فقط برای شما که رفتید و برای دل خودم که گرفت.
شما رفتید. به همین سادهگی. قدیمترها میگفتند فقط مرگ است که چاره ندارد اما چرا وضعیتی ساخته میشوند که کسی به کوچ (بخوانید مرگ)خود راضی شود. مرگِ خود به معنای یک انسان شاید نه. مرگ ادبیات. مرگ داستانهای عاشقانه. مرگ شهرزاد با آن سماجت غریبی که در فرار از مرگ داشت و قصههایش. نکند دیگر نباشید تا قصههایتان را زمزمهوار بخوانیم؟ نکند اگر نباشید در آن فضا و آن حال و هوا، واژهها بمیرند. دیگر نباشند آن سازههایی که میساختید از کنار هم گذاردن حرفها و حسها؟
میدانم دارم هزیان میگویم. یک طوری قصد کردهام تا بجنگم با این مردنی که خرد شده و ذراتش با هوایی که فرومیدهم، تا توی مغزم میرود. این روزها کتاب خواندن برایم حسرت است. حسرت حرفهایی که میخواهم بزنم و نمیشود. حسرت نشان دادن. بازنمایی صحنههایی که دلام میخواهد دوباره تکرار شوند. چیزی را از نو نمیخواهم. طرحی نو میخواهم. دوباره آیلار را که میخوانم در حیرت میشوم از فضایی که سخت به باور مینشیند، اما آشناست. دیگر کیست که بتواند چون شما خیالم را به ضیافت عشق و شور و مستی ببرد که زمان زیادی است پساپشت تجدد و انتزاع و مدرنیسم ِ بیجان و بیروح نفسهای آخر را میکشد.
اینجا روی این مبل، آنقدر فرو میروم تا بپوسم. انگشتهایم یخ میکنند. ضربههاشان روی صفحهی کلیدهای معجزهگر، دردناکاند. خطوط سیاه جلو میروند و چه بیمعنی. زنی که میرود. مردی که میآید. چه پوشیدهاند. هوا گرم است یا سرد. پرده کنار رفته است یا کاملن کشیده و هوا تاریک است. چه بویی میآید؟ حالا با همهی این اوصاف نمیشود که گزیری داشت از آنچه که قرار است اتفاق بیفتد. کدام است آن به هم ریختهگی که یا سامان مییابد یا که رها میشود تا هر کدام از آدمها خودشان سامان بدهندش. یک چیزی را بیفکر مغشوش کردن و دوباره به آن آشفتهگی، آرامش و سکون را تزریق کردن. خب که چه؟ اگر نمیتوانم که بوسه را بکارم در افقی جدول تا کسی شاید آنرا با عمودی پیوند دهد، اگر نمیتوانم چیزی بگویم که بگویند" درست میگوید. من هم به همین فکر میکردم تا..." دستکم. یا شاید بعضی دلشان میخواهد چیزی را بگویند که غبطه برانگیزد. حالا به هر وسیله که شده. بعضی درد میکشند هنگام گفتن چیزی. بعضی مجنون میشوند. بعضی الگو و قالب دارند. بعضی... من توی این بحر معلقام. من چه میخواهم؟.....................................هیچ. زیادهخواهیاست اگر که بخواهم از شما چیزهایی بخوانم، توی این وانفسای غیرقابل خواندنها؟ دلام میگیرد. حرفهایم این مدت تلانبار شد در قفسهی سینهام، کوچ شما آخرین فشار و سوزش بود. چشم را تر کرد، نفس را بند آورد، امید را کشت و حالا دارم پوزخند آنانی را میبینم که هیچ ندانستند و نخواهند دانست و نمیخواهند بدانند و با عناد و لجسری به بیراه میروند.
کوچ گاهی مرگ است. میدانید این را؟ چه میپرسم. یقین میدانید. حالا آن جا چه چیزی قلم تان را می سراند روی کاغذ؟ آدم های کله زرد؟ برج هایی که وقتی برای شان داستان سرایی کردید؟ اما عجبام که دل کندید چه طور از عطر بهار نارنجها؟ از بازار و حمام و مسجد؟ از حافظ و سعدی و شاهچراغ؟ حتا دل کندید از یک قطعه زیور قدیمی که شاید کنج بازار مییافتید و میبردتان به جایی که آدمهایی بودند و قصههایی داشتند و این زیور دست بانویی بود که شما او را به زیبایی آیلار، ناربانو، انیسه یا ارغوان نام دهید، که روزی جفتاش کنید با آن، شاید پسرکی که آن سوی رود بود و حالا بشود ذبیح یا یک روزی سروان مینا.
خیلی تلخ است. درست مثل آمدن تلهویزیون یا متعاقباش رایانه و اینترنت میماند که خیلی چیزها را در کام خود کشید. از یک طرفی هم که خودت را کج کنی و چشمهات را ریز کنی بدکی هم نبود. اما حسرت خیلی چیزها باقی ماند. حالا یعنی داستان هم باید پوست بیندازد؟ نه! من توی چشمهایتان یک شوقی دیدم. یک چیزی از جنس گذشت. کوزهگری که تا فوت کوزهگری را که از زبان شهرزاد بیرون کشیده به دیگرانی که مشتاقاند نگوید، راحت نمینشیند. گویی میخواستید این سلسله از هم نگسلد. کاش اینطور باشد.
حالا انگار که باید از نو ساخت. جنون را با واژه آمیخت و با همهی کجفهمیها و کاستیها و تحدیدها، آنقدر ذرات هوا را جابهجا کرد تا بلکه نسیمی خنک بوزد بر تن نحیف شهرزاد و ارواح او.
با اینحال...گوش کنید...میشنوید؟ بنان است که میخواند" با ما بودی/ بی ما رفتی/ چو بوی گل به کجا رفتی/ تنها ماندم..." تنها ماندم...تنها ماندم...
هميشه اينجوري نميمونه.
خودتم اينو ميدوني
چيزي كه رفتني است بايد برود. امروز نرود، فردا ميرود. بايد ماند با آنها كه مي مانند. به دوستي ميگفتم هر مسيري دست انداز دارد. پشت هر دست انداز عده اي مي مانند و عده اي رد مي شوند. اين است كه بالاي هرم هميشه از پايينش خلوت تر است. فرقي نمي كند هرم دوستي باشد يا هرم عاشقي يا هرم نوشتن. براي من كه اين روزها زمان مفهوم ديگري دارد متفاوت با انچه كه درگذشته داشت. زمان خيلي كار ها ميكند. جاهاي خالي را پر ميكند و جاهاي پر را خالي. خالص را از ناخالص جدا ميكند. و خلاصه كاري ميكند كه در لحظه آخر خودت مي ماني و فقط خودت. بدون تعارف، بدون ريا و بدون دروغ. بگذار بروند. بگذار برويم. اگر ماندني باشند، اگر ماندني باشيم برمي گرديم.
درود/ گاه گاه كه مي خوانم لابه لاي كلماتتان كوچ ياد چيزهايي غريب مي افتم. نمي دانم چيست نمي خواهم بازش كنم بگذاريد تنها حرفي زده باشم در هوا و همانجا خاكسترش يا دودش هم نابود گردند. ما مي مانيم و حسرتي كه داريم براي زندگي. خواستم دنيايي باسازيم كه درش خيلي چيزها باشد اما گويا نمي شود. گويا نمي شود. اما مي دانيد دوست گرامي دوباره جان مي گيريد نمي توان اين طور در مبل فرو رفت تا پوسيد ان چيزي كه مي خواندتان دوباره نغمه را از سر خواهد گرفت و دوباره براي دل خود و راي اعتقادتان خواهيد حركت كردن خواهيد ماندن خواهي نپوسيدن. / با اميد
سپينود گرامي/ خواندم و من هم دلم گرفت: با مندني پور هستيد؟ چيزي شده؟
خيلي دردناكه كه برايم بعد از مدتها پيغام مي گذاري و خبري از رفتن مي دهي. نمي خواهم خودم را دلداري دهم كه رفت اما باز هم مي نويسد. چرا كه وقتي رفت ديگه حرفهاش از يك جنس ديگه است. مگه نه؟ نمي دانم چرا رفت و چرا مي روند. فقط مي دانم كه براي خيلي ها راهي جز رفتن نمانده. اما براي ما هم گاهي راهي جز رفتن نمي ماند. اما نمي رويم. در ماندن استواري است و در رفتن...نمي دانم. دلم خيلي گرفته.
ت ل خ ... ان هم اينچنين شتابان !
پرسه در خاك غريب، پرسه ي بي انتهاست. هم گريز غربتم، زادگاه من كجاست؟ برام از خاطره سنگري بساز،بيد بي ريشه رو شن باد مي بره،نسل بي گذشته رو ،خاك غريب مثل تصوير كهنه از ياد مي بره...
سلام
سلام ما رو ببذيريد ....
ميدوني سپينود فكر مي كنم نه از اينترنت بلكه از كامپيوتر متنفر. زندگي بدون اين جعبه خيلي راحت تره. اصلا اينترنت يا كامپيوتر همه چيز آدمو مي خوره. قورت مي ده. يادم رفته بود. زندگي بدون كامپيوتر يا اينترنت يادم رفته بود. دلم نمي خواد هيچ غلطي بكنم. پ.ن: يكي نيست به من بگه بچه انقدر زر زر نكن برو كشكت رو بساب؟ يا مثلا بگه تو رو چه به اين حرفا اصلا حاليته چي داري مي گي؟ اينا هيچ ربطي به هم نداره بچه جون. ياوه نگو.
بابا شما كه با سواتين دست منم بگيرين آخه مي دونين من تحصيلاتم زير خط فقره...كلي با خودم كلنجار رفتم كه ديگه در اين باره هيچ كامنتي نذارم و داشت عملي هم مي شد اما تو نذاشتي...من اصلن از اين كثافت بازيا خوشم نمياد سپينود از اين دلقك بازي هاي اسم نذاشتن و اينا اما باور كن مجبورم اگه اون 2 تا كامنت اولي رو نمي ذاشتم مي تركيدم...سپينود من خيلي براي يلدا ناراحت شدم انقد كه نزديك بود گريم بگيره وقتي جواب كامنتاش و به حسين ديدم ريختم به هم... داغون شدم ...يه چيزي رو بهتون قول مي دم اينكه بيشتر از اون چيزي كه فك كنين مي تونم درك كنم يلدا تو چه وضعيتيه...نمي دونم چرا دارم اينارو مي گم بت اصلن(بله اصلا اما من اينجوري مي نويسم چون هميشه اينطوري نوشتم از حامد ياد گرفتم) چه لزومي داره...توي همه ي اون غلط هايي كه گرفتي فقط مضنون رو مي پذيرم نمرم هم ميشه نوزده حالا نوزده يعني خيلي بي سوات؟!
سپينود براي جشنواره تئاتر كاري نمي كنين؟ شايد من فردا برم اپراي عروسكي رستم و سهراب اگه خواستي بهم خبر بده يا اس ام اس يزن كه براي تو هم اگه رفتم بليط بگيرم.
سپینود عزیز، گاهی اوقات راهی بجز رفتن نیست، و نه پلی برای بازگشتن، نه آدمهای کله زرد (خودمم یکیشون هستم، ولی میدونم منظورت کی بود) و نه برجها، قلم من یکی رو که نمیسراند. عطر بهار نارنج، بازار و حمام، (مسجد رو ولش کن، این جا هم هست)، حافظ و سعدی، هیچ کدوم از قلب من یکی که کنده نمیشه، فقط بغضم رو ترکوندی که شاید هیچ کدوم رو دیگه هیچ وقت نتونم ببینم. وقتی پاتو از تو یه کفش موندن در میارن! وقتی به جای آب پشت سرت خون رو جاده می پاشن، وقتی اسمت رو با هر نگاه آلوده به زبون حقارت میخندن، وقتی به بی انصافی دلیل نبودت رو چرای محکومیتت میکنن دیگه راهی به جز نیومدن نیست.
سلام خانم ناجيان. خيلي وقته به روز نكرديد . مشكلي پيش اومده .ما همچنان منتظريم. شاد باشيد
سایت ادبی پارسی در نظر دارد داستان کوتاه و شعر شما را به انتخاب خودتان به همراه عکس ارسالی شما بر روی سایت قرار دهد. در صورت تمایل اثر خود را به ادرس سایت میل فرمایید.
paarsi_site@yahoo.com