انگشتر ِ انگشت نشانه
آن شب رختخوابات را توی اتاق خودم انداختم. پیش خودم. باورش نشده بود. بعد از آن شب تا همین حالا دیگر ندیدماش. گو اینکه آن وقت هم کم میدیدماش. برایم غریبه شده بود.
زنگ را زدید. در را باز کردم. داشتید از پلهها بالا میآمدید. یک، دو، سه ... هفت، یک پاگرد. جلوی آینه گونههایم را کمی سرخ کردم. صدای پایتان توی راه پله آمد. و صدای کلید. دست به موهایم کشیدم. منتظر شدم. در باز نشد. در زدید. باید میآمدم و باز میکردم. اول او آمد داخل. مثل هر روز مثل هر روزِ این هفده سال "سلام.خسته نباشی" سرش پایین بود. من جلوی در ایستاده بودم و منتظر نفر سوم. منتظر تو. او کنار کشید و من تو را دیدم. جلو آمدی. عقب کشیدم. سرت پایین افتاد. دستام را جلو آوردم. اوداشت با دقت نگاه میکرد. سرت هنوز پایین بود. فکر کردم نخواستی دستات را به من بدهی. در را بستم. تو روی مبل کنار شومینه نشستی. پایهی مبل صدا کرد. او روی صندلی، دورترک نشست. من هنوز تو را سیر نگاه نکرده بودم. از چشمهای هم فرار میکردیم. بلند شدم. باید کاری میکردم. "میرم چایی بیارم" او زیر لب گفت"...بشین.من می رم ...شما با هم حرف بزنید" آهسته گفته بود. من توجهی نکردم. با قدمهای مطمئن وارد آشپزخانه شدم. لای پنجره را بیشتر باز کردم. باد خنک به گونههایم خورد. استکانهای گیرهدار نقره را برگرداندم توی کمد و استکانهای معمولی کمرباریک با نعلبکیهای طرح قاجار را روی سینی چیدم. دستام را روی قوری گذاشتم. بخار، کف دستام را غلغلک داد . دوتا چای کمر باریک ریختم. استکان سوم را از روی سینی برداشتم و یک لیوان دستهدار بزرگ جایش گذاشتم و تا لبه فقط چای ریختم بیآب جوش.
سوی او میرفتم که راهام را کج کردم. سینی را جلوی صورت تو گرفتم. دستهایت میلرزید. من سینی را کمی پایینتر آوردم و چرخاندم تا دست تو به قندان برسد. حالم برگشته بود. تو زیر چشم به من نگاه کردی. لبخند نشسته بود روی لبهام. دیدی. سه حبه قند برداشتی. من سینی را جلوی او گذاشتم و لیوان بزرگ چای را برای خودم برداشتم و نشستم روبهروی تو. نگاهات کردم. چشمهایم را ریز کرده و اخمها در هم، به جورابهای حولهای زیر شلوار جین، دستهای ظریف با انگشتری در انگشت نشانهات خیره شدهبودم و موهای لخت قهوهایات را میدیدم که برق گوشوارهها از لابهلاشان سوسو میزد. ابروانات کشیده و چشمهات بادامی و پوستات شاداب و آرایشات ملایم بود. صدای او مرا از خیال تو پراند" من میرم توی اتاق. شما باید...یعنی بهتره با هم حرف بزنین. هر دوتون حرفای منو شنیدین. من دیگه چیزی ندارم بگم" تو چایات را خورده بودی و دنبال نعلبکیات میگشتی. بلند شدم و استکان را از دستات گرفتم. پوست دستات نرم و لطیف بود و انگشتانات کشیده."ممنون. ببخشید..." صدات خشداشت. فکر کردم شاید برای سکوت طولانیات است. هنوز نمیدانستم چهقدر سیگار میکشی. او بلند شد. منتظر بود انگار کسی چیزی بگوید. من بلند گفتم" خواهش میکنم. میوه میخوری؟ انار دون کرده هم هس. روش گل پر پاشیدم." و تا او خواست جواب بدهد به تو نگاه کردم. سرت هنوز پایین بود. سکوت شد. تو سر بلند کردی."با من بودید؟ ببخشید نفهمیدم...ممنون.زحمت نکشید" . او در اتاقاش را باز کرد و داخل شد. در اتاق را نبست. من از آشپزخانه کاسهای بلوری پر از دانههای سرخ انار را آوردم. کاسه را روی میز گذاشتم. با قاشق چوبی بزرگی شاید 246 دانه انار برای تو ریختم توی ظرفِ روی میز. آرام به من لبخند زدی. اول نفهمیدم. یا خودم را به نفهمیدن زدم تا دوباره...اشارهات کردم به کنار خودم. تو با تردید و آرام جلو آمدی و کنارم نشستی. "راضی به زحمتتون نیستم" خندیدم. آرام گفتم" حالا روز اوله. بقیه روزا کارا رو قسمت میکنیم. گلپره ها! میبینی چه بویی داره. دهنتو باز کن" نفسی عمیق کشیدی و چشمهایت را بستی و لبهایت را کمی باز کردی. قاشق کوچک پر از دانههای انار را، شاید 8 تا، توی دهانات ریختم. یک دانه انار روی زمین افتاد. من و تو هر دو با هم خم شدیم. دستهامان روی هم رفت. هر دو با صدا خندیدندم. باز حالم برگشت سوی دیگری. از اتاقاش بیرون آمد"انگار با هم خوب کنار اومدین. خیالم راحت شد. میرم بیرون" رو به من کرد و داشت پشت خوابیدهی کفشاش را بالا میداد"جاشو بنداز تو اتاق من...اتاق کوچیکه. امشب رو زمین میخوابیم. حالا تا یه تخت براش بگیرم" برگشتم طرفات. سرت را باز پایین انداخته بودی. من قاشقی دیگر پر کردم، شاید 9 تا بود اینبار، صدای در آمد. سرت را بلند کردی."بازم چشاتو ببند. دهنتو باز کن" خندهات گرفت. پقی کردی و انارها، همان 9 تا بیرون پاشیدند . من هم بلند خندیدم. تو دانهی اناری را از گوشهی یقهی من برداشتی. دهانم، آن را روی هوا از سرانگشتانات قاپید. لحظهای به هم خیره شدیم. لبهایم را غنچه کردم و تو دانهی اناری بالای لب من جادادی. بلند شدم و همانطور قر دادم. حالم باز برگشته بود. کاسهی انار را برگرداندم روی میز و همهجا. خندیدی. جلو آمدی و انار را از بالای لبام مکیدی. من دانهای توی گریبانات گذاشتم در انحنایی ظریف. رفت داخل. نخندیدی. دستم را بردی و کشیدی و سراندی داخل. بعد دیگر لکههای قرمز انارها بود که فشرده میشدند و با طرحهای روی قالی یکی.
بعد از آن دیگر او را ندیدم. بعد از آن شب که رختخواب تو را توی اتاق خودم انداختم. بعد از آن شب دیگر از آن روز حرف نزدیم.
سپینود
آذر 84
داستان قشنگي بود. آخرش خوب نبود. همينكه اول داستان جاش رو كنار راوي پهن ميكني بسه. هر معنيه عجيبي ميخواد بده بده. شايد هم عجيب نباشه بهتره. آخر داستن تا نخنديدي كافي بود. چرا بايد اينهمه رو بود؟ و اما يه چيزه ديگه داستان از جايي شروع ميشه كه انگارنبايد فكر كرد كه اين دو تا از اول ممكنه با هم مشكل داشته باشند. ولي مثل اينكه از ول مشكل ندارند. اين يعني هر دو مشكل لزبيني دارند. اين كاره ان. آماده و بدون هيچ پيش زمينه اي؟ يا شايد قراره مثل حس تجاوز و يا حس عشقهاي فيلمي كه دو نفر از سرما كنار هم ميخوابند ولي صبح پاميشن ميبينمي كه طرف ميگه بچه دار شدم؟!!! اينها دچار حس شهوت ميشن و اين كار رو ميكنن؟ به اين راحتي. يا شايد ايراني نيستند. كه حتي ايراني هم نباشن باز هم يه خورده طول ميكشه. ولي در كل روايت قشنگ بود. داتسن هم خوب بود. فقط ميشه اينطوري به رسيدن به اين فرجامش شك كرد. اگر اينها با هم كنار ميمومدند و بعد تصويري با حركت زماني داشتيم و به اين فرجام اني داستان ميرسيديم بهتر بود. شايد البته.
سپینود عزیز سلام. خب قبل از هرچیر راحت بگویم که طبق معمول حسودیم شد. میدانیکهاین روزها چهطور دچار نحوست و یبوست ادبی شدهام. خیال میکردم از تهران که برگردم میتوانم بنویسم اما حالا میبینم حتا در نوشتن شب نوشت های معمولیام هم مشکل دارم. شاید باز که تنها بشوم حالم بیاید سرجایش. حالا از اینها بگذریم. من هم اینها را نگفتم تا تو بگویی چه قدر شفافی واین چیزها، حسم را فقط نوشتم، میدانی که نمیتوانم حالم را پنهان کنم. اما داستانت:
خوب شروع کردی داستان را. با این که قبلن پای تلفن خوانده بودی برایم اما باز دچار همان اضطراب کشنده و هیجان تهوعآور شدم از خواندنش. این حس را دوست دارم. مثل حس مازوخیسم میماند. از آثاری که با روحم اینجوری کند خوشم میآید. فکر نویی به سرت زده بود که این داستانرا نوشتی و دستت پیش خواننده خیلی دیر باز میشود. در سرتاسر داستان یک حس اروتیک کشنده به نظرم جریان داشت. حالا شاید آنقدرها هم کشنده نبوده، شاید حال من جوری بوده که زیادی اثر گذاشته اما آن انار بازی و آن اشارهی مرد که جایش را توی اتاق خودم بینداز دیوانه کننده بود برای من. یک جور خشونت را نشان داده بودی که خیلی عمیق و تاثیر گذار بود. ببخش من از خواندن داستانت خیلی احساساتی شدم و میدانم خیلی دارم حسی مینویسم. اما از اینها که بگذریم. یعنی از شخصیتپردازی خوبت که زن و مرد و زن را خوب نشان داده بودی، از دیالوگهای کوتاهی که شسته و رفته از آب درآمده بود و حسابی جور در میآمد با قواعد دیالوگ نویسی که این روزها در سایت خانم الیاتی خواندم و چه قدر هم آموزنده بود برایم هم که بگذریم، آن فضای دلهرهآور که مثل سوزن فرو میرفت پس کلهام را هم ندیده بگیریم، یک چیزی میماند و آن درگیری تو با زبان است که البته درگیری شیرین و در عین حال دشواری است. یک چیزهایی بود که میبینم در بازنویسی تغییرش دادی اما باز جاهایی به نظر من عباراتی آمده بود که همخوانی نداشت با لحن داستانت مثل:
سوی او میرفتم که . . .
باز حالم برگشت سوی دیگری. . .
و دیگر این اشارهی مدام به دگرگونی حال راوی خیال کنم چندان لازم نباشد. یعنی تو این تغییر را خودت داری نشان میدهی دیگر گزارشش لازم نیست خیال کنم. چیز دیگر اشاراتی است که اضافه به نظر میآید به طور مثال:
. . . مثل هر روز . . . مثل هر روز این هفده سال. . .
با این جمله خیال کنم دارد اطلاعاتی به خواننده میدهد خارج از متن. اطلاعاتی که به درد من نمیخورد و در داستانی که این چنین موجز نوشته شده یک جملهی اضافی هم بیرون میزند.
دیگر این که من معنای این عبارت را نفهمیدم. یعنی کلمهای بود در این جمله که یسا من بد دیدم و خواندم یا این که . . . :
بعد دیگر لکههای قرمز انارها بود که فشرده میشدند و با طرحهای فالی یکی.
ببخش اما من قسمت دوم این جمله را کامل ندارم انگار!
اما پایان داستان، یعنی جملهی پایانی داستان هم به نظرم زیادی آمد. خواننده تا قبل از این جمله همه چیز را خوانده و دانسته و این جمله حسی جدید در او ایجاد نمیکند.
قربانت – محتاج دعا
منتظر وصف هيكل چارشون اش بودم كه خوردم به دستاي ظريف
Ziba bood as usual. ...
من در حدود سه چهارروزه كه به سايت شما سر مي زنم
لطفا لينك سايت منو تو سايتتون قرار بديد
آقا محمد خان بي زحمت وايسين توصف !بي نوبت نمي شه برادر! اگه شما سه چهار روزه اومدين ماها سه چهارساله وايساديم!!!
سلام سپينود هنوز داستانت را نخواندم اما حالا كه شب درازه و وقت هست . فعلا عجالتا تولدت مبارك را داشته باش تا بعد.
خیلی زیبا بود. دستمریزاد! یک نفس خواندمش (و چقدر ریتم آغازش نفسگیر بود. بسیار عالی بود اندازه جملهها و شکلشان...) داستانی خوشتراش و خواندنی. باز هم سپاس و دستمریزاد!
تبريك اول بابت داستان جديد و تبريك دوم بابت داستاني قديم تر.
درود/ خسته نباشيد. مي دانيد به نظر من داستان در سه پارگراف آخر دارد اطلاعاتي مي دهد كه آستانه ورودش در قسمتهاي ورودي داستان خيلي كم پردازش شده. نمي دانم اين مي تواند نقصي باشد يا نه اما من مخاطب كه با داستان ارتباط برقرار كردم با جمله " حالم برگشته بود" نمي توان ارتباط كامل برقرار كرد. كاركتر زن شايد بيشتر مي بايد ساخته مي شد يا نشانه ها مي يبايد بيشتر مي شد مثل آن حلقه انگشت نشانه. سه خطر پارگراف آخر خيلي خلاصه و جالب در آمده بود لكه هاي انار فشرده بودنش يكي شدنش با زمينه قالي خوب در امده اما من نفهميدم رخت خواب دختر را توي اتاقش انداخته بود يا مرد را چون در اخر از دو ضمير "او و تو" استفاده كرده ايد. و با كه حرفش را نزده با مرد؟ چون دختر را كه ديگر نديده است. پارگراف اخر و اول كمي گيج گننده است. و نامفهوم. / مي دانيد سپينود گرامي اينها كه گفتم تنها تشريح ارتباطي با داستان شما است و مي تواند به پارادايم من مخاطب بر گردد نه كمبودهاي داستان شما. / سبز باشيد و تولدتان هم با تاخير مبارك باشد.
من یک کمی نفهمیدم. اگه قراره که جای دختر رو توی اتاق مرد بیندازند( به خواهش مرد) پس چرا مرد می گوید خوب کنار امدید خیالم راحت شد. مرد مگه نگران بود .او نگران چیز دیگری بود که می خواست رختخواب دختر توی اتاق خودش باشه.یک کمی گنگ بود. حس من این بود که احساس بین اون دو تا در لحظه به وجود آمد. انگار که از قبل همدیگر رو نمی شناختند. درسته؟
سلام خانم ناجیان . من مدتی است به وبلاگ شما سر میزنم . البته نوشته های خوب شما را میخوانم . نوعی فضای حسرت برانگیز اروتیک و سکسی در داستان های شما دیده میشود و شبیه کارکتری است که مدتها سکس نکرده و در حسرت ان میسوزد . بی رودر بایس بگم این جور نوشته ها خوبند اما برای فرهنگ ایرانی ؟...
نمیدونم.
به هر حال شما برای داستان هاتون خیلی زحمت میکشید و به زبان نسبتامناسبی رسیدید که از بابت ان بهتون تبریک میگم. اما سوژها در تکرار کسل کننده ای دارند میافتند که برای ادم حرفه ای مثل شما مناسب نیست.
خانم ناجیان داستان های شما به نظر من در درون ماتیه هایشان میخواهند به خواننده القا کنند که از جامهع مردان زن را برای سکس میخواهدو...
و گمان میکنم پروژه بعدی شما در این باب متمرکز است.
به هر حال موفق باشید و امید وارم نوشته من به عنوان خواننده ای غیر حرفه ای و کم بضاعت سبب رنجش خاطر نگردیده باشد.
با دونه هاي انار خوب بازي كرديد. اما داستان نشده.آخرش يه تصويره.خوب كه چي ؟ يه جورايي بي درديه.مي دونيد .با اون ضرب آهنگ و ايجاز آدم يه انتظار ديگه داره اما من يخ مي كنم آخر كارهايي كه يكي سرم داد مي زنه خوب كه چي ؟