برود برسد به دست مخاطب
سفر این روزها یعنی زندگی کردن. مدتهاست که دیگر وسایل نقلیهی درون شهرها از میان رفتهاند و هلیکوپترهای شخصی و هواپیماهای کوچک و سبک خانوادگی و ترنهای هوایی مردم را از جلوی در منازل و محل کار به سفر میبرند. دیگر ییلاق و قشلاق معنا ندارد. و مردم با تلهموبیلهاشان با هم در تماس و ارتباطاند. تقریبن همه، همهجای کره زمین را میشناسند.
جالب بود...
سلام. امیدوارم خوش و خوب باشید. این روزها سخت گرفتار اسباب کشی و جابجائی هستم. تنهاجائی که تونستم سربزنم همینجا بود. دفعه بعد باز برمیگردم و داستانتون رو مرور میکنم. خدا کنه تا اون وقت تصاویر را هم گذاشته باشید. ما فقیرفقرا از واسطه تصویر sharemation.com استفاده میکنیم. درضمن ازبس جابجا شدهام اسمم هم یادم رفته و نمیدونم متولد کجا و اهل کدام شهر و دیار هستم. روزگارِ داستان شما که جای خود داره. خدا کنه اون دنیا دیگه نهادهای دولتی و غیر دولتی و شهرداری و محضر و بانک مسکن و غیره نداشته باشه که اینهمه مغز و جیب آدم رو خالی کنن. درغیر این صورت حاضرم نوشته بدم از بهشت گذشته حتا از رفتن به جهنم هم صرفنظرکنم! موفق باشید.
خواهر جان کلی مارو کشوندی با این سکوتت...کامنتتو که دیدم جرات کردم بیام این جا خودی نشون بدم....در مورد داستانم همون چیزا که گفتم و گفتیم
باحال بود / مشابه اين نظر خواهي توي رمان سفيد برفي دونالد بارتلمي - وسط رمان - هم هست . البته با كاربرد كمي متفاوت و فكر مي كنم موجه تر . من فكر مي كنم فاصله من داستان با من مخاطب يك كمي زيادي دور بود . اگر كمي به بوم مخاطب اينجايي نزديك تر باشد احتمالاَ مخاطب هرجايي را بيشتر جذب كند . مي دانيد من كارهاي بارتلمي را و خيلي كمتر براتيگان را و كالوينو را راحت تر جذب مي كنم ... فكر مي كنم نويسنده هاشان قطعات بيشتري از خود و بومشان را در جاي جاي داستان مي تنند . البته من حضور شما و مطعلقات تان را توش ديدم و شايد دوستاني كه بيشتر از شما خوانده اند بيشتر هم ببينند و شايد طنز بيشتري ... براي اينجا تقريباَ تازه بود و دست تان هم درد نكند . آن نمايش امپراطور را هم خواندم . عالي بود . ( راستي خبرنگار / امپراطور همجنس... نبود ؟!
hi Sepinood