March 09, 2006

پنجشنبه, 18 اسفند 1384

زه زدن‌های باقی‌مانده‌ی سال 84

*این روزها به برکت اتول‌خان هر روز صحنه‌هایی را می‌بینم که از لذت‌بخش‌ترین ثانیه‌های زندگی‌ام شده. ظهرها ساعت 12 که دنبال صبا می‌روم، زنگ که می‌خورد یک دریا فرشته‌های فسقلی که گه‌گاه هم شیطانکی روی شانه‌ی چپ‌شان نشسته، می‌ریزند توی کوچه با روپوش‌های سوسنی، در حالی‌که مقنعه‌هاشان، که بلد هم نیستند روی سرشان بند کنند، آویزان از گردن‌ها یا کژ و مژ، موها بیرون ریخته و گره خورده، دست روی دوش هم‌دیگر، به هم تنه می‌زنند. جیغ می‌کشند و می‌خندند. خیلی ریز-اند، خیلی. و معصوم. گوش دادن به دیالوگ‌هاشان ناخودآگاه لبخند بر لب می‌آورد. به هرحال نمی‌توانم بگویم که با این بهانه‌های کوچک شاد نیستم. چرا هستم.

*هر بار عهد کردم که جوگیر تبلیغات، به خصوص از نوع اینترنتی‌اش نشوم. اما نمی‌شود لامذهب. باز هم توی کتاب‌فروشی دستم می‌رود و بازی آخر بانو را برمی‌دارد و می‌آیم خانه و یک کله می‌افتم و تا صبح می‌خوانم‌اش ولی یاد ضرب‌المثلی می‌افتم، شاید بی‌ربط، که گفته یارو مثل گاو نُه‌ من شیرده می‌ماند. آخر گاو نُه من شیرده معروف است به شیردهی زیاد اما واژگون کردن آن با یک لگد! به گمانم خانم بلقیس سلیمانی، که نمی شناسم‌شان و چیز دیگری هم ازشان نخوانده‌ام، با فصل آخر رمان و ضمائم آن، به عبارتی روی گاو نُه من شیرده را کم کردند! برای من بد هم نشد. حالا کمی فاصله می‌گیرم از رمان ایرانی. می روم سراغ در قند هندوانه براتیگان و مرگ در می‌زند از وودی آلن. راست‌اش این زمستان 4 رمان ایرانی خواندم. ماهی‌ها در شب می‌خوابند(سودابه اشرفی)، شالی به درازای جاده‌ی ابریشم(مهستی شاهرخی)، وقت تقصیر(محمدرضا کاتب) و همین آخری، بازی آخر بانو(بلقیس سلیمانی). کمی باید جرات و جسارت داشته باشم که فردای هشتم مارس بگویم که آثار خانم‌ها چنگی به دل نمی‌زد، اما وقت تقصیر به خوبی جبران تمام سرخوردگی‌های ادبی‌تان را خواهد نمود!

*فیلم‌های شرکت کننده و نامزد شده‌ی اسکار هیچ‌گاه چنگی به دلم نمی‌زنند، جسارت ندارند. نه این‌که نبینم‌شان. یا دوست‌شان نداشته باشم، اما در مقابل سینمای اروپا یا خود سینمای آلترناتیو امریکا( مثل کارهای جیم جارموش، هال هارتلی یا دیوید لینچ) چنگی به دل نمی‌زنند. ام‌سال فیلم کوهستان بروک‌بک(Brokeback mountain) برخلاف تصورم بسیار جسور بود و دیدن‌اش لذت‌بخش. کتمان نکنم که ابتدا برایم عشق دو کابوی گاوچران غیرقابل هضم بود. تو گویی کلاه مخملی‌های خودمان به اصطلاح گی بشوند! اما بعد صحنه‌های مختلف را که از تله‌ویزیون دوباره دیدم و دیالوگ‌ها را در ذهن‌ام مرور کردم، فقط زیبایی و عظمت عشق را دیدم حالا می‌خواهد به هم‌جنس باشد و یا غیر از آن. این را هم بگویم برای ذهن بسته و سنتی ما بسیار غیرقابل هضم است. اما هست. وجود دارد و می‌تواند زیبا هم باشد. راست‌اش هنوز معتقدم که آکادمی اسکار به عمد فیلم‌های جسور را با مضامینی که اخلاق تعریف شده را در جامعه‌ی سنتی امریکا زیرپا بگذارد، نادیده می‌گیرد و اهالی هالیوود هم جسارت ندارند، مگر این‌که کسی مثل آنگ‌لی از شرق دور(تایوان) قدم به محدوده‌ی ممنوع هالیوود بگذارد!

*آخری هم باز مربوط می‌شود به ینگه دنیا. نه! مربوط می‌شود به آدم‌هایی که بعد از دهه‌ی چهل زندگی تازه خودشان و جسم‌شان را پیدا می‌کنند. به نوعی زبان تن می‌رسند. برخلاف ما که از سی سالگی به بعد دردهای مختلف و تنبلی و سستی و خمودگی سراغ‌مان می‌آید، به عبارتی خود به استقبال‌شان می‌‌رویم. در اعترافاتی که مدونا لوئیس( Madonna Louis Veronica- 1958) در زمین رقص دارد(confessions on the dance floor)، لابد باورتان نمی‌شود که این لعبت سرخابی‌پوش، نزدیک به نیم قرن زندگی کرده! او با تک تک حرکات‌اش حرف می‌زند. اندام خود را به‌خوبی می‌شناسد و حرکت‌های تازه‌ای ابداع می‌کند. طراح رقص او می‌گوید که تقریبن هیچ حرکتی نیست که طراحی شود و مدونا نتواند از پس آن بربیاید(به نقل از مصاحبه‌ای از شبکه‌ی abc). این خصوصیت که شرقی‌ها هیچ‌وقت جسم را ارج نمی‌نهند، لابد نمی‌دانند که وقتی حافظ می‌گوید حجاب چهره‌ی جان می شود غبار تن‌ام ؛ این تن اشاره‌ای است استعاری به خودبینی و خودخواهی، تنبلی و سستی را هم‌راه آورده به نام تفکر و بی‌توجه‌ای به دنیا و جسم و لذت‌های آن... تفسیر نمی‌کنم اما بد نیست از میک جگر(Mick Jagger-1943) وُکالیست گروه معروف و با سابقه‌ی رولینگ‌استونز(Rolling stones) هم یاد کنم. همان که اندی وارهول جند پرتره از او را کشیده. بیش‌تر از نیم‌قرن عمر کرده و در کنسرت‌های زنده‌ای که برگزار می‌کند، پرجنب و جوش‌ترین و پرتحرک‌ترین خودش است. او هم انگار با تک تک ماهیچه‌های‌اش اخت است و با ‌آن‌ها حرف می‌زند. شاید رفاقت با جسم دیر سراغ ما می‌آید و دلیل‌اش هم این باشد که می‌دانیم چند صباحی بیش‌تر مهمان‌اش نیستیم. اما دم چه؟ همین لحظه که در آن‌ایم...

سپینود | March 9, 2006 06:05 PM
Comments

Carpe Dieme babe.....

Posted by: nilofar at March 9, 2006 06:25 PM

مدونا اعجوبه اي يه واقعا...

Posted by: 273k at March 9, 2006 07:37 PM

سلام
حرفهاتون رو قبول دارم .... مخصوصا اين اخري را ....
خوب به اين نكته اشاره كردين ... اشنايي با تن ...
اولين بار كه با اين بحث اشنا شدم 19 سالم بود و تو يه فيلم امريكايي متوجهش شدم .
فيلم ارماگدون ...
از اون موقع خيلي سعي كردم با جسمم و توانايي هاش اشنا بشم .
شايد رقاص خوبي نباشم ولي مي دونم چه جوري بايد حركت ها رو انجام داد .
توي تئاتر خيلي راحت مي تونم با بدنم بازي كنم .
در مورد تبليغات هم همينطور ... حرفتون رو قبول دارم ولي چون كتاب ها رو نخوندم نمي تونم نظر بدم .
و فيلم هاي نامزد اسكار ...
خيلي وقته يه فيلم اصيل نديدم ... ديروز فيلم شكلات رو كه چند وقت پيش خريدم براي دومين بار نگاه مي كردم . خيلي توش سعي شده بود اصالت يه فيلم رو داشته باشه ولي موفقيتش از نظر من كم بود .
بازيگرهاي خوب و نقش هاي مناسبي داشت ولي بازهم اون چيزي نبود كه من دلم مي خواد .
و در مورد اون فيلمي كه گفتين ... من نديدمش و نمي تونم در موردش نظر بدم .
تا بعد
حق نگهدارتون

Posted by: دختر خورشید at March 10, 2006 01:37 PM

اين تن اگر كم‌ تَنَدي راه دل‌م كم زََنَدي راه بُدي تا نبُدي اين‌همه[...] مرا
مولایِ بلخ همه اين‌ها را دارد...او بي‌آن‌كه زير يك‌خم بگيرد.هتاكي كند.هزال شود.خط‌شكني كند.همه هست و هيچ‌كدام نيست...همه اين‌ ستاره‌هايي كه زدي را در آن چند كلمه‌یِ دف‌دف‌ایِ بالا مي‌بينم...كه تو به زيبايي هرچه تمام‌تر نوشته‌اي‌شان...بي‌آن‌كه مانند من بابامرده هَشتك‌ات را پُشتك ‌كني... با قلم وارو مي‌زني؛ دور در جا مي‌زني و به ياد جواني‌ها take off مي‌روي...Lift off آبجي... (10...9...8...7...6...5...4...3...2...1...zero...Lift Off)...climax تا همان ستاره‌هایِ شب‌بویِ كويریِ خودمان...تا شب خاطره...هوایِ باراني...هرچند من دف‌ام پاره‌ شده و به ‌جاش با ضرباهنگ
Diff / vicious مي‌خوانم و مي‌نويسم.ماييم و هزار سودا...به كدامين سواد آبادي؟...نمي‌دانم...راه‌بلدم باش...خيرت از جوانیِ نداشته‌ت ببري...جاي‌ ما را هم شب عيدي سبز نمي‌كني، دست‌كم خالي نگه‌دار.يك سندلي هميشه در كلوزيوم‌ت آبجي هميشه رزرو نگه‌دار... نمي‌بيني كت و كول‌مان ورز آمده بس‌كه سرشانه گيرداديم با جماعت هزارلایِ tubeless ؟ طرف‌هایِ سينما آزادي به‌يادت خواهم بود...كنار «مترویِ سن‌ژقمن» در كُنام شيران و پلنگان...اي سه‌نقطه‌هایِ لعبتك من بياييد در غبار نور، diff برقصيم...پايه‌اي؟
CIAO BELLOW

Posted by: شميده at March 10, 2006 03:33 PM

اگر دل‌مان برای رفیقی بپکد چه؟ اگر بخواهیم کسی این اطراف باشد که یک‌هو داغ کند، گیر بدهد به خلایق، یک هو فوران کند بریزد آموزه‌هایش را بیرون یا که گاهی لوندی کند و ... چه؟ علی بود که می‌گفت هرکه کلمه‌ای مرا آموزد تا ابد بنده‌گی‌اش ... چه بود؟ جور درنمی‌آید انگار با دین آموخته‌ها، شرک می‌شود ولی بگذار بشود. ما مخلص جناب شمیده که بسیار آموخت.

Posted by: سپینود at March 10, 2006 05:32 PM

نميدونم جزو كدومشون بشم اما از ياد برا ها رو ترجيح مي دهم ( كه هر كاري ميكنم نميشه !!! ) دستم هم خوبه سلام مي رسونه . ممنون . اون فيلم رو هم كه اون روز صحبتش رو كرديم مشتاق ام كه ببينم . فعلن ...

Posted by: arnavaaz at March 10, 2006 06:05 PM

فيل... آره واقعا فيلم غريبي بود. هنوزم نمي تونم بگم چه جور فيلمي بود. ولي مي تونم بگم فيلم بود. و به قول شما از نوع سينمايي اش.بعدشم گفتين مدونا. مي شه يه چيز چرت بگم؟(خودم هم از اين حرفم خنده ام مي گيره) اين كه من باله رو ترجيح مي دم.

Posted by: ikar at March 10, 2006 07:17 PM

بعدشم...من خيلي دوس دارم با يه نفر در مورد اين فيل حرف بزنم. يكي كه يه چيزي بيشتر از من بدونه. مثلا بدونه فيل تو چه جور جاهايي زندگي مي كنه. چند تا گونه داه و از اين حرفا.

Posted by: ikar at March 10, 2006 07:19 PM

واي... مدونا رو ول كن، پينك رو بچسب. واي... پينك خداست.

Posted by: mehdi at March 10, 2006 11:15 PM

hi dear sepinood, i have started to write a story, which is a true story and i may need your help. i may have forgotten after 16 years, some details which your memory may come handy. i think you know where i am going with this! i have posted the first part, which is more of an introductory. cheers.

Posted by: m.reza eslami at March 11, 2006 01:13 AM

خداييش يك جاهايي از كارگرداني آنگ لي خيلي هاليووديه، قبول نداري؟ وگرنه عمرا به اين ادم ها پا بدن .... آنگ لي فيلم مزخرف هالك رو توي آمريكا و سه چهار تا ملودرام شديدا هاليوودي رو توي كشور خودش ساخت.

بعد وقتي من عشق اين فيلم رو با (با او حرف بزن) واقعا نمی توانم امتیاز خاصی بهش بدم ..... به نظرم کوهستان بروک بک یک فیلم تحت تاثیر موج سینمای روشنفکریِ غالب است ..... گی بودن الآن یک کم مده


راستی می تونی به همراه اتول و خان و یه دوربین هندی کم یه فیلم بسازی، مستند از همین صحنه های باحالی که میبینی ..... جالبه ها

Posted by: همشهری کاوه at March 11, 2006 01:32 AM

سپينود عزيز مي‌خواهم كمي به ياد روزگاران دور وراجي كنم...سليقه سليقه‌یِ خودت...چون فقط برایِ تو مي‌نويسم...پس ترجيح‌ش با خودت كه پاك‌ش كني يا نه...
مي‌خواهم به بهانه ستاره دوُم-ات كمي غر بزنم...
آباجي يادم بنداز اين كتاب‌هایِ ايرانيان را كه مي‌‌خري از جمله كتاب دوست خوب‌ام خانوم شاهرخي را از-ت بستانم...شايد كمي هم خانوم شاهرخي را به حساب رفاقت مشت‌ومالي داديم...از جايي‌كه آشنايي زيادي با خانوم شاهرخي دارم...در شرافت انساني‌ش ذره‌اي شك ندارم...اما چون نوشته‌شان را جز آن‌هايي كه آن‌لاين بوده نخوانده‌م قضاوت‌م نمي‌آيد...تا آن‌جا كه مي‌دانم اگر فضایِ مساعدي برایِ ايشان فراهم آورند( كه البته نيمي‌ش هم مقصر خودشان‌ند كه پاپي‌ش مي‌شوند و البته بدبختانه واكنشي مشابه هم نشان مي‌دهند) طنز خوبي دارند...ورنه جدي‌نويسي‌شان به دل من يكي كه نمي‌چسبد(خب بگو نچسبد به درك)...باور كن به‌همين دليل تا ام‌روز به تو دوست خوب‌م و يا ديگران نظري راجع اين رومان‌شان نداده‌م...جر و بحث‌ آن‌روزهایِ من نيز فقط در جواب پنبه‌زدن نابخردانه و از رویِ بي‌سوادیِ برخي بود( به صراحت مي‌نويسم حسين جاويد را از برخي فاك‌تور مي‌گيرم...چون هنوز باور دارم او اگر لولایِ آن در ِبه‌سویِ ادبيات‌ش از زنگاري شدن‌ مراقب باشد، از «برخي شدن» فاصله خواهد گرفت...فعلن كه مرز نشين ‌است)...نمي‌دانم چه‌گونه مي‌شود روماني كه پيش از انتشار، از لحاظ استاد رويايي هم گذشته ، نثر و زبان ولنگاري داشته باشد؟...بايد خواند كه من نخوانده‌م...سپينود عزيز تنها به يك دليل ساده بوده‌ است كه دوستي‌مان تا ام‌روز استوار مانده است...آن‌هم در اين‌است: كسي‌كه عشق را به شوریِ خون چشيده‌ست، نمي‌تواند نارفيق باشد...تو از معدود كساني هستي كه با عشق مي‌نويسي كه كم دست‌مريزاد ندارد...پس تا پایِ جان رفيق‌م با تو...و من هم كه خودت مي‌داني نويسنده‌یِ بي‌جيره و مواجب‌م...تا ام‌روز هم به همان دلايل درستي كه نوشتي، من نيز Irano-phobia دارم و ترجيح مي‌دهم پول‌م را برایِ عشق‌م به آتش بكشم.پس نوشته‌هایِ نويسنده‌هایِ وطني را بي‌‌خيال مي‌شوم كه بدجوري بر من موج منفي مي‌فرستند...چه دوست باشد چه نارفيق
(تا ام‌روز «دُژ-من» نداشته‌م بحمدلله)...بي‌تعارف...زن و مرد هم ندارد سپينودم...كم مزخرف نمي‌نويسند...نوشتن بي‌رنج، همين مصايب را هم دارد...هنوز ميان مجازي‌نويسان نديده‌م نويسنده‌یِ تمام‌وقت و عاشقي مانند خالد رسول‌پور كه سر و جان‌م فدایِ او باد(در رفاقت و شرافت كه كم نمي‌گذارد اين بابا)...ذهن و زبان‌ش را ببين؟...بارها شده از دقت و كاوش‌گري‌ش انگشت به دهان گزيده‌م...كسي‌كه جنگ و صلح تولستویِ كبير را دو سه روزه آن‌هم عميق بخواند بدان نبوغ‌ش ديگر خاكي نيست...سر-اش به تاق افلاك مي‌سايد...از ميان نويسنده‌گان مجازي‌نويس نديده‌م هم‌چون فروغ كشاورز(خاتون مگس‌ها) با آن نرمایِ قلم و شوخ و طراوت...بي‌اغراق مي‌نويسم (چون هنوز خيلي‌ها به گمان‌شان شوخي مي‌كنم) بعدتر خواهند ديد او چه‌ظرافت‌هايي دارد...پر از خيال‌سازي‌ست اين بانویِ مينياتوریی ِ ما...دست‌اش را بارها به دوستي فشرده‌م...سپينودم ترجيح مي‌دهم رفقاي‌م را اين‌گونه سَرَند كنم...وگرنه ويت‌كنگ كافه‌نشين(به تعبير جاودان‌ ياد گلسرخي) كم نداريم...مي‌توان، به آيين سرخ‌پوستي ، چون خيلي‌ها(مي‌داني‌كه: «خيلي» و «خالي» هم‌ريشه‌اند پس اعتباري به هيچ‌كدام نيست) چپق‌اي‌ باشان دود كرد( كه اين يك چپق نيست) و رفيق شد.درست‌است كه زمان را سال‌ها پيش به حراج گاييدم و رفت كه رفت...به‌جاش اين شميده‌خان فاستوس‌صفت شقيقه‌‌اي نقره‌اي كرد ام‌روز به پوچي و از خويش لَش ِولنگاري جاگذاشت ، معطل كفن جوشن‌كبيري! درست است ،حالا، علي مانده و حوض نقره‌اي‌ش كه «هاجستيم»‌اش ديگر وانجستيد...اما سپينودم يك‌چيز را مطمئن‌م، هنوز شرافت‌م را دوست مي‌دارم...پس اگر تقسيم‌ش كنم به دو سه دوست آيا كافي نيست؟

Posted by: شميده at March 11, 2006 02:33 AM

در مورد مطلب آخرتان بايد گفت روانشناسان معتقدند از 32 تا 40 سالگي انسان دچار بحران پيري ميشود.ترس از مرگ و پيري.منكه خيلي وقته دچارشم.با يه چيزي شبيه داستان به روزم.

Posted by: مهدي اسماعيلي at March 11, 2006 11:26 AM

سلام سپينود عزيز. درباره كتاب بازي آخر بانو كاملا با تو موافقم و تمام لذتي كه دويست صفحه اول رمان برده بودم با فصل هاي پاياني از بين رفت. صبا رو ببوس. قربانت يوسف

Posted by: تادانه at March 12, 2006 02:04 PM

وقتي از هماهنگي تك تك ماهيچه ها حرف ميزني اگر از استيون تايلر باباي ليو تايلر خواننده ارو سميت ياد نكني كه با عضلات و حتي پلكهايش چه ميكند كم لطفي كرده اي گرچه حالا كمي پير شده بنده خدا اما هنوز سرپاست /
- آخ مدونا ! شنيدم امروز مردي ديگر متولد شده / نظرت چيست ؟
نمي شود از تن و روان گفت و يادي از كوندراي عزيز نكرد ...

Posted by: محمد جعفرپور رودگلی at March 12, 2006 10:25 PM

سپینود عزیز آمدم ضمن احوال پرسی و عرض ارادت پیامی برایت بگذارم. بحثی در رابطه با خرید کتاب و کتابخوانی در گاه نگار بامداد پگاه شروع کرده ایم خوشحال میشویم اگر شماهم درین بحث و نظر سنجی شرکت نمایید . اینهم آدرس بامداد پگاه http://bamdadepegah.blogfa.com
با صمیمانه ترین درود ها
فریدون

Posted by: Fridoun at March 13, 2006 02:02 AM

salam. khoshhalam ke bad az modati belakhareh inja ro dobareh khoondam. daghdagheh ha o delmashghooli haye ashena. hamisheh khosh bashi va dar panahe khoda.

Posted by: no body at March 13, 2006 01:29 PM

سلام و تشكر و

Posted by: نوشتن؛ همين و تمام at March 14, 2006 11:18 AM

درود/ ديشب دوباره چك كردم رسيده مي بخشيد جواب خواهم داد فكر نكنم نيازي به آدرس باشه به هر حال ممنون/

Posted by: sora at March 15, 2006 06:08 PM

سلام! منو که یادتون میاد؟ خوب امسال فرهنگی رو توی یه پست کوتاه جمع کردین.صبا هم که قربونش برم.گفته بودی پس کو شعرای خودت. یه کار زدم رو وبلاگ که اتفاقا پر خرده روایته و نیاز مند راهنمایی شما داستان نویسا.پیشاپیش سال خوب داشته باشی!

Posted by: سعید بی نیاز at March 16, 2006 12:19 PM

سلام سپينود جون. زه زدن هاي باقي مانده ي سال 84 ، خيلي به من حس خوبي داد. اينايي كه نوشتي به دل آدم ميشينه.

Posted by: ziba at March 16, 2006 03:11 PM

pishapish eid norooz mobarak bad .....

Posted by: nilofar at March 19, 2006 02:16 AM

سال نو مبارک ...

Posted by: sigh at March 19, 2006 05:45 PM

سال نو مبارك با اميد بهترين ها

Posted by: sora at March 21, 2006 12:28 AM

سال نو، عید نو ، بهار نو مبارک. به اون شعر سگی نگاهی بنداز دلم می‌خواد نظرتونو بدونم. ممنون.

Posted by: علی چی at March 21, 2006 01:58 AM

سال نو، عید نو ، بهار نو مبارک. به اون شعر سگی نگاهی بنداز دلم می‌خواد نظرتونو بدونم. ممنون.

Posted by: علی چی at March 21, 2006 01:59 AM

سری به ما نمیزنی؟ قسمت سوم داستان رو هم نوشتم

Posted by: m.reza eslami at March 22, 2006 07:36 PM