June 18, 2006

يكشنبه, 28 خرداد 1385

راست‌اش من ندیده‌ام، اما شنیده‌ام

"راستش، من ندیده‌ام؛ امّا شنیده‌ام که توی سرزمین‌های خیلی خیلی دور، مَردُم بزی دارند دندان طلای سم طلا، پشمش مثل نخ طلا، ریشش سفید، چشم‌هایش سیاه...
من ندیده‌ام؛ اما شنیده‌ام آن مردم دست روی دست نگذاشته‌اند که بز طلا، با نخ طلا، ده‌شان را آباد بکند. آنها همه پشم می‌ریسند، چیز می بافند، شیر می‌دوشند، دانه می‌کارند، درو می‌کنند و می‌فروشند. کار می‌کنند، کار می‌کنند...
بز طلا هم این میان، مثل هوا، مثل طلا، به درد همه می‌خورد، به همه کمک می‌کند...
بعضی‌ها می‌گویند:«این بز ماست، همان که آقا پیرمرد،سال‌ها قایمش می‌کرد.» و بعضی‌ها می‌گویند:«نه بابا...همه جای دنیا از این بزها پیدا می‌شود. ما باید بز خودمان را پیدا کنیم...»"

بزی که گم شد،نوشته‌ی نادر ابراهیمی، تصویرگر یوتا آذرگین، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سال 1354

دی‌روز زنگ زد. خودش با پای خودش آمده بود پدرسوخته. افسارش اما دست یک فرشته بود. فرشته‌ای که خودش کودکی‌اش آرزوهایی داشته و به‌شان رسیده یا نرسیده نمی‌دانم، اما آرزوی مرا برآورده کرد. از دی‌روز تا حالا نزدیک به بیست بار بل‌که هم بیش‌تر خواندم‌اش. قبل‌ترش می‌ترسیدم که اگر دوباره، بعد از این بیست و دو سه سال، بخوانم‌اش آن قدر خوش‌ام نیاید ازش. اما عجیب بود. این طور نشد. بار اول تنها خواندم‌اش. بار دوم صبا پشت شانه‌ام تکیه زد و گفت برای‌ش بلند بلند بخوانم. خواندم ولی وقتی رسیدم به همین چند خط آخر، صدایم شکست. بدریخت شکست. یک نفس عمیق کشیدم و نگذاشتم بفهمد. اما باز نشد.
دی‌روز، روزی شد در تاریخ شخصی‌ام. برای همین الان می‌نویسم‌اش. یک حال و هوایی را که قبل‌ترها گم کرده بودم، پیدا کردم. یک حسی، قاطی‌اش غم، شادی. فکر کردم آن‌قدر، تا یادم بیاید باراول کِی و چه‌طوری خواندم بزی که گم شد را، تا یاد روزهای کودکی بیفتم. نه اَلَکی و همین طور دیمی، راست راست‌اَکی. مثلن این‌که چه موقع روز کتاب می‌خواندم؟ بعد از خواندن هر کتاب، چه قدر فکرش را می‌کردم؟ اصلن فکر می‌کردم یا می‌پریدم توی کوچه دوچرخه‌سواری و هفت‌سنگ؟ چرا وقتی این کتاب را خواندم برایم مهم فقط این بود که بز چرا پیدا نشد و چرا دیگر کتاب و نویسنده و عکس‌هایش از بز حرف نزدند؟ از تمام جهت‌گیری‌های سیاسی و فکری کتاب که چیزی دست‌گیرم نشده بود. دل‌ام برای پیرمرد سوخته بود حتمنی، و بز که الان کسی نیست ازش نگه‌داری کند. از مردم هم حرصم می‌گرفت. دل‌ام می‌خواست من آن جا بودم و به استناد تصاویر اول کتاب به همه‌ی آن‌ها ثابت کنم که این بزی که آن‌ها هم دارند به نام خودشان دنبال‌اش می‌گردند مال پیرمرد بوده. یا آن تصویری که بز دارد شاخ‌اش را می‌گذارد روی تاقچه، شاید اولین تصویر فانتزی و زیبای عمرم بود.

(ببخشیدم اما از دی‌روز زیاد در حال و هوای سابق‌ام نیستم. نمی‌دانم چه‌ مرگ‌ام است. دی‌روز حتا بلافاصله ده‌تا از موزیک‌هایی که دوست داشتم را از پس‌توهای کامپیوتر بیرون آوردم و توی یک پرونده به نام boz (!) ذخیره کردم و روی حالت تکرار گذاشتم و کارهایم را می‌کردم. نمی‌دانم این‌ها را برای چه می‌نویسم. ممکن است بگویید چه‌قدر جوگیر می‌شوم، چه‌قدر همه چیز را آگراندیسمان می‌کنم. اما توی این بیست و چند سال هربار به کوه و دشت و دمنی رسیده‌ام یا گله‌ای دیده‌ام، با آخرین قوای حنجره‌ام، بزی که گم شد را صدا زدم. علی ناجیان خوب می‌داند که چه می‌گویم.)

حالا هم به لطف شمیده‌ی عزیز که به موقع به دادم رسید این‌جا هست. چه هستنی! فقط دعایش را به جان دوست ندیده‌ام کنید. دوستی که پیوندی ناگسستنی ساخت بین کودکیِ خودش و من.
یک خواهش دیگر این‌که، اگر دور و برتان بچه‌ای می‌شناسید، برایش بخوانید، تصاویر یوتا آذرگین را نشان‌اش دهید. باور کنید بیش‌تر از 15 دقیقه‌ی ناقابل وقت نمی‌برد. 15 دقیقه هم چیزی نیست در مقابل بیست و چند سال گشتن به دنبال بزی که گم شد و هیچ‌وقت پیدا نشد.

پ.د.ر.ن(پس از دو روز نوشت!)
این را جدی و صادقانه می‌گویم که نمی‌فهم‌ام چرا باید بابت علاقه و پی‌گیری‌ام نسبت به فوتبال جواب پس بدهم. آهای ملت! سال 1982 اولین جام‌جهانی‌ای بود که شناختم، با ایتالیا و پائولوروسی‌اش و دینو زوف. البته میشل پلاتینی هم بود و مارادونای 18 ساله هم روی نیمکت ذخیره‌ها. و تا ام‌روز و این ساعت که آرژانتین با هلند مساوی کرده و به گمان‌ام قهرمان شود، این روند ادامه داشته. زن بودن، سینماگر بودن، ادیب بودن، فیزیک‌دان بودن، قنّاد بودن، رفت‌گر بودن و... ربطی به دوست داشتن فوتبال یا از آن متنفر بودن، ندارد. فوتبال را دوست داشتن هم، ربطی به سوسیالیست نبودن و طرف‌دار ِ جامعه‌ی سرمایه‌داری و پروپاگاندیست و فمنیسم و اگزیستانسیالیسم و ... من همان‌قدر فوتبال را دوست دارم که باله را. و هر کسی هم دلیلی دارد برای این علاقه‌اش. ول کنید دیگر.
این امت هیچ‌وقت نمی‌خواهد نسبی‌نگر شود. بعد می‌خواهند به زور پست‌مدرنیسم را حقنه کنند!
امیدوارم دیگر مجبور به تکرار حرف‌های بالا نباشم. خلاص.

سپینود | June 18, 2006 04:21 PM
Comments

فکر نکنین بیکارم ووبگردی می‌کنم. هروقت سری به وبلاگ‌های خودم می‌زنم و پستی اضافه می‌کنم یا ویرایشی انجام می‌دم فوراً می‌رم سراغ سپینود بعد صبام بعد پونه وبعد بقیه! خیلی دلم می‌خواد بچه بودم و می‌رفتم بزه رو پیدا می‌کردم. حتمن باید اون کتابو پیدا کنم بخونم. شاید راهی پیدا بشه. صبا حتمن خیلی خوشحال می‌شه و بعد برای معدی هم تعریف می‌کنه. من بچه‌هام ایران نیستن. اما همیشه کتاب‌های خوب رو که دوستام معرفی می‌کنن می‌خرم براشون می‌فرستم.

Posted by: شهرام at June 18, 2006 04:47 PM

بزهای زندگی من هم کم کم دارند گم می شوند ... اینو تازه فهمیدم، هر وقت که کسی چیزی می گوید و پیرو گفتن آن چیز، چیزی از کودکی ام به یاد می آورم

Posted by: همشهری کاوه at June 18, 2006 11:42 PM

بعضی وقتا خیلی خوبه که آدم جو گیر بشه

Posted by: saeid at June 19, 2006 11:43 AM

نمی دانم چه حسی بودکه سحر آمیز مراتا اعماق کودکی ام برد.آن زمان که
چهار زانو کنار رادیو می نشستم و به قصه های مرحوم صبحی گوش
می دادم.دوباره همان صدا در گوشم بیچید . مرا تا کوچه باغ های ابدی برد.
آن زمان که با انگشتانم ستارها را می چیدم.وحال نیز...

Posted by: raha at June 19, 2006 01:17 PM

سلام مطلب تازه اي راجع به بز نوشته ام توي سه قلمدار. وقت كرديد سري بزنيد. رها خانم رو هم با خودتون بياريد. انگار همه ي جوري دلشون هواي گذشته و بخصوص بچگي كرده. راستي نمي خواهيد راجع به سفر شيراز و تخت جمشيد چيزي بنويسيد؟ نوشته بعضي از همراهان شما رو خوندم. گروه يادآوران شما هم داره تكميل مي شه. ارادتمند سبزعلی

Posted by: سه قلمدار at June 19, 2006 03:40 PM

خوب مي نويسيد ! همين ديگه !

Posted by: میثم یوسفی at June 21, 2006 01:43 PM

kaaham gozasht az sarzamın aabha. amshab!!

Posted by: pasha at June 21, 2006 07:38 PM

سلام
دوست عزيزف شما ديروز رفتيد توي حال هوايي كه چند سال بود نرفته بوديد و من امروز با خوندن مطلب شما رفتم به اون حال و هوا...
خيلي زيبا مي نويسيد
لذت بردم
پايدار باشيد

Posted by: soheila at June 22, 2006 08:15 AM

بز رو مي خونم. اما فوتبال... حتي لازم نيست جواب كسي رو بدي. من هم 1986 يادم مي آد يه خرده. اون گل با دست مارادونا، اون فينال با گل خورخه والدانو ( خود آلماني ها اعتراف كردند كه تو اون بازي دوپينگ كرده بودند ) و بعدش 90، وقتي كه هيچ كس رو آرژانتين حساب نمي كرد، اما مارادونا و كاني گيا دونه دونه پوست همه ي تيم ها رو كندند، حتي ايتالياي ميزبان، بعدش اون فينال لعنتي، اون پنالتي لعنتي، اون اخراج هاي مسخره، و كاني گيايي كه نبود، و انگار هيچ كس نبود كه از پاس هاي مارادونا استفاده كنه.

Posted by: mehdi at June 22, 2006 09:19 PM

من روزهاي بسياري رو با نوشته هاي استاد بزرگ نادر ابراهيمي سپري كردم.روزهاي بسيار تلخي...اين كتاب رو نخونده بودم...ممنون.الان هم كتاب رو گرفتم.

Posted by: golbahar at June 22, 2006 09:39 PM

سپينود جان فقط ميتونم بگم ايول :)))

Posted by: ziba at June 23, 2006 05:11 PM

هيچ وقت نيست كه نوشته هاي تو رو بي تفاوت بخونم . يا با لبخند يا با غصه( اين به ندرت پيش مياد)يا مثل اين پيوست آخرت با قهقهه ميخونم. همه رو دوست دارم!
---
نمی‌تونم بگم که دل‌ام از خوندن این کامنت غنج نزد! ممنون. نه برای تایید برای این‌که در اوج ناامیدی بودم و ...

Posted by: baran at June 26, 2006 10:13 AM

سلام. همين دور و برها! حال شما؟

Posted by: vahid at June 26, 2006 10:24 PM

نخستین جشنواره داستان کوتاه مهر خوبان
www.mehr-e-khoban.ir

Posted by: mahdi at June 27, 2006 01:05 PM

عالي يود

Posted by: hossein at June 27, 2006 05:46 PM

عالي بود

Posted by: hossein at June 27, 2006 05:48 PM

سلام سپینود عزیز، راستش من این کتاب رو نخوندم ولی منو بدجوری یاد ماهی سیاه کوچولو انداخت! ببخشید، خرم دیگه!

Posted by: m.reza eslami at June 27, 2006 11:38 PM

بز رو نخونده بودم هيچ وقت. ولي فايلش رو گرفتم و با اينكه كيفيتش خيلي خوب نبود چند بار پشت سرهم خوندمش. ممنون.

Posted by: Keep Talking at June 28, 2006 05:17 AM

ما وبلاگ نویسان خواهان آزادی مهندس موسوی هستیم در این هدف ما را یاری کنید و با ما همراه باشید !

Posted by: آزادي مهندس موسوس at July 2, 2006 05:12 AM

سپینود عزیز
من نه کردم، نه سردشت را از نزدیک دیده ام، نه هیچ کدام از این ها، فقط به اقتضای موقعیت های عجیب زندگی چند باری برخورد داشته ام با این جماعت شیمیایی.
این آدم ها دردند، خود درد، هر نفسشان درد است، باور کنید اغراق نمی کنم، هر نفس
کمی فکر کنید، هر نفس
واقعا دید من این نیست که همه حرفها تعطیل، فقط این ها، دنیای امروز این شکل نیست، من هم نمی خواهم که باشد ولی این که فراموششان کرده ایم چه؟
نمیشد بین این همه کمپین و پتیشن و هزار فعالیت دیگر فقط یک بار اعلام حمایت می کردیم از این آدمهایی که هنوز دادگاه شکایتشان بر ضد شرکتهای هلندی در جریان است؟
حرف من هم این نیست واقعا که همه چیز تعطیل، من می گویم علاوه بر همه کارها از این ها هم حمایت کنید. متن را باز بخوانید.
به زمین و زمان ربط داده ام همه چیز را که باور کنید که می شود حرف زد، کار کرد و نمی کنیم.
عزیزم، مشکل ما فراموشی است، چون این آدمها دیده نمی شوند، چون وقتی به تهران می ایند برای معالجه با اتوبوس می آیند با پولی که شاید قرضی است، و ما هم نمی بینمشان، چون قشر بزرگمان هواپیما سواریم (از جمله خود من) و مسافرخانه های ناصرخسرو و راه آهن را هم چک نمی کنیم که فلان بیمار سردشتی و زرده ای و بانه ای آن جاست یا نه.به همین سادگی!
وجدان خودتان قاضی، چند بار به این جماعت که کم هم نیستند فکر کرده اید؟
فراموشی نعمت بزرگی است، باعث می شود که شب ها راحت تر بخوابیم.

راستی، یک سوال
نمی شد به جای فکر کردن به این که چرا نوشته من این شکلیست به این فکر می کردید که کاری برای این آدمها می شود کرد یا نه؟کسی را در هلند یا آلمان دارید؟ حقوقدانی، وکیلی، وزیری، اصلا آدم عادی که روز دادگاه این ها تنها نباشند؟
واقعا نمی شد؟

همین، شاد باشید

Posted by: راننده ترن at July 3, 2006 01:55 PM

سلام دوست من سالهاست كه با وبلاگتون اشنا هستم . نوشته هاتونو دوست دارم. به من سر بزنيد. موفق باشيد.

Posted by: stalker at July 7, 2006 11:47 PM

زيكو و سوكراتس و فالكائو و ريكارد و گوليت و فان باستن رو جا انداختي سپينود (-:

Posted by: پدر at July 10, 2006 07:19 AM