... و اینک من هر روزه تا انقضای عالم همراه شما میباشم.
(انجیل متّا، آخرین آیه)
خیابانها خیس تاریکیاند. نه! خیس ِباران و تاریکی. فرقی نمیکند. باران و شب هر دو خوباند. اصلن انگار شبِ خیس، آبستن عشق است. آرام میرانم. چراغ بنزین چشمام را اذیّت میکند. و موسیقی. همیشه، هروقت بوی بنزین میآید با ولع سر میکشماش.(هوســـــــــــــــــ س، تو دلم پا نمیذاره هوســــــــــ بَ د تو جایی نداره هو...) یاد نیلوفر میافتم. یاد خندههامان. یاد شرایط خاصی که همیشه میآید اینجا. یکبار انتخابات، یکبار جدایی من، یک بار ثبتنام دانشگاه...هرشب میگویم با خودم باید امشب نامهای برایاش بنویسم. و نمینویسم. بوق میپراندم. باز دودل میشوم. خودم یا کارگر پمپ بنزین؟ پیاده میشوم. در باک را میزنم. دستگیره پمپ را که بر میدارم یاد آقای میم میافتم. چهقدر از من دور شده. راستی آقای میم کجاست؟ آقای میم من پیدا شده! خندهام میگیرد که مرد بنزینی لوله را از دستام میقاپد.« ممنون. خودم میزنم» نگاه به سرتاپایم میکند. «بیشین آبجی. سردت میشه» مینشینم. جان میگیرد انگار طفلکی. پرگاز که میروم میجهد. شریعتی خلوت است. میگذارم خلاص برود. زنگ میزند... نگرانی خوب است. خوب است کسی نگرانت باشد. خوب است کسی باشد که حسادت کند. خوب است، اینهایی که همه زمانی بد بود.
(وقتی که جای خنده غم، می شینه روی لبام، تشنهی نوازشم، خسته از خستهگیام)
باران تندتر میشود. زیر لب زمزمه میکنم. صدایم بلندتر میشود. بلندتر. باران تندتر. تندتر.نزدیک خانه میرسم. نه نمیشود. خانه راضیام نمیکند.«گازشو بگیر» اتوبان نیاوران است، صیادشیرازی یا چه کوفتی است. هرچه هست تویاش که میافتم دیگر چشمام عقربه سرعتسنج را نمیبیند. زمانی با یک طفلکی دیگر لباسها و وسایل شخصیام را خِرکش میکردم و با دندهسنگین به خانهی پدری میبردم. توی همین بزرگراه بود. مثل زنی که موهایش را باز کند و توی باد و باران بدود و داد بزند. میگویم زن چون...شاید چون خوشبختانه من زنام. دیگر اسم فروغ را هم نمیشود آورد. زمانی کفر بود و جرم. حالا... لقلقهی دهان هرکس و ناکس، مثل خود من لابد.
(تو میتونی غمامو خاک کنی، گونههای خیسمو پاک کنی، تو میتونی دلمو شاد کنی، منو از درد و غم آزاد کنی)
سه، چهار ماه پیش بود. هر شب با این آهنگ میخوابیدم و توی عالم مجازی خودم بودم. این جسارت از کجا در من دوباره پیدا شد. همان جسارتی که با آن سوتزنان میدویدم وسط میدان تجریش و مردم هم به دنبالم! جسارت دوازده شب توی خیابان بودن، زیر باران خواندن و سیگاری آتش زدن.
(تویی که مسبب لذت دقایقی، به تن مردهی من، تو میتونی جون بدی، به رگای خشک من، قطره قطره خون بدی)
و کسی را صدا بزنم. هرچه هست از جنس همانهاست که تا چندی پیش بد بود و حالا خوب است. چه کیفیتی است؟ همه را دوست داشته باشم و بخواهم که همه را ببوسم. آنی که آمده ناسزا داده یا آنی که خیلی وقت است کنارش گذاشتم. آنی که مدام قضاوتاش میکردم. آنهایی که دودوزه بازی کردند. آنهایی که مدتی بودند و حالا به هر بهانه رفتند. آن که دلش خوش است به چیزی که نباید باشد یا آنکه دست توی جیب کسی کرده.
(وقتی که شب میرسه، آسمون سیاه میشه، غم و غصه تو دلم، قد یه دنیا میشه
وقتی که دستای تو، خونهمون در میزنه، دل من پشت دیوار، از خوشی پرپر میزنه)
خدایا خدایا میخواهم که یک امشبات را از خوشی اشک بریزم. میخواهم عریان شوم و بدوم توی کوهها به دنبالت و پایات را ببوسم. پایی که همیشه فکر میکردم روی قلّهی یکی از کوههایی است که صبحها تارهای طلایی خورشید ازشان آویزان میشود.
همیشه حالتهای مختلفی را برای تقدیر و سرنوشت آدمها، خیال میبافتم. یکی عروسکهای خیمهشببازی بود که کسی نخ آنها را راه میبرد به سویی، به کسی، به حالتی؛ یکی دیگر، مهرههای شطرنج بود که یک یا دو نفر با آنها بازی میکردند و سرنوشت و تقدیر آن مهره دستشان بود، دیگر رویایم این بود که در کارگاهی بزرگ قالیهای تقدیر همهی انسانها بافته میشوند. انگار هم که مال من به رج آخر رسیده. قالی تمام میشود و میاندازندش روی زمین، بعد که گرد و خاک خوابید، تازه طرحاش را میبینی. کسی چه میداند شاید آن لحظه دست تو در دستانم بود. شاید هم نشستیم بر روی آن قالی و رفتیم تا هر جا که بخواهیم...
(تو میتونی ...)
چنتهام خالیتر از همیشه است حالا. خوشحالم. هرچه بارم سبکتر باشد میتوانم بیشتر از تو، پُرش کنم.
شکر.
سلام. سيال بود و خواندني. بعد از خواندنش با خودم گفتم شك ندارم سپينود روزي روزگاري حسرت همين روزهايش را هم خواهد خورد. ابن الوقت باش رفيق. از لحظاتت از اكنونت لذت ببر. اگرچه نمي دانم خودم مي توانم چنين باشم يا نه. اما باور كن بسيارند كساني كه با خواندن همين يادداشت آرزو مي كنند جاي تو باشند. قربانت يوسف
تلاش برای سرپوش گذاشتن بر مرگ الهام افروتن زیر شکنجه
همانطور که انتظار میرفت، خبرها حاکی از خودکشی الهام افروتن در زندان و اغماء اوست.
به سیاق همیشه اینبار هم گویا داروی نظافتی در دسترس او قرار رفته و یا سرش به جسم سختی اصابت کرده است...
اینک خبرهای ما حاکی از آن است که الهام افروتن باوجود آن که همهی اعترافات مورد نظر ادارهی اطلاعات را پذیرفته است، نتوانسته فشارهای وارده را تاب آورد و به اغماء فرو رفته و برخی منابع از مرگ او خبر می دهند. این منابع علت عدم انتشار خبر مرگ افروتن را، آمادهسازی فضا برای این امر ذکر میکنند که با انتشار خبرهای خودکشی و اغماء صورت گرفته است.
همین تلاش برای سرپوش گذاردن بر شکنجه و اعمال فشار بر الهام افروتن- و مرگ احتمالی او- باعث شد که در نهایت استاندار هرمزگان عبدالرضا شيخ الاسلامي، از "دوبار تلاش برای خودکشی توسط او" خبر دهد.
روز جمعه 21 بهمن 1384 اعلام کرده بودیم که : "منابع نزديک به جناح راست در رايزني هاي خود خواستار يک دادگاه نمايشي براي خانم افروتن و ساير دستگير شدگان هستند، اما برخي از منابع از امکان مرگ يا احتمال به اغما رفتن خانم افروتن پيش از موعد برگزاري دادگاه، بر اثر فشارهاي افراطي پاره اي مسئولان زندان بر ايشان خبر داده اند." 21بهمن خبرنامهی گویا
اظهارات شهریار مشيري ديگر نماينده بندرعباس در مجلس هفتم، درباره اينکه دستهايي در كار بوده تا چهره دير باز را مخدوش كند، در ادامهی به وقوع پیوستن بقیهی پیشبینیهایی که تا کنون صورت گرفته بود، و شایعاتی که زمزمه میشد، اعتراف به این نکته است که الهام افروتن قرار است قربانی بازسازی چهرهی علی دیرباز راهیافتهی مجلس هفتم شود.
طبق اظهارات او، که گفته است: "اين خانم اقرار كرده است كه در فاصله اتمام كار صفحه بندي و تا چاپ روزنامه بدون اطلاع عوامل، مطلب رابين مطالب روزنامه قرار داده است." او الهام افروتن را به سیاق همیشگی رژیم جمهوری اسلامی به " دستهایی که قصد مخدوش کردن چهرهی او را دارند" متصل میکند و به این ترتیب به جای اینکه به اشتباه حرفهای و البته همیشگی نشریهی خود « که پرکردن صفحات، از مطالب دیگران، آن هم بدون ذکر مأخذ است » اعتراف کند، به سیاق همیشه این ماجرا را به دشمنان رژیم مربوط می کند و به این ترتیب اشتباه صورت گرفته را تلاشی عمدی جلوه میدهد و دخترکی را به کام مرگ میفرستد.
بر اساس اظهارات علی دیرباز در اداره اطلاعات "اصلاً اين مقاله تا آخرين مرحله صفحه بندي نشريه نبوده است. قرار دادن مقاله در ميان مطالب نشريه توسط يك دختر خانم، زماني صورت مي گيرد كه مطالب براي چاپ به تهران فرستاده شده است. اين خانم اقرار كرده است كه در فاصله اتمام كار صفحه بندي و تا چاپ روزنامه بدون اطلاع عوامل، مطلب رابين مطالب روزنامه قرار داده است."
راهیافتگان استان هرمزگان، شهریار مشیری و علی دیرباز و استاندار این استان، عبدالرضا شیخالاسلامی از پیش با هم به تفاهم رسیده و همگی برای قربانی کردن این دختر هماهنگ عمل میکنند و تکرار میکنیم که تلاش برای خودکشی جلوه دادن این موضوع دلیل میتواند دلیل "مرگ نابههنگام" او باشد که قرار است خبر"به نتیجه نرسیدن مراقبتهای ویژه و مرگ بر اثر خودکشی در زندان" را به دنبال داشته باشد.
این پیشبینیها و تاکیدگذاریها را از آن جهت لازم دانستیم که به آنها اعلام کنیم مردم از روشهای پوسیدهی آنها اطلاع دارند و هر اتفاقی برای الهام افروتن میتواند هزینهی سنگینی به آنها به عنوان عاملان اصلی جنایت تحمیل کند.
از همهی گروههای مدافع حقوق بشر و رسانهها میخواهیم با بازتاب دادن این موضوع و آگاهی افکار عمومی، بر هزینهی این جنایت برای جنایتکاران آن بیافزایند.
هومن عزیزی و مریم هوله
اين بارون لعنتي چهرا نميخواد دست از سر «لذت» دقايق ما برداره؟...وقتي شب ميرسه آسمون سيا ميشه...غم و غصه تو دلم قد يه دنيا ميشه...چهرا ديگه شبامون پر از جير جير زنجرهها نيست؟...پر از گردهاي كه بالبال شبپرهها نفساتُ تنگ ميكنه... دلم لك زده واسه اون شبا...چهرا وقتي به گل آتيش سيگارت ذل ميزني ياد چپ شدن چشات ميافتي و لذت اون دقايق رو ميبُرّه؟...نميگم ميبَره...بهخدا واژهها هم خشن شدهن...ديگه حرفي از بُردن نيست...مشدد شدهن واژهها...بريدن اومده وسط...ميبُرّه...نميبَره...واي خداآآآآآآآآآآآآآآآ....ميوندار اينهمه عشق لكزده كيه؟...اينهمه خوشیِ يائسه...اينهمه حسرت كپكدار؟...بسه...بسه...بيا تموماش كنيم...بيا يه دل سير واسه خودمون rewind بذاريم:
وقتي جایِ خنده غم ميشينه رویِ لبام
تشنهیِ نوازشم خسته از خستهگيام
وقتي دستایِ من گرمی ِ دستي ميخواد
وقتي يه لحظه خوشي به سراغم نميآد
تو ميتوني غمام خاك كني
گونه هایِ خيسمُ پاك كني
با هميشه عاشقت تو هميشه عاشقي
تويي كه مسبب «غلظت» دقايقي ( چهرا من اينجور ميشنوم؟)
به تن مردهیِ من تو ميتوني جون بدي
به رگایِ خشك من قطره قطره خون بدي
وقتي شب ميرسه آسمون سيا ميشه
غم و غصه تو دلم قد يه دنيا ميشه
.
.
.
ديگه نميتونم...اذيتام ميكنه...خاموشاش ميكنم.آهنگُ عوض ميكنم:
دوباره دل هوایِ با تو بودن كرده
نگو اين دل دوریِ عشقتُ باور كرده؟
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همهیِ آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
كه دوباره چشم من تو رو ببينه
.
.
.
حلقهیِ «ميم» مرد اثيريت تو دل من سر باز كرده، شده قدح نون زن اثيريم...چي فكر ميكرديم چي شد؟
این آقای میم چه نقش مهمی توی زندگیت داره ها )از اون چشمک های مسنجر)
ضمنا لازم است که من از طرف خدا بگم که امشب نمی شه این کاری که گفته ای بکنی، چون انرژی هسته ای، حق مسلم ماست
این آنتی فیلتر بلاگ رولینگ هم خوب اومدی ها، می رم یه سر بزنم ببینم چیه
ميشه ميلت رو يه نيگا كني...جي ميلت رو...باشه؟!
سلام لطف کردین سر زدین. بین خودمون باشه منم با شما همعقیدهام اما کاری نمیشه کرد هردوتا سنشون از من بیشتره تازه قدشونم از من بلندتره! احترامشون میذارم. قصد رقابت نیس یجوری باهم کنار میآیم. بهش گفتم قلّ و دَل یا بقول شاعر کم گوی و گزیده گوی...آدمای اون دورهها حوصله بیشتری دارن وقتی پای خاطرات وسط میآد میخوان همه چیزو رو کنن. اما من میگم طنز که نمیشه مثل قصه باشه. حوصله مردم سر میره. آب بریز برنج بریز دوشاخهش بزن تو پریز! همین موفق باشید. انچوچک. راستی اگه اجازه بدین اسم شریفتون رو بذارم تو پیوندهام. باشه؟
منظورت wanted بود؟
ببين اين مستنده درباره يه آدمه، يعني يك جور شخصيت محور است ... يك فيلم درباره كشف يك آدم ، خلاصه اش اينه كه زدي به هدف
بعد يه چيزي: آقا به جون مامانمون ما از اين كارا بلد نيستيم. رفيق خودش گفت كيه، منم گفتم. آقا به خدا اگه نمي گفت منم نمي گفتم.... آقا به بابامون نگين ها!
man ham hamishe be yadet hastam , ghorboone to dooste azizam fadat... nilofar...be Sabba begoo: havaaaasssss tooo delam oftade ye chand ta magasssss hihihihihii
آدم وقتي عاشقه، همه جوري آهنگي مي چسبه، نه؟
سلام. خدا نيامرزه اين آقاي ميم رو...جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه...مشتاق ديدار. چه روزهاي گندي شده. دلم لك زده واسه غروب هاي سه شنبه. شاد باشي
می دونین سپنود،نمی دونم ولی با این پستون رفتم به خیلی قبل بعد اومدم تو حال و باز...یاد روزی که نیلوفر اومده بود خونتون افتادم...یاد رای دادنمون...یاد شعر شاملو...یاد فال حافظ...یاد فیلم بد اجوکیشن...یاد وقتی که می خوندین بی قراری،بی قراری دل من از...یاد سوال هایی که تو ماشین های از پونه پرسیدم و اون فهمید قضیه چه...یاد وقتی که گفتم کاش هیچ وقت هیچ قراری وجود نداشت و بعد پونه چپ چپ نگاهم کرد و گفت که خودم رو لوس نکنم و اونا همدیگر رو دوست دارن..یاد شمال ،توی ماشین وقتی می خواستین جاتون رو عوض کنین با پونه که...یاد جشن دو سالگی...یاد وقتی که داد زدین این آهنگ رو برای یلدا خوندنخیال می کنم مدتیه که مدام تکرار می شم افتادم تو یه دایره هی می دوم و آخرش هم می رسم جای اولم...حالا رسیدم جای اولم فقط حالا خونه ی شما نیستم...نیلوفر نیست...کسی نمی خونه بی قراری...اما هنوز هم پونه برایم پشت چشم نازک می کنه...باز هم...تو دایره گیر کردم!!
از احوال پرسي دوستان خوبيم الحمدلله.موفق باشيد.مثل هميشه پركاريدو پر انرژي.
بدون ذره اي تملق: مخلصم.
سلام دوست عزيزنوشته هات عاليه تمام مطالب وبلاگتو خوندم. موفق و پيروز باشي .