این روزها حرفهایم زیاد است و گوشی نیست. زیاد این دور و برها میپلکم. نوشتههای همه را میخوانم. غمها، شادیها، جنجالها، داستانها، فیلمها، نقدها، خبرها، تخریبها، امرونهیها،... اما نمیدانم چرا ساکتام. سابق بود جوش میآوردم. اما حالا انگار سپیدخوانیام گرفته.دستها برایم رو است. سیاهدل شدهام پنداری. فکر میکنم اینها همه مال من است تا دور شوم. دور از آنچه دوست دارم. برای همین آرامام. آن قدر آرام که میشود جانات را بگیری کف دستات و مثل کفتری دم چتری پَرَش بدهی برود باکیات هم نباشد.
میدانی رفیق! زن بودن بد دردی است.(این زن بودن با آن زن بودن فرق میکندها!) از طرفی نمیخواهی جدایات کنند. تحقیق کنند رویات و قربانی داد و هوارهای فمنیستهای دوآتشه شوی. ضمن اینکه میخواهی برابر با جنس دیگر، تو هم بیدغدغه راه بروی، بخوری، بپوشی، بنوشی و... حالا فشار جامعه و حکومت به کنار، با مردم، همین مردمی که کنارت راه میروند و شاید پسرخاله و عمو و عمهات باشند، چه میکنی؟ همهی اینها را هم ندیدی مثلن با یک نفر روشنفکر(بگویم اولتراروشنفکر یا اَبَرروشنفکر بهتر است!) که توی نوشتهاش مینویسد:
"چهرهای با لبخند، تن ِآرامی که قهقهه نمیزند، که در هر اشارهاش لبخند میزند؛ تنچهری دور از هیاهو، پخته و برخوردار از جانمایهی نیک ِنگاه ِیک سالمند ِجهاندیده. این، تنها وصف ِتنچهری ناامروزی نیست؛ نیز وصف ِنوشتاریست بیگانه با فراوردههای دستگاه ِمزخرف ِادبیات ِپراشیدهی امروز ِما.
در میان ِزنان، هیچ موجود ِفرهنگیای را نمیتوان پیدا کرد! اگر روراست و صادق باشند، طبیعی اند و چیزی از زیبایی ِایده نمیفهمند، وگرنه بازیگر اند و دستاندرکار ِهرچیزکی که برق ِروشنفکری دارد (همان لیدی ِفرهنگدوست و سنتیمنتال که بهخوبی میداند چهگونه فضل بفروشد و مجلس را گرم کند) .بههرحال شایسته نیست زنی را فرهیخته بخوانیم؛ دست ِبالا ما با شخصی طرف ایم که فرهنگ را دوست دارد. همین و نه بیشتر!" چه میکنی؟!
(لینک نمیدهم! میترسم جماعت نسوان بریزند سرش. خب حرفاش را در صفحهی شخصیاش زده. مگر نمیگویید جماعت میتوانند حرفشان را در وبلاگهایشان بزنند؟ و توضیح هم بدهم که یک وقت فکر نکنید این متن ربطی به من و یا دوستانام دارد. نه فقط در یک پرسهگردیِ سادهی مجازی به آن برخوردم.)
یا مرد دیگری، به روایتی فیلسوف، بدون دلیل مستدل و معقول، متنی را که زنی، دوستی، همسایهای، همآیینهای، با مطالعهی بسیار، و زحمت چند هفتهای نوشته به سادهگی میگوید بیخود است. و ادعا میکند که آن زن بیسواد است.
یا دیگری که با چند فحش جنسی، به تصور اینکه دهان زن را میبندد، یا تقلیدی از بزرگان میکند که با پشتوانهی تجربه و دانش حرف میزنند، نه اینکه حرف از ک... و ک... و ک... بد باشد(لابد بد است که جایاش با نقطهچین پر میشود. میبینی رفیق! محتاط شدهایم) و تابوشکنی جرم، که اینها همه واژهاند، (تصور کنید اگر آدم و حوّا از ابتدای خلقت چشم و گوش خود را میپوشاندند، حالا چشم و گوش لابد فحشهای "ش" دار بودند!) اما انتخاب واژه برای هماهنگی با متن و هدف باید فکر شده باشد. نه، نه! اشتباه نکنید من از آن زن و زنان دیگر و حتا خودم دفاع نمیکنم چون میدانم آستانهی دانستن نسبی است و پرواضح که بیانتهاست. فقط خواستم صراحتن و صادقانه از این مردان عزیز تشکر کنم. من احساس میکنم با شنیدن و خواندن و دیدن هرکدام از این موارد، نمیخواهم لقمانوار رفتار کنم که همین نوشته از سر دلگیری است، ولی بعدتر که آرام شوم، مرا به دانستن بیشتر، خواندن بیشتر و نوشتن ِ جدیتر وامیدارد.
از اعماق وجودم قدردان و سپاسگزارم.
.....تا حدي حقيقت است .همون چيزي كه هميشه بايد غصه اش را خورد متاسفانه اكثريت زنان به مسائلي اهميت ميدن كه اونا را سطحي نشون ميده...و هيچ وقت سعي در آگاه كردن خودشون نكردن ...صرفا زيبايي زيبايي و زيبايي
بابا من با این پست قبلی به دلایل عدیده حال کرده بودم ، آمدم بنویسم دیدم آپ شدی . دلیلی برای دلگیری نیست ... در نهایت ما ایرانی ها از خیلی جهات باید تجدید نظر کنیم . خیلی توی اخلاق مشکل داریم و و و ... مرد و زن هم ندارد . آن آقا ها هم که آنطور می نویسند مشخصاً مشکلی پیدا کرده اند یا ضربه خورده اند ... همه اینها دلیل نمی شود باز که مطالعه و خواندن را جدی نگیریم .
خواستم بنویسم چیزم تو دهن مردی که از این اراجیف می نویسد دیدم هم از خانمی به دور است هم استفاده ی ابزاری از فحش ناموسی درست نیست هم ممکن است آن آقا زیادی خوش به حالش شود هم مرد اثیری یک وقت خداناکرده از دست من می رنجد. برای همین ساکت می شوم و دنباله ی کار خویش می گیرم.
مي خواي طرفو بكشي ...
سپينود اين مليندا مليندات نمي ياد .. خودمو كشتم نتونستم بازش كنم ... صد در صد بد رايت شده و dvd سوخته
این مطلب لات ها از کجا توی ادبیات ایران آمده اند خیلی خوب بود ... همون که لینکش توی صفحه غروب سه شنبه ها بود...
فقط انتظار داشتم نویسنده ش به شباهت های آیین میترایی و شیعی اشارات بیشتری بکند که خیلی راحت از کنارش گذشته بود به چند تا جمله اکتفا کرده بود.... دمتون گرم که لینکش را گذاشته بودین
اين حقيقته!!! يا حقيقت اينه!!!!
نه !
درود/ ...خب بي جنجال... فقط لبخند. همين شايدم پوزخند كسي چه مي داند اما عجب گوي سبقت بردني شده! / بدرود
سلام مطلبی به اسم خلیج فارس گذاشتهام توی سهقلمدار فکر کردم شاید بدتان نیاید بخوانیدش و نقشهای هم هست مال سالها پیش و البته شاید بگوئید بی ارتباط است با مطلب شما، اگر خیلی بخواهم زور بزنم تا چیزی مربوط به زن که همیشه مورد احترام من است آنجا پیدا کنم میشود گفت از نظر فرانسویها دریا مؤنث فرض شده یعنی la mer و این هم از خوشسلیقگی این آدمهای نسبتاً ظریف است( چون پایش که بیفتد خیلی هم ظریف نیستند) که دریا را زن دانستهاند. این هم ازاین. بهانهای بود برای تجدید ارادت. شاد باشید.
درود سپينود.
چيزي مي چپد ته گلوي آدم. آدم اما انگار هرزه شده. مي داني ، گاهي فكر مي كنم انگيزه اي پيش آمده، يا انگيزشي. اما به همان شدتي كه مي آيد، مي رود. شايد هم براي همين است كه از آهسته و پيوسته مي گويند. مي داني ، انگار اين جور دسته بندي كردن آدم ها حماقت باشد. به نظر من اين جور مي آيد. دوست هم امروز همين جور مي گفت. نمي خواهم در واقع چيز خاصي بگويم. فقط نوشته ات تكانكي داد. تا موجود بود خواستم بنيسم چيزي برايت. همين.
شاد باشي.
سلام:
نمي دوانم اين دفعه اولي است به اينجا ميايم يا نه؟(اين روزها آلزايمر نداشتيم كه شكر خدا!..) به هر حال از آشنايي با شما بسيار... و اميدوارم ....
براي شما آرزوي....ياحق/
(خودتان بي زحمت جا خاليها را پركنيد!..همان حرفهاي هميشگي/)
مي فهمم! گاهي آدم وسط نو جواني حتا حس مي كند بهتر بود چين هاي صورتش زيادتر باشند يا رنگ موهاش خاكستري سپيد...گاهي آدم دانا كه مي شود پير مي شود و با يك لبخند متمايل به پوزخند از آن بالا نگاه مي كند به حماقت جاري دنيا. به قول دكتر عشايري حماقت وقتي كه فراگير شد نامرئي مي شه. با يه داستان كوچولو به روزم و محتاج نظر...
مدتي بود كه ميخواستم نظري براي پست قبلي بنويسم ولي آنقدر حس و حال دارد كه نيازي به نوشته من در كنارِش نيست. خودت ميدانى كه سالهاست در اين گوشه هجرت كردم ولى خيلي وقتها دلم هواي گوشه تو را ميكند . نامه روز آخر + تسبيح مرا به آنجا مي برد.
تو آرامي . چقدر خوب است كه آرامي . انقدر بزرگ شدي كه به آرامش رسيدي. اما من هنوز از اين حرفها جوش مي آورم. فرياد مي زنم و خودم را به در و ديوار مي كوبم. انقدركه انرژي ام تمام مي شود و خودم مي افتم و بعدش هق هق گريه است كه توي گلو خفه مي شود.