July 25, 2006

سه شنبه, 3 مرداد 1385

مانده از قبل


یونان باستان و دانش‌مندان و فلاسفه‌اش را مجسم کنید. زیر سایه‌ی درختان، جمعی نشسته‌اند و بحث می‌کنند. نجوم، فلسفه، ریاضی، ادبیات و... در کمال آرامش و با وقاری که مناسب دانش و علم است گوش می‌دهند و گاهی به ضرورت سخن می‌گویند. چهره در چهره‌ی همع نفس‌هاشان به هم می رسد. صداها بلند نیست. دشنامی در کار نیست. چه اتوپیایی! مقایسه کنید با وضعیت ما. نوشته‌های ما از پس این قاب شیشه‌ای. لابد راه‌هایی وجود دارد که با اجتناب از آن‌ها می‌توان به همان اتوپیا رسید. حالا چندی از آن‌ها را که در این شلوغی جنگ و جدل و گرما و گرفتاری‌های ریز و درشت به ذهن این حقیر رسید، بخوانید تا بعد:


1- ورود از مسیر تضعیف جنسی (دشنام‌های جنسی‌ای، استفاده از نام آلات تناسلی در هنگام بحث و ضعیف شمردن سویه‌ی مقابل به دلیل جنسیت خاص، دو جنسی بودن یا دارا نبودن جنسیتی خاص که در این جا به دلیل نادر بودن بقیه‌ی حالات، تنها ضعیف شمردن جنس زن بررسی می‌شود. )
این افتخاری کم ارزش است که با زنانی که در سرزمین‌شان و میان باورهای قومی‌‌شان از کودکی بلند خندیدن دختران تابو است، از طریق کلمات جنسی و نام آلات تناسلی وارد بحث شوید. البته به اعتقاد من این باور باید شکسته شود. ولی در زمان صفر(در همین لحظه که شما مشغول یک بحث هستید)هنوز این اتفاق مبارک متاسفانه نیافتاده پس برای پیش برد بحث بنابر قاعده از این شیوه وارد نشوید چون شرافت‌مندانه‌اش این است که از ابزارهای برابر استفاده کنید.
می‌خواهم به عنوان یک زن برای‌تان از حس شخصی خودم در مقابل کلماتی که تابو شده‌اند بگویم. صادقانه اعتراف می‌کنم که در خلوت خودم و دوستان نزدیک‌ام به راحتی ازشان استفاده می‌کنم. چه اطرافیان‌ام هم معتقد‌اند که از هر واژه‌ای برای پیش‌برد منظور و مقصود می‌توان استفاده کرد. و اگر روز اول آدم و حوا به جای این‌که آن برگ کذایی مو را بر آلات تناسلی‌شان بگذارند بر جای دیگری می‌گذاردند الان نام آن«جا» تابو بود. راستی بارها با رفقا حرف به این‌جا کشید که چرا آدم و حوا ابزار زیباترین لذت و کاراترین فونکسیون بشری(تولید مثل، که انسان را در حد یک آفریده‌گار بالا می‌برد) را پوشاندند؟! شاید اگر انسان مدرن بود حتا همه جای بدن را اگر می‌پوشاند آن قسمت را باز می‌گذارد که مایه‌ی فخر و مباهات بود(چیزی مثل آراستن آلات جنسی با خال‌کوبی‌ها و حلقه و تزیینات فلزی و جواهرات در زمان حاضر). بگذریم. فکر می‌کنم تنها راه‌حل در این گونه موارد این است که شما جنسیت را کنار گذاشته و بر این باور باشید که طرف مقابل صحبت شما «انسان» است.(دارم فکر می‌کنم چرا باید این اصل بدیهی را بازگو کرد؟!)

2- ورود از مسیر تضعیف اعتقادات(اعتقادات شامل اعتقادات مذهبی، صنفی ، ویژه‌گی‌های قومی و...)
شما به هرچه معتقد باشید، اگر موضوع صحبت شما خارج از آن اعتقادات باشد، نباید با متوسل شدن به آن‌ها حرف‌تان را پیش ببرید، چرا که شاید طرف مقابل شما با معتقدات شما هم‌سو نباشد. به عنوان نمونه اگر میان یک مسیحی و یهودی بحثی خارج از دین‌شان درگیرد نباید با ابزار دین به حل موضوع و بحث بپردازند. چرا نباید؟ چون به جایی نمی‌رسند! یا تصور کنید که میان اقوام قومی به دلیری یا قومی به رک‌گویی یا خساست یا کم‌هوشی یا ... معروف شده‌اند حال به اشتباه یا به درستی، اگر با ذهنیتی که برپایه‌ی این دانسته‌های اثبات نشده و عدم فراگیر به جدل با کسی بروید کار مطمئن باشید که استدلال‌های شما بی‌پایه و اساس‌اند. چرا که در هرقوم و دسته‌ای استثنا زیاد است، ضمن این‌که این پیش فرض‌ها و این اشتهارها پایه‌های علمی و مستدل ندارند یا گروهی مثل بسیجی‌ها یا رزمنده‌های جنگ؛ که معتقدات و مقدساتی دارند، شما اپوزیسیون هستید یا ضد جنگ یا... حالا می‌خواهید وارد بحث شوید با این گروه اگر تا حال نمی‌دانستید که باید به معتقدات آن‌ها احترام بگذارید حالا بدانید، مطمئن باشید اگر آن‌ها هم شما را«عامل استکبار»،«طاغوتی»،«ضد انقلاب» و...بنام‌اند، پس از دیدن روش منطقی شما عقب‌نشینی می‌کنند و آن‌ها هم با زبان شما با شما حرف می زنند، اگر و فقط اگر زبان شما منطقی مستدل و عاری از شعار و پیش‌فرض نسبت به آن‌ها باشد.نمونه‌اش بحثی که چندی پیش درباره‌ی استشهادیون و معتقدان به عملیات انتحاری و مخالفان‌شان در وبلاگ‌ها درگرفت که نمونه‌ی خوبی از این تعامل در زبان و روش بحث بود. البته نمونه‌های ناامید کننده در فضای ما بیش‌تر است! مثل:« فمنیست‌ها همه زشت هستند!» یا «خاصیت فضولی در اکثر زن‌ها هست» یا خلاف آن هم هست مثل زنانی که مردان را یک سره«زورگو»، «دیکتاتور»، «خشونت‌طلب»، «سر و ته یک کرباس»! می‌دانند. مثال‌های بسیاری که برگرفته از همین فضای وبلاگستان است و لابد هرروز خودتان به تعداد زیادی از آن‌ها برمی‌خورید.

3- ورود از مسیر ویژه‌گی‌‌های شخصی(فیزیکی، روحی و...)
همه‌ی ما در کودکی برای نخستین بار به کسانی برخوردیم که نقص عضو دارند. یادتان هست هنگامی که خیره به آن‌ها می‌نگریستید، مادران‌تان زیر گوش‌تان چه زمزمه کردند؟ جملاتی تقریبن هم‌سان که مضمون‌شان یکی بود. آن هم این‌که نباید آن‌ها را تحقیر کرد که انسانیت به ظاهر نیست. و احتمالن ابیاتی از سعدی و پروین اعتصامی در نکوهش تضعیف افراد برمبنای ضعف‌ و نقص‌شان یا ویژه‌گی‌های خاص فیزیکی‌ و شخصی‌شان. فرض کنید من اضافه وزن دارم. نه فرض نکنید، بل‌که بدانید! حالا میان یک بحث جدی کسی باشد که به من بگوید تو اشتباه می‌کنی چون اضافه وزن داری! (دروغ چرا؟هنوز به این مورد برنخورده‌ام اما مواردی دیده‌ام که از این مضحک‌تر بوده) یا به کسی بگویند« سر پیری داری فلان چیز را می‌گویی» که ضعف هم نیست، شتری است که در خانه‌ی همه می‌نشیند بعضی رفقا که گمان می‌برند همیشه جوان‌ می‌مانند لابد می‌دانند که آن‌چه که جوان در آینه می‌بیند پیر در خشت خام می‌بیند یا فلانی مشکل روحی دارد و نمی‌شود با او بحث کرد.(البته تا وقتی که مشکل روحی به مغز و قوه‌ی تشخیص و استدلال آسیب نرساند وگرنه مثلن افسرده‌گی، عصبی بودن یا حتا مالیخولیایی بودن نمی‌تواند دلیل بر ضعف در استدلال شود)

4- ورود از مسیر طنز(شامل طنز کلام و طنز تصویری و...)
به گمان‌ام طنز حساس‌ترین شیوه‌ی برخورد است. طنز یکی از به‌ترین راه‌های بیان مقصود است چون شیرین است، جلوی جنجال را می‌گیرد هم‌چنین جلوی خشم را. درعین‌حال اگر با ظرافت هم‌راه باشد می‌تواند از هراستدلال منطقی‌ای برّنده‌تر باشد و کاراتر. چون همه به یک اندازه از دانش و قوه‌ی استدلال برخوردار نیستند و زبان طنزآلودِ رسا می‌تواند در میان عامه مردم هم کارآیی داشته باشد. اما این‌جا بحث برسر تفاوت طنز با تحقیر و توهین و لوده‌گی و مسخره‌گی است. این موارد آخر می‌توانند بدترین حالت را در بحث، که همانا خشم و از دست دادن عنان و اختیار باشد، ایجاد کنند. آن وقت چون از ابتدا بحث پایه‌ی مستدل و علمی نداشته بنابراین به دشنام و جنگ می‌انجامد.(این برای آن‌هاست که نمی‌دانند! بعضی که دانسته قصد هیاهو دارند که جایی جدا دارند!) مثال: قبول کنید که هم‌جنس‌گرایان وجود دارند.(وجودشان در این مقطع زمانی اثبات نمی‌خواهد) حالا فرض کنید شما می‌خواهید با زبان طنز(تکرار می‌کنم؛ طنز) مخالف‌ات خود را با این جریان موجود اعلام کنید، تصور می‌کنم به کار بردن لغاتی چون«اِوآ» «ابنه‌ای» «کو...ی» غیر از توهین و تحقیر بار معنایی دیگری ندارند. اگر شما پذیرفته‌اید که بچه‌ای به دنیا آمده و نامی دارد، چرا او را با آن نام صدا نکنید؟ حتا اگر بخواهید با او شوخی کنید. این الفاظ به‌غیر از بستن راه صحبت دوسویه کاربرد دیگری ندارند.

سپینود | July 25, 2006 11:24 PM
Comments

آخ گفتی با شماره یک و دو خیلی حال کردیم وخیلی موافقت نمودیم با همه ی حرفاتون . جای بحث هم نداره اصلا . یعنی حرف حساب جواب نداره . البته خیلی تشکرمی کنیم به خاطر اینکه این چیزابه ذهنتون رسید تو این گرفتاری و شلوغی و گرما و اینا ...
چاکریم

Posted by: محیا at July 26, 2006 12:52 AM

نه. انگار نیست آن. نیست سپینود عزیز. انگاری این؛ حس اش نیست؛ است رفیق. شاید ازپیش ناله های گریخته در باد ِ جنگی باشد که دارند ارمغانش را می دهندمان. این اغتشاش و گریز را متن ات می گوید. به من چه؟ شلختگی و بی نظمی ودرهم ریختگی جملات و این نثربی حوصله می گوید. به من چه؟
و این طور روح متن را شسته ای سپینود! خواسته یا ناخواسته با مصرف همین مواد شوینده های غلیظ ریخته در بازار مکاره ی حضرات مُهرکوب به لب و دهان مان، شسته ای. همین مواد ریخته در ویرانه های متروک و طررانِ نقاب ساربان بر رخ کشیده اش. همین ها که فروشندگان و نسخه پیچان داروهای از مصرف گذشته ی قماش ِناصر خسرو اند که مبدل شده اند به صاحب خامه های خام در کف ِ مُعابرین مَعابر ِقرق کرده شان. تو هم که با این قلم تراشیده و کمر باریک و طناز روانه شدی رفیق! کجاست پس آن لحن ِپُر صراحت بی دریغی که پرده ی پستوی بو گندویی را به گل میخ حاشا بالا بزند؟ تراشیدن پیرایه های عاریتی و مصلحت نمایی از این نهالی که قرار است بشود به قد تنومندی درختی که از کراهت کپره های لفاظی و ملاحظه نگری دور بماند ریشه اش. فکر می کنی،که زبان عقده گشا و فحاش امروز آدمیزاده ی این مُلک، نشانه ی آمریت ژنتیکی طایفه ی سلحشور!!به صدورات فتوای فتح ِ مسرورانه ی تمام صداهای دیگر نیست؟ که هنوز یادنگرفته اند زبان، با عضوهای قايم شده شان یکی نیست؟. آیا این به دلیل همان توده ی بدخیم ِلولیده لابه لای رگ و ریشه ی سبعیت سنتی مان نیست؟ که وقتش رسیده بفهمیم و بخواهیم که بفهمیم، نحو کلام جدا نیست و منزه از نحوه ی بینش مان؟ مگر این آدمیزاده که تو می گویی، دارد با واسطه گی کدامیک از اعضای کاربردی اش کالایش را می فروشد؟ مغزش؟ زبانش؟ غده های ناشی از عقده های سرکوب شده اش؟ اصلن چه می فروشد این آدمیزاد؟ چه دارد که بفروشد و به چه کسی؟ بازار مکاره ای است رفیق. بازار مکاره. انگار این را هم بزرگترهایمان گفته بودند همان عالمان بی عمل که : از کوزه همان تراود که دراوست. انتظار دیگر داشتی؟
اماباز هم امیدکی می دهد گاهی این سرای مجاز که خوش خوشانت می شود وقتی می بینی لااقل بعضی ها فهمیده اند یا دارند می فهمند یا می خواهند که بفهمند؛ زبان همان مُشت گره کرده نیست و کلی توفیر دارد. نه؟
----------
من:
رفیق نمی‌دانم کیستی اما چه آشنا گفتی. راست گفتی نیست. نیست آنی که باید باشد. دلیل نمی‌تراشم، توجیه هم نمی‌کنم؛ بی‌حوصله و کسل‌ام. داستان‌ها همه رفته‌اند یک گوشه از ترس کز کرده‌اند. اگر بعضی ملاحظات نبود در این‌جا را هم تخته می‌گذاشتم. می‌دانی در همان بازار مکاره‌ای که تو گفتی من جایی ندارم. جای من گوشه‌ی اتاق توی تاریکی و تنهایی و دود، خواب و کتاب است. به من ربطی ندارد که دیگران با زبان هم را می‌درند. حتا ربطی ندارد که کسی به من دشنام جنسی هم بدهد. به حقوق زنان هم اعتقادی ندارم، چه وقتی رعایت حقوق انسان نمی‌شود، خانه از پای بست ویران، حالا بیاییم...کودک فلسطینی و لبنانی و اسراییلی را هم می‌بینم و بغض می‌کنم نه برای این کف می زنم و نه آن یک را تکفیر می‌کنم.
من متن‌ام را با آن شوینده‌ها نشُستم باور کن! فقط دیدم که خیلی‌ها دنبال اسم آوردن از وبلاگ‌ها هستند تا جنجال کنند. می‌شد انگشت به سویی می‌گرفتم و می‌گفتم آهای فلانی! اما تو فکر نمی‌کنی اصل ماجرا از یاد می‌رفت و فلانی و رفقاش می‌آمدند و غارت می‌کردند؟ مثل خیلی وقت‌های دیگر. نه این‌که بترسم نه! که توی همین فضا بد وبی راه زیاد شنیدم و کسی مرا کس حواند و ... بگذریم کاش داستانی نوشته بودم حالا که کسی بود که از لالوی حرف‌ها بی‌نظمی و آشفته‌گی را می‌خواند.
ممنون.

Posted by: ؟ at July 26, 2006 03:09 AM

حالا چه لزومی داره وقتی زبان مشترک نیست ، چن نفر با هم بحث کنن ؟! زبان مشترک اساس یک بحثه .
وقتی همدیگرو نمی فهمن ، سکوت بهترین دیالوگ موجود خواهد بود .

Posted by: محمد at July 26, 2006 02:36 PM

چیزی ندارم بگم ... من با کلی از دوستام سر همین که غیر از فحش خوارمادر چیزی از دهن شان در نمی آد و سلام علیک شان «مادرفلان» و «خوارفلان» هستش، سر همین چیزی قطع رابطه کردم ... وبلاگ که دیگه جای خودش رو داره


فحش دادن توی این مملکت احتمالا با بزرگ شدن سن و شعور و درک اجتماعی اشتباه گرفته شده

Posted by: همشهری کاوه at July 27, 2006 07:48 PM

شیوه برخوردمون چیه؟
چیه؟
چیه؟
مقامات پنج گانه!!!!!!!

ببخش سپینود، مجبور بودم بگم!!
سری نمیزنی به ما دیگه؟

Posted by: m.reza eslami at July 27, 2006 10:23 PM

سپينود به نظرم خيلي محافظه‌كارانه و بي‌بخار نوشتي ...تومني با آن شفاهيات كه ازت شنيده بودم فرق داشت...توی ِ كامنت‌ها ازهمه به نظرم نظر كاوه لوس‌تر بود...

نظري فوق‌العاده كلي و روهوا بود...كاوه جان ناراحت نشي‌ها؟...نمي‌دونم چه اصراريه كه دوست داري/ يد / يم كه در يه نشست ، بحث (تازه اگر بحث بشه به‌ش گفت) بسته بشه... اگه بخوام با لحن ديپلوماتيك هم بگم به نظرم: غيرمسوولانه بود!

Posted by: alireza at July 28, 2006 12:35 AM

سلام سپینود عزیز مثل همیشه صریح، قشنگ، فشرده...دستتون درد نکنه. وامّا من نمی‌دونم چرا واسه‌ی گفتنِ دو کلمه حرف حساب گاهی مجبورم (مثل همین اواخر که از اوّل مرداد تا بحال چهارتا پست حروم کردم) روده درازی کنم. از اوّل انقلاب تا بحال ی‌کلمه حرف رو عین صفحه‌ی سوزن خورده‌ی گرامافونِ هیزماسترز وویس دارم تکرار می‌کنم تو گوش کسی فرونمی‌ره. شاید دلیلش اینه که حرفم درست نیس یا خودم قبولش ندارم و بهش عمل نمی‌کنم یا...ببخشید همینجا هم دس ورنمی‌دارم! صبا رو از طرف من و بچه‌های سه قلمدار ببوسید. موفق باشید و سرِحال

Posted by: علی چی at July 29, 2006 02:06 PM

سپينود عزيز. من هم موافقم. با تمام حرفهات. اما بايد بگويم كه اصلا عادت به اين شسته رفته سخن گفتن ندارم. من تو را با آن صراحت لهجه و جسارت و رك گوئي بي همتايت مي شناسم. شايد بگويي اينجا جايش نبود و نيازي به صريح گفتن نبود. اما بايد بگويم شايد خيلي ها باشند كه در خلوت خودشان حرفهاي تو را قبول داشته باشند. اما در عمل نتوانند خودشان را كنترل كنند. آن صراحت و جسارت تو در كلامت شايد اين افراد را تكان دهد و منيتشان را به لرزه بياورد. دوست دارم كه قلم تيزت تكانمان دهد. باور كن.

Posted by: بانوی خرداد at July 31, 2006 09:13 AM

مرگ رازآلود !! اكبر محمدي دانشجوي زنداني از سال 78 در اوين...

Posted by: ثریا at July 31, 2006 07:57 PM

می دونی به نظرم بحث از راه طنز آزار دهنده ترین مسیر رو داره . برای همین بیشتر اوقات ادامش می شه بحث از راه تضعیف جنسی یا یه جور فحش و فضاحت

Posted by: آرین دینازاد at August 2, 2006 09:07 PM

سپینود عزیز، لطفا نظرت رو راجع به شعر آخرم بگو. ممنون میشم.

Posted by: m.reza eslami at August 4, 2006 12:32 AM