May 31, 2006

چهارشنبه, 10 خرداد 1385

اولتراناسیونالیست!

من هفته‌ی پیش باشو غریبه‌ی کوچک از بهرام بیضایی را برای چندمین بار دیدم و لذت بردم. از پسرکی عرب که مادری گیلکی پیدا می‌کند. من نیمه آذری هستم ولی همیشه ابتدا ایرانی بودم. به گمان‌ام این دعواهای قومی و در راستای آن‌ها حقیر نشان دادن ایرانی و فرهنگ ایرانی همه با تحلیلی درست ریشه‌هایی دارند که نهایت‌اش پوچ است.
ببینید! ایرانی‌ای که خارج از کشور زندگی می‌کند، واضح است که حس نوستالژی خود را یا باید بیان کند و یا گونه‌ای دیگر فرافکنی کند. ناله‌های" آی وطن آی وطن" دیگر کلیشه و قدیمی شده. پس واکنش غیرارادی این است که منبع دل‌تنگی را بی‌ارزش نشان دهی تا دیگر دل‌تنگ‌اش نشوی. پس من حق را به ایشان می‌دهم.
اگر غیر از این بود، کدام ایرانی دل‌اش نمی‌خواست با من و ما و اتول‌هایمان هم‌راه شود تا اصفهان و شیراز و قلب تخت‌جمشید و تفالی به حافظ بزند؟ نگویید هیچ که باورم نمی‌شود.


پ.ن. هزارتو هم به روز می‌شود با موضوع سفر.(چه تقارنی!)

سپینود | May 31, 2006 06:05 PM
Comments

سفر خوش

Posted by: nazanin at May 31, 2006 10:30 PM

خوش بگذره. صبا باهاتونه، آره؟ خوش به حال تون.

Posted by: mehdi at May 31, 2006 11:54 PM

این شلوغیها باعث شد که این فبلم رو چند بار ببینی ؟

Posted by: مریم بانو at June 1, 2006 02:06 PM

چه خبر خوبی. ولی اگه بیائید شیراز و نگذارید ببینمتون هیچوقت نمی‌بخشمت!

Posted by: علی چی و غیره at June 2, 2006 05:26 PM

محتاج 2 A ي شما هستيم www.parsiana.mihanblog.com

Posted by: parsiana at June 2, 2006 05:34 PM

اوخ مدینه گفتی و کردی کبابم .....
ما هم پای رفتن بیشتر داریم...

Posted by: rosa at June 2, 2006 11:20 PM

سلام لطفاَ به جي ميل خودتان مراجعه بفرمائيد.

Posted by: Sabzali,Maryami... at June 3, 2006 03:14 PM

بعد از سفر:

شیرازی ها خیلی تعارفی اند .... خیلی هم خونگرم اند

Posted by: همشهری کاوه at June 5, 2006 06:14 PM

خيلي هم باحالن به طور كل . به قول شاعر يادم نميره اون شب تو كافه ...

Posted by: محيا صفر مطلق at June 5, 2006 06:34 PM

سپینود چند تا عکس شیراز رو فرستادم به gmail. ظهر که خوابیدم خواب سرستون می دیدم !

Posted by: سالومه پزشکپور at June 5, 2006 09:35 PM

وب‌لاگ خوبي داري...به من هم سر بزن...راستي سوغاتي چي آوردي واسه‌مون؟

Posted by: شميده at June 6, 2006 04:45 AM

شبانه هایم
تکرار روزمرگی هایم هستند
با این تفاوت که هر دو
تو را کم دارند
....................................................................................
حالا، هنوز و وقتی دیگر(البته شاید!) همه قصه ی تک تک ماست ...قصه ی پنجره های ماست که رو به چراغ های خاموش باز می شوند...و هنوز منتظریم تا حتی غریبه ای چراغ ها را روشن کند..نا مه ها را باز کند و قالی ها را گاه پشت و رو کنند
...............................................................................
سپینود عزیز با خواندن مطلبت در هزار تو به راستی به هفت اسمان سفر کردم و بازگشتم ..درست مثل نماهای "در حال و هوای عشق " بود و انگار موسیقی این فیلم هم در نوشته ات پخش می شد.. دست قلمت درد نکند

Posted by: saeid at June 6, 2006 09:49 AM

اینو ببین سپینود ... فک کنم خوشت بیاد


بازخواني فمنيستي داستان داش آکل http://zanane.blogspot.com/archives/2002_09_01_zanane_archive.html#81203662

Posted by: همشهری کاوه at June 7, 2006 10:45 PM

درود.راستي ديدن خرابه ها چه لطفي داره؟ گيرم دوهزاروچندصد سال پيش شكوه بودو..... شاد باشي.

Posted by: Taraz at June 9, 2006 07:15 PM
Post a comment









Remember personal info?