میدانی دوست عزیز! آدمها چند دستهاند. چند دسته که نه خیلی بیشتر از آناند. آنقدر دار و دسته دارند که نگو و نپرس. قاعدتن تو هم در یکی از آن دستهها جای میگیری، از آن دستههای کمیاب، گونههای نادر! تو و عشقهایت، تو و اینطور بودنات. تو، وقتی زنگ میزنی و اصرار داری که من یک چیزیم میشود. تو وقتی که من را تنها نمیخواهی. تو و جنونهایت. تو و اینطور نگاهات. بیرودربایستی میگویم شاید لزومی نداشت یک پست جداگانه. اما تو و این رفیق دیگرمان به قول خارجکیها made my day. (که تحتاللفظیاش میشود: روزم را ساختید) دست مریزاد.
ببین! هنوز هم با وجود خواندن این متنات با ترجمهی این اثر مشکل دارم. اما آن بار هم اعتراف کردم به تو که ایرادهای من بیشتر ویرایشی بود. اما تو سرسختانه، طبق معمول، اصرار بر ویرایش درست هم داری. باشد! حالا که این طور است یک بار دیگر تنهایی پر هیاهو را دست میگیرم از p.o.v. تو نگاه میکنم ببینم که چه میشود. آدمها دستهبندیهای زیادی دارند. یکی شان تو که اعادهی حیثیت میکنی از هرابال و یکی شان من که باز هم از صفر شروع میکنم.
عموجان عزیز! گفتی کاش این جام چهار سال پیش بود. بازی زیبا را قبول دارم ولی میدانی آخر جام و سینما و ادبیات و خیلی لذتهای دیگر زندگی را تاکتیک و فرم نمیسازند. گاهی هم خالقانی دارند که چشممان را میکشانند. ستارهها را که حذف کنی، اینکار را قبلتر توی سینمای ایتالیا و موج نوی فرانسه هم کرده بودند که جواب نداد، یک جای کار می لنگد. رقص سالسای برزیلیها، یک پایاش این پسرک فک جلو است! رونالدینهو(مثل فک جلوی وطنی، علی کریمی) که توپ زیر پایش میرقصد یا موهای مواج کرسپو. آن ساقها آخر مال یکی هستند که با بقیه فرق میکند. با بقیهی ده نفر. همین فرق است لامصب که اصل مطلب می شود توی فوتبال و ادبیات و سینما. آلمادوار فرق میکند، جارموش هم. یا جویس که خیلی فرق میکند. و همیشه نگاه ما، آرزومندانه به آن است که فرق میکند. میل بودن مثل او را داریم. حالا میخواهی روشنفکر باشی و محل گوز به فوتبال نگذاری و بخواهی که از آن راه فرق کنی، اما همیشه نیم نگاهات آنورهاست که میپلکد. آدمها چند دستهاند، همانطور که به دوست عزیز من و خودتان گفتم. و یک دسته از آن آدمها آدمهایی هستند که یک چشم به کتاب و قلم و یک چشم به توپ دارند!
عزيز دلم! سپينود نازنينم كه اصلاَ دلم نمي خواد برنجونمت! كوتاه و مختصر: داري بد جوري مايوسم مي كني. نكنه تو هم مي خواي سرمون رو با فوتبال گرم كني؟
شهرام خان !
با آ رزوي شفاي عاجل براي نا اميديتان. نا برادر ! كدام نويسنده و...
فقط با تمركز برادبيات و آُثار ادبي مي تواند خلاق باشد؟كه شما ازنگارنده اين وبلاگ انتظار داريد.اي كاش نيم نگاهي به وازه (ادب و ادبياث) در فرهنگ مي انداختي و بعد صاحب وبلاگ مي شدي.
سلام سپينود عزيزم به نظر من هيچ الهه شجايي نمي تونه بگه كي واسه چي ساخته شده و هر كسي براي اوني ساحته شده كه اراده كنه . الان بهترين بازيكن تيم پيكان كه عضو تيم ملي هم هست 158 سانت بيشتر نيست .خوبه كه صبا از حالا راهشو پيدا كنه اما مواظب باش گير مربي بد نيفثه چون در ورزش زنان ايران با هر مربي شروع كني تا آخر باهاثه .اگه صبا خواست جدي بسكتبالو ادامه بده بگو تا يك مربي خوب بهت معرفي كنم كه شانس موفقيتش بيشثر بشه .
سلام سپینود عزیز با عذر خواهی و پرهیز از اینکه وبلاگ شما محل منازعات قرار بگیره کوتاه و مختصر از رها خانم دعوت میکنم سری بهhttp://parsiana.mihanblog.com بزنند. دست كم طبق قانون مطبوعات! اجازه چاپ اين پاسخ كوتاه را كه مي دهيد! يك پست كامل خرجشان كرده ام چون ارزشش را داشته. در ضمن با نظر خانم رز هم موافقم چون بسكتبال براي خانم ها مناسب تر هست و به كشيدگي و تناسب اندام كمك مي كنه. تا آدم مي تونه با ظرافت و بادست توپي رو توي سبد بندازه چرا با بي ادبي لگد به توپ بزنه؟
سلام. مطمئننیستم نظرتان از "ویرایشی" بودن مشکلهایی که در ترجمهء آقای دوایی به آنها اشارهکردید چیست. شاید منظورتان نوشتهء کسی بود که آنها را "سلیقهای" خواندهبود. به نظر من آن نوشته با لحن فتواگونه نوشتهشده بود و نویسنده به طور مشخص از موضع برتر صحبتمىکرد. در حالی که در نوشته جایی دلیل و مدرکی نیاوردهبود. بیشتر حرفها این بود که "درستاست"، "درست نیست" ، بیآنکه معلومشود چرا.
به عنوان ِ مثال شما حقداشتید که بگویید ماشین ِحساب (و نه ماشین ِجمع و تفریق) را با "آچار" باز نمىکنند.وبلاگنویس موردنظر هم به طور مشخص در پاسخ اعتراض به حق شما به اشتباه اصرارداشتند که "پیچگوشتی" هم یک نوع آچار است . اصولاً آچار به وسیلههایی گفتهمىشود که برای بازکردن پیچهای بدون شکاف در سر استفادهمىشود (مانند آچار فرانسه، آچار دو سر تخت،آچار رینگی،...) در حالی که پیچگوشتی (در واقع پیچ گــُشتی) برای پیچهایی است با شکافی در سر. همین طور بگیرید تا آخر اظهارنظرهای ایشان.
از قرار معلوم شما به صرف مترجم و صاحبنظر دانستن - در واقع خود را صاحبنظر خواندن ایشان- حرفشان را درستدانستید بدون ِ دلیلخواستن.
در حالی که هر کسی که ترجمهکرد و حتی کتابش هم فروخت و تجدید چاپ شد مترجم نمىشود. اگر این طور بود شادروان ذبیحالله منصوری که کتاب سینوههاش به چاپ چهلوهفتم رسید باید بهترین مترجم ایران باشد .
از این حرفها گذشته، در مورد کیفیت ترجمه آقای دوایی چون متن ِاصلی را ندارم اظهار نظری نمىتوانم بکنم که چقدر در برگرداندن متن اصلی موفقبوده. اصولاً بدون ِ در دستداشتن متن ِ اصلی و آشنایی کافی به زبان ِمبدا،حتی در صورت خوشخوان بودن ِ نوشتهء فارسی، نمیتوان گفت مترجم در برگرداندن متن تا چه اندازه موفقبوده (مثال بارزش باز هم همان ترجمههای آقای منصورى) ولی در بسیاری از موردهایی که شما اشارهکردید دست ِکم مىشود گفت فارسی ِنوشته مشکل دارد. البته این هیچ ربطی به اعتبار آقای دوایی به عنوان یک پیشکسوت نوشته های سینمایی و صاحبنظر در سینما ندارد.