آخرین امپراتور یا سایکو
بازی در سه پرده
افراد بازی:
یک امپراتور که با برداشتن ردا مبّدل به نقش مقابلاش، یعنی هرودوکس، خبرنگار شبکهی گلوبال B.N.C میشود.
مکان بازی:
همان اخترکی که شازده کوچولو سالیان پیش در آن پا گذاشت.
پردهی اول
(طلوع آفتاب)
هرودوکس قدم میزند. ابزارش را امتحان میکند که ضبط صوت بسیار کوچکی است و یک هدفون. ساعتاش را نگاه میکند و انگار از آن هیچ نمیفهمد. به ضرورت بازی، ردای مخملین سرخی، روی یک آتشفشان ِ مرده گذاشته شده ...(ادامه)
سلام دوست عزيز ادامه شو ميخونم
فيلمنامه رو هنوز نخوندم خانوم ناجيان! اما داستان رو خوندم. به نظر من داستان خيلي جذابي بود. اما پرداخت نشده بود. يعني همه عناصر رو داشت فقط خيلي زود ازشون گذشته بود. مثلا رابطه هويج و ببر سياه خيلي كمرنگه. نه كه كم رنگ. راستش كافي نيست. همينطور رابطه هويج با پيرمرد مذكور. البته شايد چون شخصيت ها خوب پرداخت نشدن روابط هم مبهم باقي مونده( با خودم مصاحبه كردم). يه چيزي هم در مورد شروع داستان بگم. اين كه آدم انتظار داشت با اين نوع مقدمه چيني نويسنده(خانوم ناجيان) داستان جور ديگه اي ادامه پيدا بكنه. البته اين كه اين قضيه كلا توي داستان باشه خيلي خوب و به جاست اما مسئله اينه كه وقتي داستان اونطوري شروع مي شه اينطور به نظر مي رسه كه تاكيد زيادي رو اون مسئله شده و داستان بايد در مورد اون باشه. و گرنه خود ايده سفر و اين ها به نظرم خيلي خوبه. يكي دو تيكه هم توي داستان بود كه من خيلي خيلي خوشم اومد. يكي صحنه اي كه همه كاركناي باغ وحش دارن جفت گيري زرافه ها رو ميبينن و توصيف رشد يه هويي هويج و اينها. يكي هم اون صحنه ي همخوابگي ببر سياه و هويج كه شخصيت اصلي به طور اتفاقي مي بينه. اين دو صحنه به نظرم خيلي خوب و داستاني بودن. ديگه اين كه فضاي فانتزي يي كه توي داستان بود خيلي خوب در اومده بود. به نظرم اگه يه دور بازنويسي بشه داستان خيلي خوبي مي شهو ... م م م...همين ديگه! خسته نباشين.
درود سينود گرامي داستانتان را دير اما خدا را شكر خواندم/ خسته نباشيد. من شخصا از نوع ژانر داستان خوشم آمد مي دانيد چيزي بود كه حدسش را نمي زدم. اما خوب فكر مي كنم مثل هر چيزي كه ادم سرغش مي رود خاك مي خواهد يك قسمتهايي دوباره قلم سپينود بيرون زده بود فكر و لحنتان اما در برخي جا ها نه اينها نه ارزشگذاري كه تنها نظر در رابطه با داستاني است كه مخاطب شانس آن را دارد بگويد كدام قسمتها چه بود يا دلش مي خواسته چه و يا چطور باشند. رابطه ببر و دختر به نظر من پردازش بيشتر نمي خواست اما من نوع نگاه پيرمرد را به نوه همسايه درك نكردم شايد تيپ اين امد برايم باز نشده بود. نوع روايت كردن و فضا سازي ركت را دوست داشتم اينكه پيرمرد مي خواهد بنويسد كمي پردازش مي خواهد جرقه نوشته و سند كردنش كمي لحن نمي دانم درست است كه بگوييم شعاري اما به هر حال چيزي بيرون متن داستاني شده كه فكر مي كنم بايد كار شود اخر داستان با بي حوصلگي پيرمرد تمام شد اما من فكر كردم كه بايد كسي جلوي او را مي گرفت تا داستان كاملتر نقطه پايان گذارد. فكر سفر و ماندن در خانه برايم لذت بخش بود تخيل خوبي بود نطقش راستي راستي جور در مي آمد اما اين بي هويتي و بي بنه اي! هم براي خودش كار خوبي از آب در امده بود. / خسته نباشيد. متن نمايشنامه را هنوز نخوانده ام . اما مي خوانم
ممنون رفيق از نظر لطف-ات...هنوز در شوك حسرت هستم.و اينكه من هميشه بايد يه چيزي گم كنم...كه بعدش پشيموني باشه...مفصل تر خدمت گرامي عرض خواهد شد...زت زياد.
سلام سپينود جان. بله بسيار به بنده شبيه است. نه تنها به من كه به ما هفت برادران. قربانت يوسف