March 27, 2006

دوشنبه, 7 فروردين 1385

کتاب، فیلم، تئاتر، سایت ادب وفرهنگ و هنر و فرهنگ و فرهنگ و ...ای‌دادبی‌داد.

یک جورهایی دارد دَر ِادبیات و هنر در این‌مملکت تخته می‌شود. ماهی را دیده‌اید وقتی به خشکی می‌افتد، چه طور ناامید نفس نفس می‌زند؟ چه‌طور آخرین قطره‌های آب را می‌نوشد؟

بگذریم. غر نزنیم. ما همیشه ملتی بودیم که راضی به حداقل‌ها، بی‌تفاوت ادامه دادیم. باز هم.

@ (این به یاد دوستی است که این سال نویی امیدوارم خوب و خوش و پرکار باشد و امیدوار)
هزارتوی فروردین رنگ و بوی داستانی و ادبی‌تری دارد این‌بار. حضور ناصر غیاثی و داستانی از گراهام گرین که در صفحه‌ی آخرش نشسته است. بخوانید و لذت‌اش را ببرید و دعایش را به جان هم‌قلمان من در هزارتو کنید.(+)

@ و اما نظرخواهی و انتخاب‌های من:
رمان فروردین پارسال بود که تمام‌اش کردم اما دلیلی ندارد فراموش‌اش کنم؛ زن در ریگ روان نوشته‌ی کوبه آبه. شب یک، شب دو از بهمن فرسی هم بی‌نظیر بود.(یکی پیدا شود و دلیل این بی‌توجه‌ای به ادبیات داستانی دهه‌ی 50 را بگوید، خوب است.)وقت تقصیر محمدرضا کاتب هم خیلی خوب بود.(راستی زنده‌ام که روایت کنم بیوگرافی مارکز است اما کم از رمان ندارد)

داستان بلند تنهایی پرهیاهو از بهومیل هرابال با وجود ترجمه‌ی مزخرف پرویز دوایی! و داستان بلند چه کسی پالرمینو مولرو را کشت از ماریو بارگاس یوسا.

مجموعه‌ی داستان کوتاه صریح و به سرعت انتخاب کردم که به ترتیب زمانِ خواندن است ما این‌جا هستیم نوشته‌ی به‌روژ ئاکره‌ای و چیدن قارچ به سبک فنلاندی نوشته‌ی وریا مظهر(یا بعضی جاها م.و.آیرو) مجموعه‌ی ماه و مس حامد حبیبی رفیق خودمان هم که از ابتدایش چسبناک بود!( توی داستان کوتاه راست‌اش بیش‌تر دنبال نوگرایی بودم. مجموعه داستان‌های ما کم‌کم‌اک دارند تکراری می‌شوند. یعنی بدیع نیستند...باشد برای بعد مفصل‌تر)

@ فیلم و سینما برای من یعنی پرده‌ی بزرگ، اما از محدودیت‌ها هم نمی‌شود غافل بود. مثلن دیدن گل‌های پژمرده‌ی جارموش روی پرده‌ی سینما امکان‌پذیر نیست برای من.
سینمای ایران امسال برای من گیلانه بود و دیشب باباتو دیدم آیدا. فیلم ایرانی زیاد ندیدم پس زیاد صاحب‌نظر نیستم. و محک درستی ندارم.

سینمای خارج از ایران: زیادند بی توضیح و ترتیب می‌شود: زیرزمین؛ امیرکوستاریکا، رفیقه‌ها؛ میگل آنجلو آنتونیونی، فیل؛ گاس‌ون‌سنت، کوهستان بروک‌بک؛ آنگ‌لی،

@ قرار به انتخاب سایت نداشتم. اما ام‌سال دو سایت بی‌جنجال و هیاهو و بدون باند و باند‌بازی و حلقه و گروه و دار و دسته و هوچی‌گری و...! که اتفاقن ادبی هم هستند یعنی بیشترین روی‌کرد را به ادبیات دارند، به جمع دنیای مجازی اضافه شدند. یکی رمزآشوب است که به همت خالد رسول‌پور عزیز(تا جایی که می‌دانم) چادر افراشت و دیگر جن و پری به همت خانم میترا الیاتی. من که ازشان ممنون‌ام و کاش برجا بمانند.

سپینود | March 27, 2006 08:49 PM
Comments

شما هم همینطور

Posted by: the girl with certain look at March 27, 2006 10:20 PM

شب يك شب دو. فيل. زيرزمين. تنهايي پرهياهو. پالومينو مولرو.زن در ريگ روان.ما اينجا هستيم. چيدن قارچ...به به! من با اين پست به شدت مكيوف(از مصدر كيف كردن) شدم!

Posted by: ikar at March 28, 2006 01:12 AM

بعدشم كي حواسش به دهه 40و50 است؟ ملت دلشون به همين ادبيات دوزاري خودمون خوشه. كه مفت هم نمي ارزه. تازه فكرم مي كنن چه خبره.هه..

Posted by: ikar at March 28, 2006 01:13 AM

سلام
سال نو مبارك. من هنوز اين مطلب رو كامل نخوندم اما اولين پاراگرافش انگار حرف دل خودم بود. راه حل چيه خدا مي دونه. وقتي كسي ارزش شعر شاملو و فروغ و داستان هاي هدايت رو نمي دونه. وقتي مي يفتن دوره كه اين كتاب ها رو جمع كنن حتا داشتن عكسشون هم از نظر اداره فرهنگ(ارشاد) جرم محسوب ميشه ... چي داريم كه بگيم.

Posted by: nahal at March 28, 2006 02:04 PM

درود. و سپاس سپینود گرامی، بابت لطفی که داشته‌ای به رمزآشوب. همین است که گفته‌ای. رمزآشوب نشریه‌‌ی صداهای پشت دیوار است. تا به حال – جز یکی دو دوست – از هیچ نویسنده‌ای و صاحب‌کتابی دعوت نکرده‌ام به نوشتن در سایت. هیچ تبلیغی نکرده‌ام برایش. به کسی معرفی‌اش نکرده‌ام. و البته کم‌کمک دیگر حریفش نمی‌شوم. حجم مطالب رسیده زیاد است و کسی را ندارم بخواندشان جز خودم. حتا جواب ای‌میل‌های دوستان را نمی‌رسم. بسیاری از این دوستان رنجیده‌اند از من و آن‌قدر به تعویق افتاده انتشار مطالبشان که چند نفری حتا پس گرفتند آن‌چه را فرستاده بودند. رمزآشوب جای همه‌ی آن‌هاست که می‌نویسند و به‌‌ویژه آن‌ها که کم‌تر شناخته شده‌اند. تنها معیارم در برگزیدن مطالب، کیفیت ان‌ها بوده در حد وسع ِ تشخیصی که در بقچه‌‌ی خوانده‌ها و داشته‌هایم دارم. خوشحالم که تو برگزیده‌ای‌ش./ بهترین رمان‌هایی که امسال خواندم: تاریخ، از الزا مورانته؛ صید ماهی قزل‌‌الا و در قند هندوانه از براتیگان؛ و رمان ایرانی: وقت تقصیر کاتب/ بهترین مجموعه داستان: اتوبوس پیر از براتیگان، گزیده‌ی داستان‌های همینگ‌وی ترجمه‌ی استاد گلشیری/ 2 جلد خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی از جولیان جینز/ نظریه‌ی رمان از لوکاچ/ فیلم: بزگراه گمشده( که شاید اندکی دیر دیده باشم)/ سایت: هفتان – که تولدش حادثه‌ای بود در وب‌فارسی/ وبلاگ: پریشان‌خوانی شمیده( با آن فرازها و فرودها- راستی من دیروز و کاملن اتفاقی در کامنت‌های دو پست قبل شما، نوشته‌ی شمیده را دیدم و لطفش را به خودم، و البته زبانم از خوشی بند آمد. اما نمی‌دانم چرا پیام‌هایم را بی جواب می‌گذارد این‌روزها)/ شاد و پیروز باشی.

Posted by: خالد رسول پور at March 29, 2006 12:46 PM

سال نوی شما هم مبارک.
انتخاب های خوبی کردید...

Posted by: ماهی کوچک at March 29, 2006 07:39 PM

پيش از هرچيز جا داره از تمامي دوستان و دشمنان از اين تريبون(پرخواننده) «تلب هلاليط» كنم و ازشون بخوام «قلم عفو» بر گناهان من بكشن.من جمله خود تو سپي عزيز... آخ راستي سال نوت مبارك...خوبي؟...چه خبرا؟...صدسال به از اين سال سگي...اوكي.
مام يه‌هو دنگ‌مون گرفت جواد بشيم...چي‌مون از آباجي‌مون كم داره؟
چون خودم هم يكي از همين داش جوادهام، پس بذار ليست كتابا و فيلمامُ بذارم:

فيلم:
تاچ (اسم يه گروه ژانگولر چينيه): جون تو از اون اكشنایِ چيني-امريكاييه تایِ موميايي...من در ستاره دادن به‌ش، سيزده ستاره داوودُ پيش‌نهاد مي كنم...
حلقه: ورژن امريكايي‌ش، كلي آدرنالين تو خون‌م تزريق كرد (الكي)

كتاب:
حسني در جمكران...

موسيقي:
جات خالي دوازده سيزده ‌تا فول آلبومُ يه جا ابتياع كرده‌م و دارم باش خودمُ خفه مي‌كنم:
HIM/Evanescence/Enigma/Queen/Dire Striates/ Beatles/Camel/Linkin Park
و يه چندتایِ ديگه كه يادم نيست.

به‌ترين خبر:
ازدواج يكي از رفقا

جگرخراش‌ترين خبر:
شكست عشقی ِخودم( آخرش دُل‌سينه گفت:سانچوپانزا رو مي‌خواد نه منُ )

عجيب‌ترين خبر:
پيغام‌هایِ خالد برایِ من بود كه خودم ازشون بي‌خبر بودم...خدا منُ شفا بده كه تا حالا چيزي نگرفته‌م.

به‌ترين برنامه تله‌ويزيوني:
به خانه بر مي‌گرديم. و صد البته عمو پورنگ

كارگردان محبوب:
جواد شمقدري...جمال شورجه...عبدالله باكيده

ترانه خاطره‌انگيز:
WHEN IT COMES TO YOU / مارك ناف‌لِر

در پايان از وقت‌اي كه به بنده هم دادي تا بيش‌تر واسه خودم سينه بزنم كمال تشكر را دارا مي‌باشم.

Posted by: شميده at March 30, 2006 04:56 AM

فعل " مي باشم " يك فعل نيست در جهان است و اشتباه. بر تمامي روشن فكران و جوات ها و جواد ها وظيفه ي ملي - ميهني! مي دانم كه از به كار بردن اين فعل مجهول و مجعول خود داري فرمايند. با سپاس بي شائبه.

Posted by: hamed at March 30, 2006 06:22 PM

رسم خوبي شده... مرگ و مير و تخته هاي ميخ شده به در

Posted by: نوشتن؛ همين و تمام at March 31, 2006 02:06 AM

i have finished the story with a little poem

Posted by: m.reza eslami at March 31, 2006 07:45 PM

نه اهل داستانم نه فيلم ازحرفهاي شما استفاده كردم/موفق باشي

Posted by: سوسن كوهي at March 31, 2006 11:57 PM

اون قدر هام سوتي نيست . اما يه كنده چوب با يه زاويه وجود داره ( اون جايي كه مرده به جك ميگه عموش مريض شده و اينا ) از زاويه ي بعدي كنده هه نيست ! . فعلن ...

Posted by: arnavaaz at April 1, 2006 01:04 AM

زير زمين كه جاي خودش را دارد .... من بقيه كاراي استاد (يعني امير جون) رو هم دارم .... آي كه با اين آدم چقد حال مي كنم، يه خل و چل به تمام عياره


بعدشم شما رفيقه ها رو دارين و به من نمي دين؟ بابا اينا دستت مياد يه ندا هم به من بده.... منم مي خوام

Posted by: همشهری کاوه at April 1, 2006 03:00 AM

سلام . سپينود عزيز. خوبي؟ سال نو مبارك... اميدوارم توي سال جديد كتابت رو ببينيم و پز بديم. البته اگر بذارن...راستي منم يه داستان نوشتم... بخوني خوشحال مي شم

Posted by: ناديا at April 1, 2006 02:01 PM

سلام خوبید؟..از این راهنمایی ها مخصوصا در قسمت کتاب خیلبی لذت بردم ..به خرابه ی منم سری بزنید خوشحال میشم

Posted by: saeid at April 4, 2006 12:13 PM

سلام ... من دنبال فيلم كوستان بروك بك مي گردم ...
اگر كسي اين فيلم رو داره به من ميل بزنه (چون ممكنه ديگه به اين سايت نيام :( ................................

Posted by: Benyamin at April 4, 2006 12:53 PM

سلام! مرسی.چه خوشحال شدم که برایم کامنت گذاشتید...امیدوارم که سال زیبا و دلبخواهی در پیش رو داشته باشید :)

Posted by: نقطه الف at April 4, 2006 05:28 PM

سپینود تو رو خدا اینقدر زود زود آپدیت نکن!! راستی حالا که همه گفتن منم میگم: بهترین کتابهایی که من در سال گذشته خواندم بگذریم بود و عاشقیت در پاورقی چون زیبا بودند و آدم با خواندن آنها قدر کتاب های دیگر را می دانست و می فهمید کتاب چاپ کردن چقدر در این مملکت آسان است. بهترین فیلمی که من دیدم فیلم خیلی دور خیلی نزدیک بود که خیلی زیبا بود و دینی بود و متعهد و همه اش آدم خوشش می آمد و ایمانش قوی تر می شد و به نظر من آخر فیلم اگر یک نماز جماعت هم تماشاچی ها می خواندند خیلی تاثیر فیلم بیشتر می شد. فیلم خوب دیگر فیلم یه بوس کوچولو بود که زیبا بود و من فهمیدم هدیه تهرانی بوسه اش سمی است و هرکه را ببوسد طرف می میرد و همچنین فهمیدم حیف شد که گلشیری مرد و کاش من و فرمان آرا می مردیم و گلشیری همینجور زنده می ماند. به هرحال خیلی سال پرباری بود و من خیلی چیزها یاد گرفتم.

Posted by: hamed at April 5, 2006 11:08 AM

كاش (!) برجا بمانند!

Posted by: نوشتن؛ همين و تمام at April 7, 2006 02:14 PM

همه حرفهات درست. اما فكر نمي كني علاوه بر مترجم،ويراستار هم بايد دقت كند. يا شايد اصلا ويراستاري خيلي توي ايران جدي گرفته نشده. شنيدم بعضي قلم به دستها از اينكه كسي متنشان را دستكاري كنند بدشان مي آيد. شايد به همين دليل باشد. راستي از اينكه در پست قبلي برايت كامنت نگذاشتم معذرت مي خواهم. واقعيت اينه كه حرف به دردبخوري نداشتم. در ضمن از كامنتي كه برام گذاشته بودي حس غرور بهم دست داد.مرسي.

Posted by: بانوي خرداد at April 11, 2006 09:23 PM