April 14, 2006

جمعه, 25 فروردين 1385

مربع، مربع عزیز من

(آمد. خیلی آهسته رد پایش را گذاشت و من هم خیلی در سکوت آن را دیدم و حالا باز عادت مالوف و مانوس‌ام می‌شود، خواندن‌اش.)

دیشب جایت خالی بود.(دیگر دیروز و دیشب را جدا نمی‌نویسم. استاد ادبیاتی به من گفت که اگر قرار به ریشه‌یابی لغات و جداسازی‌شان باشد، باید مثلن"ن" را از نشستن حذف کنیم! دیگر هم مهم نیست. هیچ چیزی.دیگر. نه وسواس‌ام و نه هیچ چیز دیگری) می‌گفتم که جایت خالی بود. اما انگار زیاد هم خالی نبود. این ناخودآگاه ما چه می‌کند؟ دور از هم که باشیم، فکرهای یک‌جور می‌کنیم. کارهای شبیه به هم. هنوز نمی‌دانم دیشب جایت خالی بود یا نه. موقع دیدن فریادِ آنتونیونی، وقتی ایرما بی‌گفت و دلیلی رفت.(خدای من این رفتن‌های توی فیلم‌های آنتونیونی دیوانه‌ام می‌کند. آرزوی یک‌بار رفتن خودم را دارم. زدن به جاده و گم شدن) آن وقت آلدو دست آن دخترک موطلایی‌اش را بگیرد و توی این آبادی آن آبادی اتراق کند، توی هر ده‌ای هم برای زنی! گفته بودم‌ات که یک بطری کنیاک دارم توی کمدی که تویش بار و بنشن می‌گذارم و بسته‌های ماکارونی و روغن و سرکه و پیاز و سیب‌زمینی؟! بوی خوبی دارد. مثل بوی آدامس‌های متری صبا که مترهای رولووه‌ی عمران را یادم می‌آورد و بعدش فرار می‌کنم از خاطرات آن دوره. حالا همه را گفتم تا بگویم اگر بودی با هم به سلامتی‌ ِ نمی‌دانم آلدو یا ایرما، بسته به حس‌ات، می‌انداختیم بالا. اما بعد باز هم حرف‌ام را خوردم. مست که باشی حال و هوایت شدیدتر می‌شود. خوب نمی‌شد اگر این فیلم را می‌دیدیم و زار زار گریه می‌کردیم. می‌دانی علی، برادرم، دیگر مرتب می‌آید این‌جا؟ نمی‌دانم قبل‌ترها خوانده بودی وقتی توی آن خانه‌ی مقدس(چرا مقدس؟ یادم هست که آن تو عریان‌تر بودم تا این‌جا!) گِله کرده بودم که علی نمی‌آید، نمی‌خواندم، حال‌ام را نمی‌داند. دایم فکر می‌کردم من و علی به یک جای مشترکی می‌رسیم که هیچ خواهر و برادری نرسیدند و فقط کافی است بخوانیم هم را. حالا نه خودش، که دوستان‌اش هم گاه این‌طرف‌ها می‌آیند.
برگردم به خودم و خودت. تو هم این مدت انگار زیاد فیلم دیدی. نه؟ می‌دانی دل‌ام جیم جارموش می‌خواهد. یا یک آلمادوار ناب. تازگی‌هاست که زیاد می‌خوانم و فیلم می‌بینم. نه فکر کنی بعدش پا می‌شوم و می‌روم که بنویسم ها! نه! فقط مثل بیماری که برایش دیدن و خواندن تجویز کرده باشند.گمان نکنم که می‌دانستی من عادت به فراوان گریه کردن داشتم، شش هفت ماهی می‌شد، شاید هم یک سال، که افسارش را گرفته بودم سخت. حالا به خاطر صبا بود یا هرچه، اشتباه بود. این روزها باز افسارش را پاره می‌کند و سرازیر می‌شود. فیلم و داستان یک جور دیگرم می‌کند. مثل توی خواب. برای آن لحظه‌ها، زندگی دیگری را تجربه می‌کنم. باورت شود؛ سفر شب بهمن شغله‌ور را نمی‌خواستم که تمام شود. دل‌ام نمی‌آمد. هومر را خیلی دوست داشتم. فصل آخرش را با این‌که مشتاق بودم یک کلّه بخوانم، یک ترمز وسط‌اش گرفتم تا باز شانس بودن یک بار دیگر توی آن فضا را داشته باشم. گمان‌ام امشب شب هول را شروع کنم. یک نمایش‌نامه هم دارم می‌نویسم. ایده‌اش موضوع امپراتوری هزارتو بود. تا به حال نمایش ننوشته بودم. راست‌اش لفظ بازی خیلی به‌تر است برایش. مثل بازی‌های بهمن فرسی. یک کنایه‌ای دارد که گویی خودت اولین نفری هستی که با این بازی گفتن، برچسب انتلکتوئلی را از رویش می‌کَنی و مثل بازی‌های بچه‌گانه صادق و صمیمی باهاش برخورد می‌کنی. مثل بزی که گم شد، اما هیچ‌وقت پیدا نشد. راستی این کتاب کودکان آن سال‌های کانون را از کجا می شود گیر آورد؟ نکند کتاب‌اش هم مثل خودِ بز، گم شده؟ نکند یک وهم بوده از خاطره‌های دور کودکی‌ام.(آهای شمایی که این را می‌خوانید. این عنوان کتاب، بزی که گم شد، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، مال سال‌های59 - 60 را می‌شناسید؟ خوانده‌اید؟)

... و بعد این‌که...چه خوب که من گوشه‌ی خودم را دارم و تو هم باز گوشه‌ای داری و هر کسی یک گوشه هست...مربع از دایره به‌تر است...گوشه هم از حلقه به‌تر است...توی گوشه همیشه چیزی برای کشف هست. همیشه غباری، خرده نانی توی آن زاویه‌ها پیدا می‌شود. توی حلقه‌هایی که فقط باید دور خودت بدوی و دور مرکز حلقه. توی گوشه می‌شود کِز کرد.
و من هلاکِ این کِز کردن‌م.

سپینود | April 14, 2006 01:55 PM
Comments

كاش هر كداممان در گوشه اي از اين مربع تنهايي واقعا لااقل مفيد به حال خودمان بوديم.اينجا در تنهاييمان نيز خودمان نيستيم.كاش...!

Posted by: reza at April 14, 2006 05:30 PM

كنج و كوژ خطي. مي شكنم قائم پرگار پايم را.

Posted by: Mohsen at April 14, 2006 10:31 PM

می بینم که خوبی رفیق. بدجوری خوبی. خوش به حالت دلم برای تنهایی ام تنگ شده. دلم برای تلفن های طولانی. . . اوففف این هفته هم تموم بشه برم سر وقت خودم. . . راستی. . . نه هیچی باشه تلفنی ازت می پرسم

Posted by: پونه بریرانی at April 15, 2006 12:29 AM

شما لطف كنيد و توضيح دهيد بر چه اساسي برخي كلمات را از هم جدا مي سازيد. مانند: بيش تر يا حال ام
يا اينكه مثلآ را، چرا مثلن مي نويسيد. كي و چگونه و كجا به تصويب رسيده كه اين تغييرات در زبان فارسي بايد داده شود. يا اينكه فقط يك مد است و به زيان نوشتاريتان تشخص مي آفريند.
----------
دوست عزیز بهترین مرجع برای شما، و بقیه کتاب‌های بخوانیم و بنویسیم اول، دوم و سوم ابتدایی است. که در آن تغییرات اعمال شده‌ی زبان و ادبیات فارسی لحاظ شده. ضمن این‌که دوست عزیز نوشتن "مد" نیست. تشخص هم مربوط به شکل ظاهری کلمات نیست. پرواضح است که به معناشان ربط دارد. نوشتن نیاز است. نوشتن مانند نقاشی است. گاهی بسیار شخصی است. من شخصن با تنوین و الف مقصوره و بعضی چیزهای دیگر زبان عربی مشکل دارم. و یک بار هم اشاره کردم که این نقل قول عباس معروفی را خوش‌ام آمد که نوشتن را به برداشتن ابرو و آرایش شبیه کرد که دل نویسنده و دست‌های اویند که زیبا می‌کنند.
سپینود

Posted by: sabin at April 15, 2006 04:26 PM

نوشته هايتان خواندني ست

Posted by: sabin at April 15, 2006 04:33 PM

هميشه كارش اين بوده...دوست داره يواش بياد...اگه بعضيا بذارن...بعضيا كه دوس دارن بفهمن كجا مي‌ره...با كي مي‌پره...رو آنتن خونه كي مي‌شينه...بي‌چاره خيلي وقته كه ديگه اون‌ هم مث تو به كسي گير نمي‌ده...خيلي وقته...خيلي وقته كه دوس داره يه گوشه بخزه با خزه‌هایِ ذهن‌اش ور بره...اين‌روزها يه ترانه مسخره رو همه‌ش تو گوش‌اش وزوز مي‌كنن: «پرستوها همه رفتن...كبوترها همه رفتن» ...همين و همين...به خودش شك داره...نمي‌دونه اگه اون بتري(بطري = bottle) كنياك رو با تو مي‌خورد گريه مي‌كرد يا نه؟...يا نه اون قدر وضع‌اش خرابه كه صدایِ فس گازدرركدن‌اش حال‌شس دگرگون مي‌كرد؟...آخه اون كه خجالت سرش نمي‌شه...با خودش فكر مي‌كرد اون خونه مقدسُ بي‌خيال...اون‌جا خونه‌اي كه از red label-هایِ تگري مي‌گفتي...اون‌جا رو چرا زدي داغون كردي؟...هردفعه دل‌اش مي‌گيره مي‌ره پا پنجره اون‌ خونه و سيگاري به‌ياد اون‌شب‌هایِ باد و بارون ‌اي كه باس بره رخت‌هاشُ برداره فكر مي‌كنه...به ياد اتول‌خان‌اي مي‌افته كه قسطي برداشته بود...زير بارون رفته بود و عر زده بود( واژه‌‌یِ زيادي لخم‌اي بود؟...اون كه حيا نداره همين‌طور مي‌ريزه از دهن‌اش بيرون)...بي‌حيا خان به اون فكر مي‌كنه كه دم پنجره نشسته بود و دم‌دمه‌هایِ صُب يه فنجون از اون‌ور خط واسه خودش پُر مي‌كرد و بفرما مي‌زد و اين‌يكي از اين‌ور خط تو مسافتي 40-130 كيلومتري دستي به نوازش بر سر فلاسك چاي‌ا‌ش مي‌كشيد و آه مي‌كشيد كه چرا آفتاب پنجه كشيده به سر ديوار همسايه روبرويي‌...حالا بايد بره صبا رو بيدار كنه...بگه: مامان جون...پا نمي‌شي؟...بايد بري مدرسه!...اون قصه‌یِ خوشگل‌اشُ از زير دست‌اش مي‌كشه و با شكوفه‌هایِ ريزي كه مي‌آد تو دهن‌اش خوشحاله كه مزه‌یِ تنهاييُ با رفيقي قسمت كرده...شب و روزت هميشه خوش .

Posted by: شميده at April 15, 2006 08:26 PM

حالا خدارا شكركه اهل پياده روي نيستي و طرفدار خلوت و گوشه نشيني هستي وگرنه چه كسي ميتواند به موازات تو برود و به تو برسد گام كه برميداري خدا مي شوي و من ناتوان ازراه رفتن باتو وبايد هرلحظه خداخدا ميكردم كه درجايي با يستي تا دوخط موازي دريك نقطه بهم سلام كنند /سلام دوست عزيز مثل هميشه فاضلانه بود

Posted by: سوسن كوهي at April 16, 2006 12:47 PM

همین کار را کردم . ممنون از پیشنهادتان . تنبلی و کرختی ابلوموف را با شوریدگی رقصی "زوربا"وار چرخیدم و پای کوبیدم . درست حکایت زوربا. آدم وقتی در یک رابطه ( که برای بسیاری معامله است ) همه چیزش را از دست داد و دیگر حتی کوچکترین اثری هم از آن باقی نماند ؛ دیگر چیزی ندارد که بنشیند و غصه اش را بخورد و بیشتر خودش را که چرا چنین ؟! راستی سلام ! حکایت دایره و مربع هم حکایت غریبی ست.مربع همان دایره زاویه دار است؛منتها با چهار زوایه،که به قول شما هر کسی گوشه خودش را داشته باشد.اما من خط مستقیم را بیشتر می پسندم که هیچکسی زاویه ای نداشته باشد که در پناه سایه تاریکی یا در خم همان زاویه پنهان شود.بعضی آدمها و بعضی روحها و بعضی دلها دنیای اشان همان محدوده دایره است.بقول حافظ :عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ... عشق داند که در این دایره سرگردانند.دایره محدود است.تکاملی در آن نیست.منتهی بعضی ها محدوده اشان بزرگتر است.اما یک خط شاید همیشه رو به جلو دارد.خانم سپینود لطفا حرفهایم را شخصی نگیرید.دلم از آدمها به درد آمده.همانها که حتی نگاهشان هم به اندازه دایره اشان است.محدود.اما چه میشود کرد.بقول ما آذری ها " بودی کی واردی " یعنی "همین است دیگر". ممنون که سر زدید.من مثل شما کوتاه و زیبا نویسی نمیدانم؛برای همین هم معمولا حوصله سر می برم.دلتان شاد / پیروز باشید.

Posted by: پرومته at April 17, 2006 11:06 AM

salam , man ham chand roozie ke gooshe neshine moraba shodam. bazi vaghta lazeme. kaski vaghti oonja boodam bishtar ba ham harf mizadim ...ghoranat

Posted by: nilofar at April 17, 2006 03:47 PM

سلام دوست عزیز
من یه سوال داشتم
هدف شما از وبلاگ نویسی چیه و برای چی وبلاگ نویسی می کنید ؟
لطفا تو قسمت نظرات وبلاگم برام بگو
موفق باشی
یا حق

Posted by: رضا at April 18, 2006 08:19 AM

سلام، لطفا آخرین مطالب مرا بخوانید و نظر دهید، به دوستان خود نیز توصیه کنید. ممنون
در خصوص تجمع زنان علیه بدحجابی

Posted by: monireh at April 20, 2006 10:04 AM

چند روز هست نمي تونم وبلاگ ت رو باز كنم سپينود. تا باز مي كنم پيغام خطا مي ده و مي بندت ش. قبلن خوندم آخرين نوشته ت رو، فقط خواستم بگم كاش مي شد بريم استاديوم، نه؟ پايه اي؟

Posted by: mehdi at April 20, 2006 09:12 PM

مي بخشيد. مي دانم هيچ ربطي به شما ندارد ولي چون يك بار خانم رواني پور در وبلاگشان از شما اسم برده بودند و وبلاگ ايشان هم قسمت نظرخواهي ندارد مي خواستم لطف كنيد اين پيغام را به ايشان برسانيد. من از طرفدارهاي خانم رواني پور بوده و هستم ولي راستش با خواندن قصه آخر ايشان در وبلاگشان دهانم از تعجب باز ماند. چرا بايد نويسنده اي به خوبي ايشان چنين كار ابتدايي كه چه عرض كنم... اصلا نميدانم چه بگويم. خلاصه خانم رواني پور شما را به خدا ديگر همچين چيزهايي ننويسيد. خيلي بد بود خيلي. نه سر داشت نه ته نه موضوع. به خدا ما ميدانيم شما چخوف ميخوانيد و خيلي هم فمينيست هستيد ولي آخر كه چه؟ در ضمن به آن چيزي كه قهرمانتان ميخواست بچه را بيندازد توش ميگويند شوت زباله نه شوتينگ. باور كنيد دوستتان دارم و از اين كه ميبينم نويسنده مورد علاقه ام اين قدر پس رفت كرده خيلي غصه ميخورم. شما انگار خيلي عاشق خودتان شده ايد. اين بد است. خيلي بد است. مي بخشيد اگر جسارت كردم.
---
خواهش می‌کنم!
گفتید می‌دانید به من ربطی ندارد. پس چه شد این دانستن! دانستن این‌گونه چه فایده که آدم بداند!

دوست عزیز خانم روانی‌پور خودشان ای‌میل دارند، که از سر اتفاق(!) توی همان وبلاگ آدرس‌اش موجود است. اگر تریبونی دارید نقد شفاف و صریح و مستدل کنید و بگذارید. اگر هم ندارید فکر نمی‌کنم سایت‌های ادبی دیگر از انعکاس یک نقد درست سرباز زنند. امتحان کنید.
سپینود.

Posted by: Arya at April 21, 2006 10:13 PM