دی ماه هرسال، هرکجا که باشم، برایام معانی ویژهای هست که هربار تفسیری سواگانه دارد. از شعر زیبای فروغ شروع شد که در آستانهی فصلی سرد سروده بود تا میرود آنجا که میگوید"امروز روز اول دیماه است/ من راز فصلها را میدانم/ و حرف لحظهها را میفهمم/" و دختر کوچکی بود، سبزه، لاغر(بله باور کنید که بود!) که وقتی این شعر را خواند، رفت و رفت و رفت تا به امروز که راز فصلها را دانست و حرف لحظهها را فهمید. دی ماه راز بزرگی در خود دارد. بارش یک ریز برف، شب یلدایش که برای من ِ شبپرست از نوروز هم عزیزتر است. و تا میلاد پارهی تنام، که نیمهی دیماه یک روز یکشنبهی بسیار برفی آمد. اینها همه یکسو. امسال رنگ ملایمی دارد دی ماه من. رنگ و بویی از جنس عشق. حافظ مگر میدانست دل من با کدام کلاماش این چنین میسازد که با من، یلدا شب، این سخن گفت:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت، بـــــــــگو/ که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقهی راه کـــن ای طایر قـــــدس/ که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسـیم ســــــحری بنــــدگی من برسان/ که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خــّرم آن روز کــزین مـرحله بربندم بار/ وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگـر در طـلب گوهـر وصــل/ دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم
پـــــایهی نظم بلند است و جهانـــگیر بگو/ تا کند پادشهِ بحر دهان پر گهرم
و اینگونه بود که آب رکنآباد معجزه کرد...
***
خیلی حرفها دارم که میخواهم با شما بگویم. راستاش این شاید نخستین بار است که شما، همین شما خوانندهگانم را خیلی نزدیک و صمیمی میدانم. دلام خواست درد و دلی کنم برایتان و از شما بخواهم که نه کمکام کنید بل تنها بخوانید. میدانم گله زیاد کردهام و بعضی که دوست دارند همیشه کبکوار سر به زیر برف کنند و بگویند همه چیز خوب است، مرا برنمیتابند که چه باک!
ابتدا از اکبر سردوزامی بگویم که گرچه رفتارش سوءتفاهمی در فضای وب ساخته و به قول دوستی شیوهی نگارشاش تبدیل به آیکونی شده برای کسانی که بیتعمق تنها لایهی رویی و صراحت او و دشنامهایش را میبینند، اما کار او در کشف داستاننویسهای آینده و وبگردیهای بیمنتاش بسیار پسندیده است. کاری که سابق بر این رضا ناظم و هما توکلی در سطحی دیگر در میانبرهای سیثانیهای انجام میدادند. میخواستم بیشتر بگویم اما دو کشف اکبر سردوزامی که به دوستان صمیمی و یاران همیشهگیام، ماهزاده امیری و پونه بریرانی، منجر شد مرا از شکافتن بیشتر بازداشت. پس میگذارم تا آبها کمی از آسیاب بیفتد و دربارهی انتخابهای او حرف بسیار است.
مطلب بعدی داستانگونهایست که درد و دل من هم در آن نهفته است. بخوانید و ...
روز- داخلی- خانهی سپینود
تلفن زنگ می زند. مردی است با صدای تحکمآمیز.
- الو سلام، خانم سپینود ناجیان
- بله بفرمایید
- خواهر! من از نیروی انتظامی کرج با شما تماس میگیرم...
- (ترس خورده و با تانی) فرمایشتان؟
- شما باید برای ادای پارهای مسائل به این پاسگاه مراجعه کنید.
- ببخشید ممکن است بفرمایید برای ادای چه مسائلی و مربوط به چه؟
- اجازه نداریم برای شما بگوییم.
- خب من از کجا باید به شما اطمینان کنم؟ و از کجا بدانم که مطلع از چه امری هستم؟
- (با تغیر) شما سئوال نکنید. ما سوال میکنیم. شما فقط تشریف بیاورید.
- (آرام و التماسگونه) برادر ببینید! من بچهی کوچک مدرسه رو دارم. برایم کمی مشکل است که صبح بیایم کرج و به موقع برگردم. ضمن اینکه صادقانه بگویم من پایم به اینجور جاها تاحال باز نشده. نمیخواهید شمهای به من بگویید تا بلکه شب سر راحت بر بالین بگذارم؟
- ...
پس از کمی چانه زدن و فشار از بالا و پایین! کاشف به عمل آمد که من مطلع پروندهی دعوایی خانوادگی هستم که در آن همسری مدتهاست از فرزندانش بیخبر است و ...
گرفتید قضیه را؟ حالا پیدا کنید پرتقال فروش را. یا مادر بچهها و بچهها را!
خیلی دلام میخواست دوستانی را که مرا مورد عتاب قرار دادند که چرا از یک حرکت در "وبلاگستان" حمایت نکردم در جای خود میدیدم. خیلی دوست داشتم پای صحبتهای پدری که از سرنوشت فرزندانش بیخبر است مینشستم. خیلی میخواستم...بگذریم. ام شب پدر دختر کوچکام میخواهد بیاید و او را به رستوران ببرد. باید او را حاضر کنم تا شب خوبی داشته باشد. بیدغدغه و بدون درگیر شدن در مسائل شخصی خودم. طلاق هم طلاق به شیوهی غربیاش!
دستآخر اینکه: لذت داشتن یک خوانندهی خوب و موشکاف، میتواند با لذت نوشتن یک داستان ناب برابری کند. حالا خوانندهتان اگر یک نویسندهی بیادعا و بیتکبر باشد که دیگر نورعلی نور است.
آقای غیاثی عزیز از شما و خوانشی که بر داستان قبلی من داشتید ممنونام. راستاش دیگر من هم زرنگ شدهام و داستانهای بازنویسی شده و اصلکاری را اینجا نمیگذارم. حالا کسی نیستیمها! اما رفتارمان تقلید است. به هرحال این داستان را بازنویسی نکردهام اما حرفهای ریز و درشت شما کمک زیادی بود برای اینکار. پیش از این هم دوستان عزیزی بودند که از طریق ایمیل داستانهایم را مورد لطف قرار دادهاند. از آنها هم همینجا ممنونام.
مثل برنامههای تلویزیونی شد که مجری مدام دارد از بینندهگان محترم تشکر میکند! اما این سپاس آخری هم از رفقای عزیزم است که با نامه و پیغام و اساماس(!) و شعر و کارت تبریک و ارکات و قزق و هزار و یکشب و شاملو وبوی خوش زن و کتابهای بی شمار و ... روز اول دی به یادم بودند. باور کنید شرم دارم که اینها را اینجا مینویسم اما چهکنم که چاره نیست...باز هم میگویمتان که:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
اوه سپينود در مورد اون خانم جدي گفتي؟! يعني واقعن بچه ها رو برداشته رفته! كاش در مورد اين موضوع كه اين همه وبلاگستان رو تحت تاثير قرار داد واضح تر صحبت مي كردي. فضول نيستم (يا شايد هم هستم) اما اين موضوعي ست كه به نظرم وبلاگستان بايد از اون باخبر بشه چون سر اين موضوع احساسات خيلي ها جريحه دار شد.
الناز عزیز و بقیهی دوستانی که میآیید و میخوانید؛ گفتم که این فقط یک درد دل است. هوای جنجال ندارم. دردسر هم برای خودم نمیخواهم. این دیگر دنیای مجازی نیست که گم و گور بشوم، با نام واقعی هم مینویسم. این فقط، تاکید میکنم، فقط، یک گلایه و سوز دل بود در پی رفاقت و دوستی، که دوستانم میدانند تا چه حد پایبندم به آن، و حالا دارم نتایجاش را میبینم. یاد بد و بیراههای آن وقتها افتادم یاد بایکوتها و حالا این منم! تنها و گیج!
ول کنید و حرفاش را نزنید. دلام نمیخواهد باز مجبور به حذف نوشتهام برای صلاح دوستانی که رفیق نبودند بشوم. ممنون.
سپینود.
سپینود وقتی اسم منو کنار اسم ماهزاده میاری یه جوری می شم... حالا هرچی می خواین بگین اما به قول خودت من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم. نگرانت بودم. وقتی نمی خونم و نمی نویسم انگار چیزی گم کردم. تمرکز ندارم از تو هم که بی خبر می شم دیگه نوراعلی نور می شه. خوش حالم که می بینم به یه جور خوشی و گرمی درونی رسیدی.
سپينود خدائيش روز خوبي بود بخصوص تولد تولد تولدت مبارك و قرهاي ماهزاده و صبا ... نمي دونم من جاي تو نيستم و نمي تونم اين موقعيت را درك كنم اما حسم بهم ميگه كه اگه من درگير اين موضوع مادر و بچه ها شده بودم و با اون اوضاعي كه دو بار زنگ زدند و اون حرفها همه چيز رو مي نوشتم تا همه بدونند پشت ناله و زاريها چه چيرهايي پنهان شده است... بالاخره يك روز همه بايد بفهمند كه چه كلاهي سرشان رفته و چه اشكهاي بيخودي ريختند ...
وقتي اينو مي خونم، فكر مي كنم اوضاع ات روبراهه و خوشحال مي شم. اكبر سردوزامي؟ انتخاب هاش رو نمي دونم، ولي نويسنده ي خوبيه. برادرم جادوگر بود اش، كافيه.
مي داني سپينود، حس خوبي دارد كه آدم جايي را گرم ببيند و با كساني. تولدت را نمي دانستم. خواستم تبريكي بگويم، و صبا را هم. نيك باشيد.
دورود/
خانم جان ... همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید .. ( نقل از مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک ).
با عرض پوزش قصد ندارم یه کاره وسط دعوا بپرم اما گاهی وقتها فکر میکنم ما زیادی مملکتمون رو جدی میگیریم .
همه چیزش رو منظورمه .. اگه یه نگاهی به تقلاهایی روشنفکری ( از دهه 20 و 30 به این طرف یعنی همشون ) بنداریم .. اگه یه کمی عمیقتر به سیاستمداران و دولتمردان این کشور نگاه کنیم ... اگه کمی عاقلانه تر قانون گذاران این سرزمین رو ببینیم ...
اونوقت دیگه هیچی باعث تعجب ما نخواهد شد .
بعد از هشت سال شکوندن تخم لق و بی مغز دمکراسی و آزادی تو این کشور یه چفیه به گردن و دهن کف کرده رییس جمهور میشه ..
بعد از گذشت سه دهه از مرگ شریعتی زیبا کلام میاد و میگه ایشون اعتقادی به دمکراسی نداشته .
بعد از دهها بار سقوط هواپیما هنوز کسی نمیدونه مقصر کیه و کی باید جواب بده ..
و آب هم از آب تکون نمیخوره ...
و این یعنی در این برره ستان 70 میلیونی هر اتفاقی ممکنه .
باز هم عذرخواهی میکنم اما اگر قبول کنیم که همینه که هست اونوقت شبها سری راحت تر به بالین میبریم ..
حالا اگه این بالین خاک سرد گورهم باشه باز هم تعجبی نداره .
گفتم که نباید جدی گرفت .
وقت خوش ././././././././././././.
گمانم اين صفحات نظر خواهي به منظور ايجاد امكان تبادل نظر و نوعي گفتگوي صرفا" مربوط به متن اصلي باشد و نه حواشي آن!! اين طور نيست ؟ يا من اشتباه مي كنم!!
سپينود از نحوه مطرح كردن موضوع نوشي خوشام نيومد.كلن يكجور مظلومنمايي تو-ش داشت.اصلن چهرا مطرحاش كردي كه بعد بخواي به الناز اون توضيح رو بدي؟...بهنظر-ام الناز داره پرت ميگه كه بايد وبلاگستان رو درجريان بگذاريم...چيه چهرا باز بعضيها جو گرفتهشون؟...يادشون رفته به همون اندازه كه اونروزها همه داشتن واسه نوشي يقه جر ميدادن و عقلشون به كل تعطيل بود...زود هم همه يادشون رفت كه چي شد؟...فكر كردي چي؟...كسي اصلن تا حالا از خود-اش پرسيده چهرا هرچندوقت يهبار سايت خوابيدهش پينگ ميشه؟...چون او هم فهميده كه اون نوشي رو كه تو بيبيسي مصاحبه داشت ديگه لولو برد...طبيعت ما ايرانيها-ست...با اين مطلبي كه دادي فردا روز بعيد نيست سوژه بدي دست هيأت تحريريهیِ محترم شرق تا يه ويژهنامه واسه گمشدن ديزي آرمسترانگ... ببخشيد...جوجهها... در بيارن...
پ.ن:
ماهزاده خانوم.ملت بي-تقصيرن...خود متن حاشيه-ست.
تولد(ت/تو/ش/شون) مبارك. بعدا خدمت(ت/تون/ش/شون) ميرسيم و دودستي تقديم مي كنيم.
مجبورم براي هر نوع برداشت ديگري بگويم: سر حرفم با اين متن خاص نبود.صاحب اين سايت از موضع من در اين موارد خوب اطلاع داردونيازي نيست اينجا تكرار شود.درواقع همين را بايدمي گفتم خطاب به دوستان خاص ونه ديگران كه : چه لزومي دارد همه چيز را همه جا تكرار كرد!!
ببخشيد "براي پرهيز از هرنوع... درست است.
تولدت مبارك سپينود...
وقتي اينجوري يه پله ميري بالاتر و از اون بالا به گذشت زمان نگاه ميكني، ياد قديما ميافتم. و بعدش ذهنم ميره به سمت آينده. كي بوديم؟ چي شد؟ چي ميخوايم بشيم. نميدونم اين كرم فرار از لحظه از كي مثل خوره افتاد به جونم. ولي اينو ميدونم كه وقتي جويدن رو شروع ميكنه تمام وجودم از كار ميافته. عين مرده نفس كش ذل ميزنم به ديوار روبرو كه ديگه تركي نمونده كه بالا و پايين و آغاز و انتهاشو صدبار زير رو رو نكرده باشم. فكر ميكنم اينم از مزاياي خونه هاي قديميه كه ديواراشون ترك داره. آره آبجي. ديوارم ديواراي قديم. فلج ميشم. هيچ كاري ازم بر نمياد. غير از مرور خاطرات. كه وقتي يه زماني ازش گذشت بد و خوبش فرقي با هم نداره. ميدوني؟ چند وقته زود غروب ميشه. اين چند روز آخر كه از صبح غروبه. خنده ام ميگيره. ميدوني چرا؟ ... واسه اينكه تنهايي ام نكشيدم كه عين آدماي غمگين بگم تنهايي عالمي داره. بعضي وقتا ماسك چيز خوبيه. ميذاري رو صورتت و ديگه لازم نيست فكر كني. خودش مي بردت. خودش به جات حرف ميزنه. به جات كار ميكنه، خلاصه ميشه پشت ماسك چشماتو ببندي و يه چرت راحت بخوابي. فكر ميكني چه ماسكي بيشتر به من مياد؟....
دردناك است ولي خوشحالم يكي دارد واقعيت پس پشت پرده اين ماجرا را مي نويسد تا جماعت مجازستان را از خواب خرگوشي بيدار كند. ارداتمند يوسف
همين؟زنگ در خونه مردمو ميزني در ميري؟...كجا باز قايم شدي؟...اي خدا بگم مردم آزار...خوبه من بيام زنگ خونه-تون رو بزنم در برم؟...سپينود كجايي ببم؟...بيا يه كم مشت بازي كنيم...بيا دوتا تو يه چيزي بگو..سه تا من...بعد تو چارتا بگو...مثلن من كم بيارم...يكي بگم فقط...جون تو دلم واسه يه جنجال بازي حسابي تگوريده(تنگ+گوريده).......آي نفس كش...كجايي؟...بيا لااقل يه كم همديگه رو تحويل بگيريم...تو رویِ اسم من لينك بده...من اون وقت دماغ سوخته-ت كنم سكوت كنم...چه طوره؟...بيا يه كم بازي كنيم...اوكي؟
از نظر من تو عاقلانه ترین و منصفانه ترین برخورد را کردی. سکوتت هم قشنگ و معنی داره. وبلاگستان هم حق دانستن چیزی را نداره. این عادت ما ایرانی هاست که برای یک مظلوم نمائی خودمان را می کشیم و البته خیلی هم زود فراموشش می کنیم. من هنوز هم معتقدم هر کسی حق داره هر طوری که دلش می خواد برخورد کنه. یکی یقه جر می دهد و دیگری سکوت می کند. اگر هم بعضی ها بهانه می آورند که ما اطلاعات کامل نداشتیم باید گفت که خوب وقتی اطلاعات ندارید بیخود جانب کسی را نگیرید. او از تنها سلاحی که داشت در زمان خودش استفاده کرد. هرچند این سلاح چندان هم نیرومند نبود. ( دفاع مجازی از یک شخص به چه دردی می خورد)هر کسی هم اونموقع ازش دفاع کرد( مثل من البته تا حدودی) الان پشیمان نباشد. چون باز هم از واقعیت کامل خبر ندارد. اما تو را بخاطر غرور و سکوت زیبا و جوابهای سنگین و پر معنایت ستایش می کنم. راستی، تولدت مبارک. آخه ما فیلتریم و من از همه دنیا بی خبر. امیدوارم کوتاهی منو ببخشی. سرم شلوغه. اما حتما بهت سر می زنم. حال کتابت هم خوبه!نگران نباش.
دوستي که از فرنگ آمده ، مي گفت در تمام سالهايي که آنجا درس خوانده و زندگي کرده هيچ وقت لنگ پول نشده چون هميشه کارهايي براي انجام دادن داشته ، حالا اگر پول آن کم بوده مهم نيست ، چرا که به هر حال چيزي دست او را مي گرفته است.
از ژسرك من 8 روز بزرگتري پس :) تولدت مبارك
1- تولد صباتون مبارك.2- شالي به درازاي جاده ابريشم رو خوندين؟
درود خواستم از اينجا بروم وبلاگ صبا لينكها نيامد/ مطمئن نيستم امروز باشد اما همين روزها است. تولدت مبارك صباي زيبا به اميد رسيدن به روياهاي سبزت و دست يابي به روياهاي شيرين ديگر.
دیگه به این" نویسنده بی ادعا و بی تکبر " سری نمیزنی عزیز؟ با ما به از آن باش که با خلق خدایی! ببخش که تولدت رو به خاطر نداشتم، مبارک باشه و زنده باشی همیشه. صبا رو ببوسش لطفا.
سلام سپينود عزيز ...اميدوارم بر هيچ كجاي زمستانت لكه اي از اندوه حتي...
راستي يه مطلب ازمن با عنوان " بحران مخاطب در وبلاگ نويسي" ادبي چاپ شده.بخونيش خوشحال مي شم. من اي ميل جا داستاني رو نداشتم كه اطلاع بدم
http://www.sharghnewspaper.com/841014/html/litera.htm
راز فصل ها را ميدانم.. اين رو نخوند..؟!
سلام عزيز زخمديده!
متاسفم.
متاسفم از اينكه هنوز مثل هواي تهران كدري و نور از تو رد نميشود.
دنيا خيلي كوچكتر از آنست كه بخواهيم باورش كنيم.
هنوز توي تاريكيهاي شب امنيتت با برق چشمان يك حشيشي ديوانه بهم نريخته. هنوز زير مشت و لگد استخوانهاي نازكت خرد نشده. هنوز از توهم ريختن اسيد از پشت يك شمشاد كنار جوي تنت نلرزيده...هنوز. هنوز..وگرنه اينقدر با كينه بر شكستهاي يك انسان تنها و مظلوم كه گيريم مثل همه ي انسانها گاهي كم مي آورد و ممكنست زخمهايش را روي عزيزي بالا بياورد شمشير نمي آختي. هنوز صدايت از جاي گرم بلند است. افسوس. ايكاش رافت و مهر را تجربه ميكرديم با هم.
ميداني عزيز! آيا ميداني كرامت چگونه زاده ميشود؟ ميداني چگونه ميتوان بال درآورد پرواز كرد؟
بايد بخشيد. بدون كاسبكاري فقط بخشيد تا چترت براي من پناهگاه باشد.
چرا ما اهل كرامت نميشويم؟ اينهمه موش آزمايشگاهي...پس چرا ما اهل كرامت نميشويم؟ چرا؟
متاسفم. بايد بشوييم. بايد كمي در آبهاي زلال آب تني كنيم. بايد زير باران رفت...بايد سبك شد...بايد بگرديم دنبال يك حر شمشيركش تا جانش را در گرومان بگذارد. دنيا محل تبديل كردن حربن رياحي طاغي به شهيدي آزاده است. فرصتها ميگذردند...و ما ميمانيم با تاريكيها..به داد ديگرا ن اگر نمي رسيم..بياييم به داد دل خويش برسيم.
قربان دوست... دوستي كه بالهايش به پهناي آسمان بزرگ است. بالهايي كه هر وقت بخواهي ميتواني زيرش1پناه بگيري...سراغ داري؟
فرصت ميگذرد..چشمه اي. باراني...