندازم برای هشت‌صد تا هزار تومانی برای ساختن یک فیلم کوتاه بیست دقیقه‌ای جنگی که به قول رو%

سپینود | August 7, 2006 02:50 AM
Comments

زيبا نوشتي... من هم خجالت مي كشم وقتي آنها مي ميرند به آسمان نگاه كنم يا براي تعطيلات به مسافرت بروم.

Posted by: Keep Talking at August 7, 2006 10:43 AM

خاك بر سر اون جوونا كه اتوپياشون ايرانه ....


حالا فيلمتو مي دي ببينيم؟

Posted by: همشهري کاوه at August 7, 2006 11:20 AM

هميشه همين طور بوده سپينود گرامي و هميشه همان ها مي ميرند كه نبايد و هميشه همه ي اينها تمام مي شود و همان هايي همه كاره مي شوند كه نبايد. سفر به انتهاي شب را حتمن كه خوانده اي. معركه است خواندنش حالا. تكه ي كوچكي را كه به همين غمها كه نوشتي مربوط است در سايت گذاشته بودم چند روز پيش: ارامش طلبهاي بدبو را چهارشقه كنيد... اما بايد نوشت. توماس مان در سختترين سالهاي جنگ و تبعيد و اوارگي نازيسم داشت داستان يوسف اسطوره اي را مي نوشت و والتر بنيامين در بحبوحه ي جنگ جهاني و شايد زماني كه مي دانست چندوقت ديگر در مرز اسپانيا و فرانسه خودكشي مي كند از پاساژهاي پاريس مي نوشت: حالا چيزي از ان جنگها نمانده اما رمان برادران يوسف و گزيده نويسي هاي بنيامين جاودانه اند. شاد بماني هميشه.

Posted by: خالد رسول پور at August 7, 2006 04:11 PM

جنگ، جنگ بي پدر و مادر. هيچ چيز بدتر از جنگ نيست تو اين دنيا. نمي تونم اين جمله رو جور ديگه بگم. جنگ بي پدر و مادر.

Posted by: mehdi at August 8, 2006 12:38 AM

خيلي جالبه. قبلي يه سپينود ديگه هم ديده بودم. نمي دونم كدوم قديمي تريد. اگه نديدي يه سر بزن: www.sepinood.blogfa.com

Posted by: Babak.M at August 8, 2006 02:32 AM

هان

Posted by: han at August 8, 2006 06:35 AM

شادی یک روز به در می زند.اما خیلی سال طول می کشد تا ... .
قصه ی بجه های لبنانی یک مرگ آنی با بهانه است. شاید خیلی فاشیستی باشد این حرف که مرگ آنی بهتر از مرگ تدریجی ست اما توی همین ایران ما زندگی نمی کنیم اسمش را گذاشته ایم زندگی.ما از یک جنگ هزار ساله برمی گردیم.روایتش تاریخیست.بازتابش اسفناک است.کودکانمان جاهل تر از خودمان هستند.همه چیزمان تباه شده اما همین نزدیکی ها یک بچه ی دیگر بی خانه شده رفته زیر آوار .
ما مستحق چه هستیم و آینده چه قدر بهمان نزدیک است؟

Posted by: حبسیات at August 10, 2006 06:52 PM

آخ آخ یادم انداختی روزهای لیسانس رو هم کلاسی...

Posted by: ماهی at August 12, 2006 10:42 PM