همهچیز از یک خواب شروع شد. خوابی که میتوانست تعبیرش زیادخوری باشد یا بیدل و دماغی آن روزها و افسردهگی یا آشفتهگی. هرچه بود پیشگوی چیزهای زیادی بود. با هم نشسته بودیم، نه روی یک نیمکت در گوشهی پارکی زیر ردیف درختان برف گرفته، نشسته بودیم توی یک هواپیما. هواپیما عجیب نیست؟ نه که نَفْس هواپیما عجیب باشد، نه! زندگی به موازات زمین در آسمان هم ساری و جاری است. میخندی؟ خب این قرار بود قسمتی از داستانی باشد که چند هفت روز پیش پاپیام بود. حالا مینویسماش. تمام این مدت این جمله را تکرار میکنم: حالا مینویسماش. حالا مینویسمشان. بلاخره روزی مینویسمشان. یعنی میشود روزی بنویسمشان؟
مدتی بود خبری نبود از من اینجا. خب این هم یک نوعاش است. خوشبینانهترین حالت آن است که دیگران دربارهات فکر کنند داری زیرجُلکی کاری انجام میدهی و یکهو خبری میرسد ازت و مثل گاز اشکآور توی فضا پرمیشود. اما هیچکس که نداند تو میدانی. من خالیام، یعنی خالی شدم. هیچوقت تجربهی هقهقی شدید در فاصلهی رخوتناک دو همآغوشی شنیده بودی؟ اگر اسماش زندگی نباشد یقین چیزی هست که با زندگی و زیر و زبر شدناش ربط داشته باشد. باورم نمیکنی اگر بگویمات که چه فشاری کلمات دارند بر من وارد میکنند. الان در این لحظه من هیچ لذتی از نوشتن نمیبرم. واژهها دارند شکنجهام میکنند. مدام فکر این هستم که چه کسانی اینجا را میخوانند. دیگر غریبه شدهام با این فضا. با این آدمها با این حلقهها. اینها کی هستند؟ مبنا چیست؟
فشار تهنشین شدن فرهنگ از یک طرف که من و تو را ناامید میکند به راهی که انتخاب کردهایم، رفتارهای غریب اهل فرهنگ هم از طرفی.
امروز به تو گفتم که دلام تنگ شده برای انزوایم. برای شیوهی سابق زندگیام. برای بسته شدن در رو به جامعه و هر کوفتی که دارد تویاش رخ میدهد. صبحها که بیدار میشوم و مردم را میبینم که مثل مورچهها می روند سرکار یا ورزش میکنند یا حرف میزنند یا رانندهگی میکنند، انگار که برنامهریزی شده باشند برای زندگی، برای قبول خفت و پستی، برای سکوت و دم نزدن، به شبهای مقدسام فکر میکنم که چندی پیش داشتم و تا دم سحر لذت میبردم گویی فقط خودم زنده هستم و بس. خودخواهم؟ نه!... بله! شاید! نیستم، چون تو را دوست دارم و هستم، چون خودم را هم دوست دارم. شاید، چون بی شک در شرایط کنونی هیچ چیز دستام را نمیگیرد مگر خودم و اگر اجباری به زنده ماندن داشته باشم، برای تو، برای دیگری، آنوقت است که باید بتوانم خودم را سرپا نگاه دارم. پس به شبهایم نیاز دارم. به راز و نیازم با کتابهایم و نوشتههایم.(زیر گوشات زمزمه میکنم که از آوردن نام کتاب دارم کمکم-اک میترسم)
کاش یک نفر دیگر بودم. یا دستکم دو نفر سواگانه بودم. چند روز قبلتر از این بود که دست به سرم کشیدم و دردی شدید بالای پیشانیام حس کردم. سوزشی غریب و ناآشنا. هرچه کاویدم بلکه ورمی، دلمهی خونی، برجستهگیای پیدا کنم هیچ نبود. هرچه فکر کردم تا یادم بیاید کی و کجا سرم به جایی خورده بی فایده بود. تو میدانی من آنوقت کجا بودم و چهکار میکردم؟ نکند باز به عادت مالوف شبها بیدار می شوم و تا سحر بیدارم و توی یکی از این شب بیداریها سرم را به جایی کوباندم؟ نکند من نبودم؟ من بودم یا خودم؟ کجا؟ کی؟...ّ
جسارتن عرض ميكنم و ببخشيد كه نظر ميدم: وقتي من اين چيزا رو ميخونم فكر ميكنم نوشتن اينقدر سخته و اينقدر غريب و قريب كه اصلن با اون چيزي كه من در موردش فكر ميكنم و يا انجامش ميدم زمين تا آسمون فرق داره. و فقط خدا كنه به كارهاي من اگر نميگن نوشتن و يا نميگن داستان بهش عدس پلو نگن. من فكر ميكنم اون واژه ها دقيقن تو فاصله ي رخوتناك دو هم آغوشي با تخيل و درد روشنفكري و نگاه قدرت طلبانه و به قول دوستي شهوت برون گرايي بوجود مياد. آدم هر كدوم از اينا رو انكار كنه مورد ضرب و شتم واژه ها قرار ميگيره. يكي ميگفت فلان نويسنده! در مورد فلان كتابش كه خيلي هم ادبي و خيلي هم مورد توجه قرار گرفته گفته كه تمام شخصيتهاش واقعيه ) البته اين چيزا رو خيلي از نويسنده ها ميگن. ( ولي اين نويسنده خيلي خاص و اون كتابش خاصتر. فكر ميكنم از خودت دور شدي سپينود. اينو بارها گفتم بهت. از خود خودت دور شدي. منظورم از روزمره گي هاته از تصواير بي ارزشي كه تو هم فكر ميكني بي ارزشن دور شدي. تصاوير تكان دهنده و با ارزش دنيا رو تموم كردن. فقط مونده بي ارزشها و شخصيهاش. درد دلهاش و دردهاي درونيش. چقدر حرف مفت ميزنم من. و چقدر تو سري ميخورم ولي بازم اين كار رو ميكنم. چون زر زيادي زياد دارم. باز هم مي بخشيد كه دوباره اينجا نظر دادم. شرمنده.
بعد از اين دست من و دامن آن سو بلند/كه به بالاي چمان از بن و بيخم بر كند//حاجت مطرب و مي نيست توقع بگشا/كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند//....
سو=سرو
After all the therapy, and the psychiatry, and the meetings, all the readings, you know what it all comes down to? You're all fucked up. We all are. We do it because we need to loose everything to feel alive. That’s the true spirit of writing here, in the untrue space, that’s how it distinguishes it as being a 2 person in one body. Don’t worry. We all are.
من كه پايه ام! پايه چي يه؟ من چهارپايه ام اصلا!
آدم هايي كه صبح پا مي شن و مي رن سر كارشون، يا ورزش مي كنن يا... نمي دونم. كلن كارهايي كه زير دوهزار متر انجام مي ديم، حساب نيست.
بیاد آرم من آن ایام دیرین...
که تنها بودی و محزون و غمگین..
ز همدردی شدم تک یاور تو...
رهاندم غصه را از باور تو!...
هدف اول فقط دلداریت بود...
مرا فکر نشاط و شادیت بود...
دگر تاب تماشای غم یار...
نبونشد بی اعتنا باشم غمت را ...
و یا بینم ترا در غصه تنها...
ترا در رنج تو کردم حمایت...
نکردم هرگز از دستت شکایت...
ولی کم کم شدم من عاشق تو...
به غمها تک رفیق صادق تو!...
بيا گذشته تلخ رو فراموش كن و با چشماني بازتر به آينده اي روشن تر نگاه كن
اینا رو ولش . گور پدر واژه ها . خودمونو بچسب .
يعني ايناي ديگه نگاهشون از پايينه؟! همشونو خوندم. نه حرفاي خودم چيزي از بالا نگرفتم و نه از اينا پايين بالاش رو؟! فكر كنم اون تو سري رو كه گفتم دوباره خوردم. اميدوارم ديگه پيدام نشه.
سلام ... چندین بار اومدم ولی نظر ندادم .
این وبلاگ و از طریق وبلاگ ناف بریده از کهکشان بی شیر پیدا کردم ...
این جور مواقع ترجیح می دم بگم لذت بردم از نوشته هاتون ...
تا بعد
حق نگهدارتون
خيلي وقت بود به اينجا سر نزده بودم/.
سلام / سپینود جان / تو این چند ساله که میخونمت ... حتی یه بار نتونستم نظر بدم به نوشته هات ... / چراشم نمیدونم / شاید چون سکوت بهتر از هرزگوییه یا تا مرد سخن .... اما خب اینجا اگر نظر مظر ندی دیگه فرقی نداره مردی یا زن / به هر حال / چند وقتیه دارم پشت هم طلسم میشکنم / اینم یکیش / روزگار به کام
من هي ميام كامنت خودمو مي خونم مي گم اين حافظم يه چيزي پرونده حالا!!!
بايد بگم تو واقعا به چيز هايي كه مي نويسي مي گي داستان ؟
اسمت با روابط بالا اومده عزيزم و گرنه چيزي در چنته ات نيست.
به کسی قول داده بودم وبلاگ صبا را برایش پیدا کنم، خیلی وقت پیش دیده بودم، گفتم سری بزنم به سپینود ... سلام!