خیلی خوشحالم که باز شب را بیدارم! نذر کردهام این شب عزیز را تا صبح بیدار بمانم و از زنده بودنام دفاع کنم. نه مثل علی که آن روز تا بناگوشاش سرخ شد و از پایاننامهاش دفاع نکرد و تمام مدت گفت نمیدانم. این عدم قطعیت هم کمکماک دارد بیماریای اپیدمی میشود. بله عرض میکردم. امشب سر آن دارم که خیلی حرف بزنم. نسیمی خنک از باقیِ نفسهای آخر زمستان میخورد به پرو پا و مرضیه که میخواند و پکهای عمیق و از سر لذت و اندکی تب که نه از سر اتفاق، لذتبخش است و این بیخودی را دو چندان میکند. گرچه که این زمستانها دخلی به زمستانهای قدیم ندارند. یعنی که هیچچیز آن قدیمها نمیشود. خیابان فرهنگ و میدان شاپور، آجرهای بهمنی، گلدانهای شمعدانی، رادیوی قدیمی که پارچهای زردوزی شده جای بلندگوهایش بود و دگمههایی داشت که با فشار دگمهی دیگر بالا میپرید و هیچوقت دوتا دگمه را نمیتوانستی با هم فشار بدهی وگرنه پشتدستی میخوردی از پدربزرگ. یا تلهویزیونی که در داشت. مثل در کمد. درش را که باز میکردی و دگمهاش را می زدی کلی طول میکشید تا یک نقطه روشن آن تهتهها بیاید و آرام آرام بزرگ شود. و تو تمام این مدت صبور بودی. دامن کمرکشدار دختر همسایه که با هم تویش رفتیم و این اولین دکتربازی بود! کتابهای عمو مسعود. پشت جین ایر قدیمی و کاهی نوشته بود که خیلی رویش اثر گذاشته. و کویر شریعتی و دنیایی که توی آن کتابخانه بود و تو باید جمعه به جمعه صبر میکردی تا کشفاش کنی.سرپایی اتوفوکو و صابونهایی که به آنها در نوشابه میچسباندند تا به آهنربای جاصابونی بچسبد. بوی سوغاتیهایی که از بندرعباس و مکه و سوریه میآوردند.شلوارهای پاچهگشاد و دمخطهای بناگوش بابا توی عکسی که روی سر مامان پوستیژ بود.
من "یادآور" هستم. برادرم "ازیادبر". شاید این خاصیت پیری و بالا رفتن سن است که آدم افسوس گذشته را میخورد. یا شاید هم چون زندگی موفقی نداشته. یا به رویاهایش نرسیده.یا چه میدانم یک چیزی که گذشته را از حال و آینده برجستهتر و باارزشتر میکند. توی داستانوارهی قبلی(که اقبال زیادی به آن شد!) جایی متوقف شدم و داستان شد داستانواره، که خودم هم ندانستم خوب است صدا فراموش شود و سکوت جایگزین ابدیاش یا باید یاد و خاطرهی صدا را زنده نگهداشت. بعد دیدم این چه فایدهای برای نوزاد و کودکی که آیندهای بدون صدا پیشرویش هست، دارد؟ یعنی اینکه خودم هم گیر کردم بین "یادآورها" و "ازیادبرها" و نتیجهاش شد اینکه گیر کردم میان داستان! پس اسمش را گذاشتم داستانواره و آخرش را همآوردم، مثل خمیر نان، و حالا دارم زندهزنده، و خامخام(کجایی پونه؟!) از خودم و مقام مولف دفاع میکنم.
واقعن من اگر هزاران بار از حاجیآقا آکتورسینما، یا تئاتر لالهزار یا کوچهبرلن و اتو ذغالیهای قدیم بگویم برای جوان بیست و سه چهار ساله، چه توفیری دارد؟ از صدای مخملین بنان و مرضیه یا آن خانمی که توی گلهای رنگآرنگ قبل از هر آهنگ شعر دکلمه میکند؟ یا از ریسه رفتنهامان موقع دیدن لورل و هاردی و چارلیچاپلین؟(که حالا تا پخش میشود کانال تلهویزیون هم همزمان عوض می شود!) بحث امروز گلوبالیزاسیون، اتماسیون، اقتصاد جهانی و پسافلان و پسِ پسِ بیسار است. عاجزانه میگویم که من هم میخواهم از اینها سردربیاورم اما کمی دیر است و مغزم بیشتر از این نمیکشد. راستاش را هم بگویم کمی تنبلم. دلم میخواهد آرامشم باشد و موسیقی و همین نسیم و پُکی و پِکی و نوشتن داستان در همین حد. خب واضح است که "یادآور"ها برای من امکانات بیشتری فراهم میکنند و آبم بیشتر با ایشان در یک جوی میرود تا با "ازیادبر"ها.
تب دارم و شاید هذیان میگویم. این گویش بیتعقل را هم دوست دارم. اما میترسم که کم کم به ضرر خودم تمام شود! فقط بگویم که من این مرگ مولف را هم مثل همان تفنگ چخوف قبول ندارم. حالا میخواهد بعضی بدشان بیاید بعضی نه. خب عقیده است. نه؟
این واژه "یادآور" چقدر قشنگ بود. راستش دوستان من سالهاست به من میگویند " پیرمردی که از جنگ جهانی دوم زنده برگشته!" چون اصولا از دیروز زودتر راحت نیستم حرف بزنم و هر خاطره قدیمی حتی کمی جالب را ظاهرا حداقل بیست بار تعریف میکنم در سال! )خودم نمیدانم راست میگویند یا نه.) بههرحال، این "یادآر" آن قدر واژه قشنگی است که با اجازه قرضش میگیرم و به دوستانم یادش میدهم که از شر آن جمله پیرمرددار خلاص شوم. البته هنوز به پیری نرسیدهام و راستش خودم هنوز نتوانستهام این دو دستی چسبیدن به هر چیزی از دیروز دیرتر را برای خودم توضجیه کنم و توضیح بدهم. بههرحال این یادداشتتان حسابی سرحالم آورد. خیابان فرهنگ را بلد نیستم، اما حیاط و حوض و آجر بهمنی و یاس رازقی و تلویزیون در دار و کش رفتن نوارهای پوران و کورس سرهنگزاده از دست برادر بزرگه که رویش اندی ضبط نکند و یواشکی خواندن هدایتهای بابابزرگ را هنوز به خاطر دارم. اینجا را که خواندم خاطره یک سال پشت کنکوری و سال اول داشنگاه برایم زنده شد که دربهدر نوارهای خوشصدا میگشتم تا آرشیو ناقص شده مامان کامل شود و با هم بنشینیم و هقهق گریه کنیم پای صدای کورس و مرضیه. خلاصه اینکه الآن دستم را ول کنم به نوشتن دیگر غیرقابل کنترل میشوم باز مثل همیشه که هر چه قبل از دیروز به یادم میآید و یواشکی لبخندم میآید روی صورتم؛ آن وقت احتمالا خودتان مجبور میشوید بیاندازیدم بیرون!!! پس بهتر است آبروداری کنم. اما چقدر آن آرامشی که گفتید را صبح تا شب آرزو میکنم. صادقانه بگویم، مدتهاست حاضرم یک ماه با آرامش تمام و کنار یک باغچه و با خنده و شادی و دوستان خوب و موسیقی بینظیر و شراب خوب و سیگار مرغوب و متنهای شاهکار و همین جور چیزهای خوب بگذرانم، بعد آخر یک ماه سرم را بگذارم با خیال راحت بمیرم. فعلا که چپیدهام توی چاردیواریام و سعی میکنم هر چه بیشتر از نفوذ هوای دودگرفته بیرون جلوگیری کنم./ راستی! چه جالب... فکر کنم آخرین باری که اینجا یادداشت نوشتم، پای همان یادداشت چخوفتان بود. آن دفعه نشستم و برای همان تفنگ برشت یا چخوف (خب!من اصلش تئاتری بودم. به ما تئاتریها می گفتند برشت گفته تفنگ حتما باید لیک کند. از رفقای ادبیاتی پرسیدم، یکی تائید و تاکید کرد چخوف کبیر گفته. خلاصه من در آن داستان هر دو را گرفتم که مرزنشینیام را هم رعایت کرده باشم. ) بله! آن دفعه نشستم و داستانی نوشتم و میچواستم برایتان بفرستم که فراموش کردم. حالا یادم آمد باز. اگر بشود میگذارم توی صفحهام حتما. / آرزو میکنم شاد باشید و سرخوش. ببخشید که طولانی شد. حس عجیبی داشتم برای نوشتنشان. آرزو میکنم که سرخوش باشید و پیروز همیشه.
درود
چيزي جز اينكه بگم مثل هميشه نوشته شما رو دوست داشتم ندارم. من تا حالا نوشته هاي خودم رو جز به كسايي كه از نزديك ميشناسمشون ندادم گاهي هم توي وبلاگ خودم. اما نمي دونم چرا وقتي متن شما رو خوندم ياد نوشته زيرم افتادم. به هر حال اين هديه اي از طرف من به شما اميدورام نظرتون رو بعدا دربارش بدونم.
نگاهی به دور دست ها
آينده يعني رويتي از ساحل به افق، عظمتي بي كران و جلالي بي همتا، آرامشش به همان اندازه زيباست، كه خروشش، سهمناك و مهيب، آيا هيچ شده كنار ساحل بنشيني و به دريا بنگري؟!
نزديك ساحل حتي در بهترين شرايط مواج است و بي تاب. اما آنجا كه به افق نزديك مي شود آن چنان بكر و آرام است كه گويي نقاش طبيعت هيچ عنصري را به اين مكان اختصاص نداده، آري دلفريب است و زيبا.
مي خواهي هر طور كه شده به آنجا برسي، دل به دريا مي زني، مي روي، تا آينده را، آرامش را و شايد نتيجه اين رفتن را در آن آبي آرام بيابي.
مي روي و مي روي و مي روي ...، اما هيچ شده بخواهي برگردي و به ساحل بنگري؟
نه، نه چرا كه اين امواج آنقدر خسته و رنجورت كرده كه درد اين رفتن و رنج اين راه را تنها تحقق آرزوهايت التيام مي بخشد.
اكنون رسيده اي به آن آبي اي كه در ساحل دور از هر موجي آن را يافته بودي، حال كه دريافتي تمام آرزوهايت جز اوهامي بيش نبود و آينده را آنچنان كه مي پنداشتي نيافتي برمي گردي و نگاهي به ساحل مي اندازي، همان آرامشي را كه در آينده ديده بودي در گذشته و نزديك ساحل مي بيني.
آري اين است نگاهي به دور دست ها، از ساحل به افق، هميشه فردا را زيباتر مي بينيم و نيز امروز را در حسرت ديروز و به اميد رسيدن به آرامش فردا سپري مي كنيم.
فكر مي كنم چخوف داره با اون تفنگ لعنتي اش همه رو ترور مي كنه. باز خوبه شما زنده موندين!
سلام / ميگم اگه شاپور و فرهنگ بودين هم محلي در اومديم / تقريباَ تو مايه هاي كف دست ميشناسم اونجاهارو ( شد مثه كليمانجارو ) / ميگم حالا درسته ما يه كم جوجه ايم اما اگه شما از پوران و بديع زاده و بنان و تو اين مايه ها بگين همچين غريبه هم نيستيم ( نسل ما كه همه جور آرشيو بازي كرده - خب اينم روش / اين روزا هر چيو اراده كني دو روزه كلكسيونري - به خاطر همين فك كنم مرگ مولفم كم كم مثه همين از دست رفتن ارزشها و يا انتقالشون قبول كني / خواه نا خواه اتفاقاتي داره ميفته كه ما ظاهراَ مسئولش نيستيم اما تبعاتش به ما نهيب مي زنه ) / ...
چقدر چرت و پرت نوشتی. هرکی اسم هر نوشته ای رو بذاره نوشته و خودش هم نویسنده بهتر از این در نمیاد. همه چی میگی بعد میگی هذیون بود. خوبه خودت هم معترفی.
من چيكار كردم كه بخواي با نفرت از من انتقاد كني؟؟ اصلا نمي فهمم سپينود نقد جملات بي معنايي كه به اسم نظر گذاشته ميشه به نظر تو گناهي نابخشودنيست تازه بدون اينكه از كسي اسم برده بشه. به نظر من اينكار به نوعي دلجويي از نويسندگان آن داستان ها بود كه با نظراتي دري وري مواجه شده اند. ضمنا رابطه اي كه به خاطر انتقاد بخواد به هم بريزه بذار بريزه. خب خود من هم اصلا مهم نباشم مساله اي نيست. به نظر تو بايد لال شد و اصلا از فضاي كامنت و كامنت گذاري انتقاد نكرد. اين بود آن وبلاگستان و دنياي مجازي كه ما مي شناختيم. نه سپينود. اتفاقا بدترين چيز را عليه من استفاده كردي. هيچ حربه اي بدتر از نوشته خودت عليه ات نيست. با چماق خودم خودم را مي زني. اما من آنجا نگفتم در مقابل حماقت بايد ساكت نشست و هر چرندي را تحويل گرفت و هر ملغمه اي را نظر و نقد دانست. براي ما پرشين بلاگ امكان دانستن تعداد بازديدكننده ها را فراهم كرده ديگر چه غم!...از دوست بپرسيد چرا مي شكند.
سپینود کسی از تو تعریف و تمجید نخواسته. یک لحظه توجه کن. هیچکدوم از اونایی که نظر گذاشتن رفتگر یا بقال ( به فرض احمق بودن این دو صنف که من مطمئن نیستم) نیستند. همه شان ادعای ادبی خفه ی شان کرده. بعد این جریان ایرانی ها خرند دیگه چیه؟ اصلا مرا با نقد ایرانی ها چکار؟ مگه من تافته ی جدا بافته ام. آیا به نظر تو جملات آنها بی معنا نیستند؟ آیا به نظر تو یکی از این نظرات فایده ای هم دارد؟ چرا از این طرف نگاه نمی کنی؟ نویسنده ای که هر روز می رود ببیند دیگران چه نظری به داستانش داده اند سزاوار هر چرتیست؟ آره؟؟ آیا فارسی حرف زدن و نوشتن اینقدر سخت است که با کلمات قلنبه سلنبه باید آن را بیاراییم؟ من اصلا نمی گویم که خدایم یا اشتباه نمی کنم. من هنوز یادم نرفته که غلط املایی مجموعه داستانم را تو به من گوشزد کردی که سواد من نرسیده بود. ولی این جماعتی که هر کدام برای نوشتن نظریه دارند هیچکدام آدم های بی ادعایی نیستند. به هرحال کاریکاتور را هنوز هم بسیاری مسخره کردن می دانند. ممنون از تذکرت
سلام.مدتي وبلاگت باز نمي شد.ازت بي خبر بودم. متاسفم كه ديدم در غم عزيز از دست رفته اي هستي. وقت نداشتم وبلاگت را بخونم. سرگرم اسباب كشي ام. و حال روحيم اصلا خوب نيست. دوست دارم ببينمت. چون فكر مي كنم فقط تو با اون ذهن باز و روحيه شجاعانه ات مي توني كمكم كني
حظ کردم. خوشم نیامد٬ ها!! حظ کردم !!
من هم هنوز با اين يادگارهاي كودكيم حال ميكنم. معناي دعواهايي را كه فقط و فقط به دليل پيچيدهتر شدن بيهودهي آدمهاست و نامهاي مختلف و دهنپركن به خود ميگيرد نميفهمم. راستي، يكي از نزديكترين دوستانم هممحلي شما در خيابان فرهنگ است. محل نوستالژيكي است!
سلام سپينود جان... جالب مي شه وقتي يه مولف مرده وا ميسته رو به روي يه مولف زنده . تو چشاش زل مي زنه و مي گه: كارتون درسته ... خيلي ام درسته
آخ که این تلویزیون ها چقدر روی اعصاب بودند، یه ربع طول می کشید روشن بشه. اولش همه ضد نور بودن، بعد فکر می کردی شبه، بعد یک دفعه می دیدی صبح شده ..... پروسه خفنی رو طی می کرد، جون می کند ها
من یه سوال اساسی دارم، چرا در مورد مساله مهمی به اسم دکتر بازی که شما )نویسنده محترم( توی متنتون بهش اشاره کردید کسی توی کامنتا چیزی نگفته. حالا از این تلویزیون مبلی ها شاید همه نداشته باشن ولی دکتربازی که دیگه امکانات و تکنولوژی نمی خواد، همون آقاهه که اون اول کامنت گذاشته هم حتما توی جنگ جهانی از این کارا کرده. برای من جالب بود که شما با دامن دکتربازی می کردین، خوبیش اینه که دختر بودین دیگه، ولی ما پسر بودیم و نمی تونستیم توی دامن قایم بشیم، برای همین همه کارامون رو و تابلو بود، از خدا که پنهون نیست، از بنده خدا هم پنهون نباشه: چند بار هم حسابی ضایع شدیم. اگه وودی آلن ایرانی بود از دکتربازی یه فیلم می ساخت، حیف نمی شه وگرنه خودم هم ÷ایه بودم این کارو بکنم.
در ÷ایان یک تقاضی آلنی هم داشتم: لطفا در مورد آمپول بازی بیشتر بنویسید
چه عالم زيبائي چه حس آشنائي چه لمس مشتركي بود توي اين يادواره ي ياد آور . صداي ركابهاي زنگ خورده ي دوچرخه و آواز آشناي آآآي لاحاف دوزي و آرام به خواب ميروم در رخوت آواي كماني كه پنبه هاي بچه گي ام راميزند.......نوشته هات رو دوست دارم.
عجب!دكتر بازي...يادآور شدم واقعا!...ما زير پايه كولر چادر مي بستيم مطب درس مي كرديم...مطب مون هميشه تابسونا سقفش آب مي داد...دور و برشم پر گل و بلبل بود...هنوزم اونا سر جاشه هنوزم اگه يه چادر گل منگلي بردارم ببندم دور پايه كولر ميشه عين قديما...فقط منم كه تغيير كردم...آخي هي...دلم گرفت!
سپینود جان یه دو سالی میشه که سر بهت نزدم شاید چند بار اون اولا که نمیدونم کی بود ولی خیلی دور نبود امدم اینجا یادمه یه مدت هم بهت لینک دادم که حالا هم یادم نیست لینکت هست یا نه
به هر حال امشب داره یه اسمایی از وبلاگایی که برای اولین بار خوندمشون و شروع کردم به نوشتن یادم میاد که سعی میکنم یه جوری پیداشون کنم
راستی پدر جان(یادم نمی اید پدر جان بودی یا مادر جان-هرچند پدر جان بیشتر به ظاهر وبلاگت و نه به اسم وبلاگت میخورد)این موسیقی که این پایینه چرا لوپ نمیشه خب یه بدبختی مثل من تا میاد یکم حس بگیره که چرتش پاره میشه
متشکرم و شرمنده که انقدر زیاد شد
درود/ برخي وقتها كه نگاه مي كنم مي بينم كه چند سالي مي شود كه دارم به ياد مي اورم ياد ياد ياد شايد راست مي گويي خلوت پيدا كرده ايم؟ نمي دانم. چه خوب مي شد كه برخي چيزها از ياد بروند آن ته ها و ديگر بالا نياييند به اين زودي ها.گاهي چه زود مي گذرد و گاه چه دير/ موفق باشيد
زماني دعا كردم برخي حوادث گذشته چنان از يادم برود كه انگار هرگز اتفاق نيافتاده اند.مستجاب شد اما حالا مي بينم تمام شنيده ها و ديده هاي گذشته غير از همان رنجها را از ياد برده ام.... لذتي كه موقع خواندن افكارت به من دست مي دهد را دوست دارم من مخاطب را كه مثل اهنربا جذب مي كني و ساعتها و روزها به واژه هايت فكر مي كنم ...براي انهايي كه تيغ تيز انتقاد حاسدانه شان را برايت كشيده اند تنها مي توان گفت : قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس...دوستدارت و با احترام.
كاوه يزيدتو عشقه ( چشمك ) ميگم هنرپيشه نمي خواي ؟!!! اتفاقاَ داشتم بد آموزي پدرو آلمودوار رو نيگا ميكردم از اين پسره كه اسمش يادم ميره هي كلي حرصم گرفت / آخه بي حيا ! اين چه فيلميه بازي كردي ؟ آمپول بازي تو اين سن ديگه واقعاَ تابلوئه / بيخود نيست كاوه انتخاب سومش اين فيلمه / اي پدر سوخته ...
سلام دوست عزيز در يكي از پست هايت در مورد غلاحسين ساعدي نوشته بودي . من هم چنين ايده اي داشتم . وبلاگ غلامحسين ساعدي شناسي را به صورت ازمايشي راه انداخته ام تا بعدا به صورت كامل تري به اطلاع رساني از غلامحسين ساعدي بپردازد.
www.khersmm.persianblog.com
www.khersmm.blgfa.com
سلام
خوشحالم كه به وبلاگتون بيشتر سر مي زنيد .
من هم در مورد مرگ مولف باشما موافقم ... در مورد اين مسئله به اندازه ي كافي بحث شده ...
تا بعد حق نگهدارتون
خدا....تو.بوی نور می دهی.و روحت.رنگ آبی دریاست.چزاغانی است دلت.از بس.تازه تازه ترانه عشق می سرایی.....
خدا....تو.بوی نور می دهی.و روحت.رنگ آبی دریاست.چراغانی است دلت.از بس.تازه تازه ترانه عشق می سرایی.....
مثل هميشه رئال. متين و كامل.با چند تا نيمه داستان به زورم.
سلام این علی چی نامراد! انشعاب کرد رفت با زندهرودیا روهم ریخت! خودش روش نشد بیاد گفت به سپینودم سلام برسون بگو اونجا یسری
بما بزنه. وبلاگشم اینه:
http://weblog.zendehrood.com/alichi
اما من فكر مي كنم تو خيلي چيزها را قبول داري... اين طور نيست؟
سلام اس او اس ! که بدجوری گیرکردم! حالا كه كار به اينجا كشيد گفتم برم سراغ ي دوست قديمي. فکرنمیکردم یاسبابکشی ساده اینقد دردسر داشته باشه. میبینم همه ازت کمک میخوان. خوب، کاری به سن وسال نداره. تورو منم قبول دارم اینه که به سبک کاتولیکها اول اعتراف، اونم نه اون دستهشون که میرن پشت پرده، بعدشم راهنمائی؛ اعتراف به گناه آدمو سبک میکنه. خلاصه بگم همینجوری هوس کرده بودم، زورم که به بقیه نمیرسه، بیام و خودمو سه چهار قسمت کنم تا بتونم بقول اصفهانیا باخودم بزوکم. شدم علیچی و مریمی که از تو رمان تجربه که چاپ نشد و پس فرستاده شد کشیده بودمشون بیرون سبزعلی هم از یداستان دیگه به اسم شاخ غول‘ انچوچک هم بعد از یحادثه نامبارک تاریخی از تو ذهنم پرید بیرون. هالهخانمو که میشناسی؟ یکامنت گذاشته که مطلب مریمی خیلی بامزه و جالب بود ولی بهتره هرکی یوبلاگ داشته باشه تا زحمت شما کمتر بشه. ولی میدونم زحمتم بیشتر میشه. خوب، سپینود عزیز حالا که کار خراب شده میفرمائید چه کار کنم؟! لابد میگی ای علی چی نامراد! شده دیگه. اس او اس لطفأ!