April 30, 2006

يكشنبه, 10 ارديبهشت 1385

داستان(بازنویسی نشده)

برود برسد به دست مخاطب

سفر این روزها یعنی زندگی کردن. مدت‌هاست که دیگر وسایل نقلیه‌ی درون شهرها از میان رفته‌اند و هلی‌کوپتر‌های شخصی و هواپیماهای کوچک و سبک خانوادگی و ترن‌های هوایی مردم را از جلوی در منازل و محل کار به سفر می‌برند. دیگر ییلاق و قشلاق معنا ندارد. و مردم با تله‌موبیل‌هاشان با هم در تماس و ارتباط‌اند. تقریبن همه، همه‌جای کره زمین را می‌شناسند.

ادامه

سپینود | April 30, 2006 07:38 PM
Comments

جالب بود...

Posted by: Tarantula at April 30, 2006 07:48 PM

سلام. امیدوارم خوش و خوب باشید. این روزها سخت گرفتار اسباب کشی و جابجائی هستم. تنهاجائی که تونستم سربزنم همین‌جا بود. دفعه بعد باز برمی‌گردم و داستانتون رو مرور می‌کنم. خدا کنه تا اون وقت تصاویر را هم گذاشته باشید. ما فقیرفقرا از واسطه تصویر sharemation.com استفاده می‌کنیم. درضمن ازبس جابجا شده‌ام اسمم هم یادم رفته و نمی‌دونم متولد کجا و اهل کدام شهر و دیار هستم. روزگارِ داستان شما که جای خود داره. خدا کنه اون دنیا دیگه نهادهای دولتی و غیر دولتی و شهرداری و محضر و بانک مسکن و غیره نداشته باشه که اینهمه مغز و جیب آدم رو خالی کنن. درغیر این صورت حاضرم نوشته بدم از بهشت گذشته حتا از رفتن به جهنم هم صرفنظرکنم! موفق باشید.

Posted by: علی چی at May 1, 2006 07:15 AM

خواهر جان کلی مارو کشوندی با این سکوتت...کامنتتو که دیدم جرات کردم بیام این جا خودی نشون بدم....در مورد داستانم همون چیزا که گفتم و گفتیم

Posted by: پونه بریرانی at May 1, 2006 08:18 PM

باحال بود / مشابه اين نظر خواهي توي رمان سفيد برفي دونالد بارتلمي - وسط رمان - هم هست . البته با كاربرد كمي متفاوت و فكر مي كنم موجه تر . من فكر مي كنم فاصله من داستان با من مخاطب يك كمي زيادي دور بود . اگر كمي به بوم مخاطب اينجايي نزديك تر باشد احتمالاَ مخاطب هرجايي را بيشتر جذب كند . مي دانيد من كارهاي بارتلمي را و خيلي كمتر براتيگان را و كالوينو را راحت تر جذب مي كنم ... فكر مي كنم نويسنده هاشان قطعات بيشتري از خود و بومشان را در جاي جاي داستان مي تنند . البته من حضور شما و مطعلقات تان را توش ديدم و شايد دوستاني كه بيشتر از شما خوانده اند بيشتر هم ببينند و شايد طنز بيشتري ... براي اينجا تقريباَ تازه بود و دست تان هم درد نكند . آن نمايش امپراطور را هم خواندم . عالي بود . ( راستي خبرنگار / امپراطور همجنس... نبود ؟!

Posted by: محمد at May 2, 2006 12:54 AM

hi Sepinood

Posted by: m.reza eslami at May 2, 2006 09:24 PM