May 12, 2006

جمعه, 22 ارديبهشت 1385

برای آن‌که می‌خواهد دیگر نباشد

مگر چه؟ مگر من شما را صدا زده بودم؟ نشسته در خلوت‌ام بودم که صدایم کردید...که باز بیفتم در روابط آن‌چنانی انسان‌ها؟ که باز هم بروم تا انتهای نشناختن و ندانستن و اعتماد نداشتن به هیچ‌کس. می‌گویم‌ات حتا به خود تو. رها که بشوی دیگر همه چیز تمام می‌شود. باید برگردی. کوره راهی بود که رفتن‌اش اگر که ضرر هم نداشت دیرت کرد. ضیافت کتاب‌ها هم که تمام شد تو فکر کردی من برای چه هستم دیگر که باز هم قرار باشد همان‌طور باشد و نخواستم. نخواستی. چرا از "من" می‌ترسی؟ دیگر آن چیزی که فکر می‌کنی اتفاق نمی‌افتد. چون لابد به چیزهایی فکر می‌کنی که دیگر اتفاق نمی‌افتند یا این‌که قرار نیست که اتفاق بیفتند یا حتمن خیلی دورترک اتفاق می‌افتند وقتی تو دیگر نباشی برای این‌که باور کنی که حتا اگر هم که بخواهی و قرار باشد که نباشی، همه‌چیزهای دیگر هستند
No need to run and hide, it’s a wonderful wonderful life!
*Up stare at the sunshine
با این‌که می‌دانی که تا چندی هم اگر که نتوانی پنهان کنی باز هم نمی‌توانی. مثل دورخیزی بزرگ از دور است که بدواند‌ت و بجسباندت به یک کلُنی، به یک توده‌ی چسبیده به هم مرتجع و الاستیکی و تو نمی‌توانی برای همیشه در کنارشان راه بروی و بنشینی و بخندی و آن وقت که می‌شود که می‌خواهی بچسبی به‌شان خاصیت الاستیک‌شان را تف می‌کنند توی صورت و سرتاپایت و مثل کش تیرکمان می‌کشانندت و بدان که آن‌قدرها دور رفتی که بعد از آن دیگر نشانی هیچ‌کدام از کلنی‌های دیگر هم به یاد نداری. بدکی هم نیست. برسی و فکر کنی که دیگر چه مانده. چه چیزهایی مانده که وصل‌ات می‌کند به بودن. برای همان چیزها هم بمانی. شاید هم ماندنی مثل گم شدن. گم شدن و نایافته بودن. این با نبودن فرق می‌کند کمی. کمی هم نه که بسیار. تو مال این زبانی و تو مال همین واژه‌ها. حالا برو و گم‌ شو توی همین‌ها. اگر هم که خواستی بخواب. توی خواب و دالان‌هایش هم آسان گم می‌شوی. پیدا کردن‌ات هم محال است. باید به رویاهایت دست یابند و هیچ کس راهی به رویاهای دیگری نمی‌تواند که داشته باشد. هیچ کس جز خود تو نمی‌داند بعد از این جمله چه واژه‌ای می‌آید و چه عبارتی توی نوبت ایستاده تا عرضه شود.
بپرسم؟... صبح‌ها برای که بیدار می‌شوی؟ فردا صبح‌ها هم برای همو بیدار شو!


*black-it's a wonderful life!

سپینود | May 12, 2006 02:31 PM
Comments

خواستم بگویم کاش به خاطر من از خواب بیدار می شد... آرزویم این بود. این که این طور باشد. ایمیل آمدد که دلتنگت هستم. به خاطر من است. می خواهم امشب بنویسم کلمات جان می گیرند در من. سپینود عزیز سپینود عزیز چه شب ها دور هم داشتیم در آن خانه ی شکلاتی تو . صبا را ببوس. دلم برایش تنگ شده. برای صندلی های اتاقت و آن ساعت شماطه ای. به شون کانری هم سلام برسان حتی ببوسش از طرف من ممنون که جان دادی به من

Posted by: پونه بریرانی at May 12, 2006 08:09 PM

درود بر شما وبلاگ جالبي داريد تبريك ميگم من اولين باري هست كه به وبلاگ شما ميام اما مطمنا آخرين بار نخواهد بود خوشحالم ميشم به من هم سري بزني موفق باشي بدرود

Posted by: سورنا at May 12, 2006 08:10 PM

از اين كه تنهايي آدمي رو مختل بكنم خوشم نمي آد.... من از طرف شما مشت محكمي بر دهان خود مي زنم.

Posted by: ikar at May 12, 2006 10:57 PM

...

Posted by: همشهری کاوه at May 13, 2006 12:05 AM

"از اين كه تنهايي آدمي رو مختل بكنم خوشم نمي آد...." حالا كه فكر مي كنم ميبينم چه لحن خودخواهانه يي داره اين جمله. اگه مي شه نديده اش بگيرين:دي نمي دونم چه جوري بايد اين جمله رو بگم كه لحنش اين مدلي نباشه. :دي

Posted by: ikar at May 13, 2006 02:52 PM

درود.تازه با شما آشنا شده ام.مشهود است كه اهل كتابيد .شيواارسطويي رماني منتشر كرده به تازگي با نام افيون .كتاب در آلمان منتشر شده و در ايران نسخه زير ميزي آن به فروش مي رود بخوانيدش .

Posted by: niloofar at May 17, 2006 08:06 PM

كسي چه مي داند توي سوراخ هاي لابيرنت كدام طرف مي پيچد؟ كسي مي داند؟ نه. پر پرواز هم كه داشته ياشي، نمي تواني برسي به سرعت الكترون هاي اين ابو طياره اي كه اين نوشته ها را مي آورد، چه برسد به مغز آدمي كه دارد فكر مي كند ، يا حتي بدتر از آن، خيال مي كند. اين خدشه ناپذير است. مي دانيم همه مان. چه مي شود؟ آدم ... نمي دانم، اما من لب مي گزم . چيزي آن ته گره مي خورد.

Posted by: Loolivash at May 18, 2006 12:51 AM

واقعا!!

Posted by: maryamm at May 18, 2006 10:44 PM

very thank

Posted by: fungus nail photo at July 21, 2006 07:36 AM

كارت اينترنت نداشتم جلو در يك كارت ديدم شماره اي بدون نياز به رمز.بدون نياز به يوزرنيم. وصل شدم غلتيدم در هفت سال پيش كه به عشق غوطه زدن در ديگران چسبيده بودم به اين دكمه هاي سفيد غذا مي سوخت زنگ در ميزدپسرم از روي اپن اشپز خانه مي افتاد ولي من مدهوش چون هميشه ان لاين بودم ماهانه مي پرداختم .مثل امروزبي رمز بي يوزر نيم.اگر كمي به هم فضاي نفس كشيدن بدهيم و از هم انتظار پس ورد نداشته باشيم ميغلتيم درصفحه مانيتور زندگيمان.

Posted by: parisa at October 2, 2007 04:29 PM
Post a comment









Remember personal info?