April 05, 2006

چهارشنبه, 16 فروردين 1385

ترجمه‌ی مزخرف؛ معنا و مفهوم آن از دید یک خواننده این است که...*

من مترجم نیستم. به هیچ زبانی غیر از انگلیسی تسلط ندارم. یکی دوبار سعی کردم متن‌های سینمایی ترجمه کنم. این کار را کردم و تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که؛ به قول سعدی: کار را که کرد؟ آن‌که تمام کرد.
چیدنِ برگردانِ لغاتِ خام کنارهم، فاز صفر یک ترجمه است. اما پختن آن و قوام آوردن آن به زبان فارسی یعنی همان تمام کردن کار، اصلی‌ترین مرحله‌ی یک ترجمه است. چرا ترجمه‌ی شاملو را از ترجمه‌ی به‌آذین دل‌چسب‌تر می‌یابیم؟ نه به دلیل آشنایی ما به زبان روسی و انگلیسی یا فرانسه است، بل‌که تصور می‌کنم با خواندن ترجمه‌ی دن آرام شاملو نزدیکی بیش‌تری با اثر احساس می‌کنیم. ترجمه‌های شاملو کم‌ترین سکته را دارند. سکته در ترجمه به زعم من این است:
چندی پیش یکی از این ماشین‌های جمع و تفریق خریدم،....بعد از آنکه به خودم جرات دادم و با آچار پشت آن را باز کردم.(با آچار پشت ماشین حساب را باز نمی‌کنند.)(تنهایی پرهیاهو، بهومیل هرابال، پرویز دوایی،چاپ دوم، نشر آبی، ص 2)
نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشمند. نه اینکه انسان نخواهد بی‌عاطفه باشد. ولی وجود عاطفه...(نه اینکه انسان بخواهد بی‌عاطفه باشد. دو منفی می‌شود مثبت و معنای جمله کاملن برمی‌گردد)(همان، ص 3)
آن وقت دیگر فقط موقعی کار می‌کنم که شوق لحظه بَرَم انگیزد، که الهام بهم دست دهد.(قسم حضرت عباس یا دم خروس! بَرَم انگیزد می‌توانست خیلی ساده برانگیزدم شود و بهم کمی رسمی‌تر شده و به من شود.)(همان،ص8)
...یک روز شخصی یک سبد کتاب در داخل طبله‌ء پرس هیدرولیک من ریخت...(در داخل ِ توی... این‌ها همه هم‌معنی‌اند)(همان،ص10)
یکی از این کتابهای مزین را برداشتم و بگو چه دیدی؟(دیدم)(همان، ص10)
من هم کم‌کم دارم چهرهء پف کردهء مشابهی به هم می‌رسانم، چهره‌ای...(چهره را به هم نمی‌رسانند. فعل بسیار نامانوسی است)(همان، ص 14 و 15)
...فاضلابها هر روز چنان با روز دیگر فرق دارد، که در رابطه با جریان فاضلابها و نوع آنها می شود نموداری رسم کرد. مثلا در ارتباط با فراز و فرود....(در رابطه با و در ارتباط با نزدیک‌ هم زیاد زیبا نیستند)(همان، ص 23)
ژنرالها در واکی-تاکی‌هایشان با تحّکم فرمان می‌دهند که فشار در کدام جبهه...(بی‌سیم‌هایشان چه ایرادی دارد؟)(همان، ص 24)
معمولا سر راه کالباس و نان می‌خریدم و با خودم به سر کار می‌آوردم.(با خودم سر کار می‌آوردم)(همان، ص 38)
دخترهای کولی هرگز حتی یکی از این عکسها را رؤیت نکرده بودند.(ندیده بودند چه ایرادی دارد که از این فعل ثقیل و سنگینی که به دختران کولی هم نمی‌آید استفاده شده؟)(همان، ص 39)
مردان و بچه‌های هلهله‌گر را در خمیر می‌کردم...(در خمیر می‌توانست خمیر باشد و برای هلهله‌گر معادل بهتری پیدا شود)(همان، ص 64)
ولی روز چهارشنبه، قلب در گلو، سوار دوچرخه به ...می‌رفتم.(نمی‌دانم! چه بگویم؟ من با این عبارتِ قلب در گلو مشکل دارم. شما چه‌طور؟ شاید این‌جا لغت به لغت معنا شده و نباید می‌شد. از قرار تصویری از حالت تشویش و نگرانی مورد نیاز است که مسلمن با این عبارت به‌تر که نشده، بل‌که خراب‌تر هم شده)(همان، ص 67)
تشنه‌ام که شد به بیرون دویدم،...(بیرون، به نمی‌خواهد)(همان، ص 78)

(اعتراف می‌کنم که زیبایی داستان مرا وادار کرد که برای لذت بردن از آن، هنگام خواندن جاهایی که به نظرم مشکلات ترجمه‌ای داشت، از معادل‌های خودم استفاده کنم! بنابراین دیگر از حاشیه نوشتن خسته شدم و صفحات آخر را بی خیال ِ ترجمه خواندم. حالا اگر قرار است حتا جامعه‌ی آماری‌ای از مشکلات ترجمه‌ی این اثر داشته باشیم، 50 صفحه‌ی اول ما را بس. بگذریم از آن‌که این نگاه یک خواننده بود. شاید خوانندگان دیگر هم حرف‌هایی داشته باشند، شنیدنی.)

برخلاف عقیده‌ی عده‌ای, کلمه‌ی قپان از سر اتفاق بسیار هم زیبا است و کاربردی است از یک لغت اصیل. لغت باسمه هم همین‌طور. قرار نیست تنها نویسندگان و مولفان واژه‌های مهجور را زنده کنند. مترجمان هم می‌توانند.

یک جاهایی هم به ضرورت متن کلماتی عوض می‌شوند. اما نه همیشه. همه‌چیز را خود متن تعیین می‌کند. اصلن بگذارید مثال ساده‌ای بزنم: در 1984 جورج اورول، در متن اصلی، آمده است: Big brother is watching you. در ترجمه‌ی صالح حسینی از این اثر، این جمله برگردان‌اش شده: ناظر کبیر تو را می‌نگرد. در متن اصلی برادر بزرگ، سرکرده‌ی کمونیسم است. نوعی استالین یا یک دیکتاتور که بر یک جامعه‌ی سوسالیستی حکومت می‌کند و ...(کتاب را که خوانده‌اید؟) اما قرار است زیر پوشش جامعه‌ای بدون طبقه او هم بشود رفیق. بنابراین به او برادر بزرگ می‌گویند. حالا نگاه کنید به عبارت ناظر کبیر چه‌قدر پرطمطراق، چقدر عربی، چقدر بی‌ربط به مضمون، چقدر بی‌ربط به عبارت اصلی. از طرفی در کاربرد دو B در عبارت big brother نوعی از هم‌شکلی آواهاست که در عبارت ناظر کبیر نه تنها رعایت نشده بلکه حتا با حروفی مثل ظ وک ترکیبی ناهم‌گون را ایجاد کرده. پس کاش این‌جا برگردان عبارت همان لغت به لغت و متناظر بود!

حالا من یک خواننده‌ام که کم‌ترین توقع‌ام لذت بردن از متنی است که می‌خوانم. هموار بودن نثرش برایم مهم است. این خواننده‌ی حرفه‌ای هنگامی که مثلن خشم و هیاهوی فاکنر را می‌خواند ابتدا به سطح رویی متن برمی‌خورد که ادبیت‌اش از آن‌جا می‌آید. بعد آن جمله‌ها و چیدمان کلمات، می‌شود یک روزنه که از درون آن لایه‌های بعدی رمان را درمی‌یابد. حالا برای کسانی که خشم و هیاهوی برگردان صالح حسینی را خوانده‌اند، و فکر می‌کنند هیچ شکل دیگری ندارد آن روزنه‌ای که بشود از آن به این اثر بزرگ نگاه کرد، نمونه‌ای از ترجمه‌ی این اثر را که قلم بهمن شعله‌ور است و در وبلاگ کوروش اسدی هم آمده، این‌جا بخوانید. من نمی‌دانم از دید یک خواننده چه‌طور می‌شود فرق این دو ترجمه و دل‌نشینی آن را توضیح داد که کار اهل فن است، اما آرزویم این بود که بشود داستان‌ها و رمان‌های خوب دنیا را همین طور روان و آشنا و قریب بخوانم.

پرویز دوایی را از نوشته‌های زیبا و پراحساس و نوستالژیک‌اش درباره‌ی سینما می‌شناسم. قلم زیبایی دارد و احساسات لطیفی سینما را هم خوب می‌فهمد. اما همه‌ی این‌ها دلیل نمی‌شود که چون به زبان چک آشناست، ترجمه‌ی حوبی از تنهایی پرهیاهوی هرابال، این کتاب 105 صفحه‌ای، به دست چاپ سپرده باشد. آشنایی با زبان چک را یک فرهنگ لغات چک به فارسی هم بلد است.(مثل این نرم‌افزارهایی که متن اصلی را می‌دهی و برگردان می‌گیری.) اما به واقع آیا نیازی نیست که آن متن از لحاظ ادبی روتوش شود. تزئئین شود، جاهایی ویرایش، جایی پیرایش و جایی پالایش شود.(هر سه این کلمات مراحل ویژه‌ای دارند که در ترجمه متون، به خصوص ادبی و داستانی، باید طی شوند) یک متن ترجمه شده ادبی، به هرحال ادبی است. ادبیات است. دلیل ندارد چون ترجمه شده است وجه ادبی‌اش بتواند که کم‌رنگ شود. به نظر من، خواننده‌ای حرفه‌ای، یک مترجم آثار ادبی ابتدا باید ادیب خوبی باشد. همین. این نظر من است.


*با تشکر از آقای سردوزامی که فرصت این بحث را ساختند.

لینک‌های کمی مرتبط:
نود و نه در صد مترجمان ایرانی با دستور زبان فارسی بیگانه اند
عمده ترین مشکل حوزه ترجمه به ضعف زبان فارسی برمی گردد

سپینود | April 5, 2006 11:16 PM
Comments

من قلبم تو گلوم گير كرد اين پست رو خوندم.

Posted by: ikar at April 6, 2006 01:16 AM

سلام. از پيوندهاي وبلاگ هاله به اينجا رسيده ام. در رابطه با ترجمه بسيار جالب و خواندني نوشته ايد و به نكات خوبي اشاره كرده ايد.

Posted by: مستانه at April 6, 2006 01:23 AM

سلام مثل همیشه حق با شماست. می‌دونم خیلی کار داری. برای همین یواشکی می‌آم، می‌خونم، می‌رم. فکر نکنید رطوبت کنار زنده‌رود تنبلم کرده باشه. جاتون خالی، بحث جالبی راجع به شعر راه انداخته‌ایم. از جائی باید شروع می‌کردیم. دیدم وقتشون با بحث‌های آبکی می‌گذره، رفتم سراغ شعر (آخه گفته شده حافظ شیرازی اصلاً اصفهانی بوده!) ادبیات همه چیزش خوبه، می‌خواستم بنویسم قشنگه چون احساسی‌تره، ترسیدم بگی چرا از کلمات ساده تر استفاده نمی‌کنی! خوب ساده هست اما خیی عامه، هیچوقت یادم نمی‌ره، معلم مصری مؤنثی داشتیم توی دانشکده ادبیات شیراز، هروقت کلمه‌ای مثل good بکار می‌بردیم صدایش در می‌امد که:please be more specific

Posted by: علی چی at April 6, 2006 09:31 AM

عجب مثال های جالبی آوردی .... ولی سپینود من فکر می کنم وضع از این هم که تو می گی خراب تره:
توی روزهای جشنوراه سینما فلسطین یک سری کتاب به ملت بیچاره می فروخت، منم رفتم یه سر و گوشی اب بدم. دیدم زندگی نامه مریلین مونرو رو چاپ کردن ) لازم به توضیح نیست که عکساشم بالکل Delete کرده بودن) خلاصه با کلی ذوق و شوق خریدم. فصل دوم یه شخصیتی توی زندگی مونرو اومد به اسم خاله گریس، فصل سوم اسمش شد عمه گریس، فصل بعدی اسمش شد خانم گریس (فک کنم اصلش Aunt بوده) دیوونه شدم. کلی تر اساسی هم داشت. کلا متن فارسی ش یه بار دیگه باید ترجمه بشه. هر وقت کتابو باز کردم که بخونم فقط تا تونستم به مترجماش فحش دادم.
از اون باحال تر باغ تنهایی گی دو موپوسان بود که به صورت نصر مسجع ترجمه کرده بودنش (ابتکاره دیگه)

خدا وکیلی از پرویز دوایی هم بیشتر از این نمی شه توقع داشت. یه بار گفتم بذار این نقد سرگیجه شو بخونم ببینم چیه که این قدر تعریف می کنن، راستش بیشتر احساسات شخصی بود تا نقد موشکافانه (یه چیزی تو مایه های امیر قادری پیشرفته)
...................................................................................


از اینا که بگذریم می خوام بیام DVD هاتو درو کنم، رایتر هم میارم. اجازه هست؟

Posted by: همشهری کاوه at April 6, 2006 07:35 PM

سلام دوست عزيز ازنوشته هات بهره بردم مرسي

Posted by: سوسن كوهي at April 7, 2006 12:46 AM

سپینود جان ، وضعیت ترجمه خیلی بدتر از اینهاست . مثالهایی که آوردی کاملاً درسته . اما در مورد قسمت اول نوشته ات اجازه بده به یک مطلب اشاره کنم . ترجمه های شاملو در واقع برداشت آزاد فارسیه ، اسم ترجمه نمی شه روش گذاشت . در واقع متن با توجه به سلیقه و فکر خواننده فارسی زبان فقط بازنویسی شده ، مثل ترجمه شازده کوچولو . اما کار به آذین واقعاً ترجمه است ، مثلاً بهترین ترجمه آثار شکسپیر رو از به آذین می خونیم .
ممنون

Posted by: هما at April 7, 2006 12:57 PM

درود/ من كتاب مادام بواري را با ترجمه مزخرف محمدمهدي فولادوند خواندم و مي دانيد داشتم درست همانكاري را مي كردم كه شما و بعد خسته شدم/ بد نيست مقدمه كتاب را مي ديديد كه چه نوشته؟/ اي كاش ها هم خسته ام كرده است. ترجمه مي دانيد اگاهي مي طلبد از نوشته و جدا از نوشته اطلاعات عمومي از ديگر حاشيه هاي كتابي كه داريم ترجمه مي كنيم. در ترجمه هاي فلسفه ي ديگران هم اين كارها را زيالد مي بينيم! كه چه مي شود كرد! سجودي مي گويد متن را از بين مي برد كسي ديگر رغبت نمي كند موضوع را دوباره در دست بگيرد و اين طور مي شود كه هيچ نمي شود!

Posted by: sora at April 8, 2006 11:29 PM

سلام . راستش اینکه خانم سپینود عزیز ، مدتهاست شما را میشناسم( نه از نزدیک) و نوشته هایتان را میخوانم و باید بگویم لذت هم میبرم ، از
نوشته های حامد هم همینطور و دیگر همشاگردیهایتان ( هر چند که مدتی هم با این جناب مستطاب ، حامد ؛ در گیری لفظی پیدا کردم و یکی مان کوتاه آمد ، فرقی نمیکند کدام ) و از دیگر همکلاسیهایتان . از کلاسهای خانم منیرو شما را میشناسم و غروب سه شنبه ها و .... . نپرسید چطور ! از طریق دوستی که شاید شما هم بیاد داشته باشید . اما دیگر فکر میکنم بیش از حد شلوغ کرده اید ( یا اگر بیشتر میپسندید بگویم شانتاژ راه انداخته اید ) . میدانید چرا؟ برای اینکه ادای ملا لغتی درآوردن کار بسیار ساده ای ست . با شما مشکلی ندارم، با این موجی که راه افتاده مشکل دارم . موج تغییر کلمات در املاء ؛ و میدانید که انشاء و دستور و املاء در ادبیات فارسی چه نقشی دارند . بسیاری با پریدن به دیگران( حتی بدون منطق ، شناخت و ردیف کردن چند نام شناخته شده کنار هم؛ که شما میدانید منظورم چه کسانی هستند ) میل به مطرح کردن خود دارند .ایرادی هم نیست. این کار را بکنند ، اما انصاف هم چیز خوبی ست . من نه پسر خاله پرویز دوایی هستم و نه اینکه میل دارم باشم ، شاملو را هم میپرستم ، م . الف. به آذین هم مورد احترامم است . اما شما هم بیایید چند صباحی خارج از کشور زندگی کنید، ببینیم چند مرده حلاج هستید . بزرگترها بعد از چهار سال فارسی را با لهجه ( کشور میزبان ) صحبت میکنند .
چه افتخاری هم میکنند ! چه انتظاری دارید از کسی مثل پرویز دوایی که بیاید و لغت معنی ( دیکشنری،دیکسیونرو ...... ) را کنار دستش بگذارد
و متنی را ترجمه کند . باید باشید و ببینید چه بلبشویی ست در این ترجمه ها .
شعر یکی از زیباترین تجلیات روح یک ملت، قوم ، فرهنگ و هر چه شما نامگذاری میکنید، هست . بزرگترین مترجمان جهان جرات ترجمه شعر یک فرهنگ و ملت را به خود نمیدهند . اما بیایید ببینید بر سر حافظ و خیام و مولانا و بقیه چه آمده در این ترجمه ها . از فروغ و اخوان و سهراب و دیگران چیزی نمیگویم . شاملو اگر بزرگترین مترجم عصر حاضر ماست ، بخصوص در زمینه شعر ، یک استثناء ست . به نوشته های خودتان نگاه کنید ! "مثلا " را " مثلن " مینویسید . "بلکه" را "بل که" یا "حتما" "حتمن" و از این قبیل مینویسید و از این مثالها بسیار دارم از وبلاگ شما یا بسیاری وبلاگهای دیگر . چه بر سر این زبان و ادبیات میآورید ؟! نه عرب زبان هستم و نه هیچ تعصبی به ادبیات هیچ مملکتی دارم . دلم به حال خودم میسوزد که یک خواننده ناشی هستم و در هر نوشته ای باید به ادبیات شخصی همان آدم مراجعه کنم . مگر میشود به تعداد جمعیت یک کشور زبان داشت و نمایندگی کرد همان ادبیات را . ما با یک غوره سردی امان میکند و با یک مویز گرمی . تا یک موج راه میافتد ، بدون اینکه شنا بدانیم به آب میزنیم و در آب دست و پایی میکنیم و گاهی هم های و هوی راه میاندازیم که کسی مارا ببیند و اگر هم شنا بلد نبود و به نجاتمان آمد و غرق شد ؛ به جهنم ! ما فقط دست و پا زدیم . نباید میآمد ! خلاصه اینکه خانم سپینود گرامی ، امیدوارم که مسئله شخصی نگیرید . من با شما مشکلی ندارم . مشکل من با ندانم کاری ست . گفتنی بسیار است و حوصله کم . مواظب خودتان باشید و دلتان شاد . پیروز باشید .

Posted by: پرومته at April 9, 2006 09:09 AM

نكته‌هاي خوبي را نوشته‌ايد. لازم است بگويم كه با اين دوست به زنجيركشيده شده‌مان مخالف هستم؟

Posted by: نوشتن؛ همين و تمام at April 11, 2006 01:36 PM

دوست عزیز، پرومته! نه! شما مرا نمی شناسید؛ چون گفتید شانتاژ می‌کنم. من زودجوش هستم. این درست، اما شانتاژکار نیستم! شانتاژ کار خیلی‌های دیگر است که کم هم نیستند در این فضا. "چه بر سر این زبان و ادبیات میآورید ؟!" این دیگر اتهام بزرگی است. من یک نظری دادم بر ترجمه‌ی کتابی، کسی که چارتا پیراهن از من بیش‌تر پاره کرده بود آمد و گفت از باد معده حرف نزن. اگر می‌گویی مزخرف، دلیل بیاور. من هم آوردم. از این تعامل و بحث شاداب‌تر و علمی‌تر و مستندتر چه می‌خواهید؟ دوست عزیز! خارج از ایران که زندگی می‌کردم، انگلیسی حرف زدم، ایران که آمدم فارسی. آن‌جا با ایرانیان دیگر فارسی حرف می‌زدم و با بقیه انگلیسی. این‌جا که آمدم کتاب‌ها را به فارسی خواندم و لهجه‌ام هم همان آذری قدیم بوده و افتخار می‌کنم. دختر 8 ساله‌ام کلاس دوم است. او باید "بیشتر" را "بیش‌تر" بنویسد و برخلاف نگارش شما "می" را به فعل نمی‌چسباند. "خوشحال" را "خوش‌حال" می‌نویسد. بهمن شعله‌ور در دهه‌ی 40 سفر شب را نوشت و در آن "به چه دلیل" را "بچه دلیل" نوشت. ببخشید که دارم کمی پرت می‌گویم. لطف کنید شما در ذهن ربط‌اش را بیابید. "بل" ساخته‌ی من نیست. در متون قدیم هم آمده. حالا یک "که" به آن چسبانیده‌اند.
چه اشکالی دارد که نویسنده‌ی و مترجم خارج از کشور با مطالعات مستمر و با دست‌رسی آسانی که به اینترنت دارد، همیشه به روز باشد؟
ممنون از شما و بابی که باز کردید.

Posted by: سپینود at April 11, 2006 11:51 PM

سلام خانم سپینود . منهم عرض کردم که شما را از نزدیک نمی شناسم ؛ شاید فقط در حد کسی که میتواند از نوشته های دلچسب لذت ببرد . مثل دیدن یک فیلم خوب بعد از مدتها . مثل دیدن یک منظره که شاید دیگر هرگز نتوانی نظیرش را ببینی و شاید یک عصر بارانی در خیابان تخت جمشید که برای فرار از باران بهاری به زیر یک تابلوی بانک پناه میبری . چند وقت پیش فیلمی دیدم . کارگردانش (Giuseppe Tornatore ) ست .
نام فیلم ( Everybody's Fine محصول 1991 ) است . با حضور مارچلو
ماسترویانی ( Marcello Mastroianni ). اگر در ایران این فیلم را پیدا کردید حتما نگاه کنید . تا هفته ها نگاهی زیبا بین به من داد و این لذتبخش بود برای من . و سپاس از اینکه با سعه صدر تحمل کردید حرفهای شاید تلخ مرا . منهم از بَه بَه و چَه چَه های بیهوده فراری هستم . اما بسیاری برای اینکه خودی مطرح کنند و صدایشان به گوش دیگران هم برسد ؛ با های و هوی بیشتری فریاد میزنند که ؛ ما هم هستیم . مثل همین دوستی که بعد از من پیام گذاشته . فقط باید عرض کنم که بقول ما آذریها ( شخصی در جای صاف و هموار نمیتواند قدم بردارد ؛ اما در شُخم زار شلنگ تخته میاندازد ) . بگذریم . برایتان چندین بار ایمیل زدم ، نشد . شاید ایراد از طرف من باشد . ایمیل شما رسید و سپاس از اینکه وقت گذاشتید و ناپرهیزی های بنده رو خواندید در وبلاگ ؛ و سپاس بیشتر از اینکه همانگونه که من نوشته بودم خواندید . خسته نباشید و همیشه نوشته هایتان را خواهم خواند . البته اگر باشم فردا روزی . خدا را چه دیده اید ؟! اتفاق خبر نمیکند . شاید فرمان " اوتول خان " ( بقول شما ) یک مقدار بیشتر پیچید در یک اتوبان که صدو هشتاد تا میروی . خدا نگهدار . پیروز باشید و دلتان شاد .

Posted by: پرومته at April 13, 2006 03:20 AM

توضیح :
منظور از کسی که قبل از من پیام گذاشته خانم سپینود نیست . پیام قبل از خانم سپینود منظور هست .

Posted by: پرومته at April 13, 2006 03:24 AM

البته كه به نكات ظريف و دقيقي اشاره شده، خصوصاً دوسه تكه ي آخر كه حق مطلب به قولي ادا شده است؛ منتها عقيده دارم صرف وجود معادلهاي گوناگون براي يك فرض كن جمله يا عبارت يا كلمه و اينكه او مي توانست عبارت بهتري برگزيند- كه طبق قاعده و در بهترين حالت بايد چنين كند- زحمت مترجم را ولو اينكه كارش كم ارزش تر _ به قول اينتلكتوئلها!- چيپ باشد؛ كم نمي كند. به هر حال از مقايسه ي مترجم با نرم افزار ترجمه يا فرهنگ لغت كمي دلگير شدم كه مهم نيست. راستي داستانهاي شما را كجا مي توان خواند؟ ( يك داستان از شما در عصر پنجشنبه خوانده ام.) غير از آن؟

Posted by: عليرضا ايتامن at April 13, 2006 12:22 PM