July 09, 2006

يكشنبه, 18 تير 1385

باز هم زبان، این بار به شکلی دیگر

مقدمه
"سال آخر دبیرستان بود و حیرت ازاین‌که دو ساعت پر از ثانیه‌های گران‌بها را باید وقف آیین نگارش و انشا می‌کردیم. برای توجیه آن هم همه دلیل می آوردند که؛«شاید شما بخواهید در آینده یک نامه‌ی اداری بنویسید» بماند که هیچ‌کس هیچ‌وقت نگفت، شاید بخواهید در کنار ریاضیات و علوم دیگر، بنویسید، نویسنده‌گی کنید، وبلاگ‌نویس شوید، نمایشنامه‌نویس و...
حالا که نوشته‌های مختلف را می‌بینم توی همین فضای وب یا حتا مکتوب شده در کتابی یا روزنامه‌ای، می‌توانم حدس بزنم که نویسنده‌گان آن‌ها سال آخر دبیرستان، زنگ‌های انشا و آیین نگارش چه می‌کردند. حالا معلوم می شود که هرکس برای رسیدن به هدف خود، یا برای اثبات چیزی، یا برای ابراز عقیده‌اش و... چه زبانی را انتخاب می‌کند و چرا. و این‌که آیا آن زبان مناسب است؟ فکر کنم این بحث کمی طولانی شود که با توجه به گرفتاری‌های تابستانی خودم و شما و در نظر گرفتن حوصله‌تان برای خواندن متن‌های طولانی شاید به چند قسمت تقسیم‌اش کنم.
پیش از آن هم بگویم که ممکن است نامی از وبلاگ‌های شما، و نه شخص شما، پس نوشته‌های شما، آورده شود که صرفن نگاه تحلیلی و نقادانه‌ی صاحب این‌ قلم را به هم‌راه دارد.
نکته‌ی بعدی این‌که به محتوای نوشته‌های‌تان اصلن کاری ندارم. فرض کنید من با هم‌جنس‌گرایی موافق‌ام اما نقد من روی نوشته‌ای که هم‌جنس‌گرایی را مذموم می‌داند، محتوایی نیست. زبانی است."

چند نکته‌ی صرفن ادبی!

درس اول: وقتی می‌خواهید حرفی بزنید، جوگیر نشوید و زبان مناسب را برگزینید.
درس دوم: به واقع تکلیف‌تان را با خودتان روشن کنید که آیا قصد و نیت شما مرافعه است یا بحث منطقی.
درس سوم: برای خودتان روشن کنید که آیا امکان قانع شدن شما، حتا به میزان 5٪ هم وجود دارد یا خیر. اگر خیر پس عطای بحث را به لقایش تقدیم کنید! چون شاید طرف شما هم همان یک منی که شما هستید باشد. پس بحث بی فایده است.
درس چهارم: سعی کنید لغات و واژه‌های تازه‌ای به کار ببرید تا ذهنیت‌زدایی کنید از عبارات قبل‌تر مصرف شده که توی ذهن همه‌گی معانی خاصی دارند.
و
.
.
.
این جمله را حتمن بسیار شنیدید که« X با ادبیات دهه‌ی 60 حرف می‌زند» یا ادبیات سال 57. این‌که دهه‌ی 60 و سال 57 کی بود و کجا بود و چی بود و چی شد مهم نیست. نه این‌که مهم نباشد، این‌جا مورد بحث ما نیست. ما قصد نداریم ریشه‌های انقلاب اسلامی ایران را بررسی کنیم که همه در دانشگاه آن دو واحد کذا و کذا را پاس کرده‌اید و ایضن در کتاب تاریخ سوم دبیرستان(نظام قدیم). دروغ و راست‌اش هم پای نویسنده‌گان‌اش!
این‌که هر سبک و مکتبی هم دوره‌ی بازگشت دارد، خب امری است سوا. یعنی باروک و کلاسیسیم وگوتیک و... هرکدام به شیوه‌ای در سبک‌ها و مکاتب بعدی خود نفوذ کردند منتها با ریخت‌های نو که شاید فقط رگه‌هایی از آن‌ها را با کمی دقت می‌توان در دوران مدرن و پس از آن یافت. خب این‌ها خیلی کلی و بالاتر از سطح بحث ما است.
این روزهای گرم تابستان برای آدمی مثل من که تقریبن تمام کتاب‌های تبلیغ شده توسط نسل‌های مختلف ادبی اعم از 5 و 6 و پانزده و بیست و... نقد شده توسط رفقاشان را خواندم، و فیلم‌های درخشان(!) روی پرده‌ی سینما را هم مات و مبهوت دیدم، وب‌گردی تفریح بانمکی است. اما بعضی وقت‌ها دیگر شور می‌شود. آن وقت‌ها هم وقت‌هایی است که از شعار و ادعا و مرافعه خسته شده‌ای و متن‌ها را که می‌خوانی فقط یک پوسته‌ی نازک سطحی‌شان را می‌بینی با چشم‌های خواب‌آلود و خسته، که همان زبان و کلامی است که هرکس انتخاب می‌کند تا حرف‌اش را بزند. خیلی ساده اما در اصل وقتی فکرش را می‌کنی و دقیق می شوی می‌بینی که فاجعه عمیق‌تر از این حرف‌هاست و چه بسا بدبین‌هم که باشی و عینک سیاه بزنی، شک می‌کنی که این‌ها از کجا پر و بال می‌گیرند. بعضی مثل موعظه‌های منبری و دولتی حرف می‌زنند. برخی مثل اپوزوسیون عقب‌مانده‌ از قافله‌ی تمدن. اما اگر خوش بین باشی باید فکر کنی که هیچ‌کدام نمی‌دانند چه زبانی را برای بیان مقصود انتخاب کنند.
خب باز برمی‌گردم از سر. ادبیات دهه‌ی 60 ادبیاتی پرخاش‌جو و پرخاش‌گر بود. شاید کاربردی برای تهییج توده‌ها در آن‌ سال‌ها داشت، اما حالا...خیر. حالا حتا اگر هم بخواهی ملت را تهییج کنی دیگر آن شعارها و تندی‌ها کاربرد ندارد. این گذر از یک مرحله است، که زبان خود را می‌طلبد. چون فکر ترقی کرده و زبان نمی‌تواند درجا بزند. اگر سوفسطایی نباشی، وقتی بحث می‌کنی، می‌خواهی به سرانجامی برسی. به سرانجام رسیدن از طریق دیکتاتوری زبانی نمی‌شود. ناسزا که بگویی، ناسزا می‌شنوی یا بی‌محلی می‌بینی. تحقیر و توهین با طنز فرق می‌کند. اطلاق صفت‌های عجیب و غریب و مطلق‌نگر مثل «عامل خودفروخته» یا «مزدور رژیم» و از این قبیل ترکیب‌های خنده‌دار نه تنها دیگر خنده‌دار و شوخی است، بل‌که بحث را یک سویه می‌کند چون حالا طرف مقابل باید ثابت کند که این‌ها نیست. حرف‌های خاله‌زنکی (فمنیست‌های عزیز این فقط یک اصطلاح باب شده است. شما بگیرید غلط مصطلح.ها؟) هم همین‌طور مثل یادآوری خطاها و خاطرات تلخ یا واگویه‌ی حرف‌های دیگران و همه‌ی چیزهایی که خودتان خوب می‌دانید. آوردن ضعف طرف بحث به شکل بی‌ربط به میان که نشان از خلع سلاح شدن شما دارد. مثل شکل ظاهری، سن و سال، لهجه، نقص‌های فیزیکی و... این یکی نشان از سنگ دلی و عدم وجود خصلت‌های انسانی در وجود شما نیز هست.(این شماها همه نوعی و در مَثَل هستند) و عصبانیت...خشم... امان از خشم که نمی‌گذارد عقل و منطق راه به زبان پیدا کند. و این مورد به گمان من مهم‌ترین نکته در انتخاب زبان جَدَلی است که خود یک بحث جداگانه می طلبد. وتصور می‌کنم تا همین‌جا برای ام روز کافی است. نکات دیگری هم هست که به مرور اضافه می‌کنم. نظرات شما هم خیلی خوب است اگر عنوان شود. شاید من هم از فرط گرفتاری چیزهایی را فراموش کنم.


پ.ن. این‌که لابد تا حالا فهمیده‌اید که اخلاق هزارتویی روی دکّه‌های مجازی است، اگر تا حال تمام نشده باشد!


سپینود | July 9, 2006 12:44 PM
Comments

به اين مطلب شما در بلاگ نيوز لينك داده شد.

Posted by: Blog News at July 9, 2006 01:15 PM

به قاعده چيزي از قلم نيفتاده، كاش خلاصه كنيم و بفهميم كه اين مطلق گرايي درد دوران هاست، هميني كه اين پيش فرض در ذهنمان شكل گرفت كه شايد اشتباه كنم، شايد اشتباه بگويم، شايد اشتباه فكر كنم، شايد اشتباه مطمئن باشم، شايد اشتباه ايمان آورده باشم، همينقدر كه فكر كنيم، يعني زنده ايم.
و واي به روزي كه ايمان مي آوريم كه اطمينانمان قاطع است و كافي، اسمش مي شود جهل مركب.

-------
پاسخ(که نه. مشارکت): دقیقن. با شما موافق‌ام و اضافه می‌کنم که نوع نگرش ما با زبانی که با آن حرف می‌زنیم و استدلال می‌کنیم رابطه‌ی مستقیم دارد. نسبیت وقتی درونی نشده باشد، حالا هرقدر شعار بدهیم، باز در کلام ما مطلق‌نگری مشاهده می‌شود. این قضیه هر بحثی را به بن‌بست می‌کشاند.
ممنون.

Posted by: k1-35 at July 9, 2006 02:22 PM

در مورد اون درس دوم و سوم: " براي فهميدن هر چيزي بايد درباره ي آن بحث كرد؟ چه سخن گزافي! به نظر من براي بحث كردن لازم است كه دست كم يكي از دو نفر از موضوع سر درنياورد و براي اين كه بحث كاملن داغ باشد، بايد هر دو طرف ندانند كه چه مي گويند. " ليشتنبرگ.

Posted by: mehdi at July 9, 2006 03:06 PM

شاخه هاي ادبيات اين روزها ظاهراً فراتر از دهه و نوع و سبك رفته... جنبه هاي سياسي و ايسمي آن قويتر شده...

Posted by: نرجس at July 9, 2006 04:20 PM

سلام. از كوچه آناهيتاي شرقي! خيابون نيل.

Posted by: vahid at July 10, 2006 11:56 AM

بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم. خیلی گفتنی دارم. شاید هم همه اش تکرار گفته های تو باشد اما برای این که در خاطر خودم هم بماند باز باید تکرارش کنم. مطلبت خیلی فکری ام کرده و هر لحظه مراقبم من کی و کجا دچار تعصب و مطلق اندیشی در کلام و رفتارم هستم.

Posted by: بریرانی at July 10, 2006 01:19 PM

سلام خانم سپينود... خيلي مدت است پيگيرتان هستم. شايد هم چند باري كامنت گذاشتم و در خيل كامنتهاي فراوانتان گم شدم، اما دوباره آمدم، بعد از دوري كوتاه مدتي از وبلاگستان كه بيماري قلبي‌ام سببش شده بود...
اميدوارم بشناسيدم، يا اگر نه خودم را معرفي كنم... چه طور است؟نه... معرفي زياد مهم نيست. حتما خودتان در مورد جوانترين خبرنگار جهان و اينها چيزي شنيديد. مگر نه؟ خيلي‌ها درك نمي‌كنند هدفم ا از معرفي و حرف زدن مكرر در مورد اين عنوان. اي كاش درك ميكردند. شايد ما همگي ايراني هستيم و افتخار من، افتخار توست و افتخار ما...
شيطنتهايم يادم مي‌آيد. كلي كامنتهاي طولاني برايتان ميگذاشتم و هيچوقت خوانده نمي‌شدند... راستي، به شما گفته بودم در اوج تابستان هم كه باشد، اين رنگ نارنجي قالبتان حسابي يخم مي‌زند؟ يخ پاييزي!!
بگذريم. دوست دارم اگر افتخار بدهيد، استاد يا يك معلم يا حداقل يك خواننده‌ي حرفه‌يي باشيد از مطالبم...، هر از گاهي سر بزنيد، نظراتتان را برايم بگوييد، نصيحتم كنيد... كمك فكري مي‌خواهم. شما مي‌توانيد. مگرنه؟ يا شايد هم كمك لينكي در ادامه‌اش... به هر تقدير، متشكرم، خوانده و نخوانده نظراتم را، ممنون!
-----
پاسخ:
آقای ضیابری، پسرم! راست می‌گویی خیلی ای‌میل زدی. خیلی کامنت گذاشتی. عصبانی، ملتمس و ... حالا هم از در چاپلوسی. استاد و معلم و این‌ها. بله جان‌ام من می‌فهم‌ام. این شمایید که متوجه نیستید که این جا من به ادبیات علاقه دارم. وقت زیادی هم ندارم. نمی‌توانم همه جا را بگردم. اصلن دوست ندارم برخی جاها را ببینم و بخوانم. این دلیل بر ضعف کار شما نیست. دلیل بر طیف محدود علایق من است. می‌دانید من مادرانه و خواهرانه یک حرفی بگویم‌تان:

«توی این دنیای مجازی آن‌هایی به راستی خوب دارند کار می‌کنند که دور از هیاهو باشند. دور از قدرت‌طلبی و دور از باندها و نام و جاه و مقام باشند.»

به نظر من شما به عوض تعداد بازدیدکننده‌گان به‌تر است کیفیت مطالب‌تان را افزایش دهید که خوب است و به‌تر شود. و فراموش نکنید کرامت نفس از همه‌ی این‌ها به‌تر است. سکوت کنید. در سکوت می‌توانید بیش‌تر فکر کنید.
موفق باشید و سلامت. و بیماری از شما دور.

پ.ن. راستی یکی از راه‌های موفقیت‌تان در ارتباط شاید این باشد که وقتی به سایت یا وبلاگی می‌روید حتمن آن متن را بخوانید و در ارتباط با متن کامنت بگذارید!

Posted by: كوروش ضيابري at July 10, 2006 03:39 PM

نمي‌دونم چه‌قدر با دهاتي جماعت چرخيده‌ي؟...دهاتي‌ها خصلت جالبي دارن كه البته دليل اصلی ِ پيش‌رفت !!! حيرت‌انگيزشون هم هست...البته پيش‌رفت در شارلاتا‌ن‌بازي و دريوزه‌گي... سپينود خيلي خوبه كه ‌تعارف‌ُ كنار مي‌گذاري و بي‌حاشيه اصل حرف‌اتُ مي‌زني : «راست می‌گویی خیلی ای‌میل زدی. خیلی کامنت گذاشتی. عصبانی، ملتمس و ... حالا هم از در چاپلوسی »... چيزي كه اين‌روزها خيلي خيلي نايابه بدون كنايه حرف زدنه...بدون موذي‌گري...اتفاقاً كامنت ضيابري با موضوع مطلب‌ات هم جور شده...خيلي هم خوب شد ... رفيق...كوچك و بزرگ نداريم... دريوزه‌گي دريوزه‌گي‌اه.

Posted by: شميده at July 10, 2006 07:28 PM

من هم مثل خانم بریرانی شديدن منتظر ادامه‌ي اين پستم. کاش ادامه‌‌ی متن را یک‌جا می‌زدی این‌جا، تا تکلیف ِ نظر ما هم روشن می شد. از نگاهت به داستان ممنونم. تعبیر حالبی بود: دور ریختن انبوه نشانه‌ها! بله درست است. درست.

Posted by: خالد رسول پور at July 11, 2006 12:21 AM

سخن از دل من گفتی.
مامانم می‌گه شخصیت آدم‌ها رو می‌شه از رانندگی‌شون فهمید
و من می‌گم شخصیت بلاگر‌ها را می‌شه از روی نوشته‌هاشون فهمید
هر چقدر ماسک بزنند و خوشان را قایم کنند باز هم جایی خود اصلی ‌شان را لو می‌دهند.

Posted by: سرزمین رویایی at July 11, 2006 09:35 PM

کل متن وبلاگ يک طرف، پاسخ به پسرمان آقای ضيابری هم يک طرف.
فوق العاده بود!

Posted by: Keep Talking at July 12, 2006 05:22 AM

بنويس ديگه طوله سگ؟

Posted by: شميده at July 17, 2006 09:41 PM

ما که با ادبیات لمپنی حرف می زنیم و این وصله ها بهمون نمی چسبه

Posted by: همشهری کاوه at July 18, 2006 02:15 AM

حاجي تو هنوز مي نويسي ؟ :دي
اين نوشتت با همه فرق داشت سپي :دي

Posted by: na'mard at July 19, 2006 09:26 PM

قديما نوستالژي سنگين تري داشت مدرسه ات، آدم هرچي ميگذره تخصصي تر ميشه تا كي دوباره گذشته بياد سراغش...

Posted by: چریک at July 20, 2006 04:22 AM

با سلام و تقدیم احترام
خسته نباشید
از وبلاگ شما سر زدم
جالب توجه بود
لطفاً از وبلاگهای من نیز دیدن فرمائید و من را از نظرات خود بهره سازید.
با سپاس فراوان - قائمی

آدرس وبلاگ سیاسی، اجتمائی:
http://ghaemi1.blogfa.com
در این وبلاگ می خوانید:
- رهبری نامشروع فقها از نظر قرآن
- سفر حج، عبادت یا خیانت
- سرنوشت آیت الله خامنه ای در صورت پیروزی طرفداران آیت الله مصباح یزدی در انتخابات مجلس خبرگان رهبری
- پیشنهاد اداره امور کشور با سیستم شورایی بجای سیستم پارلمانی ریاست جمهوری
- افسون و فریب دنیای جدید و افسون و فریب دنیای سنتی

آدرس وبلاگ معارف قرآنی:
http://ghaemi2.blogfa.com
در این وبلاگ می خوانید:
اولویتّها، تأکیدات و برترین اعمال از نظر قرآن


Posted by: ghaemi at July 22, 2006 04:22 AM

سلام خانم ناجیان
امید وارم حالتون خوب باشه.
متن خیلی خوبی نوشتید و شروع بسیار خوبی برای بحث خوبی انتخاب کردید.
به نظرم میرسد نوعی دوره ها به ه تاثیر میگذارند . اما این که ادبیات و نوع نگارش امروزی به کدام سو میرود (البته از نوشته شما حسی بر پیش بینی نکردم) و یا این که جامعه امروز ایران سر خورده است و یا سرخوش
نوع کلمات و چینش واژه ها در کنار هم در گفتگو های ساده انسانی به چه سمت و سویی است و ایا ادب همیشه مودب است یا خیر . بسیار اندیشیدم و البته با دانش و فهم ناقص خود راه به جایی نبردم .
در ادبیات ناصری و تا حتی پهلوی در محاوره و .... مردم به ندرت همدیگر را تو خطاب میکردند و یا وقتی خیلی صمیمی میشدند..
اما امروزه در فیلم و سینما و حتی در ترافیک خیابان میبینم که راحت همذیگر را تو خطاب میکنند و شاید یک اس ام اس كوتاه اشتباهي دوستي كوتاه و يا بلندي را سبب شود...
اين كه امروزه ميبينيم زنان خيلي راحت مردانه فحش ميدهند و يا مردان پاهاي خود را تيغ مياندازند و ابرو بر ميدارند شايد در دوره ديگري افتاديم
دوره كه نميدانم اسمش چيست و حتي دوست ندارم قضاوت كنم و...اما به هر حال اين فرمی است كه در ان هستيم و با كمي نگاه كردن نه چندان عميق هم ميتوان فهميد به كدام سو روانه ايم و..
به هر حال بحث خوبي شروع كرديد و اميدوارم باز هم زنده باشم تا از شما بخوانم و بدانم و بفهمم .
با سپاس

Posted by: محمد رضا امیر صادقی at July 22, 2006 09:49 AM

راستش با اينكه جريان ميخ و سنگ و اين حرفاس .... ولي خب لازمه هر از گاهي يكي يادآوري كنه . كاش وبلاگ نويسي اين قد بي در و پيكر نبود و همه ملزم به رعايت يه اصول اوليه اي مي شدن .

Posted by: محمد at July 22, 2006 04:10 PM
Post a comment









Remember personal info?