قرمز توی آبی میرود و بنفش راه میافتد که همهجا را بگیرد. چرا وقتی به چیزی دست میزنم، این من هستم که میچسبم به آن و کمرنگترش میکنم. هرچه را بیشتر لمس کردهام تا به حال، روشنتر شده. از گرماست یا به هم ریختهگی ذهنها، هرچه هست حالا دیگر هیچ رنگی جای خودش نیست. باید کاری کرد. برشان داشت؛ گذاشتشان هر جا که قبلتر بودند. باید از یک طرف شروع کرد با قلمی و ترمیم کرد. گیرم آنها که روی هم رفتهاند را نشود کاری کرد. مثل همان قرمز و آبی یا که سیاه و سبز. شکلهای جدید که میشود ساخت. از میانه هم میشود شروع کرد. مثل یک نقطهی مرکزی و بازش کرد، بازتر و بازتر تا دایرهای بزرگ شود. میشود توی مرکز این دایره هم نشست و خیره شد به پاندولی که چپ و راست میرود و توی هر حرکت رنگاش فرق میکند. یک بار، فقط یک بار و به مدت زیادی، روی پاندول نشستم. وزنام سنگینی میکرد و پاندول کندتر میشد و زمان عقب میماند. طبق قانون آونگها نباید تحت تاثیر هیچ وزنی، هیچ نیرویِ گرانشیای، این اتفاق میافتاد، اما که افتاد. وقتی کنار رفتم هم باز همه چیز کند بود. گفتم شاید تکهای رنگ از خودم جا گذاشتم. پاندول هم خاکستری شده بود. آن وقت بود که فهمیدم هیچ رنگی به من نمیچسبد و خلاف آن من روی بقیهی رنگها اثر میگذارم. احساس برتری کردم. خودخواهی است. اما این یک فرضیهی ثابت شده بود که هیچ کارش نمیتوانستم بکنم. ولی همهی اینها تا وقتی بود که آن قرمز لعنتی روان نشده بود. از بقیه سنگینتر بود و سرکشتر. باید مواظباش میبودم. شبی که خواب بودم آمده بود و زیرم را گرفته بود. بیدار که شدم به تصور خون قاعدهگی یا پاره شدن مویرگی بودم. اما رّدش را که گرفتم، فهمیدم از لبهای عروسکی است که هر شب کنارم میخوابانم. لبهای عروسک را با دستمال زردی پاک کردم و نارنجی شد. حالا وضع قابل تحملتر بود. شاید چون نارنجی سبکتر بود و پیشرَویاش کمتر میشد. فعلن آن قرمزهای نافرمان را هم با کف دستهایم کمرنگ میکردم. اما این یک درمان موقت بود و باید فکری اساسی میکردم. بعد تصمیم گرفتم خطوط کناره را پررنگتر کنم. عبور از سیاه برای همهی رنگها سخت بود. برای خودم هم. اما میتوانستم تا مدتی از جایم تکان نخورم تا هوا خنکتر بشود و آن وقت رنگها باثباتتر به نظر میآیند. خطوط کناره هم قدرت کمی داشتند. مثل سدی با دیوارهی نازک که تاب مقاومت ندارند جلوی امواج خروشان و سنگین قهوهایها و بنفشها. کار به جایی رسیده بود که دیگر فقط باید به نجات خودم فکر میکردم. فقط نجات خودم.
- اینجا ترکیب خلاقانهی رنگها را میبینید که چهطور در هم فرو رفتهاند.
- شبیه کارایِ جکسون پولاک میمونه!
- اگر هم چنین فرضی درست باشد، آن لکهی خارج از قاب را چه میگویید. به گونهای برجسته شده، بیرونزدهگی ِ منحصربه فردی دارد که قبلتر در کار هیچ نقاشی دیده نشده.
- آره...انگار میخواسته از دست بقیهی رنگها فرار کنه...سفید بیچاره!
زندگی خارج از قاب یا محصور در قابی که ساخته شده از سیمان و آهن و میلهها و رنگها و نیرنگها؟...یادم اومد به چاه و آونگ ادگار آلنپو...گاهی هم وقت کردید از...خلاصه ممنون! و این بار عکسهای تازه نوه شیطونم رو توی سه قلمدار ببینید. از صبای مهربون کوچیکتره ولی از بلای آسمونی بزرگتر! اونم اونور مرزها گرفتار چاه و آونگی شده از نوعی دیگه...
تو سفیدِ مایل به خاکستری هستی؟
می دونی یه مایه ی جدیده .شاید آخرش برسه به همون که داری دنبالش می گردی .. آوردن خون قائدگی و عروسک و تخت بیشتر واقعی یش می کنه این بنظرم خوبه .کاش بیشتر از این چیزا توی این کاری که گفتی ادامه داره استفاده کنی ....
خب مي بينم كه خواسته يا ناخواسته نطفه ي داستانت بسته شده. هي خودت حواست هست؟ داستان داره به دنيا مي آد