خیلی جالب است. در پست قبلی از بیخبری از رضا قاسمی گفتم و خوش بختانه حالا دوات را دوباره دارد مرتب به روز میرساند. قصد داشتم در این پست هم از یک نویسندهی وبلاگنویس سابق بگویم که همانا جناب کوروش اسدی باشد، که خواندن از او هم بسیار غنیمت است، خاطرهی خواندن مجموعهی باغ ملی او را هیچوقت فراموش نمیکنم، که قاصد خبر آورد انگاری او هم یه چند زمانی است برگشته به وبلاگنویسی. با همان عنوان پوکهباز.
خواستم از چشمهای نافذ هوشنگ گلشیری بگویم که حرفام را خوردم.(بسیار شخصی است! تو بگیر پدری که یک درکونی می زند به بچهی شیطاناش...) بعد گفتم بگویم که ای ملت چرا قهرمان میسازید و بت، تا چندی دیگر شروع به شکستنشان کنید و مثل سادیسمیها لذت ببرید(بلایی که سر شاملو و شجریان و حالا گلشیری و ... دارید میآورید) باز گفتم ولش کن. تازه اینجا را خلوت و آب و جارو کردم. تازه تغییر کاربری دادم. حالا بگذار یک بار هم که شده از دستام در برود و یک داستان قدیمیام را که بازنویسی کردم بکارم اینجا تا بعد.
بقا.
(یک چیز دیگر: من از هیچکس، چه آشنا چه غریبه توقع ندارم روی داستانی از من حرفی بزنند. اما اگر زدند، چاکر مرامشان، توقع متقابل فعلن تا اطلاع ثانوی نداشته باشند که سرم نافرم در گل و گه و ... غلت و واغلت میزند)
Dead woman walking
با یاد فروغ فرخزاد و "خانه سیاه است"اش
روزهای من میگذرند و فکرهایم زیاد و زیادتر میشوند. ن. تولد گرفته است. بیرون از اینجا برای هرکس تعریف کنی خندهاش میگیرد اما اینجا همه چیز عادی است. ن. حق دارد برای بار آخر هم که شده شمعی را فوت کند – البته اگر شمع درست کار کند!- م. شمع را درست کرده. یعنی اول خیلی کلنجار رفت تا بتواند آن چند لولهی مومی شکل سیاه را بسازد, اما حالا خودش نیست تا روشناییاش را ببیند.
حالا من به دنبال یک موچین هستم. دستام را به زبری زیر چانهام میکشم. به موهایم، به لبهایم، سرانگشتانام را روی مژههایم میکشم. بلندند. میدانم که امشب سر آیینه دعوا میشود. سر ذغالهای گوشهی سلول از آتش چوب کبریتها.
چوب کبریت سوخته را به پشت پلکهایم میکشم. زیبا شدم. شاید برای آخرین بار زیبا شدم. شاید هم آن اتفاقی که هرکدام در سکوت انتظارش را میکشیم، همان که معجزه باشد شاید، سراغم بیاید و حالا حالاها زیبا باشم و زیبا بمانم. به هر حال هیچ تضمینی نیست. شب پیش خواب دیده بودم که در محلهی نوجوانیهایم هستم. غروب است و دوستانام به دنبالام آمدهاند تا شبگردی کنیم. آن پسر عینکی ِ همیشه، سر کوچهمان ایستاده بود و باز با چشمهایش التماسام میکرد. از گوشهی چشم نگاهاش میکردم. سرانگشتانام را روی مژهام کشیدم و به او گفتم داخل چشمام را فوت کند تا ذرهی خاکی که تویش است بیرون بیاید. پسر عینکی مرا بوسید. خیلی وقت بود که بوسیده نشده بودم. قلبام تند میزد در خواب و بلند که شدم لبانام خشک بود. اثری از بزاق دهان مرد روی لبانام نبود. باز پلکهایم را به هم فشار دادم و غلت زدم اما پسر عینکی رفته بود.
کاش می شد با چشمان باز بمیرم. خیلی از بچهها ادعا میکنند ولی موعدشان که میرسد حتا شب در جایشان ادرار میکنند. سر هم دیگر داد میکشند. قبل از ابلاغ حکم همه همدیگر را دوست دارند. دیگر به پر و پای همدیگر نمی پیچیم. امشب تولد ن. است. باید برقصیم. تنبل شدهایم. بعضی که روز ملاقات برای شان خوراکی های رنگارنگ می رسد چاق هم شدهاند. باید امشب خیلی برقصم. با اندام زیبا و قدمهای قرص و زمزمهی موسیقی زیر لب، رفتن به محوطهی دار شرط است. حفظ آخرین تکههای غرور، پیش چشمان ترسخوردهی بچهها از گوشهی پنجرهی دستشویی بند 7، شرط است.
امشب تولد ن. است. از دو روز قبل که به حمام رفتیم موهایش را توی تکههای روزنامهای، لوله کرده بود میگفت از بالا و پایین پریدن فنر مانند آنها روی سر دیگران همیشه لذت می برده، اما نمیداند که چرا هیچ وقت نشده که این مدل را روی موهایش امتحان کند و حالا بهترین فرصت است. بهترین فرصت همیشه در بیشترین فرصت و نامحدودترین زمان بهوجود نمیآید. این را در این مدت یاد گرفتیم. کارهای زیادی بود که در ده سال انجام ندادیم اما اینجا و در ده روز انجام دادیم. این طور باشد دستکم آرزوی چیزی را دیگر نداریم وقتی جلوی چشمان ترسخوردهی بقیه بچهها به محوطه میرویم.
یادم باشد اگر موهای ن. امشب خوب شد من هم برای آن روزم موهایم را این طور درست کنم.
نور کم است داریم میرقصیم. بدون موسیقی. حرکات ناخودآگاهمان مثل هم است. قبل از تولد حکمام را گرفتم. آواز خواندیم و سکوت را شکستیم. یکی از بچهها موم شمع تولد را با ذغال کبریت به هم مالید و به مژههایش زد و ن. با سوزن سنجاق قفلی سینهبندش که ازخیاطخانه برداشته بود به سرانگشت اشارهام زد و خوناش را به لباناش زد و لب بالا و پاییناش را به هم سائید و بعد لبهای مرا بوسید. ل. میگفت میخواهد یک بار دیگر هم که شده به ارگاسم برسد. من با ریتمی که م. روی تختهی زیر تختخواب میکوبید مثل بومیان افریقایی بالا و پایین میپریدم و دیوانهوار میخندیدم. موهای ن. حلقه حلقه دور سرش را گرفته و حلقهها مثل فنر بالا و پائین میروند. یک بسته سیگار و کتاب بربادرفتهی ورق ورق شده از فرط خواندن و گردنبندی با برگهای سوزنی کاج محوطه هدایای ن. هستند.
نگاههای بچهها از چشمان من فرار میکنند. خودش است شروع شد. پاهایم آرام آرام میلرزند و گونههایم گر گرفتهاند. امشب حمام میکنم و موهایم را لای روزنامه لوله لوله میکنم تا 48 ساعت دیگر آماده میشود.
سپینود اسفند 83
بازنویسی آذر 84
اول اينكه اول شدم دوم هم اينكه اول شدن كيف داره ...
با درود . دوست هنرمند من ! امشب چه حس خوبي دارم كه لاي نوشته هاي شما مطلبي مينويسم هرچند نميدانم آنهمه حرف توي سرم كجا فته اند ؟
در مراسم رگبار بستن خويش مانند فشنگ توي شيارهاي لوله مي چرخم و پرتاب مي شوم .امروز سه بار چهار باري تلفن كردم .گوشي بوق بوق مي كرد.سرما خوردم خفن نميشه زنگ بزنم اطلاع رساني كنم .
...سلام!
چقدر خوبست راستي و صدق...آدم دلنشين ميشود، و انسان آدم ميشود.
چقدر خوبست نوشيدن آبي زلال براي شستن،
...و چه فرصتهايي كه تلف مي شوند...
چقدر خوبست زيبا شدن...
زيبا ماندن...
و زيبا ديدن...
چه هواي پاكي همهي هستي را پر ميكند وقتي همه چيز زيباست...
هيچ جا خالي از هستي نيست...
حتي مرگ...
چقدر خوبست تنهايي
چقدر خوبست با هم بودن
چقدر خوبست حال خوب
چقدر خوبست آبي زلال...
سلام،
باز هم سلام...
هزاران بار سلام...
وباز هم سلام...
هيچ جايي خالي نيست...
چقدر خوبست كه همه در آغوش مسيح جاي مي گيرند
چقدر خوبست.
سلام سپينود عزيز. من وبلاگت را دنبال مي كنم.فقط فرصت نكردم كه برايت پيغام بگذارم. بخصوص از زمان تغيير كاربري!مي خواستم بگم كه مدتها بود كه منتظر چنين حادثه اي بودم و در حقيقت از تاخيرش نگران. حالا احساس مي كنم سبك شده اي. اين نوشتنت را و اين لحت كلامت را دوست دارم. با شجاعتي كه در تو سراغ داشتم مي دانستم كه روزي تمام تابوها را مي شكني و ناگفته هايت را فرياد مي كني. موفق باشي.
درود/ داستان موجز خوبي بود حس ها خوب منتقل شده بود به خصوص قسمت ذغال ماليدن اما مي دانيد كمي قسمتهاي خون و به لب ماليدنها گرچه حسي ارتباط برقرا مي كرد اما زيادي به چشم م امد . نوشته زنانه اي بود سپينود شايد اگر مولف مردي بود فضاسازي طور ديگر بود و ارتباط با راوي و مدخل ورود به دنياي ذهن اش نه حسي اش طور ديگر مي بود اما به هر حال من فكر مي كنم مي توانستيد با استفاده از قوت قلمي كه داريد مدخل ورودي ها را قوي تر مي ساختيد/ خسته نباشيد و سر بلند باشيد
سپينود جان.به قول قديميهایِ وبلاگشهر:
ميرم و بر ميگردم.
بقيهش اين ميشه كه در خيلي از نسخهها نيومده:
شاپرك خسته ميشه.بالها-شو زود ميبنده.ميره رو گلها ميشينه شعر ميخونه ميخنده.
پس مشت و مال اساسی ِ قصهت هم بماند براي بعد.هو حق.
داستان خيلي خوب بود. نمي دونم انگار... نه داستان كم نبود. يه چيز ديگه كم بود. شايد جشن بايد بيشتر ادامه پيدا مي كرد. حكم راوي خيلي زود رسيد. منهاي اين ها خيلي خوب بود. هم ذغال. يا قضيه جشن قبل از حكم و قضيه ارگاسم و اينها. اون تيكه اش اگه روش بيشتر كار بشه و انقدر ازش زود نگذره خيلي داستاني بود. يه جور داستاني خيلي خوب.
وبلاگتان بسيار خواندني است
دست شما درد نکند
سلام.. داستان شما رو در (( عصر پنج شنبه)) خوندم... خیلی قشنگ بود
حرفم پس!
من نمي دانم اين چه رسم گندي شده است چندي كه حقنه مي كنيم كارهاي همديگر را و بعد انتظاري هم از هم نداريم. آقا جان داستان تعريفش يعني چه؟ توضيح بهم بيشتر؟، والا چي بگويم.
------
پدرجان حقنه یعنی چه؟؟؟موسیو ژان ژاک روسو! با شمارهی آیپی:85.185.130.3 که ...،
نمی خواهی بخوانی هم چاردیواریِ من اختیاری است هم اَنترنت در بلاد شما لابد، ببند برو پدرجان تا عوض حقنه کار دیگری نکردهاند!
مفهوم مرگ و زندگي با هم قاطي پاطي شده. همين داستانتو نيش دار ميكنه. فضا تاريكه خود به خود. مي توني روش بيشتر كار كني. حال كرديم آخر شبي!
ضمن اظهار شرمساري-به خاطر بكاربردن كلمه اي كه انصافاَ معني اش را نمي دانسته- نويسنده پيغام پيش از قبلي، حرف خود را به اين طريق پس گرفته و از نويسنده مطلب مزبور( سپينود ناجيان) عذر مي خواهد. باشد تا خانم ناجيان خامي را بر وي ببخشايند.
گره ار كار خفتگان وا كن/ گر تواني ز مهرباني چند
سلام
از آشنايي با وبلاگ شما خيلي خوشوقتم ...جدي مي گم....اصلن تعارف نمي كنم... يك نفر به خوانندگان پرو پا قرصتان اضافه كنيد... صبا
سلام سپينود. چه خوش حال ام باز اين جام. و چه راست مي گويي كه وبلاگ ها كم كم كم شده اند. خود من هم مدت هاست كه. ولي نه كه دوست نداشته باشم. و تو را هم قبلن و هم بعدن كه دات كام شدي مي شناختم. اما الان گذرم افتاد. و چه فضايي بود يادش به خير.
خيلي عجيبه، بماند که چی
داستان را دو بار خواندم و لذت بردم. حماسهای بزرگ است در قالبی کوچک. پر از رنگ و نور و طراوت و ... حسرت. کاش به جای م. یا ن. یا ل. چیز دیگری میبود تا حواس، پرت ِ ناداستان نمیشد. بار سوم هم میخوانم بخوانمش.
شرمنده: مي خواهم بخوانمش.
ممنون خالد عزیز. آمدم در خانه ات را بزنم گیج شدم که کجا از تو تشکر کنم. در مورد اسامی راستش خیلی با اسم مشکل دارم. ضمن این که دایره را محدودتر می کند. نه نگاه جهان شمول که نگاه لازمان و مکان را می گیرد. دادن صفت هایی مثل مو قرمزه یا باریکه و بلنده و مو صافه هم کمی متن را مطایبه وار می کرد...خلاصه زیاد چاره ای نداشتم.
مخلصیم.